داستان كوتاه discussion

78 views
داستان كوتاه > اونی که می خواستی تو غبارا گم شد

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments پشت سرمون، دو ساعت جاده ی خاکی پیچ در پیچ بود که حتی وقتی یادش می افتادم دل و روده ام به هم می پیچید و جلومون، یه رودخونه با کفی پر از سنگ های درشت رنگی رنگی و آب پُر جوش و خروش ِدرخشان بود که بین ما و بقیه ی راه ِ شیب دار کوهستانی فاصله می انداخت. طبق نقشه ای که دستمون بود انتظار نداشتیم اون جا رودخونه ای ببینیم. نمی دونم چه قدر عمق داشت. لابد اون قدر عمیق بود که گذشتن ازش، مُعضل شده بود. یه پُل چوبی نحیف، چند قدم دورتر از مایی که تو ماشین نشسته بودیم جا خوش کرده بود و یکی از گزینه های موجود برای گذشتن از رودخونه بود: با ماشین همون جا خداحافظی می کردیم، از روی پل می گذشتیم و باقی ِ راه رو پیاده می رفتیم. پل بیچاره با تمام انرژی و توانی که تو خودش سراغ داشت سعی می کرد فریاد بزنه و حالیمون کنه قابل اعتماد نیس و مبادا بزنه به سرمون و هوس کنیم از روش رد شیم. سر زدن همچین حماقتی از ما، هیچ بعید نبود. صبح ِ خیلی زود از رخت خواب های گرم و نرممون جدامون کرده بودن به این بهانه که یکی از فوق العاده ترین منظره ها رو ببینیم و تنها چیزی که از وقت حرکت به چشممون خورده بود چی بود؟ درخت.. درخت های تنها، درخت های دو تایی، درخت های سه تایی، جنگل شماره یک، جنگل شماره دو، جنگل شماره سه، درخت روی سطح شیب دار، درخت روی سنگ، درخت های خشن، درخت های لطیف، درخت های بی شکوفه، درخت های با شکوفه و.. . در حالی که فاصله ی هر روزه ی ما تا موجودی به اسم درخت، چیزی معادل یک متر بود، می شد نتیجه گرفت دیدن این همه درخت چیزی نبود که ما رو به هیجان بیاره. ما ناامید بودیم و به خواب جمعه ی بیهوده از دست رفته فکر می کردیم.
به هر حال گزینه ی دومی هم وجود داشت: با ماشین گذشتن از رودخونه. مینی بوسی که نفسش تو سر بالایی ها بند می اومد، حالا می خواست عرض رودخونه رو شنا کنه. لیدرهای ما نمی دونستن نباید به چند تا آدم معتاد به خواب ِ حسابی درخت دیده اعتماد کنن. رفته بودن لب رودخونه و بحث های کارشناسانه جریان داشت. این جا بود که شیش نفری از پنجره ی کوچیک مینی بوس پایین پریدیم. اول خودمون سه تا و بعد کوله هامون. راه ما از جماعت درخت ندیده ای که حتی بلد نبودن با یه رودخونه باید چه طور رفتار کرد، جدا بود.
لازم نبود واسه این که کی اول از پل بگذره دبیسیچل یا پلم پلوم پلیم راه بندازیم. اول من رفتم و پنج تای دیگه پشت سرم اومدن. پل شروع کرده بود به آروم تاب خوردن و ما عین خیالمون هم نبود. جایی بین شجاعت و حماقت، از پل مرزی می گذشتیم. "م" هوس کرد از جریان آب عکس بگیره و خم شد روی قسمت درخشان جریان آب. درست جایی که اون خم شده بود، پل قوس ورداشت و دهن باز کرد و "م" و کوله اش و دوربینش، با صدای قُلُپ بلندی پرت شدن توی آب و ما با شنیدن جیغش تازه فهمیدیم چه بلایی سرش اومده. آب رودخونه عمیق تر از اونی بود که فکر می کردیم و اون قدر جریانش شدید بود که هر لحظه "م" رو از ما دورتر و دورتر می کرد. "م" دست و پا می زد و به سختی سعی می کرد سرش رو بالاتر از سطح آب نگه داره. کاری از دستای خالی ما ساخته نبود. چند ثانیه بعد ما بودیم و پل که تِلو تِلو می خورد و آبی که هنوز به سرعت جریان داشت. اثری از "م" نبود.
ما چهارتا، دیگه انگیزه ای واسه ادامه دادن راه نداشتیم. پشت به آفتاب نشستیم کف پل و پاهامون رو از بین دیواره هاش که در واقع طناب های ضخیمی بود گذروندیم. انقدر سبک بودیم که هر باد ملایمی که می وزید یه مقدار تابمون می داد و ما بر فراز رودخونه جلو و عقب می رفتیم. خیلی طول نکشید که سرعت گرفتیم و بیش تر و بیش تر به اوج گرفتن نزدیک شدیم. فاصله امون تا دست زدن به ابرا، چندان زیاد نبود. پل چوبی، قدرت های خارق العاده ای داشت. این جا بود که "ن" هوس کرد بایسته و دست هاش رو از هم باز کنه. بهش گفتم این کار خطرناکه و حتی می خواستم سرنوشت "م" رو یادش بیارم اما چون تازه گریه اش بند اومده بود و می دیدم حالش خوشه، دلم نیومد. زیاد بحث نکردیم. این جور وقت ها نمی شه به آدم ها زیاد سخت گرفت. منظورم وقت هاییه که ذوق و شوق خالص رو تو یه نفر می بینی. به هر حال "ن" ایستاد روی پل ِ در حال نوسان و همون جوری که دوست داشت دست هاش رو باز کرد و چشم هاش رو بست و جیغی از سر ذوق کشید. دور دوم ِ ایستاده تاب خوردنش تازه شروع شده بود که کوله ی سنگینش، لنگر انداخت و "ن" رو به سمت عقب کشید. سعی کردم دستش رو محکم نگه دارم و بکِشمش طرف خودم تا پرت نشه توی رودخونه اما قدرتش رو نداشتم و "ن" تو نگاه حیرت زده ی من بین مه وغبار ذرات آب بالای رودخونه گم شد.
حالا فقط ما دو تا مونده بودیم؛ من و کوله ام. چهار تا تلفات داده بودیم و تحمل هم چین درد بزرگی خارج از توان من بود. همون طور که کف پل نشسته بودم و پاهام آویزون مونده بود، خم شدم و ساعدم رو تکیه دادم به طناب ضخیم دیواره ی پل و چونه ام رو به دستم چسبوندم. تاب خوردیم و تاب خوردیم و تاب خوردیم. آفتاب به آرومی اوج گرفت و بعد ذره ذره پایین اومد و همه جا تاریک ِ تاریک شد و ما هم چنان تاب می خوردیم. ماه بالا اومد و ستاره ها پیدا شدن و ما هم چنان تاب می خوردیم. روزها اومدن و رفتن.. سال ها گذشته و ما هنوز روی پل چوبی نحیف نشستیم و تاب می خوریم



message 2: by M.H.R (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments فكر ميكنم نبود ديالوگ توي اين نوشته اون رو خيلي به داستان كوتاه شبيه نكرده بود. با اين حال نوشته خوبي بود!

البته سوالي كه پيش مياد اين كه ليدرهاي گروه درادامه داستان كجا هستند؟!!!

:)


message 3: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments داستان کوتاه همیشه باید دیالوگ داشته باشه؟
اولین باره می شنوم
همون طور که واضحه لیدر نقش اصلی نداشته تو داستان
که آخرش راجع بهش صحبت شه


message 4: by M.H.R (last edited Jul 24, 2009 09:44AM) (new)

M.H.R (mhrr) | 313 comments :D
درسته، لزوما داستان كوتاه نبايد ديالوگ داشته باشه، من منظورم اين بود كه «از نظر من» نداشتن ديالوگ توي داستانتون اون رو خيلي به داستان كوتاه شبيه نكرده بود!
(:
اين كه فرد يا افرادي توي آب بيفتن و ليدرهايي كه قبل از اين جريان، در داستان حضور داشتن، اثري ازشون نباشه سوال برانگيزه!
شايد هم من داستان شما رو درست متوجه نشدم!


message 5: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments درسته
ولی وقتی داستان متمرکز رو اون سه نفر بوده
و در واقع سرنوشت اونا مهم بوده
یه کم عجیب و سخت بود که برگردم به آدمای اول داستان
ضمن این که اونا نقش تایین کننده هم نداشتن

در مجموع حق با شماس


message 6: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
در ابتدا باید بگم اسمش رو نپسندیدم
و به نظرم داستان خیلی رئال تر از اونی شروع شد که اصلا قابل پیش بینی نبود که آخرش خیلی سوررئال تموم بشه
البته این یه جاهایی خیلی هم خوبه و قدرت نویسنده رو نشون می ده
اینکه در آخر و در جایی که نیاز به بودن لیدر ها بود و اسمی ازشون نبود کار زیرکانه ای بود
و اون رودخونه که همه برای جریان داشتن در زندگی گویا باید دونفری بپرن توش هم زیبا بود
از نظر من بهتر بود که کوله راوی هم میوفتاد تو آب که نشستن و تاب خوردنش تا تاریکی ها و هرچه سبک تر بودنش ملموس تر باشه
پاینده باشید

دیوونه


message 7: by Ideh (new)

Ideh | 15 comments مرسی که توجه کردین
از تموم شدن غیرمنطقی-تخیلی-خلاف انتظار داستان بیش تر خوشم میاد
افتادن کوله تو آّب فکر خوبی بود
ولی یه جورایی عناصر جدایی ناپذیر بودن
تا آخر داستان هیچ کس از کوله اش جدا نشد
حتی به قیمت زندگیش


back to top