داستان كوتاه discussion

80 views

Comments Showing 1-23 of 23 (23 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments دم در کافه ایستاده بودم که پیام داد که او هم رسیده است. وارد کافه شدم. تقریبن خلوت بود. طبقه بالا می شد سیگار کشید. از پله ها بالا رفتم و پشت میز نشستم. مِنو رو باز کردم، عکسی با موبایل ازش گرفتم و برایش فرستادم. بعدش نوشتم که چی میل داری؟ او هم عکس مِنو را گرفت و فرستاد. گفتم یک هات چاکلت غلیظ و او هم گفت قهوه ی آمریکانو. سیگار را از جیبم در آوردم و روشن کردم و شروع کردم به پیام دادن. کافه چی با هیکل چاق و ریش بلند کنار میزم ایستاد. گفتم: خیلی مخلصیم. اون هم نگاهی بی معنی انداخت و گفت: چی میل دارین؟ گفتم: قهوه ی آمریکانو. توی دفترش یادداشت کرد و رفت. ماجرای این کافه چی با اون هیکل و ریش را برایش نوشتم. غش کرد از خنده. یعنی از این اسمایلی های خنده فرستاد. بعد شروع کردم به تعریف کردن اینکه چه اتفاق هایی امروز افتاده است. مثلن سگی که به تازگی نگهبان ساختمان آورده، با همه دوست است و با دیدن هر غریبه ای شاد می شود و فکر می کند یک نفر جدید برای بازی با او آمده است. او پیام زد که هات چاکلت اش را آورده اند. من هم نگاهی به پشت سرم انداختم تا ببینم بالاخره این قهوه ی مرا می آورد یا نه. کمی بعد کافه چی آمد و قهوه را بدون هیچ دیالوگی روی میز گذاشت و رفت. باز هم صحبت کردیم با هم. خیلی خندیدیم و از اینکه پنج شنبه بعد از ظهر بیرون آمده بودم احساس خوبی داشتم. برای او نوشتم: مرسی که هستی و حضورت حس خیلی خوبی بهم می ده. از این اسمایلی های قلب فرستاد و من هم برایش فرستادم. نوشتم که بگذارد من حساب کنم برایش. باز هم غش کرد از خنده. خداحافظی کردیم و بلند شدم از جایم. رفتم پیش کافه چی و گفتم آقا دمتون گرم، خیلی ممنون. کافه چی داشت با موبایل اش ور می رفت. پول را گذاشتم روی پیشخوان و بیرون رفتم. هوا خیلی خوب بود و یک نسیم خنک هم می وزید.


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 545 comments درونمایه ی داستان شاید این بود که عشق و عاشقی عوض شده است.
اما این به نظر من اصلا داستان نبود
می شد گفت شرح یک کافه رفتن ساده بود
اما داستان کوتاه نبود
توصیف ها خوب و به جا بودند
و جملات مناسب
همین


message 3: by Somaye (new)

Somaye | 7 comments بعدش چی شد


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments ممنونم از شما محسن جان. خوشحالم که داستان را خواندید و لذت بردید.


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments مرسی از نظر شما خانم بنفشه اما مثل اینکه داستان را متوجه نشدید و ساده انگاشته اید. باز هم ممنون که نقد کرده اید.


message 6: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 545 comments چرا متوجه ماجرا شدم
دو نفرن که با هم دوست هستن و لذت معمولی کنار هم نشستن و قهوه خوردنشون هم از طریق تلفن همراهه
می شد این انتقاد به این وضع ناجور رو توی یه داستان کوتاه بیارید
اما چیزی که در حال حاضر اینجا هست اسمش داستان کوتاه نیست


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments این داستان یا نوشته انتقادی نیست. بلکه اعترافی هست به بعضی حقایق. علت اینکه داستان نیست رو هر چی فکر می کنم نمی فهمم...


message 8: by Negin (new)

Negin | 21 comments منم با بنفشه موافقم.به نظرم یه چیزی کم داشت .تا اخرش منتظر بودم یه چیزه خاصی اتفاق بیوفته .در این حد که یه لحظه فکر کردم نکنه طرف پشت تلفن اون کافه چی بوده!که به نظرم نبود و فقط میخواست بگه زندگی همه اینجوری شده.


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 545 comments من متخصص نیستم مهدی عزیز
این که گفتم این اثر در مقوله ی داستان کوتاه نمی گنجد قصد بنده بر بی احترامی نبوده و نیست بلکه انتظار من خواننده در مقایسه با آثار دیگریست که خوانده ام.
جستجو کردم تا نشان دهم که یک داستان کوتاه به چه نوشته ای اطلاق می شود و این لینک را پیدا کردم که برای تو هم می فرستم
اما جدای از هر تعریفی که هر کسی از داستان کوتاه ارائه می دهد باید گفت داستان کوتاه بدون هیچ تعریفی داستانی ست که کوتاه باشد.
داستان بیان وقایعی است که منجر به یک نتیجه یا اتفاق خاص شودو یا اندیشه ای نو را در ذهن خواننده شروع کند.

پیدا کردن چنین حقیقت تلخی در جامعه به چشم های تیزبین و روح حساس نیازمند است اما می شد که به شکل بهتری عنوان شود.

لینکی که گفتم این بود:
http://www.dastanak.ir/news2.php?id=2


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments اگر من فکر کنم که شما قصدتون بر بی احترامی بوده که کودنی بیش نیستم. هرگز همچین فکری نکردم و خیلی هم ممنونم از توجهات شما. اما این که این نوشته داستان نیست رو حتی با وجود خواندن لینک شما و یا مرور مطالبی که ده سال پیش یا بیشتر خوانده بودم رو نمی تونم قبول کنم. داستان بیان هنری یک رویداد و یا هر موضوع دیگر به صورت نثر است که ممکن است آن رویداد از دریچه ذهن بعضی ها ساده باشد و برای بعضی ها پیچیده. مثل هر اثر هنری دیگر این بستگی به سطح آگاهی مخاطب دارد. نویسنده نباید تفسیر داستان خود را بکند اما در حد یک جمله اینکه قصد این داستان بیان استفاده ناخودآگاه ذهن از ابزارهای ارتباطی امروزی برای ساختن همان معشوق ایده آل همیشگی برای فرار از تنهایی ذاتی بود که البته می شد در شکل بهتری بیان شود و با شما کاملن موافقم و هیچ حرفی نیست.


message 11: by poroshat (new)

poroshat pour | 24 comments زیبا بود... خیلی از ما این بازی ذهنی و داریم. حرف زدنهای خیالی با معشوقی که گاهی هم درست همون ایده آل زندگیمون... همون که اول رابطه ها درون طرف مقابل میبینیم و بعد کم کم محو میشه... موافقم با اینکه این روزها عشق هم از دریچه ی تکنولوژی داره خودش رو بیان میکنه...


message 12: by Mitra (new)

Mitra | 2 comments كوتاه، ساده، نوستالژيك ...
... كار خوبيه!


message 13: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments داستان ساده و در عین حال پیچیده ای بود
گاهی تاسف برانگیز و گاهی حسادت بر انگیز
باید یک مقدار کم به فضای داخل کافه پرداخته میشد.
.
طبقه بالا می شد سیگار کشید
این جمله رو حذفش کنید.
این نوع جملاته که داستان رو از روایت به تعریف کردن ساده تبدیل میکنه.
.
.
رفتم پیش کافه چی و گفتم آقا دمتون گرم، خیلی ممنون. کافه چی داشت با موبایل اش ور می رفت.
.
به نظر من اگه توی این جمله اگه باز به نگاه بی معنی مرد چاق اشاره میشد بهتر بود.
.
اون موقع بهتر تقابل دو دنیای متفاوت راوی و مرد چاق به نمایش گذاشته میشد.
.
در کل بد نبود. اگه صرفا زاده تخیل بوده باشه و هیچ ردی از خاطره درش نباشه خلاقیت پشت داستان قابل تقدیره.


message 14: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments mohammad wrote: "داستان ساده و در عین حال پیچیده ای بود
گاهی تاسف برانگیز و گاهی حسادت بر انگیز
باید یک مقدار کم به فضای داخل کافه پرداخته میشد.
.
طبقه بالا می شد سیگار کشید
این جمله رو حذفش کنید.
این نوع جملاته که..."


مرسی محمد جان. با نقدت خیلی موافقم. غیر از محیط کافه، کاملن خیالی بوده و تجربه ای اینچنینی نداشته ام. ممنون.


message 15: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments Mitra wrote: "كوتاه، ساده، نوستالژيك ...
... كار خوبيه!"


مرسی از توجه و نظرتون


message 16: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments مرسی :-)


message 17: by Ava (new)

Ava | 100 comments :))))

نمی دونم چرا بعد از خوندنش دارم می خندم.
شکل همین اسمایلی ها

آقای مهدی

من از این طور نگاه ها به زندگی خوشم میاد و از نوشته هایی هم که بتونه این طرز بر خورد با زندگی رو نشون بده لذت می برم. منظورم هم از "این طور نگاه ها" رنگ و لعاب غصه و دلمردگی نزدن به همین موقعیت هاست که می شه خیلی راحت از بودن تووشون احساس بدی داشت و گفت که دیگه وقت تغییره، وقت خودکشی رسیده و نه دیگه وقت ِ فرار ِ
منظور هم از "این طور نوشته ها " همین نوشته های بی تکلف و دلپذیری مثل نوشته ی کوتاه یا حالا " داستان کوتاه " شماست.

یادمه که که برای یه مدتی عادتم بود سر می زدم به یه وبلاگی که مال توکا نیستانی بودش. طرز نوشتنتون من رو یااد اون وبلاگ انداخت. اسمش باید باشه توکای مقدس. اگه تا حالا باهاش بر خورد نکردین، وقت که داشتین یه سرچی کنید و یه چند تا پست ازش بخونید.

موفق باشید و کارای بلندتری بنویسید.
آوا


message 18: by kamiar29 (new)

kamiar29 | 14 comments خيلي پسنديدم
خلاقانه و موجز
خوب باشيد


message 19: by kamiar29 (new)

kamiar29 | 14 comments در ضمن با تعريف كلاسيك داستان وكامنت‌هايي كه گفته بودنداين اثر داستان نيست به شدت مخالفم


message 20: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments خیلی ممنون از نظرات دلگرم کننده تون خانم آوا. حتمن اون وبلاگ رو خواهم خواند. مرسی از معرفی.


message 21: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments مرسی کامیار جان. خیلی ممنون از توجه و وقتت.


message 22: by mehdi (new)

mehdi noorie sadeghi (mehdinoorie) | 50 comments داستان جالب و خلاقی بود و ایده جدید بود منهم با این نظر که گفتن داستان نیست مخالفم شاید منظورشون این بود که ما نتظر یک پایان یا یک نتیجه در آخر داستان بودیم البته میشد روی پایانش بیشتر کار کرد و بازهم خلاقترش کرد


message 23: by Zohre (new)

Zohre | 2 comments موضوع متن خیل ساده و جالب انتخاب شده است!
من هم مثل سایر دوستان لذت بردم از خواندن داستانی که کم شباهت با رفتار این روزهامون نیست...
موفق باشید


back to top