داستان كوتاه discussion

77 views
داستان كوتاه > يك روز ، صبح جمعه - حميد سلطان آبادي

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (last edited Jul 16, 2009 05:04PM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments ساعت درست پنج صبحه
باید یه کارهایی رو برای فردا آماده می کردم
خسته که شدم رفتم تراس
مهتاب نبود حتی یک دونه ستاره هم نبود
خواب که اصلا نبود
اومدم اینجا
اینجا مثل یک خونه است
یک خونه که چهار تا دیوار داره
دیوارهایی پر از نقش های بچه ها
هر کی یک رنگی زده
اومدم خونه نقش های خیالی
خوشحالم مهتاب نبود
خوشحالم حتی یک ستاره نبود
باعث شد بیام نقش ،یک گفتگویی دلتنگی، قشنگ رو بخونم
لبخند بزنم و تصور کنم ،این نوشته هارو می تونم ببینم
به نظر من
درد دل،خیلی زلالی بود
درست عین بارانی که آنجا داره می باره
و من اینجا عطرشو استشمام می کنم
می دونی
جمعه هارا هیچ وقت دوست نداشتم
این نوشته را به فال نیک می گیرم
امروز آغاز جمعه
زیبا می شه
برای هممون
...



MahtaBi KhaNooM | 1782 comments


با خوندن نوشتتون کلی از خاطره هام زنده شد...خاطره هایی که ممکنه روش یه حریر فراموشی بیفته...ولی امکان نداره برای همیشه فراموش بشه.

بگم چی؟ زیبا بود؟ نه ... کمه...بذار نگفته بمونه که تا چه انداه به دل میشینه




message 3: by Maryam (new)

Maryam | 28 comments خوابیدی ؟
شما داستان رو چند بند کرده بودین که پایان هر بند با این سوال که خوابیدی تموم می شد البته این نکته تو اغلب داستاناتون دیده می شه که یک مو ضوع مدام تکرار میشه اما اون چیزی که کمی اذیت کننده است زمانی که شما در اون بند شروع می کنید به تکرار اون موضوع نصفی از اون بند صرف این تکرار میشه و شاید محتوای اثر کمی تهی به نظر می رسه
با این وجود در شیوایی و خودمونی بودن اثر شکی نیست


message 4: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments . نظرم اینه که داستان ننوشته بودید. یعنی درست جایی که می خواستی فکر کنی داری وارد یه جریان می شی چیزی می خوندی که یادت بیاره یه نوشته ادبی شعر گونه می خونی . با عرض معذرت شبیه نوشته های دختر های نوجوون بود که البته به نظرم یه همذات پنداری خوبی هم بوده . عنوان عالی بود . نوشته ها ساده بودند . از اون سادگی هایی که به نوشته لطمه می زنه. اوایل نوشته بهتر بود . جملات بیش از حد کوتاهند. نوشته های بیش از حد کوتاه ادمو زجر کش می کنن . و ...... فکر کنم نکته جالب یا شایدم تنها نکته جالبش پیش کشیدن خیال بود .
همواره خیالتان راحت . والسلام







message 5: by [deleted user] (new)

به نظرم

داستان نبود.نمی دونم چه چیزای کم داشت که داستان نبود

بیشتر مثل یک خاطره زیبا بود

یک متن صمیمی

که خیلی خیلی قشنگ بود و بدل نشست



message 6: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
اینو فقط میشه رو حساب نوشته های خاص گذاشت
نوشتهای که واسه نویسندش خیلی خاصه
با همه لطافتش خیلی درد داره
انقدر درد داره که ادم می خواد بی دلیل تو یک زمان خاص جلو چشش باشه
من اینو فقط با این حس خوندم
همیشه زلال باشی
اما نه به شفافی من


message 7: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments وقتی فضا رو تجسم می کنم حس خیلی خوبی بهم میده
:
صبح جمعه
تنهایی
ساعت پنج
بارون
تنهایی
تخت خواب آشفته
پازل به هم ریخته
و گاز زدن ِیه سیب که سرد ِسرده

بذار تصور کنم این و
حتی اگه تو خوشت نیاد


message 8: by faranak (new)

faranak | 189 comments چه بايد گفت؟ فضاي نوشته پر از حسرت بود و دلگير . و فكر ميكنم شايد بيشترمون اين حال و هوا را تجربه كرده باشيم .گاهي دوست داريم توي اين فضا راه بريم و زندگي كنيم ، به من كه چسبيد، چون با سلولهاي بدنم دركش كردم .شايد بشه از نظر موضوع به كتاب "فراترازبودن" نوشته ي كريستين بوبن ارتباطش داد


back to top