داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
پدر سگ
date
newest »
newest »
سلامفقط یک نکته کوچک
واحد شمارش سگ قلاده ست نه نفر
وقتی یک آدم و یک سگ با هم جمع شوند باید گفت ما دوتا نه ما دونفر
به هر تقدیر هر داستانی باید منظوری در ماورا آنچه خوانده می شود به خواننده القا کند
دست روانی برای نوشتن دارید و سوژهای بکری برای داستان پردازی در چنته دارید
اما نشد که پیام داستان را دریابم
چیزهایی به ذهنم می رسد اما کافی نیست
بازهم سپاس
دقیقا منظورم دو نفر بوددلم می خواست یکی شدنشان را نشان بدهم اما گمانم موفق نبودم
خودم از این عدم موفقیت به شدت ناراضی ام
دوباره خواندماینها دستگیرم شد
مواجه یک نفر با یک سگ
افسوس یک پدر در این مواجهه
ناسپاسی فرزندانی که برای میراث پدر تن به سگ می سپارند و تفنگ
وحتی اورا پیر سگ خطاب می کنند
پدری که خسته و منزجر ست ولی متنفر نیست
تفنگی که به عمد خالی نشانه می رود
و سگی که به فرمان پدر از دریدن وا می ماند
فرزندانی که غرق در آب دهان سگ هستند به کیفر آه پدر
و باز هم فداکاری پدر
و پیروزی شیطان
کافی بود؟
داخل پرانتز می گم
تازه مصیبت از آنجا شروع می شود که پدر را ملزم به انتقال سند کنند!
نه داستان من یکطرفه نبودیکجایی پسر از پدر تاثیر عمیقی گرفته است که این را دقیقا وقتی توی چشم های سگ خیره شده به یاد می آورد
داستان پدر خوب و فرزندان ناسپاس نیست.


پدر گفته بود که ریخت نحس هر کدامتان را ببینم با تفنگ قجری ام شلیک می کنم. درست وقتی این اقدامش برای دور کردن برادرم فایده نکرد و تفنگ تق صدا داد و هیچ گلوله ای ازش شلیک نشد تصمیم گرفت سگ به این بزرگی بگیرد.
برادرم چهارستون بدنش می لرزید و زیر لب داشت بد و بیراه می گفت. دندان هاش به هم می خورد و مرتب می گفت پیر سسسگ احمق و ما این طرف روبرویش یکی نشسته و یکی ایستاده و یکی در حال مالیدن شانه هایش آخر طاقتمان طاق شده بود و پرسیده بودیم خب چی شد؟ سند را آوردی؟
نگاه شلی بهمان انداخت که البته کاملا با حدسمان جور بود کسی که تا این حد از یک اسلحه ی فزرتی ترسیده باشد محال است بتواند پایش را بگذارد توی آن خانه ی به آن دراندشتی و سند را از چهار سوی خانه پیدا کرده باشد.
قرار شد که من این کار را بکنم.قد من و هیکلم بزرگ بود و امکان داشت که با توجه به کله خری ذاتی ام بتوانم از عهده ی این حماقت بر بیایم.البته درست قبل از اینکه بدانم توی آن خانه سگی کاشته اند که سه برابر خودم قد دارد.
سگ به طرز وحشتناکی چشم هاش سرخ بود و آماده ی دریدن. یک آن احساس کردم که باید برای زنده ماندنم درست شبیه خودش بشوم. چشم هام را به تقلید از چشم هاش از حدقه بیرون دادم و یک پایم را محکم روی زمین کوبیدم و چوب را جلوی خودم گرفتم. ته گلویم چیزی می غرید چشم توی چشم سگ داشتم فکر می کردم که چطور می توانم درست مثل خود او تکه تکه اش کنم.
سگ کمی عقب نشست و نگاهم کرد. نگاهم رفت سمت پنجره. پدرم دیگر نگاه نمی کرد. یک لحظه غفلت کرده بودم سگ خیز برداشت و به یک لحظه تمام هیکلش روی من بود. از پوزه آب دهنش روی صورتم می ریخت و با پاهاش نگهم داشته بود.چیزی که باورم نمی شد این بود که هرگز اتفاق نیفتاده بود که تا این حد بی دفاع بوده باشم.
آب لزجی از لای دندان های سگ روی تمام صورت و لبها و چشم هام می ریخت و فشار دست هاش روی تنم خرد کننده بود. آب دهانم را که مملو از آب دهان سگ بود به بیرون تف کردم. هر چه تقلا می کردم فشار دست هایش و نزدیکی پوزه اش به صورتم بیشتر می شد. خودم را توی چشم هاش می دیدم خیس و از پا افتاده.سرم را گرداندم و نگاهی دوباره به بالا و پنجره ی اتاق پدر انداختم کسی نبود.
یادم افتاد به مادر. وقتی که بچه بودیم. یک گربه ی کوچک از خیابان پیدا کرده بودم و انداخته بودم توی اتاقشان.مادرم جیغ می زد و پدرم سعی داشت بگیردش. زیر لب مدام می غرید که واستا کدوم پدر سگی آورده تت اینجا؟ و بچه گربه توی اتاق از این سو به آن سو تند تند می دوید.پدرم هلاک و از نفس افتاده گلدان سنگی یادگار مادربزرگ را برداشت و محکم پرت کرد طرف بچه گربه. جوری له شده بود که حتی نمی شد دیدش.
پدر من را دم در دید و داد زد هااای سکینه بیا این را از اینجا جمع کن فرش را هم ببر حیاط بشور. سکینه انگشتش را به دندان گرفته بود و به گلدان سنگی خیره مانده بود و نمی دانست چکار کند.
چشم های پدر درست توی چشم های من بود منی که داشت چهار ستون بدنم می لرزید.
سگ وزنش را از روی تنم برداشت. پدر سند را توی صورتم کوبید و گفت بیست روز دیگر از این خانه می روم هر غلطی خواستید بکنید.
از در که آمدم بیرون برادرهام اول با شوق و شعف و بعد با تعجب لباس های پاره و خیس و صورت لزجم را نگاه می کردند. سند توی دستم مچاله شده بود.
گفتم فردا تخریب را شروع می کنیم.