داستان كوتاه discussion

51 views
داستان كوتاه > خانم ها یک موقعی هایی مقدم ترند

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Zartosht (new)

Zartosht | 7 comments همینطور که دختر درباره ی رابطه ی رییس و این برنامه نویس تازه کاره و بقیه ی بچه ها پرحرفی می کرد و پسر هم هر از گاهی برای اینکه جواب کوتاه و درستی بدهد نیمچه توجهی می کرد و براساس همان چیزهایی که فهمیده بود سوالی می کرد، از پله های کافه بالا رفتند. پسر کمی تندتر رفت تا ببیند کسی روی میز کنار پنجره نشسته یا نه و اگر ننشسته تا غریبه ای از راه نرسیده و صاحبش نشده بنشیند و برای همین مثل همیشه نایستاد تا دختر زودتر از در بالای پله تو برود. البته ظاهرا دختر متوجه نشده بود و همچنان از قضایای سر کار می گفت و پسر با حواس پرتی به ادامه دادن ترغیبش می کرد. بالاخره روی همان میز مربع و کوچک کنار پنجره نشستند. روی میز قندان و شکردان و جاسیگاری بود و یادداشت های دست نویس عاشقانه یا عارفانه ی آبکی. نسیم بیجانی هر از گاهی از پنجره تو میزد و این بعد از ظهر تابستانی را برایشان کمی خنک تر می کرد. پسر از تابستان متنفر بود. کلا از گرما بیزار بود و این فصل دوران مدرسه را بیادش میاورد. اینکه چطور ساعت ها بدون کاری برای انجام دادن جایی می نشست و خیال بافی می کرد. بیکاری حرصش می داد و حوصله اش را سر می برد. حداقل در فصل های دیگر مدرسه را داشت و کاری برای انجام دادن. تابستان ها ساعت ها روی تختش دراز می کشید و به کارهایی که سال تحصیلی آینده می توانست با دوستانش انجام دهد فکر می کرد. دختر اما عاشق تابستان بود. مثل هر بچه ی نرمال دیگری از مدرسه متنفر بود و از سرما هم. یکبار به پسر گفته بود که هرچقدرهم زمستان ها لباس بپوشد بازهم انگار سرما از لای درز لباس هایش یواشکی داخل می شود، از میان منفذهای پوستش سر می خورد و استخوان هایش را منجمد می کند. تابستان پیش که تازه با هم آشنا شده بودند بعد از یک پیاده روی مفصل پسر برای اولین بار صورت گرد و لپ های گل انداخته و موهای خیس شده از عرق دختر را دیده و به نظرش خیلی بامزه و جذاب رسیده بود. حالا اما عرق دختر کمی به نظرش حال به هم زن آمد و لبخند سابقا شیرین و مهربانانه اش احمقانه. از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. دوست داشت هروقت منظره ای جلوی چشمش است سیگاری بکشد. البته آنچنان سیگاری نبود فقط هر از گاهی یکی دو نخی می کشید. دختر اما باعث شده بود سیگار را به کل کنار بگذارد. به نظر پسر البته دختر این کار را خیلی زیرکانه انجام داده بود. هیچ وقت مستقیم ازش نخواسته بود که سیگار نکشد، فقط موقعی که می کشید سرفه می کرد و اخم هایش توی هم می رفت و شروع می کرد از چیزهای دیگری ایراد گرفتن. اگر پسر از جایی می آمد و کمی بوی سیگار می داد دختر خیلی محلش نمی گذاشت و کار خودش را می کرد و همه ی این ها باعث شده بود کم کم به کل سیگار را کنار بزارد. اوایل البته خیلی هم از اینکه نمی کشید خوشحال بود اما بعد از مدتی دلش برای کشیدن حداقل یک نخ تنگ شد. الان منظره ی آنچنانی ای هم جلویش نبود. حیاط کافه آنقدر کوچک بود که از جایی که نشسته بودند نمی توانستند چیزی از باغچه هایش ببینند و دیوار آجری بلند و زشتی هم درست جلویشان بود که فقط اجازه ی نمایش نوار باریکی از رقص ابرهای سفید در آسمان آبی را می داد. البته پیچک های قشنگی از پایین بالا آمده بودند و سطح دیوار آجری را پوشانده و از ضمختیش کم کرده بودند. دختر پرسید “به چی فکر میکنی” پسر با کمی مکث و همینطور که دیوار آجری را نگاه می کرد گفت "این ها انگور هم می دن؟" دختر سرش را جلو آورد تا بهتر ببیند. سر خیسش به پسر خورد و او خودش را کمی عقب کشید. "نه اینا فقط میپیچن و از در و دیوار بالا میرن. چند وقت دیگه همه ی این دیوار رو میگیرن". پسر دلش برای دیوار سوخت. بدجوری حوس سیگار کرده بود. باید یک جوری بالاخره می گفت. یک سال زمان زیادی بود. حداقلش این بود که نباید عمر خودش و دختر را حرام ترسش می کرد. یکی از دوستانش یکبار بهش گفته بود که آدم ها کلا خیلی قانع و محافظه کارند. ترجیح می دهند در وضعیت آشنا بمانند تا چیز جدیدی را تجربه کنند. پسر آن موقع دوست داشت مخالفت کند. نمی خواست بپذیرد که ترسو و محافظه کار است اما انگار همان موقع هم می دانست که این قانون بیشتر از همه شامل خودش می شود. سفارش قهوه و شیک شکلات دادند و منتظر نشستند. به صورت دختر نگاه کرد. سعی کرد جواب سوالش را از چهره ی دختر بگیرد. با آن اندام درشت، روبه رویش نشسته بود و درباره ی اینکه هفته ی آینده با خانواده اش قرار است به شمال بروند حرف می زد. دختر هیکل پر و قد بلندی داشت. اوایل از تصور اینکه با دختری به این درشتی بیرون برود کمی خجالت می کشید. فکر می کرد مردم وقتی آدم لاغر مردنی ای مثل او را بغل همچین دختری می دیدند چه می گفتند. کم کم اما همه ی این مسایل را فراموش کرد و تا مدت ها بعد هم دیگر اصلا به آن توجه نمی کرد. اولین باری که فکر کرد واقعا او را دوست دارد اوایل پاییز بود. هوای ابری و خش خش برگ های زرد زیر پا، همه چیز را از پیش برای اتفاقات رمانتیک آماده کرده بودند. بی هدف پیاده روی می کردند و درباره ی چیزهای مختلفی حرف می زدند. پسر درباره ی اینکه از بیکاری متنفر بود برایش گفته بود. دختر سرش را پایین انداخته بود و فکر می کرد. یکدفعه همانطور که کفش هایش را نگاه می کرد با صدایی آرام و کمی خجالتی گفت "وقتی جایی هستم که مجبورم صبر کنم مثل مترویی اتوبوسی جایی، شروع می کنم آدمای دور و برم رو جور دیگه ای نگاه کردن. انگار نقاشی اند یا یک تصویر گرافیکی یا یک عکس سیاه سفید یا یک تیکه از یک فیلم هنری. بعد برای خودم یکجور موزیک روی تصویرای جلوی چشمم میزارم. نه اینکه هدفون بزارم روی گوشم و اینها، نه، توی ذهنم یدفعه یه آهنگی میشنوم. مثلا یه تیکه از پیانوهای فیلیپ گلس یا یه آهنگ راک آروم. همه چی یدفعه قشنگتر میشه. تاثیر گذارتر می شه. آدم ها مهم میشن. اتفاقای کوچیک جالب می شن. ممکنه افتادن کیف دستی یک خانوم مسن توی مترو یک فاجعه به نظر بیاد یا بندهای باز یک پسر بچه ی کوچولو، خیلی بامزه باشه." الان اصلا باورش نمی شد که دختر روبه رویش همان کسی است که سفرهای زیرزمینی روزانه اش را اینطوری می گذراند. محکم توی صورت دختر زل زده بود و سعی می کرد او را در قاب عکسی سیاه و سفید ببیند. هیچ حسی نداشت. هیچ چیز مهمتر و جالب تر نشد. دختر یکی از آن لبخندهای مهربانش را زده بود و انگار می خواست سردربیاورد توی کله ی پسر چه می گذرد. هیچ وقت مشکلی از لحاظ حرف زدن نداشتند. همیشه وقتی پارک، مهمانی یا کافه می رفتند زوج های دیگر را که بدون یک کلمه حرف زدن، جدی و اخمو کنار هم می نشستند و به در و دیوار زل می زدند مسخره می کردند. همیشه حرفی برای گفتن داشتند، این اواخر شاید دختر بیشتر البته، اما به هر حال سکوت سنگین آن زوج های دیگر هیچ وقت برای آن ها مصداق پیدا نکرده بود. حالا اما انگار در تله اش افتاده بودند. هردو البته چیز مهمی برای گفتن داشتند ولی بیان آن به معنی باختن بازی بود. هر دو در سکوتی سنگین همدیگر را نگاه می کردند. مغز پسر با سرعت وحشتناکی کار می کرد تا چیزی برای حرف زدن پیدا کند، موضوعی پیش پا افتاده، سطحی، معمولی. از قیافه ی دختر هم بر می آمد که در تلاش مشابهی است. پسر انگار می توانست صدای چرخیدن پیچ و مهره ها و چرخدنده های مغز دختر را هم بشنود. بالاخره اما نجات پیدا کردند. صدای زنگ اس ام اس گوشی دختر در آمد و او هم کیفش را روی میز گذاشت تا در میان انبوه وسایل درونش موبایل را پیدا کند. پسر خیلی از کیف کذایی بدش می آمد. از آن کیف ها بود که جنسشان مثل فرش می ماند و مدتی مد شده بود. فکر میکرد که انگار صاحب کیف می خواهد داد بزند که دوست دار هنر است و بسیار هنرمند. خیلی دک و پز اضافی داشت. فکرش را به دختر هم گفته بود اما بی تاثیر بود او به هر حال کیف را خریده بود. پسر به دستهای مشغول اس ام اس دادنش نگاه کرد. باورش نمی شد بعد از این همه مدت و این همه تجربه ی مشترک متوجه دست هایش نشده بود. دست هایی با انگشتهای چاق مثل سوسیس اما کف دستی کوچک. ظاهرا او آدم قانعی بود. حداقل تا امروز. باید بهش می گفت. اینقدر را به او مدیون بود. باید رو در رو می گفت. تماس های تلفنی و چت و اس ام اس جوری فحش مستقیم بود. یعنی واقعا خودش خبر نداشت که همه چیز عوض شده؟ دختر در میان اس ام اسش بود که دستی روی شانه اش نشست و با خنده ی پر سر و صدایی شروع به سلام احوال پرسی های مرسوم دخترانه کرد و در میانش هم سلامی مودبانه و نه چندان صمیمانه به پسر. تازه وارد مانتویی از جنس کیف دختر تنش بود. انگار فرش خانه را دورش پیچیده باشد. موهایش که از جلوی روسری بیرون زده بودند رشته هایی بنفش رنگ هم در میانشان داشتند. دختر کوتاه قد و لاغر بود، صورت ظریف و قشنگی داشت و یکی از آن عینک های فریم بزرگ مثلا هنری به صورتش زده بود. وقتی تازه وارد دختر را بغل کرد پسر فکر کرد مثل این است که توی کمد لباس رفته باشد. دو دختر در کنار هم کنتراست عجیب و غریبی درست کرده بودند. دوستانِ دخترِ تازه وارد منتظرش بودند و باید زودتر سمت آن ها می رفت و برای همین خیلی برای گپ زدن نماند. دختر برگشت تا اس ام اس زدنش را ادامه دهد که انگار گوشی اش هنگ کرد. بی دلیل خراب شد و هر کاری کردند درست نشد. دختر همینطور که گوشی خرابش دستش بود و سرش پایین بود و به موبایل نگاه میکرد نیمچه لبخندی زد و گفت: "اینکه چیزا یکدفعه بی دلیل خراب میشن یکم ترسناکه نه؟". پسر با کمی تعجب گفت چرا؟ دختر:" نمی دونم. اگه دلیلی داشته باشه مهم نیست ها. میدونم هر چیزی دلیلی داره و این حرفا و الان اینم بی دلیل خراب نشده. منظورم اینه که..." پسر: " فهمیدم چی میگی. بی خودی چیزی خراب شه. مثلا تلویزیون یدفه بترکه یا چمیدونم مثلا بیخودی گردباد بیاد" دختر:" آره، می دونم که چیزی از غیب ظاهر نمیشه اما همیشه می ترسیدم که نکنه دارم توی خیابون راه میرم و ملت رو نگاه میکنم که یدفعه بمیرم. ترسناکیش هم شاید به خاطر مردن نیست، به خاطر اینه که بی دلیل مردم. دکترا جنازم رو بشکافن و هیچ دلیلی برای مردنم پیدا نکنن. داشتم زندگیم رو می کردم که یدفعه ریق رحمت رو سر کشیدم." پسر با کمی مکث و هیجانی که پنهان کردنش برایش سخت بود گفت: " بچه که بودم یه شب یدفعه این توی ذهنم اومد که هر لحظه ممکنه گردباد و طوفان بیاد و هممون رو بکشه. خیلی راحت موقعی که خوابیم. نمی دونم برنامه ای پخش کرده بودن درموردش یا نه اما خیلی ترسیده بودم. نمی خواستم بخوابم. می ترسیدم اگه بخوابم هیچ وقت پا نشم. مامانم هرچقدر بالای تختم نشست و گفت که خبری نیست و اینطرفا نسیم هم نمیاد باورم نمی شد. تا صبح همش توی فکر کارای بدی بودم که کردم و داشتم به خدا التماس می کردم ببخشه و من رو راهی جهنم نکنه. میدونی که از گرما متنفرم". هردو خندیدند. پسر فکر کرد یعنی واقعا به همین راحتی است؟ سعی کرد دختر را دوباره جور دیگری نگاه کرد، هنری نگاه کرد، مثل یک جور فرش هزار رنگ نگاه کرد و منتظر موسیقی ای چیزی شد. خبری نبود. همه چیز آرام و زیادی رئالیستی ادامه داشت. دختر دستش را روی دست پسر گذاشت. دست های ضمخت دختر دور دستش پیچیدند و آن ها را مدتی در میان گرمای مرطوبشان نگه داشتند. پسر بدش نیامد. هیچ حسی نداشت. خنثی بود، خاموش بود. ساکت بود. حالا حتی سکوت دو نفره هم قابل تحمل بود. فکر کرد شاید همینکه دو نفر بتوانند ساکت کنار هم بنشینند و همدیگر را نگاه کنند و نگران طولانی شدن سکوت نباشند خودش عشق باشد. فکرش را گفت. دختر سری تکان داد و هردو به دیوار پر از پیچک ها نگاه کردند. هنوز هم دلش سیگار می خواست. دیوار اما کمتر بدبخت به نظر می رسید. هوا کمی ابری بود و بادی هم می آمد که صورت دو نفرشان را نوازش می کرد و پیچک ها را می لرزاند. باید کم کم می رفتند. پسر به سمت صندوق رفت و دختر هم نزدیک در ایستاد. دوست عینکی دختر از میزی، آخرهای سالن اسم او را صدا زد و ازش خداحافظی کرد. پسر داشت پول را می پرداخت که اسم دختر را شنید. باورش نمی شد این اسم او باشد. می دانست که اسم او واقعا همین است اما به نظرش آمد این اسم نسبت آنچنانی ای با دختری که می شناسد ندارد. زیادی فیزیکی، سخت و واقعی است. کسی که او می شناسد حتی بدن هم ندارد. یک حضور است بیشتر تا اسم یکی از اعمه. آرام به سمت در رفت. داشت باز هم زودتر از دختر که منتظر ایستاده بود بیرون می رفت که ایستاد، کنار رفت و منتظر شد تا او اول بیرون برود. دختر که از پله ها پایین می رفت و پشتش به پسر بود، سرش را پایین انداخته بود و لبخند می زد.


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments غلط املایی داشتی هم توی اسم داستان اشتباه تایپی داشتی هم "حوس" اشتباه بود هم "اعمه".
تا ته داستان یه نفس خوندم ببینم چی میشه اما اصلا پایانشو نفهمیدم.شخصیت دوست دخترم بنظرم اضافی اومد.دیالوگ آخر دختر"ریق رحمت" خیلی پسرونه بود.
مرسی که نوشتی:)


message 3: by Alireza (new)

Alireza (mrwintter) | 116 comments با عرض پوزش البته، کامل نخواندم؛ اما چند مورد به نظرم آمد که بد نیست با شما در میان بگذارم.
اول اینکه نوشتن جملات طولانی و بدون نظم حوصله خواننده را سر میبرد. تکلیف جمله را زودتر تمام کنید و به دست کلمات رابط ندهید، کار خود را راحت کرده اید.
غلط ویرایشی و املایی هم مشکلاتی از این دست بوجود می آورند. البته هر دو با دوباره خوانی و بازنویسی حل میشوند.
پیرنگ داستانتان ساده و مشخص است که البته در اینجا خیلی هم بهتر!
ساده نویسی و توضیحات و توصیفاتتان می تواند جذاب باشد.
پیروز باشید.


message 4: by پری (new)

پری | 100 comments سلام ممنون که داستانت رو گذاشتی
به نظر من جمله ها خسته کننده بود. البته هر جمله ی طولانی خسته کننده نیست اما تو این داستان بود.شاید بعضی توصیفا اضافه بود . بعضی ها هم خیلی ساده بود و خواننده رو جذب نمیکرد مثلا توصیف قیافه ی دختر ملموس بود اما نه اونطوری که شخصیت داستان رو حس کنی
داستان بدی نبود اما فعلا باید روش کارکرد چون روی هم رفته موضوع قشنگی بود


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments سلام. من داستان رو چند روز پیش خوندم. به نگارش و اصول داستانی نمی پردازم چرا که نگاه نویسنده رو خیلی دوست داشتم. خیلی خوب و موشکافانه نوشته اید رابطه ای را که سرد و تمام شده است ولی هر دو به هر دلیل معلوم و نامعلومی بازهم بر دوش خود می کشند. لذت بردم و ممنون.


message 6: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments من آغاز داستان را دوست داشتم ولی پایان به طور ناگهانی چرخش ۱۸۰ درجه داشت. مانند آن بود که نگارنده حس آغازین را تجربه کرده و آن را خوب به قلم می آورد ولی خود پایان را تجربه نکرده است و تنها تلاش دارد که داستان را با پیام اخلاقی و جامعه پسند تمام کند. بنابراین پایان داستان سفارشی و ناهمگون با حس بیان شده در داستان می شود.


message 7: by Zartosht (new)

Zartosht | 7 comments Arman wrote: "من آغاز داستان را دوست داشتم ولی پایان به طور ناگهانی چرخش ۱۸۰ درجه داشت. مانند آن بود که نگارنده حس آغازین را تجربه کرده و آن را خوب به قلم می آورد ولی خود پایان را تجربه نکرده است و تنها تلاش دار..."

پایان این داستان چه مضمونی داره که به نظرت سفارشی اومده؟


message 8: by Yekdoost (new)

Yekdoost | 42 comments از کل ماجرا خاین قسمت خیلی برام جذاب بود:
حالا اما عرق دختر کمی به نظرش حال به هم زن آمد و لبخند سابقا شیرین و مهربانانه اش احمقانه
به تنهایی خودش یک داستان بود
ممنون


message 9: by Arman (new)

Arman Arasteh | 40 comments Zartosht wrote: "پایان این داستان چه مضمونی داره که به نظرت سفارشی اومده؟ "

من در پایان به طور نامنتظره ای اصرار نویسنده به دمیدن نسیم امید به رابطه تهی توصیف شده را مشاهده می کنم.

Zartosht wrote: "
ساکت بود. حالا حتی سکوت دو نفره هم قابل تحمل بود. فکر کرد شاید همینکه دو نفر بتوانند ساکت کنار هم بنشینند و همدیگر را نگاه کنند و نگران طولانی شدن سکوت نباشند خودش عشق باشد."



back to top