داستان كوتاه discussion

69 views
152

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Rose (last edited Jul 06, 2009 03:03AM) (new)

Rose | 449 comments [image error]




message 2: by Rose (new)

Rose | 449 comments آموزی همراه پروفسوری از دانشگاهی که در آن درس میخواند، قدم میزد. همین که کمی دور شدند یک جفت کفش کهنه میبینند که متعلق به کشاورز فقیری بود. پسر فکری به ذهنش میرسد و به پروفسور میگوید: بیا کفش های این مرد را برداریم و پشت آن بوته ها قایم شویم و ببینیم عکس العمل این مرد چیست.
پروفسور گفت من فکر بهتری دارم. به جای اینکه کفش هایش را برداری در هر لنگه یک سکه بگذار و بعد منتظر بمان و ببین چه میشود.
پسر همین کار را کرد. وقتی کشاورز آمد و پایش را درون کفش کرد متوجه چیزی شد. سکه را برداشت داخل جیبش گذاشت و بعد زانو زد و رو به آسمان کرد و با صدای بلند از خداوند تشکر کرد و در همان حین از بیماری همسرش و از نداشتن نان برای سیر کردن شکم بچه هایش صحبت کرد. و از دستان بخشنده ی آن ناشناس به خاطر نجات دادن به موقع زندگی اش تشکر کرد.

پسر که این صحنه ها را دید تحت تاثیر قرار گرفت. پروفسور رو به پسر گفت: "حالا این احساس، بهتر از آن کاری که اول میخواستی انجام بدهی نیست؟
نویسنده : ناشناس


message 3: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments بیا رفیق
پوتینت رو پیدا کردم
افتاده تو آب ...اونجا

حالا باید بگردیم دنبال پات


message 4: by سحر (new)

سحر | 381 comments ممنونم صالح جان
حالا که انقده زحمت کشی
زحمت بقیشم بکش!!



message 5: by Maryam (last edited Jul 07, 2009 10:25PM) (new)

Maryam | 158 comments اون دیگه چیه؟
چی ؟
اون دیگه
لاشه کلاغه
تو زدیش
نه بابا...پوتینه
اونجا چه کار میکنه؟
مال همون سرباز ِکه دیشب فرار کرده



message 6: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments به بغل خوابیده بر روی زمین
عکسش بر روی زمین خیس افتاده
روزی کسی را با خود به این طرف و آن طرف می برد
حالا فقط بیش از یک پوتین نیست
بسان کلاغی مرده


message 7: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments چقدر خوشحال بودم
وقتی به من گفتند :برگشته ای!
هنوزم عطر ی را که برداشته بودی و به سر و صورت خودت می زدی، را بیاد می آورم
بهت گفتم :عزیزم!اینکه عطر زنانه است
دست هایت را روی انگشتانم گذاشتی
که هنوز داشت پوتین هایت را با بی میلی برق می انداخت
و گفتی :بذار لااقل تا چند روز عطر تو رو ، همراهم داشته باشم
پوتین ها آماده بود
نگاهت روی آنها ثابت مانده بود تا شاید
چشمهایم را نبینی که دوخته بودم به مژه های لرزانت
بهم که گفتند برگشته ای به تقویم نگاه کردم
درست عین عصری بود که زنگ زدند و گفتند:" مامورت مهم"
آن روز هم باران می بارید
وقتی سرم را از شانه ات جدا کردم بوی عطر و باران با هم پیچیده بود در راهی که پوتین هایت با بی میلی داشتند می رفتند
درست عین امروز
که برگشته ای
با تنها پوتینی در باران



message 8: by [deleted user] (new)

آرزو نوشته تو انگار قالب بدن این عکسه

همینطور مال رئیس خان

چقدر خوب نوشتید

این لنگه کفش معنا گرفت


message 9: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments این عکس مرا به یاد شعری از محمدرضا عبدالملکیان انداخت که در کتاب ادبیات دبیرستان به ما درس می دادند. همان قدر که در زمان خواندن شعر قلبم به تپش افتاد، با دیدن این عکس نیز همین اتفاق برایم افتاد.
محمدرضا عبدالملکیان می نویسد:
تو چرا مي جنگي
پسرم مي پرسد
* * *
من تفنگم در مشت
كوله بارم بر پشت
بند پوتينم را محكم مي بندم
مادرم آب و آيينه و قرآن در دست
روشني در دل من مي بارد
* * *
پسرم بار دگر مي پرسد
تو چرا مي جنگي
با تمام دل خود مي گويم
تا چراغ از تو نگيرد دشمن
رز عزیز انتخاب زیبایی بود


back to top