داستان كوتاه discussion

48 views
داستان كوتاه > دونه هاي سرخ انار - آزاده هاظمي زاده

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (last edited Jul 07, 2009 09:34AM) (new)

هوا داره تاريك ميشه
دوباره نوشته ي روي سنگ رو مي خونم...
شاعري كه از جنس مردم زمانه اش نبود.
ديگه تاريكي رو دوست دارم. فقط اون مي تونست ما رو بهم برسونه. همون جاده ي تاريك.
چراغهاي ماشين رو خاموش كردي.
گفتم: خطرناكه!
گفتي: دوست ندارم خلوت هم آغوشي برگهاي كنار جاده رو بهم بزنم. شايد هم خلوت خودمون رو...
خنديدم.
گفتي: عشق مثل عطر ياس آدم رو مست ميكنه. آدم مست رو دوست داري؟
- آره
- منم دوست دارم
- آدم مست رو؟
- خنده هاي تو رو كه مثل پيچك مي پيچه به ديوار دل آدم. دلم ريخت.
- واسه كي؟
- واسه تو. تو كه مثل يه فرشته مهربونيو دوست داشتني
- عاشق شدي؟ مثل انار؟ ترك خوردي؟
- مگه مي بيني؟
- چيو؟
- دونه هاي سرخ عشقو تو دلم؟
- آره
- منم مي بينم.
- چيو؟
- سرخي شرم گونه هاتو
- داغ شدم خوب...
- گرم باش هميشه تا نه بسوزيو نه بسوزوني
- اين دوست داشتن به كجا ختم ميشه؟
- به هر جا كه اين جاده ختم بشه
- تو كه خانواده ام رو مي شناسي؟! امكان نداره از حرفشون بر گردند.
- از كدوم حرفشون؟
- اينكه دختر به يه شاعر يه لا قبا نميديم.
- من الان بيشتر از اينكه شاعر باشم، عاشقم
- اونها براشون خيلي مهمه
- عاشق بودن من؟
- اسم و رسم خانوادگي شون. آبروشون كه با خشتهاي طلا مي سنجند... ميگن بايد يكي باشه در حد و شأن خودشون.
- تو چي؟
- مي خوام پيشت باشم. براي هميشه.
- براي هميشه؟
- آره... باور كن.
با سر تأييد كردي – ولي هنوزم نمي دونم باورت شد يا نه؟
گفتم: بيا يه قولي بهم بديم... تو زندگي بعديمون توي دنيا... جز واسه ي هم – مال هيچ كس ديگه اي نباشيم...
سرعت ماشين رو زياد كردي و گفتي: اين يعني اينكه ممكنه اينجا مال هم نباشيم؟! اين يعني شايد وقتي ديگر...
سكوتم نشست تو چشمهام. نگاهم شد سخن بي كلام و نيشتر زد به دلت. تركش بيشتر شد و خون چكيد ازش. شد اشك و ريخت روي رنگ پريده ي صورتت.
با صداي گرمت، آروم زمزمه كردي: گرچه پايان راه ناپيداست... من به پايان دگر نينديشم – كه همين دوست داشتن زيباست.
توي تاريكي جاده – نگاهمون گره خورد به هم...
سرم رو گذاشتي رو شونه هات و موهام رو نوازش كردي.
گرمي نفست داشت پلك هام رو سنگين مي كرد كه برق چراغهاي ماشين رو به رو، مثل رعد كوبيد توي آسمون چشمهام ... و بعد صداي مهيبي كه هميشه بعدش مياد...
انتهاي جاده شد دره ... ما تازه شديم مسافر...
هر چي ماشين پايين تر مي رفت... من و تو بالاتر...
تو رو آوردند اينجا... خاك هم آدمهاي ساده رو زودتر بغل ميگيره... روي سنگت نوشته: شاعري كه ...
ولي من هنوز سرگردونم...
خانواده ام ميگن: در شأن ما نيست هر جايي دخترمون رو خاك كنيم. بايد يه قطعه ي خوب و مناسب پيدا كنيم كه در خور آرامگاه خانوادگيمون باشه...
كمي صبر كن...
ميام زود...
براي هميشه...



message 2: by Saber (new)

Saber (masood fadaei tabrizi) | 53 comments عالي بود
تمام
لذت بردم



message 3: by Rose (new)

Rose | 449 comments آزاده جان خیلی قشنگ بود
اونقدر که دونه های اشک رو مهمون چشمام کرد


message 4: by [deleted user] (new)

Rose wrote: "آزاده جان خیلی قشنگ بود
اونقدر که دونه های اشک رو مهمون چشمام کرد"


و چقدر اين ميهماني زيباست...
سپاس عزيزم


message 5: by سحر (new)

سحر | 381 comments دلم بیشتر گرفت
زیبا بود
با غمش لذت بردم


message 6: by [deleted user] (new)

ممنون از لطفتون


back to top