Erfan and Tasavof discussion

13 views
tafavote erfan va tasavof !! ?

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by komeil (last edited Aug 25, 2016 11:39AM) (new)

komeil moradi | 1 comments Mod
aya be haghighat miane in do esm !! tafavodi mibashad ? montazere nazarate shoma hastam


message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es در ابتدا هر دو را تعریف کنیم

عرفان از نظر لغوی به معنی شناختن، شناسایی و آگاهی است. عرفان یعنی شناخت خداوند.عرفان علمی است جهت شناختن حق تعالی و اسما و صفات او. شناخت خداوند به دو روش ممکن می‌شود. یکی به روش استدلال یعنی از اثر پی به وجود موثر بردن و از صفات به ذات پی بردن که علما به این روش عمل می‌کنند.وروش دیگر صاف و خالص نمودن باطن و روح می‌باشد که این، روش اولیا و عارفان می‌باشد.اجرای این روش فقط از طریق اطاعت و عبادت قلبی است.عرفا اعتقاد دارند که برای رسیدن به حقیقت عارف باید مراحلی را سپری نمایدتا نفس به اندازه ظرفیتش از حق آگاه شود. مبنای کار عرفا کشف و شهود و سیر می‌باشد
.
.
.
.
تصوف (یا صوفی‌گری) فرقه‌ای اسلامی است و طریقه عملی عرفان یا همان خدا شناسی میباشد. صوفیان آفریننده هستی را دارای هیچیک از صفاتی که ما می‌شناسیم نمی‌دانند و او را بالاتر از هر پندار و توصیفی می‌دانند. تصوف در معنی لغت به روش و طریق طی کردن راه جستجوی حق را گویند. و فردی را که در این راه قدم می‌گذارد صوفی می‌گویند....."


message 3: by ArEzO.... (last edited Jun 26, 2009 01:31PM) (new)

ArEzO.... Es امام محمد جعفر صادق علیه السلام : «معرفتی بالنورانیه

معرفة الله معرفتی بالنورانیه» چون شناسائی حق تعالی شانه

برای بشر بدون شناسائی در مظهر ممکن نیست بطریق حصر فرمود که

« معرفت من به نورانیت منحصر است به معرفت خدا و معرفت خدا

منحصر است به معرفت من به نورانیت»



«ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله اورایت الله بعده اورایت الله فیه»

یعنی هیچ چیز را ندیدم مگر اینکه خدا را قبل از آن یا بعد از آن و یا در

آن دیدم....
.
.
.
.
اول و آخر هر چیز خداست
چه با عرفان چه تصوف




message 4: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es وقتی در دانش های تصوف -عرفان - فلسفه تحقیقی می شود با بسیاری از پیچیدگی ها ی تاریخی - معرفتی - شرعی روبرو می شویم و تمایزات این علوم ها دیده می شود .
در حقیقت بین فلسفه و عرفان هم فرق وجود دارد و همینطور میان عرفان و تصوف
.
.
.
فرق فلسفه و عرفان در این است که عرفان علاوه بر عقل بر احکام ای که از وحی و از طریق نقل بدست می آید تکیه می کند
.
.
.
و تفاوت عرفان با تصوف
فرق اساسي ميان تصوف از جهتي و فلسفه و عرفان از جهت ديگر در آن است كه تصوف بر "قلب" به عنوان وسيله ء دريافت معرفت شهودي تكيه و اعتماد ميكند و در محدوده عقل متوقف نمي ماند . البته اين اعتماد معرفتي، بر دريافت قلبي –بر خلاف آنچه كه عده ء زيادي مي پندارند – به معناي تضاد قلب با نقل و عقل و مخالفتش با آنها نيست ، بلكه به اين معناست كه قلب مرتبه اي از مراتب تجلي حقيقت است ، همانطور كه عقل و نقل مرتبه اي از تجلي حقيقت اند . به عبارت ديگر فلاسفه استدلال و برهان عقلي را وسيله اي براي براي شناخت گرفته اند و عرفا آمدند و بر اين ابزار روش " ذوق " و تكيه به ايمان و وحي را نيز افزودند. اختلاف ميان فلاسفه و عرفا در اين است كه كداميك اول و كداميك دوم است ، فلاسفه معتقدند كه روش برهان عقلي را بايد بر ذوق عقلي(ويا به عبارتي برهان را بر عرفان) مقدم داشت در حالي كه عرفا به عكس اين معتقدند و ميگويند كه عرفان (ذوق) بر برهان مقدم است . اهل عرفان به سوي معرفت شهودي سير ميكنند و به ذوق و علم شهودي اعتقاد دارند و صوفيه گام بعدي را بر ميدارند وبدون نيازبه برهان عقلي و عرفاني(عقلي ذوقي) به سوي تعامل با قضاياي وحي و ذوق به شكلي حضوري سير ميكنند زيرا آنها قلب را مركز كشف و هبوط (فرود آمدن) تجليات ربوبي و معرفت لد ني ميدانند و مسئوليت مجرد نظري عقل را به كناري نهاده اند (فلسفه و علم كلام) . صوفي معتقد است ، قلب مركزي است كه اگر با ذكر خدا آرامش يابد همچون آيينه اي ميگردد كه انوار حق تعالي در آن منعكس ميشود و اين انعكاس نور به " نفس " و " عقل " و " روح " و ديگر ملكات باطني انسان بازميتابد و آنها را نوراني ميسازد . وقتي كه نفس را نوراني سازد ، نفس از ميل به حرام و حتي شبهات صاف ميگردد و به ذوقياتي ميرسد كه به آن احوال ميگويند . وقتي روح نوراني شود ، حجاب ميان او و پروردگار از ميان رفته و روح ميتواند از چشمه هاي زلال قرب الهي بنوشد . و اگر عقل نوراني شود در تفكر و تاءمل خويش ذوقيات عرفاني را در يافت ميكند و همه اين ها به آن معناست كه عرفان براي صوفي تنها بخشي از تجربه صوفي است . يعني هرگاه كسي به عرفان دست يافت و در محدوده آن متوقف ماند تنها بُعد ذوقي تصوف – كه ابعاد روشنگرانه ديگري نيز دارد – را به دست آورده است. عليرغم تمام تشابهات و تقابلات ظاهري كه بين اين سه علم وجود دارد مامعتقديم كه آنها كاملاً با يكديگر متفاوتند . يعني نميتوان گفت اين علوم با يكديگر مربوطند و يا هريك در بطن ديگري قرار دارد و يا به حقيقت واحدي راه ميبرند . در حقيقت نقطه عزيمت آنها با هم متفاوت است ، آنها راه هاي مختلف براي رسيدن به غايات و اهداف مختلف هستند و چه بسا چيزي جز تلاش براي رسيدن به شناخت حق آنها را در كنار هم قرار نميدهد .


back to top