داستان كوتاه discussion

62 views
داستان كوتاه > شاید مرگ

Comments Showing 1-13 of 13 (13 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ali (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments در آن ساعت روز صدای کشیده شده چرخ های چرخ دستی خریدش تنها صدایی بود که می شنید. چند کلاغ کمی دورتر هرازگاهی قارقاری می کردند، صدایشان طوری نبود که بشود گفت سکوتِ قبل از ظهر کوچه را به هم می زنند . در آن ساعت روز کوچه ساکت ساکت بود . سکوت مهمترین ویژگی محله بود، غیر از صبحها که همسایه ها سر کار می رفتند و عصرها که برمی گشتند و صدای ماشینها در می آمد در تمام روز صدای دیگری نبود. چرخ دستیِ سنگین از خریدهای آخر هفته را می کشید ، همچنان که به صدای چرخهایش گوش میکرد فکرش صد جا می رفت. به غذای ظهر فکر می کرد که چی بپزد به شب که دخترهایش با دامادهایش وبچه هایشان می آمدند، فکر می کرد. چرخ دستی را دنبال خودش می کشید تا به در خانه رسید . کلید انداخت و وارد شد. همچنان که مسیر ورودی خانه را طی میکرد تا به ساختمان برسد به فکر این بود که سالها می شد که زندگیشان همینطور شده بود ازوقتی دخترها رفته بودند، صبح ها بعد از صبحانه کتابی دست می گرفت یا خودش را به کاری سرگرم می کرد . یکی دو ساعت بعد از خانه بیرون می زد . خرید میکرد، پیاده روی میکرد، سری به همسایه ها میزد و برمی گشت و ناهار را آماده می کرد. وارد اتاق شد یک راست رفت آشپزخانه تا ترتیب ناهار را بدهد. همچنان که خریدها را از کیسه ها در می آورد فکرش پی مریضی شوهرش هم رفت ، چند سالی از عمل قلبش گذشته یادش آمد که روزهای اول بعد از عمل چقدر می ترسید که اتفاقی نیفتد همیشه کنارش بود و تنهایش نمی گذاشت اما حالابعد این مدت فقط با زنگ ساعتی که بچه ها برایشان خریده بودند تا سر ساعتهایی که شوهرش باید قرصهایش را می خورد آلارم بدهد، یادش می آمد که مریض است و باید همیشه حواسش باشد. صدای موسیقی از اتاق کار می آمد به این هم فکر کرد که چطور شوهرش میتواند این همه سال همین موسیقی را بشنود و بنویسد وخسته نشود. روی صندلی نشست تا خستگی در کند و در واقع منتظر بود تا مرد بیاید و چایی با هم بخورند. کار هر روزشان بود. مرد که از سروصداهای آشپزخانه متوجه آمدنش شده بود. وارد آشپزخانه شد و بی هیچ. حرفی سراغ سماور رفت و برای هر دویشان چایی ریخت و از کابینت بالای سماور جعبه. گز را برداشت و سینی چایی و گز را روبری اوروی میز گذاشت. عجیب بود که چیزی نمی گفت ، معمولا این جور مواقع شوخی‌ای متلکی می گفت، یا از خریدهای زن ایراد بیخود میگرفت و سر به سر هم می گذاشتند.
زن گفت : چیزی شده?
مرد جواب داد: نه چطور مگه?
زن گفت : انگار سرحال نیستی?
مرد چایی را توی نعلبکی خالی کرد و گفت: چیزی نیست، هوا یه کم سرد نشده?
زن چایی‌اش را از توی سینی برداشت و به سمت پنجره آشپزخانه رفت، پنجره را بست و گفت: یه ژاکت تنت کن، دیگه پیر شدیا.
مرد چیزی نگفت و چایی اش راخورد.معمولا اینجور وقتها جوابش را می داد و چند تیکه به هم می انداختند و می خندیدند.
نه، تو یه چیزیت هست?
مرد گفت: بریم سفر?
زن با تعجب گفت: بریم سفر? کجا? کی?
مرد سریع جواب داد : همین الان. ماشین روبرداریم بریم شمال.
زن با تمسخر گفت:خوبه خوبه . نمی خواد ادای جوونا رو در بیاری. ۷۰ سالته پیرمرد.
منتظر بود مرد در جوابش چیز خنده داری بگوید. ولی مرد گفت : می تونم رانندگی کنم ، بریم. این حرف ر ا آن قدر با جدیت گفت که زن هیچ جوابی نداشت.
مگه نمی دونی ? امشب بچه ها قراره بیان اینجا. تولد مانیه. مانی پسر دختر دومش بود که حالا ۶ سالش می شد
خوب ما می ریم می گیم اونا هم بیان ،تولدم همونجا می گیریم
زن در حالیکه سینی چای را جمع می کرد گفت: همه که مثل من و تو بیکار نیستند، بچه ها کار دارند.
مرد رفت سمت پنجره و به حیاط و برگهای پاییزی خیره شد.
اگه تو بگی میان. من خیلی دلم میخواد برم. تو که می دونی من این فصل شمال رو چقدر دوست دارم . آخرشم یکی از همین روزا ی پاییزی می میرم ،اما اینجا نه ،شمال. تو هم باید قول بدی منو نیاری اینجا ،همون جا خاکم کنید.
زن بلند شد وبه طرفش آمد: این حرفا چیه می زنی ، یعنی چی?
مرد نگاهش کرد و گفت: خب حالا نمی خواد ادای این جوونا را در بیاری. آخرش چی ، بالاخره که می میریم. حداقل جای مردنمون رو خودمون انتخاب کنیم. توی انتخاب محل تولدمون که حقی نداشتیم.
زن چیزی نگفت: رفت سراغ اجاق گاز وقابلمه ها
برگشت سمت مرد و گفت خب حالا بذار هفته دیگه به بچه ها میگم هماهنگ کنیم با هم بریم. مگه تو از جایی که به دنیا اومدی ناراضی هستی? این سوال را پرسید تا شاید حواس شوهرش را پرت کند.
مرد جوابش را نداد. صندلی را کشید سمت پنجره و به حیاط خیره شد. حواسش به پشت سر نبود و فقط صدای ظرف و ظروف را می شنید و این یعنی زنش سرش به غذا پختن گرم شده بود. بد جور دلش می خواست الان شمال می بود. ولی انگار راهی نداشت. به حیاط و درختها و باغچه نگاه می کرد و به این فکر بود که چند وقت بود که به باغچه نرسیده بود . عجیب بود که حواسش رفت پیش باغچه خانه شمال.
امشب چی بپزم ?
مرد بدون اینکه برگردد گفت: چه فرقی میکنه تو هرچی بپزی بچه ها خوششون میاد.مانی امسال ۶ سالش میشه?
زن گفت: آره، بزرگ شده نه?
مرد جوابش را نداد.
زن گفت باز می‌خواهی به بچه کتاب هدیه بدی?
مرد باز هم چیزی نگفت.
زن با صدای بلند تر گفت حواست کجاست پیرمرد?
مرد که انگار رشته افکارش پاره شده باشد گفت: آها، آره اشکالی داره?
زن گفت: اشکال که نداره ولی بچه ست ، شاید دوست داشته باشه غیر از کتاب چیز دیگه ایی هم از پدر بزرگش کادو بگیره. من براش یه چیز دیگه میگیرم . بعد از ناهار بریم خرید?
مرد باز هم جوابی نداد.
چند دقیقه همینطور مات به منظره پشت پنجره نگاه کرد. یاد بچه‌گی خودش افتاد و یاد یکی ازخاطرات محو کودکیش. خاطره ایی چنان محو از محله بچه‌گیش که هیچ جزییاتی نداشت فقط یاد پدرش افتاد، حتی قیافه جوانی پدرش یادش نبود. آخرین تصویری که از پدرش یادش بود تصویر میانسالی و پیری پدرش بود.یاد مادرش هم افتاد ، از او هم قیافه پیری اش را در یاد داشت. از جایش بلند شد وبه سمت سماور رفت برای خودش چایی ریخت. نشست پشت میز و به زنش خیره شد. داشت سعی می کرد که قیافه جوانی زنش یادش بیاید از پشت. موهای جو گندمی اش را داشت با موهای سیاه دوران جوانیش مقایسه می کرد. خوب یادش نبود اولین بار که زنش را دیده بود موهایش کوتاه بود یا بلند ?از آنجا که نشسته بود خوب اندام زن را می دید که همچنان برایش خواستنی و زیبا بود. زیبایی زن از همان سالها زبانزد همه بود. و راستش غیر از سالهای اول آشنایی و ازدواجشان هیچ دلش نمی خواست مردم به زیبایی زنش بیش از اندازه توجه کنند. دلش خواست برود از پشت بغلش کند اما اینکاررا نکرد ، چایی اش را سر کشید. صدای موسیقی از اتاقش می آمد، یادش آمد که داشت چیز می نوشت و بدون اینکه حرفی بزند از جایش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
مرد که از آشپزخانه بیرون رفت زن از کارش دست کشید و چایی برای خودش ریخت ، به سمت پنجره رفت و بازش کرد، احساس گرما می کرد و از سردی هوای بیرون خوشش آمد، داد زد : یه ژاکتی چیزی بپوش اگه سردته. همین طور که به حیاط و برگهای پاییزی که کف حیاط ریخته بود نگاه می کرد با خودش گفت بعد ار ناهار یه دستی به حیاط بکشد. به این هم فکر کرد به دخترها هم زنگ بزند . یاد رفتار مرد افتاد که امروز عجیب شده بود معمولا این وقت روز سرحال بود و اینقدر کم حرف نبود ، عجیب بود که اینطور هوای شمال را داشت. موسیقی قطع شد و این یعنی مرد می خواست چرت قبل از ناهار را بزند . زن به سمت اجاق رفت تا به غذا سر بزند، متوجه شد این کار را نه به صورت ارادی که از روی عادت انجام داد، سالها بود که اگر در خانه خودشان بودند با قطع شدن صدای موسیقی می رفت سراغ غذا، انگار که لج کرده باشد اجاق را خاموش کرد و به این فکر کرد امروز غذا درست نکند ، وقتی مرد بیدار شد سفارش غذا میدادند یا می توانستند بروند رستوران. درستش هم همین بود از چند ساعت دیگر باید تدارک مهمانی شب را می دید و اگر برای ناهار پختن هم وقت می گذاشت خسته می شد. می دانست شوهرش با غذای بیرون میانه خوبی ندارد وغرغر می کند، اما به نظرش اهمیتی نداشت. به خودش گفت حق دارد بعد از مدتها یک روز را هم غذا نپزد، اصلا مرد را مجبور می کند که بروند رستوران بعد از آن هم می روند برای بچه چیزی بخرند و بعد می توانست چرتی بزند وبرای شب سرحال باشد. به نظرش آمد طوری رفتار کند که شوهرش نتواند برنامه اش رابه هم بریزید. واقعا تصمیم گرفت آشپزی را تعطیل کند . از آشپزخانه بیرون آمد و رفت به سمت نشیمن تا تلویزیون ببیند ، قبلش در اتاق مرد را بست تا صدا بیدارش نکند ، هر چند خواب شوهرش سنگین تر از این حرفها بود.
ظهر شده بود ودر این دو ساعت همزمان با تلویزیون دیدن مجله ایی ورق زده بود . معمولا تا الان شوهرش باید بیدار می شد. چند بار صدایش کرد و وفتی جوابی نشنید در اتاق را باز کرد هنوز خواب بود، بلندتر صدایش کرد بازهم جواب نداد . از این خوش خوابی مرد لجش گرفت که چقدر خوب می خوابد درست برعکس خودش. به سمت تخت رفت نرسیده به تخت دستگاه پخش را روشن کرد وصدایش را هم زیاد کرد. مرد را تکان داد بدنش کرخت بود و سرد. وحشت کرد چند بار صدایش کرد و چشمش که به چشمهای نیمه باز مرد افتاد ترس تمام وجودش را گرفت جیغ زد و همچنان شوهرش را تکان می داد. مرد بی حرکت و صامت بود هیچ واکنشی نشان نمیداد انگار که مرده بود


message 2: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments چقدر تلخ و بی حاصل
توصیف داستانتون خیلی خوب بود اما
شاید مرگ
عنوان مناسبی نبود
ناگهان مرگ به نظر بهتر می اومد
خسته بودم
خسته ترم کرد
داستانی بود که کاش نمی خوندمش


message 3: by Ali (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments من عذر خواهی می کنم


message 4: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments داستان نتیجه ای نداشت

این فقط یک نظر است

لزومی به عذرخواهی نیست


message 5: by Ali (last edited Nov 28, 2013 02:52AM) (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments منظورم، از اینکه حال بدی پیدا کردید بود


message 6: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments کلن داستان ها یا فیلم هایی که راجع به یه زوج پیر باشن دوست دارم. مثل فیلم آمور(عشق) . این داستان هم به نظرم رابطه ی پیرمرد پیرزن و بهانه گیری های مرد رو خوب تصویر کرده بود.
ضمن اینکه راوی سوم شحص بود که کمتر دیدم تو داستان های اینجا.
خسته نباشید.


message 7: by Ali (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments ممنونم .


message 8: by mohammad (last edited Dec 04, 2013 11:02PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments جهت القا فضا باید بسیار محتاط بود چرا که تاکید بیش از حد در فضاسازی داستان رو غیر حرفه ای و لوث میکنه
به عنوان مثال چند خط اول داستان رو بخونید ببینید چقدر روی ساکت بودن تاکید داشتید
تنها صدایی بود که می شنید
سکوتِ قبل از ظهر
کوچه ساکت ساکت بود
سکوت مهمترین ویژگی محله بود
باید فقط و فقط یک بار این رو به بهترین نحو بگید
به نظر من جمله زیر کافی بود
چند کلاغ کمی دورتر هرازگاهی قارقاری می کردند، صدایشان طوری نبود که بشود گفت سکوتِ قبل از ظهر کوچه را به هم می زنند.

راوی دانای کل محدود بود که هی جا عوض میکرد (گاهی از نمای زن و گاهی مرد به داستان نگاه میکرد) و همیشه پارو از گلیم خودش فراتر میذاشت و گاهی تبدیل به یک دانای کل فوق نامحدود میشد دانای کلی که خیلی خیلی قدیمیه
دانای کلی که به خصوصی ترین افکار شخصیتها مسلطه و هیچ هراسی از بیان اون افکار نداره..
البته نمیگم که نباید این کار رو انجام داد و این بسته به سلیقه نویسنده و صد البته درون مایه داستانه.
.
معمولا توی داستان کوتاه کمتر پیش میاد که دانای کل نامحدود بشه. چون زیبایی داستان کوتاه کشف ناگفته هاست
شما این زیبایی و این لذت رو ازخواننده گرفتید
همه چیز گفته شد و خواننده یک خواننده محض بود.
ارنست همینگوی بود فکر کنم که میگفت داستان بایستی مثل کوه یخ باشه فقط ما یک پنجمش رو میبینیم و قسمت عظیمش زیر آبه که ما نمیبینیمش.
.
اگه شما به جای پرداختن به افکار روی شخصیت سازی تمرکز میکردید و فقط راوی حرکات و گفتار شخصیتها بودید
این افکار غمگین که تو این داستان برملا شد رو خواننده کشف میکرد.
شاید خیلی بهتر از اونچه که شما بیانش کردید

زن گفت : چیزی شده?
مرد جواب داد: نه چطور مگه?
زن گفت : انگار سرحال نیستی

این دیالوگ قشنگ خیلی خیلی بیشتر از اون چیزهایی که شما توضیح دادی حرف برای گفتن داره

خواننده دستش میاد که مرد مثل هر روز نیست
خواننده دستش میاد که مرد هرروز سر حال و پر انرژی بوده
مرد نمیخواد زن متوجه حالات درونیش بشه
و.....
و اگه کمی هم شخصیت سازی با رفتار چاشنی کار میکرده
نیاز به توضیحت و تاکیدهای زیادی که اینجا انجام شده بود نبود.

اصلا لازم نیست بگید معمولا چی کار میکردن و معمولا چ کار نمیکردن و هر روز چه کار میکردند و .... جرا که ما خواننده قسمتی از زندگی این دو هستیم و هیج لاز منیست تمام زندگی اینارو بدونیم.

.
داستان دارای دقت های قشنگی بود که خوب کشف شده بود.
این بهترین حسن این داستان بود
و بد ترین عیبش زیاده گویی و در واقع همه چیز گویی بود


message 9: by Ali (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments ممنون از اینکه با دقت متن رو خوندید . نکاتی هم که نوشتید کاملا درست و بجا بود


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 88 comments با نظر محمد کاملن موافقم و مرسی که نقدهای خوبی می کنند. از لحاظ محتوا و درونمایه داستان خوبی بود. خوب هم بهش پرداخته بودید فقط ضعف های تکنیکی داستان نویسی که محمد اشاره کرد وجود داشت. کاش آخر داستان رو با مرگ تموم نمی کردید. همینطور باز می ماند. یعنی مثلن می رفتند ناهار می خوردند و داستان تمام می شد....


message 11: by Ali (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments از شما هم متشکرم


message 12: by پری (new)

پری | 100 comments خیلی فضاسازی خوبی بود من کاملا شخصیت هارو تصور کردم
خیلی هم خوب زن و شوهر های پیر و زندگیشون رو توصیف کرده بود
فقط پاراگراف آخر فک میکنم حیفه اینطوری تموم شه، یعنی یک جور دیگه بنویسیدش. مرد اگه قراره بمیره داستان رو تلخ نمیکنه اما مثلا از کلمات دیگه ای آخرش استفاده کنید زن طور دیگه ای متوجه بشه مرد مرده یا... هزاران شکل
میشه
و یه قسمت نظر محمد خیلی سازنده ست که گفت به جای پرداختن به افکار روی شخصیت سازی تمرکز میکردید

مرسی که نوشتی:)


message 13: by Ali (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments ممنون که خوندید و نظر دادید


back to top