داستان كوتاه discussion

59 views

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Shahrzad (new)

Shahrzad moghimi | 4 comments وقتي گرما رو پشت پلكهام احساس كردم فهميدم كه يه روز ديگه شروع شده و خورشيد با ز به

اتاقم سرك كشيده . ديروز كه سطل رنگ سياه رو پاشيدم رو شيشه ها فكر كردم با اين كار براي هميشه از شرش خلاص مي شم اما انگار اين دست بردار نبود . تو رختخواب غلطي زدم و برگشتم طرف ديوار. ديوار سرد بود . صورتم رو چسبوندم بهش . هم سرد بود و هم نمور. نمي دونم چه رنگي بود يادم نيست آخرين بار چه رنگي اش كردم . شايد قهوه اي شايدم سياه ؛ اما نه انگار سبز لجني بود . آره سبز لجني . برگشتم طرف پنجره . خورشيد اومده بود بالاتر و نورش بيشتر شده بود اينو از روشن شدن رنگ ديوارها فهميدم . دوباره برگشتم طرف ديوار . يه سوسك داشت از ديوار بالا مي رفت . هي تو كي هستي ؟ شاخكشو گرفتم و آوردمش جلوي صورتم . گفتم تو كي هستي ؟ حرف بزن . چرا حرف نمي زني ؟ اصلا حرف نمي زد . محكم پرتش كردم اونطرف . خورد به ديوار و افتاد همونجا روي زمين و ديگه تكون نخورد . نگاهم رو دوختم به پنجره . خورشيد بالاتر اومده بود . بلند شدم . كمي تو اتاق راه رفتم . انقدر راه رفتم كه خسته شدم . كنج ديوار نشستم و زل زدم به پنجره . صدا از پشت پنجره مي اومد . هموني كه هميشه منو صدا مي كرد . گوشهام رو گرفتم ولي بازم صداشو مي شنيدم . دلم مي خواست بدونم كه اون كيه كه از پشت پنجره منو صدا مي كنه اما جرات نمي كردم طرف پنجره برم. ساكت نمي شد و منو صدا مي كرد. تن صداش آروم و كشدار بود . انگار به من التماس مي كرد . پا شدم و رفتم طرف پنجره . دستمو بردم طرف دستگيره اما ترسيدم و دستم رو پس كشيدم . مي خواستم برگردم اما صدا بلندتر از قبل مي اومد . نفس عميقي كشيدم و با نيرويي كه از خودم سراغ نداشتم بازش كردم . پنجره با صداي گوشخراشي با ز شد و نور زردي پاشيد تو اتاق . دستمو سپر چشمام كردم كه نور اذيتشون مي كرد و عقب عقب رفتم تا خوردم به ديوار . يه كم به همون حالت موندم تا چشام عادت كرد. خيره شدم به پنجره . صدا قطع شده بود اما انگار نيرويي من رو به سمت پنجره مي كشيد . با قدمهايي آهسته به سمت پنجره رفتم و خيلي آروم و با احتياط نشستم لبه پنجره و زل زدم به خيابون . آدمها تند تند مي رفتند و مي آمدند . هيچكس من رو اين بالا نمي ديد. اما من اونا رو مي ديدم . پيرمرد و پيرزني كه دست هم رو گرفته بودند و راه مي رفتند و پيرزن اصرار مي كرد تا زنبيل پر از وسيله رو از پيرمرد بگيره ؛ مي ديدم . دختري رو تو طبقه دوم ساختمان روبرويي كه داشت مي رقصيد و اين ور و آن ور مي پريد ؛ مي ديدم . مادري رو كه پسر بچه اش رو به زور به دنبال خود مي كشيد و پسر كه نمي خواست همراه مادر باشد گريه مي كرد و خودش رو روي زمين مي كشيد و تقلا مي كرد ؛مي ديدم .



احساس ضعف مي كردم . سرم گيج مي رفت و حال خوبي نداشتم . كشان كشان خودم رو به رختخواب رساندم . ديدن اين آدمها كه افتاده بودند به جان زندگي و ولش نمي كردن حالمو بد كرد . مي خواستم به اين زندگي بگم كه برو سراغ اونا و دست از سر من بردار . من كه دست از تو شستم . برو دنبال اونايي باش كه هميشه آرزويي بيشتر داشتنتو دارن نه من . اما مي دونم كه اين حرفها بي فايده است هر چي من بيشتر بگم اون به من نزديكتر مي شه . مي خواستم بخوابم . چشمهام رو بستم و صورتم رو به ديوار چسبوندم كه گرم بود. نمي دونم چقدر خوابيدم ولي وقتي چشمامو باز كردم دختر همسايه روبرويي رو مقابل خود ديدم كه داشت مي رقصيد . تند و سريع مثل باد مي چرخيد و مي رقصيد . آرام و قرار نداشت . مي چرخيد و به من نگاه مي كرد و لبخند مي زد . من كه از ديدن او در اتاق خودم تعجب كرده بودم به طرفش رفتم اما در يك آن او تبديل به حيواني با دندانهاي بزرگ و زباني سرخ شد . با وحشت به طرف ديگر اتاق رفتم . اونجا پيرزن و پيرمرد رو ديدم كه دست در دست هم پشت به من ايستاده بودند . با ديدن اونها انگار آرامش پيدا كردم . خواستم پيرمرد رو صدا كنم كه به طرف من برگشت و با دهاني كه خون ازش مي چكيد چنان قهقه اي سرداد كه مو به تن من راست شد و پيرزن هم با بدن نيمه خورده كه از زخمهاش چرك و خون سرازير بود همراه پيرمرد به من نگاه مي كردند و مي خنديدند. نمي فهميدم اينها تو اتاق من چه مي كنند ؟ اصلا چطوراومده بودند كه من نفهميدم ؟ سراسيمه به طرف پنجره رفتم . تنها راه فرارم اونجا بود . اما بين راه پام به چيزي گير كرد و محكم زمين خوردم . نگاه كه كردم زير پام دست كنده شده اي رو ديدم . فريادي زدم و خودم رو كنار كشيدم . مادر و پسر كه حالا يك دست داشت به طرف من هجوم آوردند . مي خواستند دست ور از زير پام بيرون بكشند . اما من وحشت زده به طرف پنجره دويدم .



دختر همسايه روبرويي پنجره رو باز كرد . مرد جواني در حاليكه دستهايش رو باز كرده بود روي پنجه پا لبه پنجره طبقه پنجم ساختمان روبرو ايستاه بود. دختر جيغي كشيد . مرد جوان خود را رها كرد. پيرزن سرش رو توي سينه پيرمرد پنهان كرد و پيرمرد زنبيل از دستش افتاد . مادر چشمهاي پسرك رو گرفت و خودش با ناباوري به صحنه خيره شد.






message 2: by sohrab (new)

sohrab | 36 comments درود
تمام شده یا ادامه داره ؟
خیلی عجله کردم آیا ؟
به هر حال من احساسم اینه که هنوز ادامه داره اگه ادامشو نوشتی میام پاکش می کنم
تا این جا خوب بود
لذت بردم



message 3: by Shahrzad (new)

Shahrzad moghimi | 4 comments سلام .ادامه داره



message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
به نظر من ادامه داستان کار خوبی نخواهد بود تا اینجا داستان به عنوان یک داستان کوتاه کامل است و بهتر از این گره هایی که برای باز شدنشان نیاز به ادامه ای را می بینید بگذارید به همین صورت باقی بمانند.
داستانتان را ÷سندیدم.
موفق باشید.


back to top