داستان كوتاه discussion

32 views
داستان كوتاه > زندگی/گریه

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Masoud (last edited Sep 03, 2013 08:26AM) (new)

Masoud | 14 comments آکیرا کوروساوا گفته : آدم وقتی به دنیا میاد داره گریه میکنه و وقتی به اندازه کافی گریه کرد از دنیا میره
زندگی آدما پر از گریه‌اس. گریه انواع مختلف داره. بعضی گریه ها تو گلو گیر میکنه میشه بغض یا میریزه بیرون میشه اشک، البته مال بعضیا هم میشه آب غوره. بعضی از گریه ها در سکوت یه گوشه میچکه بعضی وقتام شرشر میباره. بعضی هق هق داره بعضی زار زار. هر آدمی یه جور گریه داره . داستان ما در مورد اون گریه‌‌هایی که آکیرا گفته. اونی که همه آدمای زنده دارن و شاید الان که آکیرا به اندازه کافی گریه کرده ازش بپرسی بگه آدما این ورم دارن گریه میکنن. اونی که من اسمش گذاشتم زندگی
وقتی از خواب بیدار میشی اگه یکی بالا سرت نشسته باشه اولش حتما جا میخوری، میترسی. به خودت میگی "ئه این کیه؟" ولی من اصلا جا نخوردم وقتی چشمام نصفه نیمه باز کردم و دیدم یکی بالا سرم نشسته داره بهم چشمک میزنه. با انگشتم به پلکام کمک کردم که کامل باز بشه. خوب که نگاه کردم دیدم چراغ مودم اینترنت که داره چشمک میزنه. انگار نه انگار من الان باید ترسیده باشم. شروع کردم جواب دادن به سوالی که حتی مطرح نشده بود "ئه این که بازهیچ کس نیست" این جواب همیشگی بود به همه همین میگفتم. دیروز به ساعت فحش دادم که چرا جای یکی دیگه منو بیدار میکنی. پری روز از دیوار تشکر کردم که هر روز داره گریه هام میبینه ولی چیکش در نمیاد. وقتی میخوام اشک از چشم نریزه بیرون، رو تخت رو به سقف دراز میکشم اونم مثل دیوار خیلی بامعرفت، فقط گوش میده اصلا گریه رو فقط باید شنید نباید پرید وسطش. اینجا تنها کسی که جواب میده آینه است اونم صدا نداره باید لب خونی کنم. هر روز صبح بهش سلام و گریه بخیر میگم.
زنگ ساعت کنسل کردم. هنوز اجازه داشتم دوازده دقیقه دیگه بخوابم ولی حسش نبود. تخت خواب مثل قالیچه پرنده، آدم میبره یه جا دیگه یه جا که هیچ چیز دیگه نمیتونه ببره، پیش کسایی که تو بیداری دستت بهشون نمیرسه. ولی حیف که وقتی خوابی نمیتونی ازش پیاده بشی و برای همیشه همون جا پیش همون آدما بمونی. از تخت پیاده شدم یه راست رفتم دستشویی. کارم که اونجا تموم شد کتری گذاشتم رو گاز، منتظر شدم که گریه اش دربیاد. همیشه دیدن این صحنه برام جالب بوده، آب یواش یواش گرم میشه جوش میاره بعد صداش در میاد قل قل میکنه مثل هق هق آدم. با نپتونی که دیروز دو تا چایی ازش گرفته بودم یه چایی دیگه هم درست کردم و بعد با کمال پر رویی نپتون واسه فردا گذاشتم کنار. همیشه صبحانم فقط شامل یه لیوان چای میشد اونم میخوردم که راه گلوم باز بشه مزه گریه از دهنم بره. گریه از دل شروع میشه میاد بالا از چشم میزنه بیرون، البته اگه خوش شانس باشی به چشم میرسه بعضی وقتا اون وسطا گیر میکنه. چای خوردم که بره پایین. دوازده دقیقه گذشت الان رسما بیدار شده بودم. رفتم پیش رفیق خوش زبون بی صدای خودم، جناب آینه
- سلام
- سلام
همین، خیلی کم بود ولی از آینه دیگه چه انتظاری دارید. از موی کوتاه بدم میاد ولی با شونه هم میونه ای ندارم یه دستی به سرم کشیدم. عادت دارم وقتی میخوام لباس عوض کنم اول تمام لباسام درمیارم، به نظرم همه آدما نیاز دارن چند دقیقه در روز لخت باشن. شرت زیرپوش شلوار تی شرت جوراب ساعت کفش حرکت . از در خونه که میام بیرون حس زندانی دارم که آزاد شده اول خوشحال ولی بعد سردش میشه، یخ میکنه که هیشکی منتظرش نیست شروع میکنه به گریه، کاش خلاف نمیکردم که بیوفتم زندان. من نمیدونم چه خلافی کردم که افتادم تو این زندگی
راه میوفتم میرم که امروزم زندگی/گریه کنم...


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوب ارتباط با این نوشته کمی سخته اما میتونم ادعا کنم تا حدودی بهش نزدیک شدم.
این نوشته احساسی شعر گونه داره و ارتباطی که من باهاش برقرار کردم شبیه بود ارتباط با شعر
فقط لحظاتی میفهمیدمش و ازش لذت میبردم.
اینکه کسی احساس کنه کتری گریه میکنه و قل قلش در واقع همون هق هقه وقتی سعی میکنم من هم اون حس روای رو بگیرم
میتونم ددرک کنم راوی چه نگاه غمباری به دنیا داشته
در کل این نوشته گریه آلود رو دوست داشتم.
فقط گوش میده اصلا گریه رو فقط باید شنید نباید پرید وسطش.
محسور کننده بود این جمله.

نمیشه اسم این نوشته رو داستان گذاشت و بهتره به قسمت نوشته های کوتاه منتقل بشه

.


message 3: by Masoud (last edited Sep 07, 2013 08:56PM) (new)

Masoud | 14 comments mohammad wrote: "خوب ارتباط با این نوشته کمی سخته اما میتونم ادعا کنم"

این که ارتباط با این نوشته سخته و فقط لحظاتی ازش قابل فهم بوده نشون میده من در ساده نویسی شکست خوردم
و دیده شدن نگاه غمبار راوی یه پیروزی
نه به خاطر غم دار بودن که تم اصلی خیلی از نوشته های امروزی شده
فقط به خاطر دیده شدن نوعی نگاه که حالا این خواننده فقط غمش دیده یکی شاید طنزش ببینه

قبول دارم که داستان نیست ولی برای نوشته کوتاه بودن هم بلند بود
چون ابتدا و انتها داشت ویه مسیری طی میشد گفتم شاید بشه داستان حسابش کرد

ممون که اولین کامنت برای اولین نوشته /داستان/شعر/ یا حالا هر چی من نوشتید


back to top