داستان كوتاه discussion

67 views
داستان كوتاه > قسمت دوم: پسري که دختر شد

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by مصطفی (new)

مصطفی م | 8 comments قسمت دوم: پسري که دختر شد

امروز ساعت 11 کلاس داشتم .
خيلي هيجان زده بودم , اخه امروز مي تونستم با همون دختري بهم نگاه ميکرد , با چهره متفاوت روبروشم. ساعت 8 صبح بود که موبايلم زنگ خورد , يه نگاه به اسمي که روش افتاده بود , کردم .
چي مرجان ! اين ديگه کيه ؟!
اروم گفتم : بفرمايد .
-ليلي ! زود بيا خونمون! زود باش , در بازه ! و قطع کرد .
زود فرشته رو شونمو که خواب بود , بيدار کردمو گفتم :
بلند شو ديگه! مجبوري تا 2 صبح نود نگاه ميکني! اين مرجان کيه ؟!
يه خميازه کشيدو گفت : بابا همين دختر همسايتون ! و گرفت خوابيد .
بلند شدنمو در خونه رو اروم باز کردم , تا چشمم به مرجان که بي روسري بود , افتاد .
سرمو انداختم پايين .
يهو مرجان داد زد : چي گم کردي ؟
همونطور که سرم پايين بود , گفتم نه چيزي گم نکردم ! که ديدم لباسمو محکم گرفت و کشيد تو خونشون.
واي انگار تو حموم سونا بودم ! يه دفعه گفت : چته دختر ؟!
تازه به خودم اومدم , که الان من دخترم ! سرمو بالا گرفتم , و گفتم چيزي نيست ! حالا چي شده ؟
( توي ذهنم , مرجان دختر خوشگلي بود )
يکم مکث کردو گفت : خجالت ميکشم !
گفتم : مرجان , من 11 کلاس دارم , زود باش!
- اخه خنگه منم با تو توي کلاسم ! باور کن مزاحمت نمي شدم .
الانم کسي رو جز تو ندارم !
(اين جمله ً کسي رو جز تو ندارم ً توي مخم که هنوز پسر بود , داشت محکم اينور رو اونور ميخورد)
گفتم : جريان چيه ؟
- مادر بزرگم تو توالت گير کرده !
ميخواستم سرش داد بزنم , اخه دختر مگه من .....چيزم ! يا چيز ....گيراوردي!
که رفتم طرف در توالت و در زدمو گفتم : حاج خانمو اون توي ؟!
ديدم اروم گفت : اره عروس گلم اين توم !
چي شنيدم , عروس گلم ! عروس ! گل !
گفتم ; حاج خانم , يکم عقب وايسا الان درو باز ميکنم !
- عروس گلم عقبم !
اين کلمه عروس خونمو بجوش اورده بود , يه لگد محکم به در زدم , در باز شد .
پيرزنه از ترس يه جيغ زدو دندون مصنوعياش از دهنش پرت شد کف توالت .
ايقدر ترسيده بود , که دندوناش رو کف زمينم داشتن بهم مي خوردن!
اروم اوردمش بيرون يکم که حالش جا اومد .
واي نه با اون دست هاي چيزيش صورتم گرفت , حالا اين خوبش بود , بعد شروع کرد به ماچ کردن صورتم.
هرباري لثه هاي بي دندونش به صورتم مي خورد هزار بار بالا مياوردم.
انگار پيرزن ها علاقه زيادي دختر دارن !
بعد از يک ربع , خوده پيرزنه از نفس افتادو ولم کرد .
مرجان مادربزرگشو برد تو اتاق خوابش و اومد بيرون و تو يه لحظه بغلم کرد , هرچي عقب رفتم که نتونه اين کارو بکنه , اما اخرش نشد !
بعد گفت : ليلي يکم صبر کن من حاضر بشم باهم بريم !
گفتم : دير نشه!
- نه من ماشين دارم !
واي حاضر شدنه اين دخترا !
اول که شو لباس شروع شد! بعد شو کيف و کفش ! حالا رسيد به ارايش , واقعا همينه کشورمون تو مصرف لوازم ارايش اول اخه ! مرجان تو 10-15 دقيقه 3 - 4 تا ماتيک , 2 -3 کرم صورت و 2-3تا پودر و
سايه و لاک مصرف کرد. ديگه سطل اشغال اتاقش جا نداشت!
ما ميريم دانشگاه يا عروسي !
الان 2ساعت که هنوز حاضر نشده !
گفتم : مرجان زود باش اين قسمت داستانم داره طولاني ميشه !
که از در اتاق اومد بيرونو گفت : لباس ورزشي هاتو برداشتي؟!
گفتم : لباس ورزشي , برا چي؟!
- اي کيو! اخه امروز تربيت بدني داريم !
کلاس ورزش ! همه دخترن! نه نه نه ......

ادامه داره .....


http://dastanekota.persianblog.ir


back to top