داستان كوتاه discussion

51 views

Comments Showing 1-19 of 19 (19 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments به محض رسیدن پرده را نصب میکنم. ستون کتابها را که چهارپایه ام بود روی میز میگذارم. گوشه ی پرده را کنار میزنم و اندکی پنجره را باز میکنم. به کوچه ای که خیابان است و انبوه پنجره های مقابلم نگاه میکنم. داخل بعضی خانه ها پیداست، پروایی ندارند از اینکه اتفاقات زندگی خصوصیشان را با من شریک شوند. پرده را تا انتها میکشم. وسط هالی که اتاق خواب و نشیمن هم هست می ایستم و دورتادور خانه را رصد میکنم. حتی از نصف خانه ی مشترکم با همخانه ی ِ محترم ِ سابق هم کوچک تر است، اما میارزد، به من باشد حاضرم 5متر مربع دیگرش را هم به نفع انزوایم هبه کنم. به تقویم دیواری نگاه میکنم. سبزیِ اغراق شده یِ تصویرِ تیرماه توی ذوقم میزند. ورق میزنم تا به دی برسم. برف سفید همه جا را پوشانده. زمین، درختان، تپه ها و هر چیز دیگری که نمیتوانم حدس بزنم، زیر برف مدفون شده. سردم میشود و ناخودآگاه دستم را در جیبم فرو میکنم -مجرد که بودم عاشق این بودم که دستانم را در جیبم پنهان کنم و در برف زمستان تا جایی که سرما به مغز استخوان برسد در خیابان های خلوت قدم بزنم...- حلقه ای که قرار بود یادآور تعهدم باشد ته جیبم پنهان شده. با انگشت اشاره و شستم نگهش میدارم. از درون دایره ی حلقه به تقویم نگاه میکنم. احساس خفگی میکنم. میدان دیدم تنگ میشود. حلقه را به میخ تقویم میآویزم.
ساعت حوالی یک شده. باید نهار بخورم، ترجیح میدهم بنشینم پشت میز و بنویسم. سمت راست پنجره از پشت پرده خودنمایی میکند. بلند میشوم، کاملن میپوشانمش، به صندلیم بر میگردم، باید از جنگی که در جهانم رخ داده بنویسم.


message 2: by Ahmadreza (new)

Ahmadreza Jelodarian | 1 comments چه خوب اون آخر همون یه کم نور ِ پنجره رو هم کشنی!


message 3: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments ممنون از نظرت و وقتی که گذاشتی احمدرضا جان :)


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments نوشته پر بود از نماد های نو و زیبا .
در کل از خواندنش لذت بردم و این جمله رو خیلی دوست داشتم
اما میارزد، به من باشد حاضرم 5متر مربع دیگرش را هم به نفع انزوایم هبه کنم.
.
اما متوجه این موضوع نشدم که اینکه راوی میگه اگه به من باشه منظور چیه یعنی اجباری هست که نمیذاره به اون باشه اینکه ترجیح میده خونش هرچی کوچکتر باشه اما به چه دلیل این کار رو نمیکنه
به نسبت کوتاهی داستان یک مقدار گستردگیش
ضعف محسوب میشه
مانمیخوایم تمام اطلاعات زندگی یک نفر رو درچند خط فشرده کنیم.
.
با تشکر


message 5: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments ممنون از نظرت

درسته که الان تو خونه ی کوچیکی قرار گرفته، اما حاضره همینم 5مترشو بده که مطمئن شه تنها میمونه! یه همچین چیزی!
:)
سعی کردم اطلاعات جوری باشه که توضیح فرامتنی نخواد و با فرض منطقی خواننده جور در بیاد

بازم ممنون از نقدت


message 6: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments قشنگ بود:)


message 7: by Ehsan (new)

Ehsan (e-gramifar) | 22 comments جملات كوتاه و افعال متعدد اول شخص انتهاي جملات يكم تو ذوق ميزند. اما فحواي داستان رو پسنديدم؛ بيرون امدن راوي از حقايق و غرق شدنش در تخيلات شخصي، خوب بيان شده به نظرم.


message 8: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments متشکرم از نظرات و وقتی که گذاشتین :)


message 9: by Emad (last edited Oct 12, 2013 06:00AM) (new)

Emad | 9 comments پرداختي به جهت استفاده صحيح از كلمات و افعال به جهت روان سازي اثر حس نميشه گويا بيشتر قصدت انتقال معناست كه اون هم منعقد نشده ... موفق باشيد


message 10: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments اگر منظورتون اینه که نوشته سکته داره و روان نیست ، من با شما موافق نیستم.
به دوتا از دوستان دادم از رو بخونن واسه ام و با اینکه دفعه ی اول برخوردشون با متن بود مکثی نداشتن و فکر میکنم کوتاهی و توالی جملات موید این موضوع باشه.
به هر حال ممنون از نقدتون :)


message 11: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments ممنون

کی آ بنویسن؟!متوجه نشدم


message 12: by Mohammad (new)

Mohammad Hossein (mhosem) خیلی زیبا و گیرا بود، ممنون!


message 13: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments لطف دارید، ممنون از نظرتون


message 14: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments آها. ممنون


message 15: by Hasti (new)

Hasti | 2 comments قشنگ بود:)


message 16: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments :)


طيبه تيموري | 659 comments سلام
بعد از مدت ها سرزدن به اينجا خيلي لطف دارد
خيلي تصاويرتان را دوست داشتم
خصوصاً تقويم و پرده

برايتان آرزوي موفقيت دارم
و منتظر خواندن كارهاي تازه ترتان مي مانم


message 18: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خانم تیموری از حضور دوباره تان خوشنودم
:)


message 19: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments ممنون از نظر مثبت شما
لطف دارید


back to top