داستان كوتاه discussion

46 views
داستان كوتاه > <<تو هیچوقت مرا نمیبینی -1>>

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by پری (last edited Aug 29, 2013 09:56PM) (new)

پری | 100 comments تقویم را ورق می زنم. یکشنبه که از راه می رسد، یهودی می شوم. مثل تمامی یکشنبه ها.کلاه کیپا ام را به سر می کنم، ریشم را پیچ می دهم، مثل پدرم مثل پدرش. از کنیسه بیرون می آیم و سر به زیر راه می افتم سمت منزل. مسیرم را کج می کنم به همان سمتی که میدانم تو از آن رد می شوی.قطرات باران ریز ریز با نوک دماغم برخورد می کنند.سرم را همچنان انداخته ام پایین می ترسم بالا را نگاه کنم به موسی بر بخورد. سایه ی زنی را روی زمین می بینم. از پستی بلندی های بدن اش می فهمم توئی. شالت را کسالت وار پیچیده ای دور گردنت، طبق معمول ، تا پستان هایت را که برجستگی اش در حجم شهر جا نمیشود بپوشانی. شمرده شمرده قدم بر می داری . نزدیک میشوی. قلنج ام شروع به طپیدن می کند. قدم هایت هر روز کوچک تر می شوند.هر روز دیرتر می رسی. کیسه ای که در دستانت گرفته ای را تکان می دهی،یقینا شکلات خریده ای. و با اصطکاک نوک چترت با آسفالت، سمفونی اتمام باران را می نوازی. آرام به نظر می رسی. رو به روی هم قرار می گیریم. من آنور کوچه، و تو آن طرف. منتظر چراغ خوابالویی که انگار هیچ وقت قرار نسیت سبز شود. ماشین ها که ایستادند راه می اوفتی سمت این طرف پیاده رو. سرت را انداخته ای پایین و زیر لب با سایه ها گفتگو می کنی. دو قدمی من که می رسی، عطرت مشامم را مست می کند. بوی همیشگی را می دهی، بوی اجبار.
از کنارم که رد می شوی، شروع می کنم تیکه انداختن. از سر تا پایت تعریف می کنم. تمامی اجزای بدنت را با کلام می بلعم. تیکه می اندازم. از آنجور تیکه ها. تیکه های یهودی.
از آن تیکه هایی که نه تو بشنوی نه خدا..


message 2: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments بعضی ترکیب ها خیلی قشنگ بودند.
حضور مذب هم دوست داشتم.
ولی فک نمیکنم پیرنگ این نوشته اینقدر قوی باشه که بشه اسمش رو داستان گذاشت.
البته دقیقن نمیدونم !
موفق باشید


message 3: by پری (new)

پری | 100 comments مرسی از نظرت
خودمم نمیدونم راستش
این یه مجموعه از چندتا نوشته ست که الان یکی دیگشم گذاشتم


message 4: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments بله خوندم
این یکی بیشتر به دلم نشست :)
هرچند هر دو نوشته خوبی ای که داره اینه که اصلن سکته نداره ! دست اندازی نیست که روون خوندن رو دچار مشکل کنه و این فکر میکنم امتیاز بزرگیه.


message 5: by mohammad (last edited Sep 03, 2013 01:29AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام دوست من
اول باید بگم که این نوشته داستان کوتاه نیست و این اصلا دلیل بر اون نمیشه که بگم ارزش ادبی نوشته کمتر از یک داستان کوتاهه .
در کل توصیفات نوی داشت و یکنواختی آرامبخشی سرتاسر نوشته موج میزد که باعث دلنشینی نوشته بود.
.
مگه مراسم مذهبی یهودی ها روز شنبه نیست. پس چرا تو این نوشته روز یکشنبه ذکر شده. اگه من متوجه موضوعی نشدم متوجهم کنید.
. به نظر من جمله ابتدایی نوشته اضافیه و نوعی پرش بیمورد ایجاد کرده داستان اگه از جمله
یکشنبه که از راه میرسد شروع میشد بهتر بود.
. موفق باشید
و در انتخاب فولدر نوشته ها دقت کنید


message 6: by Yekdoost (new)

Yekdoost | 42 comments گفتی از سایه اش تشخیص دادی که خو اوست
ولی در انتهای نوشته گفتی که او آنطرف خیابان بود و راوی این طرف
پس چطور سایه اش را دید در حالی که...


message 7: by پری (new)

پری | 100 comments مرسی محمد عزیز نه مراسمشون یکشنبه هاست.
چشم در نظر میگیرم ممنون از نقدای سازنده تون یکی از بی نظیر ترین نقدهای گروه متعلق به شماست همیشه


message 8: by پری (last edited Mar 06, 2014 08:46AM) (new)

پری | 100 comments آقای یک دوست :) فکر کرم سایه از جلو معلوم میشه


message 9: by banafshe (new)

banafshe (banafshe65) | 550 comments خب سایه از جلو هم داریم


back to top