داستان كوتاه discussion

41 views
داستان كوتاه > آدم بده

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Elahe (new)

Elahe Samiee | 15 comments یاد اون روز الآن به من هیچ احساس مشابه ای با همون روز نمیده اون شب خیلی معجزه آسا جلوم سبز شدی......خیلی اوضام بهم ریخته بود.....
اون شب تو جاده داشتم میروندم که یهو دیدم کنار گارد ریلها یه چیزی رد شد اومدم پایین که کمکش کنم ....
هی چیزی شده؟
اون وقت تالاپی خورد زمین....اومدم سمتش زیاد معلوم نبود ....قیافش واضح معلوم نبود ......حسابی کتک خورده بود....بلندش کردم بوردمش کنار جاده؛ جاده خلوتی بود.....میترسیدم وبه خاطر همین قفل فرمون رو آوردم نزدیکم گالن آب رو هم از صندوق عقب آوردم؛ آب پاشیدم بهش تا حرف بزنه ببینم چشه....اصلا نمیدونم چرا خواستم بمونم و بهت کمک کنم ای کاش.....
خوبی؟ میتونی حرف بزنی؟ چرا اینجایی؟
فقط ناله کرد و دوباره از هوش رفت رفتم تو ماشین تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم تا بدم بهش.....یه نیم ساعت همینجور ولو افتاده بود رفتم یه کم جا بجاش کنم مدارکش لای کتش بود افتاد روی زمین ورداشتمشون رفتم سمت ماشین تا نگاشون کنم یهو یه صدایی اومد دیدم داره تکون میخوره مدارکو گذاشتم رو صندلی و رفتم به یه سنگ تکیهش دادم
الآن بهتری؟ میتونی حرف بزنی؟
—اینجا کجاست؟
کنار همون جاده ای که پیدات کردم تا شهر چند کیلومتری فاصله است پاشو بریم یه کلانتری....کیا اینجوریت کردن؟
— یه مشت عوضی....آب داری ....تشنمه.....
بهش آب دادم
—شما منو از کجا پیدا کردی؟
کنار جاده افتادی رو گارد ریلا....یادت نیست...جرا اینجوریت کردن ؟
وایساد دوباره ناله کردن و سیگار خواست وایساد سیگار کشیدن منم بهش مهلت دادم تا اوضاش درس شه...... نزدیک قفل فرمون نشستم رو یه سنگ که قفل فرمون پشتش بود.....نگاش که میکردم هی فکر میکردم آشناس....خیلی صورتش باد داشت همه جاش کبود بود بعد هربار که این موضوع میومد تو سرم میگفتم چرا همچین آدمی رو باید بشناسم...
بچه کجایی؟
— الآن مگه فرقی هم میکنه؟!
چی سرت اومده.......
— خیلی کنجکاوی
از این حرف خوشم نیومد من صرفا میخواستم کمک کنم بعد سریع گفت عذر میخوام زیاد حواسم جمع نیست....
منهم سعی کردم نشون ندم ناراحتم....
—من داشتم میروندم دو نفرو دیدم کنار جاده هی دس تکون دادن حتی یکیشون همنزدیک بود زیر بگیرم گفتن ترو خدا کمک کن هی التماس کردن منم سوارشون کردم بعد یه پنج دقیقه ای هی تشکر کردن منم باور کردم که آره مسافرن ولی بعد اون پنج دقیقه جاده دیگه خلوت تر شد گذر ماشینا تک توک بود. منم گاز دادم تا زودتر بگذریم همون موقع یکیشون گفت بزن کنار حالم بده رفتن پایین؛ صدام کردن بیا رفتم پایین یکیشونو دیدم ولی دوومی رو ندیدم تا گفتم رفیقت کو یکی از پشت زد تو سرم فک کنم یه نیم ساعتی داشتم کتک میخوردم
سیگار دوم رو روشن کرد و وایساد نگاه کردن به من منم وایسادم مثه همه دل داری دادن که آره جونت سلامتو پول ارزش نداره چرک کف دسته بعدم از جامعه خرابو اینا گفتم تا سیگارشو تموم کرد و یکم تائید کرد حرفامو بعدم
—ماشین همه داراییم بود جواب زن و بچه مو چی بدم هیف این همه کار که بکنی بعدش چند نفر پیداشن که خیلی ساده وردارن گوه بزنن به زندگی آدم ....اینا چه جور پول حروم از گلوشون میره پایین........
حالا پاشو
خواستم کمکش کنم که بلند شه گفت چند لحظه صب کن..... منم بهش گفتم میرسونمت تا یه پاسگاه اونا کمکت کنن........
—نه چه فایده ای داره اونا الآن اوراقش کردن یا فروختنش زحمت نکش
از کسبو کارش پرسیدم؛ یکم مکث کرد گفت چه طور؟
همین جوری پرسیدم ؛ ولی واقعا پرسیدم خیلی سخت بود که دیگه به شباهتش شک نکنم صداش، خودش بود خود خودش ولی
—من تو یه شرکت کار میکنم یه ......
اصلا دیگه صداشو نمیشنیدم حالا فقط تو فکر این بودم که چرا اون منونمیشناسه داره بازی در میاره فقط سه ماهه که منو ندیده چه طور ؛یه سنگ به طرفم پرت شد
—کجایی؟
هیچی....
— اسم شریفتون؟
من من ...........چه طور؟
یه لبخند تحویلم داد هنوززمان داشتم که مطمئن شم من تا یه روشنایی وقت داشتم تا همه چیز رو بفهمم۰شراکت چه طوره؟
بدک نیست به خیلی چیزا بستگی داره
من آخه دنبال یه همچین کاری میگردم خواستم بدونم شما کجا کار میکنید اگه بتونید یه کاری بکنیم؛
—چه قدر سرمایه دارین؟
دوباره همون سوال تکراری رو پرسید انگار ....
چه قدر نیازه ؟
— ۱۵ تا واسه شروع ما شراکتی کار میکنیم ؟ چه قدر دارین؟
جور میکنم شما و همکاراتون چند نفرین؟
—با شما میشیم ۴تا فرقی نداره همه چیز یکسان.....
که اینطور یکسان ِ، منم خوشحالی از این نتیجه رو بهش نشون دادم رفتم سمت ماشین باید عجله میکردم وقتم کم بود....
در ماشین رو باز کردم پرسید: چی شد؟
دستم رو بردم بالا مثه وقتی اجازه می خوای تا بفهمه میام، در ماشین رو که باز کردم،دیدم مدارک رو صندلی ان ورداشتمشون و نگاهی بهشون انداختم اینا حکم طلا یاهر چیز با ارزش، شبیه یه کشف واسه کاشف اهمیت داشت انداختمشون سمت صندلی راننده و سعی کردم زود تر ازماشین دور شم تا شک نکنه رفتم سمتشو گفتم آقای......!!
اونم نگام کرد. همین جور داشت نگاه میکرد تا مثلا من ادامه حرفم رو بگم ولی من سرم پایین بود و چون جوابی نشنیدم آروم تر رفتم سمتش تا بالاخره جوابی بده سرم رو گرفتم بالا و گفت: جانم.......
این جانم از هزار تا فحش بدتر بود برا همین فقط چند لحظه رو صورتش مکث کردم تو این مدت قیافش برام بیشتر واضح شده بود همش تو فکرش بودم و گفتم: بالاخره چه میکنید میرید شهر یا پاسگاه یا هر جا می خواید برید برسونمتون....
—مرسی مزاحم شما نمیشم منو تا نزدیکی شهر برسونید بقیه شو خودم میرم ......
قبول کردم و سوار ماشین شدیم گفتم اگه می خواین تا شهر استراحت کنید نزدیک که شدیم صداتون میکنم قبول کرد و چشاشو گذاشت رو هم انقدر هیجان زده بودم که همش تو فکر این بودم چی کار کنم یهو یاد یار عزیزم قفل فرمون افتادم به بهانه بشکه آب از ماشین پیاده شدم و رفتم همش تو فکر این بودم که نشناسم قفل فرمون روبا خودم آوردم و بشکه رو گذاشتم تو صندوق اون لحظه فقط صدای قلبم رو میشنیدم تند تند میزد؛ سوار شدم و دیدم چشاشو بسته و شروع کردم به رانندگی و منتظر بودم تا ببینم به ذهنم چه راهی میرسه تا بتونم لااقل یه کاری بکنم بهترین کار این بود بفهمم با پول من چی کار کرده یه جاده خاکی کنار جاده دیدم یهو پیچیدم سمتش اصلا کنترل رفتارم دستم نبود یه حس بدی یا یه حس خوبی از اینکه پیداش کردم و میتونستم هر کاری بکنم؛ پیچیدم تو جاده و یکم رفتم تا جاده معلوم نشه همش تو این فکر بودم که متمرکز فکر کنم تا نتونه کاری به جز کاری که ازش میخوام رو انجام بده یهو ترمز کردم و با قفل فرمون پیاده شدم اونم از ترمزکردنم بیدار شده بود و منگ بود از پشت سر گرفتمش و پرتش کردم زمین و تا خواست بفهمه چی شده یه ضربه زدم تو شکمش و با اون اسم مستعار لعنتیش صداش کردم اونو که گفتم سر شو گرفت بالا و سعی کرد درست نگاه کنه ولی سریع انکار کرد و گفت :چی میگی روانی؟ چه مرگته ؟ اون چه خریه دیگه ؟!
گفتم فقط خفه شو بگو با پولای من چه گهی خوردی؟
—پولای تو به من چه ربطی داره
چندتادیگه بهش زدم؛ با صدای بلند تر از قبل داد زدم پولامو چی کار کردی؟ من تو این مدت که شما نبودی خیلی کارا کردم آمار کل جد وابادتو دارم فقط کافی تماس بگیرم دیگه تمومه......مرتیکه فک کردی قصه تو شالاتان رو باور کردم اون دو نفر رو هم خودم فرستاده بودم....
از ترس و شوک نمیدونست چیکار کنه انگار واقعا اون دو نفر از طرف کسی اجیر شده بودن اصلا نمی تونس حرف بزنه منم از فرصت استفاده کردم گفتم مثه بچه آدم بنال تابذارم بری جای پولا یا هر غلطی که کردی رو بگو
به تته پته افتاده بودو خودشو داشت.جمع میکرد از زمین داشتم هی قفل فرمونو تکون میدادم تا فکرش بهم بریزه یه ضربه دیگه بهش زدم تا زود تر تسلیم بشه یهو داد زد گفت میگم. میگم صب کن......
نمیخواستم که دوباره بهش مهلت بدم تا بخواد چرت بگه یه مشت بهش زدم سعی میکردم فاصله مو حفظ کنم تا بهم نرسه من زیاد دعوا نکرده بودم شاید ممکن بود یهو کنترلمو از دس بدم و به خودم بخندم و افتخار کنم که تونستم گردن کلفتی کنم وحالشو بگیرم شروع کرد به حرف زدن گفت پول تو دست یکی از دوستامه یه نگاه بهش انداختم پامو بلند کردم که بزنمش یهو داد زد راس میگم آدرسشو بگم داد زدم بنویس تا ببینیم......
به جان خودم راس میگم بهش کاری نداشته باشا....
داد زدم کاغذ دربیار بنویس تو جیب کتش کاغذ بود داد زد خودکار رفتم سمتش خودشو جم میکرد کافی بود نگاش کنم؛ خودکارمو پرت کردم سمتش داشتم فک میکردم چه قدر ببو بودم که این منو دور زده بوده آدرسو نوشت گفتم مبلغ رو بنویس و امضا کن چرت بنویسی لهت میکنم .....چرا گفتی فقط مال من مال بقیه رو چه قبرستونی گذاشتی ها بنال....
داشت با دماغ خونی و سر زخمیش ور میرفت داد زدم گفتم چه گهی خوردی باهاشون؟ داد زد. خونه خریدم.......
آدرسشو بنویس داشت نگام میکرد.
کلمو چرخوندم طوری که شاکی از وضع، سر شو انداخت پایین و آدرس رو نوشت بهش گفتم: چرا باید باور کنم ؟
—به من چه به همون لندهورایی که گفتی منو بزنن بگو چک کنن میفهمی....
پرروئی هم میکنه زندگیمو به گه کشیدی کافی نبود؛ از جاش بلند شد و وایساد من هم وایساده بودم نگاش میکردم وایساد همین طور حرف زدن کاملا منگ بود ولی هی به سمتم میومد من اون لحظه واقعا داشتم میلرزیدم همه صورتش خون بودو مثه گاوای خشمگین انگار من یه تیکه پارچه قرمزم میومد سمتم من یکم عقب هقب رفتم بعد نزدیک شد و کاغذو گذاشت کف دستمو. یه مشت زد به شکمم من که داشتم تلو تلو میخوردم سرموکه گرفتم بالا یهو دیدم تو افتادی زمین و کف زمین پر خون بود قفل فرمونو بدون هیچ کنترلی زده بودم......خورده بود به سر تو وقتی دیدمت قفل فرمون از دستم افتاد خودمم چند قدم رفتم عقب کاغذ دستنویست کف دستم بود نمی دونستم باید چی کار کنم فقط رفتم سمت ماشین تا برم ولی خیلی ترسیدم استارتو زدم ولی نرفتم برگشتم شاید زنده باشی. وقتی رسیدم بالا سرت انگار یه باذ سرد از سمت تو میومد و منو یخ کرده بود ؛سفید شده بودی چند دقیقه اون اطراف راه میرفتم و داد میزدم تا طلوع خورشید و شلوغ شدن جاده باید تصمیم میگرفتم چه کارت کنم کشوندمت تا ماشین بعد سوارت کردم لب حاده اصلی که رسیدیم اومدم بیرون و انداختمت پایین مدارکتو گذاشتم سر جاش او کاغذی هم که نوشته بودی رو هم گذاشتم توشو نگاه کردم که اسمی ازم نباشه اونم گذاشتم تو جیبت و بعدش خواستم قفل فرمونو بذارم بغلت ولی منصرف شدم گذاشتمش تو ماشین و از اونجا برای همیشه دور شدم البته تصمیم گرفتم به اورژانس زنگ بزنم یه کیوسک دیدم و پیاده شدم آدرسو دادم بعدش مخصوصا برگشتم ببینم چی شدی ولی دیر رسیدم اورژانس و پلیس اونجا بودن من هم تا تونستم از اونجا دور شدم......
پولم چند وقت بعدش. بهم رسید ولی اون موقع من زندگی رو دوباره با پولم شروع کردم ولی دیگه خیلی سخت بود باور اینکه من چه جوری به دستش آوردم چه کار کردم حالا من آدم بده هستم یا تو من ِ قاتل یا تو دزد.....تنها شاهد اون ماجرا رو هم سمت همون. جایی که دعوا شد زیر یه تک درخت چالش کردم تا هیچ وقت و هیچ کس جز من چیزی ندونه....
7.4.92


message 2: by mohammad (last edited Aug 30, 2013 09:29PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوب البته نگاشتن داستان جنایی مهارت خاص خودش رو میخواد
این داستان دقیقا من رو یاد تله فیلمهایی مینداخت که گاه و بیگاه از تلویزیون پخش میشه
.
اصلا نتونستم درک کنم چرا راوی مقتول رو یه بار تو صدا میکنه و یه بار او
آیا این برای این داستان لازمه
به نظر من که اصلا لازم نیست
.
اتفاقات نادر توی داستان کوتاه جایی ندارند
اینکه احتمال داشته باشه یکی یه نفر مضروب رو تو جاده ببینه چقدره
و اینکه طرف دقیقا کسی باشه که مدتها دنبالش بوده
مهیا کردن همچین موقعیتی برای اینکه بتونیم درونمایه ای رو به خورد خواننده بدیم اصلا جالب نیست درون مایه بیرنگ میشه.
این رو بهش میگن تحریف زندگی
داستان تکه ای از زندگیه
.


message 3: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments بنظر من با این داستان عنصری رو داشت که از نظر من برای داستان بودن لازمه . بیان بازه ای از زندگی . این کار ساده ای نیست . نوشتن از حال و هوای یک لحظه و بیان اتفاقات و احساسات اتفاقیه که داره تو گروه به اسم داستان میفته که از نظر من به یک قطعه ادبی شبیه تره .
در مورد این داستان میتونم بگم لحظاتی فضا و شخصیت ها رو گم می کردم . خیلی ساده میتونه ناشی از فونت فارسی تو اینجا باشه با همونطور که محمد گفته ناشی از خطاب شخصیت دوم با عبارت تو و او !
داستان را تا انتها خوندم و ممنونم که تو گروه گذاشتید ولی شاید موضوع کمی به کلیشه نزدیک بوده که امید دارم تو کارای بعدیتون با ایده های تازه تری روبه رو بشیم!
موفق باشید


message 4: by Fatemeh (new)

Fatemeh | 26 comments mohammad منظورت جنایی بود؟


message 5: by Elahe (new)

Elahe Samiee | 15 comments Fatemeh wrote: "بنظر من با این داستان عنصری رو داشت که از نظر من برای داستان بودن لازمه . بیان بازه ای از زندگی . این کار ساده ای نیست . نوشتن از حال و هوای یک لحظه و بیان اتفاقات و احساسات اتفاقیه که داره تو گروه..."

متشکر که خوندید.


message 6: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments Fatemeh wrote: "mohammad منظورت جنایی بود؟"

بله اشتباه نوشتم تصحیح کردم
مرسی


message 7: by Yekdoost (new)

Yekdoost | 42 comments از گیج کردن خواننده لذت می بری؟


back to top