داستان كوتاه discussion

28 views

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Elahe (new)

Elahe Samiee | 15 comments روی صندلی روبه پنجره نشسته بود خیره بود به پنجره بیشترین عمقی رو که از پنجره میشد دید دیوار بعدی بود....
مکث میکرد و بعد هم یه آه
-هی.....
پنجره دستگیره مشخصی نداشت نمی دونست باز میشه یا نه.....
- هی...
سرش رو پایین آورد چشماش کمی سیاه میدید نور اذیتش کرده بود گاهی حتی اندکی روشنایی هم به تحمل احتیاج داره ؛همین جور زمین رو نگاه کرد نمی دونست میتونه بازم به پنجره خیره بشه سعی کرد تصویر جلوی چشاش که ردیف آجر هابود رو فراموش کنه....چشماشو بست و باز کرد و دستشو گرفت جلوی چشاش وقتی تصویر یادگاری پنجره محو شد دستاش رو دید وقتی کمی به جلو خم شد سایه دستشو دید .....
- آه .....
زمین خالی از چیزی بود حتی خاکی هم نبود نمی دونست کی تمیز شده داشت فکر میکرد که دستش...
دستاش کاری کردن؟
رفت به سمت پنجره دستاش رو گذاشت لبه جلو پنجره سرش پایین بود و نمی دونست به بیرون نگاه کنه، تازه چشاش می تونستن اطراف رو ببینن.....
تنها امید گرما همون نوری بود که از پنجره میومد....
سرش رو چرخوند و میزی دید به سمتش رفت وقتی گام اول رو برداشت صدایی از زانوش و کمرش اومد؛جلو حرکتشو نگرفت؛ به سمت میز رفت.....روی میز یه برگه کاغذ بود بلندش کرد ....روش رو دید ولی تحمل ایستادن نداشت به سمت جای قبلیش برگشت و روی صندلی نشست کاغذ رو بالا آورد تا بخونه دهنش رو که باز کرد تا اولین کلمه رو بخونه به سختی زبونشو تکون داد برای همین سرفه کرد و حالا با صدای بلند شروع کرد به خوندن.....
پرسشنامه را پر کن.
یک بار از بالا تا پایین برگه رو نگاه کرد .... به سوالات خیره بود پاسخ هر سوال سه تا گزینه بیشتر نبود
—بله. — خیر. — خودت بگو
نور اتاق داشت کمی بیشتر میشد بلند شد و قصد کرد تا جواب سوالا رو بنویسه رفت به سمت میز و کشوندش به سمت صندلی با اولین حرکت صدای جیغ پایه میز بلند شد ...گوششو گرفت و به فاصله باقی مونده نگاه کرد سعی کرد کمی پایه میز رو بالا بگیره و جلو ببرش از دو طرف میز این کار انجام داد ....
سعی کرد به این تغییری که داده بود نگاه بندازه
—آخیش
کاغذ رو با خودکاری که بهش وصل بود برداشت و گذاشت جلوش ....
: آیا خودت رو دوست داری؟
بلند خوند و کمی مکث کرد. بعد جلوی گزینه اول یه خط گذاشت
:به دیگران اهمیت میدی؟
گزینه اول خط خورد....
: روابط با آدما سخته؟
این بارگزینه دوم خط خورد....
: شیوه رفتارت درسته؟
جلوی خودت بگو نوشت نمی دونم بستگی داره....
:بهترین دوستت نزدیکته؟
خیر رو علامت زد و:-( ......سرش رو بالا آورد تا خاطره ای رو برای دلگرمی به یاد بیاره؛نگاهش به پنجره افتاد و پرنده ای رو دید که آزادانه پرواز کرد و رفت؛ برای اینکه تاب نور کم رو هم نداشت به سوالا برگشت....
:دوست داری دور باشی؟
باز نوشت بستگی داره.....
:با خودت خلوت میکنی؟
بله خط خورد....
کارهای جالب برای دوستات کردی؟
مکثی کرد باخودش گفت :"باید صادقانه جواب بدم؟!"
نوشت کما بیش....
:دیگران رو قضاوت کردی؟
یک بار بله ولی اشتباه بود...."پرنده همسایه گناهی نداشت گربه ای که دوستش داشتم او را خورد. "
:آیا تو تنهایی؟
بله علامت زده شد.....
-هی ی ی
:به افراد دورو برت حسه نزدیکی داری؟
با لبخندی سرد بله را علامت زد کمی مکث کرد و علامت را خط خطی کرد و نوشت نمیدانم...
:کی فکر میکنی؟
همیشه.......
:جای شلوغ بودی؟
بله را علامت زد و گفت:"خیلی جاها....."صورتش کمی باز شده بود
:مورد توجه بودی؟
بله علامت خورد
:توجه دیگران برات لازمه؟
حس گر گرفتگی داشت کاغذ را بلند کرد و کمی خود را باد زد و نوشت تو بعضی چیزا....مثه کارام.....رفتارم.....عقیدم....
:من تنهام؟
بله.....
آه ه ه
:سطح آگاهی تو خوبه ؟
"درباره؟ "و بعد نوشت نمی دونم.....:O
:آگاهی چیز خوبیه؟
بله را علامت زد......
بیرون از اینجا رو دوست داری تجربه کنی؟
سرش را بلند کرد تا بیرون را نگاه کند تا بتواند جواب دهد بعد اطرافش را نگاه کرد از امکانات جایی که بود اطلاع نداشت درباره بیرون هم نمی دانست ولی بلند گفت "هوای تازه که داره!شایدم.......بعد بله را با نیم علامتی خط زد....
جمله ای نوشته بود ~تنهازندگی میکنی ولی تنها فکر نکن~
:چرا نمیزنی بیرون؟
خودکارو رو میز گذاشت و اطراف رو پی در گشت ولی تنها پنجره بود به سمتش رفت سعی کرد بیرون رو دید بزنه ولی جز دیوار روبه رو چیزی دستگیرش نشد....به سمت میز رفت و نوشت الآن نمیشه....
"اگه تجربه کردن رنجت نمیده بزن بیرون ولی بدون دیگه هیچ وقت اینجا نیستی و دیگه این نیستی!"به نظرت این جمله حقیقت داره؟
بله را کاملا خط زد....
سوالات با فاصله از جمله ای بود که حالا بهش رسیده بود ٭حالا که سوالات را پر کردی چه میکنی؟٭
هیچ گزینه برای پاسخ نبود سرش را بلند کرد؛سرش تهی از جواب بود سعی کرد چند بار قدم بزند و فک کند از اینکه بیهوده به بازی گرفته شده بود سخت عصبانی بود فریاد بلندی زد و صندلی را بلند کرد و پرت کرد به سوی دیگر بعد از صدای پرتاب صدای بلند خورد شدن شیشه آمد سریع سرش را برگرداند؛ حیرت زده به پنجره نگاه میکرد...
به سمتش رفت می توانست بادی که از جای باز شده شیشه وارد میشد را حس کند به بیرون نگاهی انداخت فکرش پر شده بود ولی تلاش کرد تا منظم عمل کند شاید کسی می آمد کاغد را به شکل موشک در آورد و رویش نوشت ساختمان سیاه رنگ طبقات بالا من تنهام کمکم کنید نمیخواهم تنها باشم پنجره شکسته با صدای شما حاضر میشوم پلکانی برای رهایی نیاز دارم و کاغذ را به باد داد فرودش را ندید ولی منتظر ماند .... نور بیشتر شده بود و گرمایش از پنجره داخل می آمد.....

بامداد ۹۲/۵/۱۴.


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments این داستان نیاز به خوانش دقیقتری داره
برمیگردم میخونم و مینویسم


message 3: by Elahe (new)

Elahe Samiee | 15 comments متشکر.


message 4: by Saleheh (new)

Saleheh | 3 comments موضوع داستان قشنگ و جدیده اما سر و ته اش نا مفهومه.


message 5: by میم. قاف (new)

میم. قاف | 12 comments من نمیدونم دوستان به چه داستانی میگن داستان قشنگ؟آیا هر نوشته ای رو میشه گفت داستان؟اگه بخوایم این کار را اززاویه دید داستانی نگاه کنیم هیچ کدوم از آیتم های داستان در این نوشته نمی گنجن
پی رنگی درداستان نیست
زبان این نوشته اصلن یک دست نیست
تجربه شخصی یک نفر از شناساندن خود اصلن پی رنگ حساب دونست


message 6: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments من فکر میکنم این نخستین داستانی بوده که از شما خوندم
اول از همه فکر میکنم یک نوع جهانبینی مخصوص پشت این داستان مخفی شده که البته سوال آخر و بیگزینه بودن اون سوال این رو به فکر من آورد.
داستان یک داستان عادی نیست و برای من هم تازگی داشت
اما با میم قاف موافقم
نداشتن پیرنگ قانع کننده بزرگترین ضعف این داستانه
اینکه گفته مشه
تنها امید(،) گرما(ی) همون نوری بود که از پنجره میومد
باید خواننده مجاب بشه که به چه دلیل این شخصیت نا امیده
و یا با جملاتی حداقل سرنخهایی به خواننده داده بشه
نه با جملات صریح مثل این که او تنهاست


چند تا ایراد جزئی پیدا کردم که منتشر میکنم

عمقی رو که از پنجره میشد دید دیوار بعدی بود
این دیوار میتونه نیم متری باشه یا 10 متری باشه و یا 100 متری؟ خواننده ی بیچاره باید چی تصور کنه.

و بعد هم یه آه
این جمله باید حذف بشه

زمین خالی از چیزی بود حتی خاکی هم نبود نمی دونست کی تمیز شده داشت فکر میکرد که دستش...
دستاش کاری کردن
من در کل این پاراگراف رو نفهمیدم کمی مبهمه



سعی کرد به این تغییری که داده بود نگاه بندازه
من نمیتونم بفهمم که چطور میشه یکی سعی کنه به چیزی نگاه کنه
مگه نگاه کردنم به یه چیز چقدر سخته که یکی برای انجامش اول باید سعی کنه!
البتهشاید طرف ناراحتی گردن داشته باشه




:-(
این علامت نباید توی داستان کوتاه باشه مگه اس ام اسه؟؟


هی ی ی
برای نشان دادن عمق آه باید روش دیگه ای انتخاب بشه باز هم از روش اس ام اسی استفاده کردید


می توانست بادی که از جای باز شده شیشه وارد میشد را حس کند
باید کمی نرمتر فضا سازی بشه به طوری که خواننده بتونه خودشو تو اون فضا حس کنه
مثلا
باد از قسمت شکسته شیشه به صورتش زد


لحن داستان یکنواخت نبود گاه عامیانه و گاه کتابی.


message 7: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments شما فیلم " اولد بوی"* رو دیدین؟
این میتونست ایده ی ساختن سلول عجیب اون فیلم باشه !
جدای از این برداشت شخصی، فرم نوشته رو دوست داشتم، -طبق برداشت من- تلاشی بود که جدال درونی آدم با خودش ( سوالها) را عینیت ببخشد.
موفق باشید
----
* OldBoy : www.imdb.com/title/tt0364569/


message 8: by Elahe (last edited Aug 24, 2013 03:52AM) (new)

Elahe Samiee | 15 comments Mohammad Reza wrote: "شما فیلم " اولد بوی"* رو دیدین؟
این میتونست ایده ی ساختن سلول عجیب اون فیلم باشه !
جدای از این برداشت شخصی، فرم نوشته رو دوست داشتم، -طبق برداشت من- تلاشی بود که جدال درونی آدم با خودش ( سوالها) ر..."


نه متاسفانه فیلم رو ندیدم برداشتتون نسبتا درسته من تنهایی هم مد نظرم بوده یه جور گوشه گیری برای اینکه تلاشی انجام نشه .متشکر از وقتی که گذاشتین


message 9: by Elahe (new)

Elahe Samiee | 15 comments mohammad wrote: "من فکر میکنم این نخستین داستانی بوده که از شما خوندم
اول از همه فکر میکنم یک نوع جهانبینی مخصوص پشت این داستان مخفی شده که البته سوال آخر و بیگزینه بودن اون سوال این رو به فکر من آورد.
داستان یک..."


اول تشکر بابت وقتی که گذاشتین . بعدشم فکرتون که اول نوشته بودین نسبتا درسته .درباره ی پی رنگ یا بهتر بگم موضوع داستان باید بگم به چالش کشیده شدن افکار یک انسان به اندازه یک تصادف با ماشین از لحاظ موضوعی کاملا یکسان هستند و هردو جزو اتفاقاتی که برای هر آدمی اتقاق می افته .رد شدن از یه خیابون ساده رو هم آدم میتونه یه موضوع قرار بده....
اصلا قرار نیست همه چیز تو دنیای داستان مجاب کننده باشه .
تصویر در داستان داده میشه و تصور هر کس هم متفاوت و بسته به دیدش داره.
منظور از اون جمله ایستایی و توقف و تلنگری بود که می تونست بیانگر زمان در حال گذر و گذشته باشه.
سعی در دیدن تغییر منظور تاثیر روی محیط و شخصیت داستان بود.
اون علایم برای این بود که فردی در زمانه ما با این عبارات تلاش در بیان احساساتش داره....
لحن تغییر نمیکنه اون زاویه دید سوم شخص محدود به شخصیت به اول شخص هست که تغییر میکنه.

امیدوارم تونسته باشم کمکتون کنم چون کامل نوشته بودید من هم کامل و با توجه به گفته هاتون جواب دادم.


message 10: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خوشحالم که به نقد من جواب کاملی دادید.
ببینید پیرنگ میتونه مرتبط به موضوع باشه و نیز میتونه ارتباطی نداشته باشه.
من با موضوع این داستان اصلا مشکلی ندارم که حتی با شما موافقم که ساده ترین موضوعات مثل عبودکردن یک نفر از خیابان میتونه موضوع یه داستتان قوی باشه. اما بین اتفاقات داستان باید یک سیر منطقی داشته باشه به طوری که اتفاقات علت و معلول هم باشند. در صورتی که این سیر منطقی دیده نشه داستان فاقد پیرنگه.
نویسنده توسط یک موضوع به بیان درونمایه میپردازه. این وسط طرح یا پیرنگ نقش تخم مرغ رو ایفا میکنه یعنی وقایع رو به هم مرتبط میکنه. نویسنده نباید خواننده رو مجاب کنه بلکه داستان باید این کار رو بکنه.
استفاده از نمادهای اس ام اسی در جهت بیان احساسات در یک متن ادبی و هنری مجاز نیس
اینا صورتکن. باید ناراحت بودن شخصیت رو با کلمات بیان کنید.


message 11: by پری (new)

پری | 100 comments سلام این داستان و اون یکی رو خوندم
مرسی که نوشته ات رو با ما قسمت کردی
ایده های زیادی توی ذهنه برای نوشتن و بد هم نمینویسی
اما داستان ات لحن جذابی نداره و خواننده رو جذب نمی کنه دلیلش هم فکر می کنم نا بسامانی رخداد ها باشه یا شایدم کنار هم قرار گرفتن کلمات
بازهم بنویس منتظر نوشته های بعدی ام


message 12: by Elahe (new)

Elahe Samiee | 15 comments پری wrote: "سلام این داستان و اون یکی رو خوندم
مرسی که نوشته ات رو با ما قسمت کردی
ایده های زیادی توی ذهنه برای نوشتن و بد هم نمینویسی
اما داستان ات لحن جذابی نداره و خواننده رو جذب نمی کنه دلیلش هم فکر می کنم..."


متشکر که وقت گذاشتین.


back to top