داستان كوتاه discussion

55 views

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments تابه حال شده دلت به کسی تنگ شود که او را فقط یک بار در عمرت دیده ای ؟ من دلم به خدیجه که به رنگ گندم های زرد زمین های دور بود تنگ شده است ...

نرسیده به بند ر عباس پمب بنزینی بود که وقتی داخلش می شدی پسری افغانی با پاهای کج و کوله در همان ورودی اش نشسته و با چنان چشمهای آدم رو نگاه می کنه که دلت می خواهد کاش ...کاش دستات مانند تیتسو سبز انگشتی بود و برایش بهشتی از گل می کشیدی ..یا چراغ جادویی داشته ی تا تیله چشمهای او را از آن غبار به زلالی بهشتی زمینی برگردانی و بگویی هرچه می خواهی آرزو کن ..

..هوا چنان گرم بود که برای من که از شهر کوه و بادها رسیده بودم نفس کشیدن سخت شده بود..تصمیم گرفتم..حالا که بند پاهایم را باد رها داده کمی نفس بکشم حتی اگر این نفس به گرمی غم چشمان پسرکی باشد که شاید در دلش می گوید چه آدمای خوشبختی .. ...آب میوه ء رانی ام را که هنوز بین یخ ها سرد مانده بود با پسرک قسمت کردم اما لیوان را از دستم نگرفت ... راست می گفت آب میوه به چه دردش می خورد .. اون دردهای بزرگتری از تشنگی داشت ...هرچند پاهایش را دیدم بند نداشت در دلم گفتم :چه خوشبختی بزرگی ..

داخل پمب بنزین چند زن و دختر افغانی هم می گشتند و پول می خواستند ...برای یک زن که بچه بغل داشت از داشبورت ماشین صدقه های جمع کرده را دادند.. آخر گروه ماشین ما معتقد بودند نباید به گدا پول داد که برود دود هوا بکند مخصوصا که افغانی هم باشد ... آن صدقه هارا هم به خاطر اصرار من دادند .. در همین بحث ها بود که فهمیدیم کارت سوخت در جایگاهش مانده است ..اما همان دو دقیقه کافی بود که کارت ناپدید شود ...علافی ما در پمب بنزین به طول انجامید ..دخترکی پانزده شانزده ساله با پوستی قهوه ای و موها و ابروها و مژه های زرد به طرف ماشین آمد که با گروه عصبانی ما مواجه شد که گفتند همه پول را الان دادیم به مادرت ......با چنان لحن شیرینی گفت خدا وکیلی اون مادرم نبود ...که دلم براش ضعف رفت ..کنارش قدم برداشتم و گفتم ناراحت نشو کارت سوختمان را برداشتند به همین خاطر ناراحت هستند ... نگاهم کرد ..شاید اولین بار بود کسی توجیه چیزی را برایش می کرد که او را ناراحت کرده ...دندان های افتاده و سیاه شده اش از بین صورت قشنگش اومد بیرون ..گفتم اسمت چیه ؟گفت خدیجه ...اول فکر می کردم موهایش را رنگ زرد زده اما حتی پوست دستش هم موهای زرد داشت .. مانند گندم های زردی که خودسر می رویند و بدست آدمها نیست می شوند ...ته دلم آرزو کردم کاش می ذاشتند که اونو با خودم بیارم خونه ......نان و پنیری که می خورد و سقفی که داشت ...چشمهاش رنجور بود و غمگین انگار که اگه الان بهش محبت کنی از حال بره ...بهش پول دادم ...و برگشتم کنار ماشین که داشتند بهم غر میزدند ...میدونم با اون پول چیزی نمیشه ...اما خوشحالم که وقتی دست خدیجه رو گرفتم لبخند داشت میزد ........

لبخند زدن گندم زیباست مگر نه؟..

دلم به خدیجه با اون لحن شیرینش که می گفت خداوکیلی اون مادرم نیست تنگ شده ...
عید1388


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خاطره زيبايي بود آرزو خانم.

باز هم از خاطره هايتان بنويسيد.


message 3: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
من هم لذت بردم
ممنون از بینش زیباتون
و تقسیمش با ما


message 4: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments منم دلم تنگ شد کهههههه
...
!!*!


message 5: by [deleted user] (new)

چقدر ناز

من هیچ لبخند زدن گندم را ندیده بودم

خیلی قشنگ نوشته بودی

من بازم خاطره می خوام


message 6: by sohrab (new)

sohrab | 36 comments درود
با آقا مهدی موافقم
خاطره زیبایی بود که یه قلم قوی نگاشته بود
لذت بردم



message 7: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments نگاه لطيف و قشنگت دوست داشتني ست
لبخند را بايد با قلم تو شناخت
زيبا بود


message 8: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments از دوستان عزیزم بسیار متشکرم


message 9: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments البته تا به این حد نبود که اسم حرکاتشونو بذاریم راشیسمی...به خاطر نبودن کارت سوخت در عرض چند دقیقه از جایگاهش اعصاب ها خط خطی شده بود
و دوم هم اینکه عقیده دارند وقتی چند نفری هستند که می شناسی و می توانی از دستشان بگیری چرا باید به گدا پول داد آنهم افغانی هایی که در سطر اول روزنامه ها همیشه باعث قتل ها و ...شده اند
البته من با طرز فکر آنها موافق نیستم
چون چه افغانی چه هر کجای که می خواهد باشد
در آن لحظه کنار من است
و وقتی حتی هزار تومن من می تواند اورا خوشحال کند چرا ندهم؟
من به آدمها اول به چشم انسان نگاه می کنم
.
.
خاطره نویسی رو فکر کنم از ابتدایی می نویسم
همیشه خاطره نوشتم
فقط برای خودم
به این خاطر هیچ وقت اشکلاتشو نفهمیدم
مثلا الان چطوری می تونستم زمان رو نشون بدم؟
آیا باید به ساعتم نگاه می کردم؟اما نکرده بودم
راستش را بخواهید هیچ یادم نیست زمانش کی بود
من طبق معمول در فکر حلاجی کسی بودم که به نظرم جالب اومده بود

دوست دارم این کتاب خاطره نویسی رو بخونم .متشکرم


message 10: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments م ت ش ک ر م


message 11: by Rose (new)

Rose | 449 comments زیبا بود منو به یاد رنگ گندم وخاطره شازده کوچولو تو ذهن روباه انداخت


message 12: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments آرزوي عزيز. بسيار راحت و بي آلايش شرايط و افراد را توصيف كرده بودي كه واقعا خواندن نوشته ات را لذت بخش كرده بود


message 13: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ممنون آرزو جان
خيلي خووب بود
منم از عيد امسال يه خاطره دارم كه فكر كنم ارزش نوشتن داشته باشه
اميدوارم كه بتونم بنويسمش چون تا حالا حتي يه خاطره هم ننوشتم


message 14: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments آرزو جان
خوشحال می شوم باز هم از خاطراتت بشنوم
و ببینم
خیلی زیبا بیان شده بود


message 15: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments دوستان عزیزم
اینکه می خوانیدم
از همه چیز زیباتر است برای من


message 16: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments
چیزی که خاطره رو متمایز از نوشته های دیگه می کنه واقعی بودنشه
این که می دونی این اتفاق افتاده
واین تمایز لذت بخشه

منم لذت بردم آرزوی عزیز
دوست دارم بازم خاطرهاتون رو بخونم
و خاطره های بقیه دوستان رو




back to top