داستان كوتاه discussion

46 views
داستان كوتاه > هزار بار مردن

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments امشب دوباره هزار بار میمیرم .میدانم با هر پلکی که بزنم ٬ به ابتدای مردن بر میگردم و دوباره تا انتهای آن خواهم رفت
.
"وای که هزار بار مردن چقدر زیاد است !"

دوباره ابتدای خوابیدنم است و چشمانم رو به سنگینی است . چشمانم را می بندم .باز خودم را میبینم که کنار همان غول آدم کش ایستاده ام . امشب وقتی برای هزارمین بار من را به زیر آن بردند ٬ دوباره ناصر را دیدم .
وای که چقدر دوستش داشتم
!

فریاد زدم
:

"
ناصر !عشق من ! نمیخواستم این طور شود !
"

صدای همهمه ی مردم بلند شد ه بود
:

"...فاسد ها ... هرزه ها... "

اما دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود . دوباره فریاد زدم
:

" من را هر شب ٬هزار بار به دار بکشید ٬ ولی با او کاری نداشته باشید ."

کاش آنهایی که برای تماشا آمده بودند ٬ میدانستند که آنکه قرار است با این غول بی احساس کشته شود ٬ از همه ی آنها مرد تر است . میتوانستم در چهره ی تک تک آنها بخوانم که چقدر نامردند . کاش میتوانستم تک تک آنها را به جای ناصر به دار بکشم . میتوانستم صدها بزدل را در آنجا ببینم که با وحشت ایستاده اند . آنها آمذه بودند تا ترس را در وجود خود زنده نگاه دارند تا هرگز نتوانند برای عشقشان کسی را بشند
.

کاش حرفهایم رابه ناصر نزده بودم . کاش با همه ی چیز ها میساختم ٬ ولی آنشب ٬آن حرفها را به ناصر نمیگفتم . کاش نمیگفتم که آن موجود کثیف ٬هر شب یکی از از همین رذلها را به اتاقم می فرستد تا پول موادش را تامین کند . ولی دیگر خیلی دیر شده بود . دیگر ناصرهمه چیز را از زبان من شنیده بود و سرش را بر شانه ام گذاشته بود و های های گریه میکرد . کاش به من میگفتند که گریه ی ناصر چه معنی میدهد. کاش میگفتند که دیگر کسی جلودارش نخواهد بود . تک تک آنهایی که برای تما شا ی جان کندن ناصرآمده بودند٬ این را میدانستند. ولی هیچکدام از آنها چیزی به من نگفته بود. چون تک تک آنها ٬ کسانی بودند که به برای اینکه با من باشند ٬ به اصغر پول میدادند . ولی ناصر به من گفته بود که اسم هیچ کدام از آنها را به زبان نیاورم . از من خواسته بود که همه ی آنها را به خدا واگذار کنم . خود ناصر هم این کار را کرده بود و حالا مثل یک مرد ایستاده بود و اوج حقارت آنها را تماشا میکرد.
این بار هم برای هزارمین بار رویش را به طرف من برگرداند و همان نگاه مهربانش را به من انداخت و زیر لب گفت
:
" دیدی مسی ( معصوم ) جان که اینجا هم کنارت هستم !؟ "

باز برای هزارمین بار همان مامور اجرای حکم آمده بود .ماموری که فکر میکرد بهترین شغل عالم را دارد . چون این فرصت به او داده شده بود که زمین را از وجود کسانی مثل ما پاک کند . امشب هم مثل همیشه ٬کارش این بود که طناب دار را دور گردن ما بیاندازد و بعد نگاهی پر از غرور ٬به جمعیت بنگرد و سپس چشمان ریزش را پر از نفرت و شهوت کشتن سازد و با آن نگاه مهیب ٬ به طرف ناصر برگردد تا شاید این بار ترس را در اندام ناصر ببیند . اما او خودش هم میدانست که حتی اگر هزار بار هم این کار را انجام دهد ٬ موفق نخواهد شد
.

حالا همه چیزرا آماده کرده بود .اول نوبت من بود . کاملا مراقب بود که راننده ی آن غول٬ نافرمانی نکند و به یکباره طنابها را بالا نکشد . میدانست که دراین صورت٬ بلا فاصله استخوان کردنم ٬ خواهد شکست و بعد نخاعم پاره خواهد شد و بعد از یک بی حسی لذت بخش ٬ مرگ به سراغم خواهد آمد
.
نه ! او هرگز این روش را نمی پسندید . او خوب میدانست که چه کار کند . هنوز پاهایم به طور کامل از زمین بلند نشده بود که به راننده فرمان ایست داد . چون طناب چرخیده بود و گره آن در زیر چانه ام قرار گرفته بود . میدانست که با این روش ٬ لذت امروزش کامل نخواهد شد . میدانست که اگر گره طناب زیر گردنم باشد٬ حد اکثر تا دو دقیقه دست و پا خواهم زد. به نظر او دو دقیقه دست و پا زدن ٬ برای چنین مراسمی بسیار کم بود . برای همین ٬ طناب را چرخاند تا گره آن سمت چپ گردنم قرار بگیرد . آن مامور به خوبی میدانست که دراین حالت ٬ مرگ به خاطر شکستن استخوان گردن رخ نمیدهد . با این روش ٬ اعدام تا دوازده دقیقه طول میکشد و او میتواند با خیال راحت ٬ دوازده دقیقه دست و پا زدن را من را تماشا کند
.
ولی او نمیدانست که در تمام زندگی نکبت بارم ٬فقط این دوازده دقیقه را خوشحال خواهم بود .چون میدانم بعد این دوازده دقیقه ٬ با عشقم این کار را نخواهد کرد .میدانم که تمام تلاشم را خواهم کرد تا بتوانم دوازده دقیقه ٬ دست و پا بزنم تا بتواند به اندازه ی کافی در اوج شهوت به دار کشیدن باقی بماند. دوازده دقیقه برای امروز ٬ کافی بود که دیگر نیازی به دیدن جان کندن ناصر نداشته باشد
.
چشمانم را باز میکنم . باز صبح شده است ٬ بدون اینکه لحظه ای خوابیده باشم .وای که چقدر وحشتناک است که هر شب هزار بار بمیرم و هر صبح که از تخت پایین بیایم ٬ در حالیکه نفرتی وصف ناپذیر ٬ کل وجودم را پر کرده باشد . الان مدتی است که از خودم میترسم . میترسم همه اینها را به ناصر بگویم . ولی دیگرنه ! دیگر با این کابوس نمیتوانم زندگی کنم . مطمئن هستم که امشب ٬ خودم به سراغ اصغر خواهم رفت
.




مهدی عناصری  عناصری | 414 comments باب اينقد افتضاح بود
هيچ كي نظري نداد
نا اميد شدم


message 3: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments نا امید نباش شاید کسی فعلا تو این خطها نیست سراغ من و تو می آیند ولی کمی دیر و آهسته میآیند تا مبادا چینیه تنهاییمون قاچ بخوره به نظر من تا خود آدم بارها نمیره و مردن نبینه خیلی چیزا رو درک نمیکنه مثل بودا که میگن تا از قصر باباش یا خودش نزده بود بیرون مرگ و پیری و بیماری ندیده بود ...ببخشید که من نمیتونم خوب نقاط ضعف و قوت کارتو بگم نقد داستانم از نظر خودم اصلا خوب نیست ولی از نوشته هات خوشم میاد حش میکنم میبینی و ساده از کنار مسائل نمیگذری و این عالیه


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
خیلی بهتر از کارهای قبلیت بود
خوشم اومد
ولی هنوز بنظر من البته
مشکل رک گویی داره
که البته این یه مشکل نیست و من فقط نظر خودمو گفتم


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments ممنون كوروش جان
تو دلگرمي بزرگي برام هستي



message 6: by Rose (new)

Rose | 449 comments زیبا بود حرف واسه گفتن داشت اما یه جاهایی صراحتش آدم رو میترسوند مثل صفحه حوادث روزنامه ها


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments اين داستان رو بعد از ديدن يك صحنه ي اعدام در موبايل نوشتم. در مورد نحوه اعدام و محل قرار گرفتن گره تحقيق كردم.
اعدامي كه در حق زن اجرا كردند از نوع 12 دقيقه اي بود.
" تفو بر تو اي چرخ گردون تفو"
آنشب كه فيلم رو ديدم حالم زياد خوب نبود و چيزي يادم نمياد
ولي دوستام گفتند سرت رو گذاشتي رئي ميز و نيم ساعت گريه كردي

نظر من اينه كه


اعدام ننگين ترين كار بشريت است. زندگي را خدا داده و فقط او ميتواند بگيرد . هيچ جرمي جزايش اعدام نيست . چون انطرف مرگ معلوم نيست پس اعدام يك حكم و مجازات مبهم است .



message 8: by Maryam (new)

Maryam | 158 comments معصومه چه قدر نا امیده حتی تو خیالش تنها امیدش مغلوبی محتومه
جلادها تمام قد زشت و پلیداند وانسان نیستن وموجودات دیگه ای هستن
حقیقتی تو زندگی هست که تو داستان شما نیست و اون تضاد


back to top