داستان كوتاه discussion

54 views
نوشته هاي كوتاه > بی خاصیت ترین سیگاری دنیا

Comments Showing 1-24 of 24 (24 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments شب ها زیر ملحفه بهاریم، وقتی که خبری از ازدحام آدم های بی خود و بی جهت نیست، ریه هایم را از تنهایی ام پرو خالی می کنم تا یادم نرود، زیستن در تنهایی مرگ است و این مرگ خالی از لطف نیست. دست به دست می شوم و از زیر تخت چوبی ام با یک عالم صدای قولنج های بی امان که گویا من صدایش را در آورده ام، با دست چپ یک سیگار نم کشیده و فندک گرفته ، نگرفته ای را بیرون می آورم. با التماس های من که به اشکی بدل شده سیگار که نه ولی فندک روشن می شود . امیدم برای برافروختن سیگار بیشتر، و این نیز می شود.
پک میزنم و خودم را دود میکنم. چه حس خوبی است وقتی فاصله پک های متوالی ام را زیاد و نفس هایم را تندتر میکنم. گویی بین دم و بازدم من و سیگار مسابقه است و هربار او می برد و من به سرفه های خون آلودم می رسم جایی که ملحفه بهاریم از ترس از دست دادن دوباره بکارت هنجره ام پاییزی می شود و جیغ می کشد تا جایی که آینه جادویی تمام قد روبرویم مرا بی خاصیت ترین سیگاری دنیا می نامد.
و آن نقاشی کهنه از مریم مقدس و فرزندش و آن گوسفندی که معلوم نیست نماد چیست؟مظلومیت؟معصومیت؟ یا اسباب بازی برای عیسی کوچک به خنده می افتند و آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های شیرین دشت پشت خانه ام. خوب شد در اتاقم بسته است و گرنه بغیر از ترک های دیوار معلوم نبود دیگر چه چیز و چه کس به این بی خاصیت ترین سیگاری دنیا می خندید.
مدت هاست که شب ها زیر ملحفه بهاریم به سیگاری که هیچ وقت زیر تخت چوبی ام نبود پک نمی زنم.


message 2: by Ali (last edited Jul 10, 2013 10:48AM) (new)

Ali bataleblu | 2 comments بسیار زیبا


message 3: by Shima (new)

Shima | 15 comments مدت هاست كه شب ها زير ملحفه ى بهاريم
به سيگارى كه هيچ وقت زير تخت چوبى ام نبود پك نمى زنم...
زيباست...:)


message 4: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Ali wrote: "بسیار زیبا"

ممنون از وقتی که گذاشتی


message 5: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Shima wrote: "مدت هاست كه شب ها زير ملحفه ى بهاريم
به سيگارى كه هيچ وقت زير تخت چوبى ام نبود پك نمى زنم...
زيباست...:)"


مرسی خوشحالم که خوشت اومده عزیزم


message 6: by Ali (new)

Ali bataleblu | 2 comments خواهش میکنم، جملات زیبا ارزش وقت گذاشتن دارن
موفق باشید


message 7: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Mohsen Sad wrote: "خانه ی من اینجا نیست
کوچه ی کناری است
همسایه ی نوشته های تو
وقتی ملحفه ی سفید بهاری ات را شستی و بالای پشت بام پهن کردی تا در انتظار خشکیدنش سیگار کشیدن را تمرین کنی
من روی بام خودم محو کنتراست محل..."



می شود از لبه پشت بام خانه تو
پاهایم را به سوی کوچه آویزان کنم
و تنها سیگارم را با تو یک پک درمیان شریک شوم
؟!

ممنونم از اینکه خوندی
و خوشحالم که ازش خوشت اومده
ممنون از تشویقت


message 8: by Ali (new)

Ali  (alinaddaf) | 2 comments زیبا و استادانه نوشته شده بود


message 9: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Ali wrote: "زیبا و استادانه نوشته شده بود"

ممنون از نظرتون و زمانی که گذاشتید


message 10: by [deleted user] (new)

نازنین جان این نوشته نسبت به کارهای قبلیت پیشرفت قابل توجهی داره که نشان دهنده ی رشد تو هست.هم رشد افکار و احساسات و هم رشد قلم.در نتیجه ی این رشد،حالا تو به خودت چندین پله نزدیک تر شدی و این باعث میشه که نوشته ات با عمق روح مخاطب ارتباط برقرار کنه.
واقعا تبریک میگم
(بقیه اش را در ایمیل بخون و ببخشید که دیر شد)


message 11: by Nazanin1987 (last edited Jul 13, 2013 08:13AM) (new)

Nazanin1987 | 597 comments MAryAM wrote: "نازنین جان این نوشته نسبت به کارهای قبلیت پیشرفت قابل توجهی داره که نشان دهنده ی رشد تو هست.هم رشد افکار و احساسات و هم رشد قلم.در نتیجه ی این رشد،حالا تو به خودت چندین پله نزدیک تر شدی و این باعث..."

مرسی عزیزم که خوندیش .. نمیدونی چقد خوندن نظرات مشابه نظرتو با عث میشه که نسبت به نوشته ام با وسواس بیشتری نسبت به قبل برخورد کنم


message 12: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Mohsen Sad wrote: "با مریم موافقم
:)"


از دست تو بچه


message 13: by Emad (new)

Emad | 9 comments  قلمت خوبه ... ولي اين سبكِ روايت، در عصر پست مدرن، خيلي نخ نما و جويده شدست! ما دچار تلخي تكرار و باز افريني لذايذ منقضي شدهء خوانش هاي تحريك شده هورمونيك و فيزيولوژيك انسانيِ نسل ديگريم ... نقد من استغاثه ايست مزمن / اميدوارم نرنجيد


message 14: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Emad wrote: " قلمت خوبه ... ولي اين سبكِ روايت، در عصر پست مدرن، خيلي نخ نما و جويده شدست! ما دچار تلخي تكرار و باز افريني لذايذ منقضي شدهء خوانش هاي تحريك شده هورمونيك و فيزيولوژيك انسانيِ نسل ديگريم ... نقد م..."

جناب عمادخان

اول ممنونم از اینکه خوندید.
دوم متاسفانه با شما موافقم
سوم من هیچ وقت از حرف منطقی نمی رنجم
:)


message 15: by Abbas (new)

Abbas Amiri | 1 comments خوب بود
مثل این بود که یه ورق روزنامه رو مچاله کنی


message 16: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Abbas wrote: "خوب بود
مثل این بود که یه ورق روزنامه رو مچاله کنی"


چی؟ :)


message 17: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments قشنگ بود.
کمی از ذکاوت من بالاتر بود که مجبور شدم چند بار بخونمش و باز هم ارتباط دلچسبی باهاش برقرار نکردم ولی میدونم که قشنگ بود مثل آهنگی به زبان اسپانیایی که هیچی ازش نمیفهمی اما میدونی که قشنگ بود.


message 18: by Nazanin1987 (last edited Jul 30, 2013 07:34AM) (new)

Nazanin1987 | 597 comments mohammad wrote: "قشنگ بود.
کمی از ذکاوت من بالاتر بود که مجبور شدم چند بار بخونمش و باز هم ارتباط دلچسبی باهاش برقرار نکردم ولی میدونم که قشنگ بود مثل آهنگی به زبان اسپانیایی که هیچی ازش نمیفهمی اما میدونی که قشنگ..."


میدونی خیلی زیرکانه حرفت و نوشتی جوری که وقتی خوندمش لبخند به لبم اومد .. امیدوارم واقعا قشنگ باشه

ممنون که خوندیش


message 19: by Masoud (new)

Masoud | 14 comments بر عکس بقیه دوستان اصلا با این نوشته شما ارتباط بر قرار
نکردم
نمیدونم! شاید به خاطر این که اولین نوشته ای که از شما میخونم و با فضای ذهنی شما آشنا نیستم
هر خط با محوریت یک کلمه، یک جمله ساخته شده بود که هیچ ربطی به جمله خط قبل نداره فقط اون کلمات از اشیا دور ور
نویسنده انتخاب شده بود
انتخاب اشیا بهترین قسمت نوشته بود
به قول عماد خان ... امیدوارم نرنجید


message 20: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Masoud wrote: "بر عکس بقیه دوستان اصلا با این نوشته شما ارتباط بر قرار
نکردم
نمیدونم! شاید به خاطر این که اولین نوشته ای که از شما میخونم و با فضای ذهنی شما آشنا نیستم
هر خط با محوریت یک کلمه، یک جمله ساخته شد..."


رنجش؟ هرگز .. نظر شماست و این خیلی مهمه و خوبه که نوشتینش ..

ممنونم که وقت گذاشتید


message 21: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments سلام
فضای ذهنی آشفته ی نگارنده و تنهاییش خوب تصویر شده،کنار هم نشوندن خیال و واقعیت رو هم خیلی دوست داشتم...
"آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های شیرین دشت پشت خانه ام"
دلیل این احساس امید ناگهانی رو نفهمیدم. دوست داشتم سیاهی داستان ادامه پیدا کنه !
البته اگر برداشت من (احساس امید و رستگاری) از این جمله درست باشه ...
موفق باشید


message 22: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Mohammad Reza wrote: "سلام
فضای ذهنی آشفته ی نگارنده و تنهاییش خوب تصویر شده،کنار هم نشوندن خیال و واقعیت رو هم خیلی دوست داشتم...
"آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های ..."


سلام

واقعیت اینه که سعی من برداشت عکس اینیه که شما برداشت کردید.. اتفاقا فضای سیاهی با بوسه گوسفند می خاد ادامه پیدا کنه .. حتی سهم اون از اون تصویر بوسه اون گوسفنده نه حتی بوسه مریم یا عیسی .. شاید من از پسش خوب برنیمده باشم.


message 23: by Reza (new)

Reza Yas (rezayas) | 43 comments آن نقاشی کهنه از مریم مقدس و فرزندش و آن گوسفندی که معلوم نیست نماد چیست؟مظلومیت؟معصومیت؟ یا اسباب بازی برای عیسی کوچک به خنده می افتند و آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های شیرین دشت پشت خانه ام.

مظلومیت و معصومیت - بوسه با طعم علف شیرین - خانه ام- و اینکه از دامن مریم مقدس اومده بیشتر حس مثبت در من ایجاد کرد

به هرحال موفق باشید


message 24: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments Mohammad Reza wrote: "آن نقاشی کهنه از مریم مقدس و فرزندش و آن گوسفندی که معلوم نیست نماد چیست؟مظلومیت؟معصومیت؟ یا اسباب بازی برای عیسی کوچک به خنده می افتند و آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه..."

شما به عنوان خواننده در برداشت از نوشته آزادید ولی بازی با بعضی المان ها بخصوص مقدسات فکر نمیکنم مثبت باشه در انتها میگم اسباب بازی برای عیسی کوچک و اون جریان گوسفتد ..

به هرحال ممنون که وقت گذاشتید


back to top