داستان كوتاه discussion
نوشته هاي كوتاه
>
بی خاصیت ترین سیگاری دنیا
date
newest »
newest »
مدت هاست كه شب ها زير ملحفه ى بهاريمبه سيگارى كه هيچ وقت زير تخت چوبى ام نبود پك نمى زنم...
زيباست...:)
Shima wrote: "مدت هاست كه شب ها زير ملحفه ى بهاريمبه سيگارى كه هيچ وقت زير تخت چوبى ام نبود پك نمى زنم...
زيباست...:)"
مرسی خوشحالم که خوشت اومده عزیزم
Mohsen Sad wrote: "خانه ی من اینجا نیستکوچه ی کناری است
همسایه ی نوشته های تو
وقتی ملحفه ی سفید بهاری ات را شستی و بالای پشت بام پهن کردی تا در انتظار خشکیدنش سیگار کشیدن را تمرین کنی
من روی بام خودم محو کنتراست محل..."
می شود از لبه پشت بام خانه تو
پاهایم را به سوی کوچه آویزان کنم
و تنها سیگارم را با تو یک پک درمیان شریک شوم
؟!
ممنونم از اینکه خوندی
و خوشحالم که ازش خوشت اومده
ممنون از تشویقت
نازنین جان این نوشته نسبت به کارهای قبلیت پیشرفت قابل توجهی داره که نشان دهنده ی رشد تو هست.هم رشد افکار و احساسات و هم رشد قلم.در نتیجه ی این رشد،حالا تو به خودت چندین پله نزدیک تر شدی و این باعث میشه که نوشته ات با عمق روح مخاطب ارتباط برقرار کنه.
واقعا تبریک میگم
(بقیه اش را در ایمیل بخون و ببخشید که دیر شد)
واقعا تبریک میگم
(بقیه اش را در ایمیل بخون و ببخشید که دیر شد)
MAryAM wrote: "نازنین جان این نوشته نسبت به کارهای قبلیت پیشرفت قابل توجهی داره که نشان دهنده ی رشد تو هست.هم رشد افکار و احساسات و هم رشد قلم.در نتیجه ی این رشد،حالا تو به خودت چندین پله نزدیک تر شدی و این باعث..."مرسی عزیزم که خوندیش .. نمیدونی چقد خوندن نظرات مشابه نظرتو با عث میشه که نسبت به نوشته ام با وسواس بیشتری نسبت به قبل برخورد کنم
قلمت خوبه ... ولي اين سبكِ روايت، در عصر پست مدرن، خيلي نخ نما و جويده شدست! ما دچار تلخي تكرار و باز افريني لذايذ منقضي شدهء خوانش هاي تحريك شده هورمونيك و فيزيولوژيك انسانيِ نسل ديگريم ... نقد من استغاثه ايست مزمن / اميدوارم نرنجيد
Emad wrote: " قلمت خوبه ... ولي اين سبكِ روايت، در عصر پست مدرن، خيلي نخ نما و جويده شدست! ما دچار تلخي تكرار و باز افريني لذايذ منقضي شدهء خوانش هاي تحريك شده هورمونيك و فيزيولوژيك انسانيِ نسل ديگريم ... نقد م..."جناب عمادخان
اول ممنونم از اینکه خوندید.
دوم متاسفانه با شما موافقم
سوم من هیچ وقت از حرف منطقی نمی رنجم
:)
قشنگ بود. کمی از ذکاوت من بالاتر بود که مجبور شدم چند بار بخونمش و باز هم ارتباط دلچسبی باهاش برقرار نکردم ولی میدونم که قشنگ بود مثل آهنگی به زبان اسپانیایی که هیچی ازش نمیفهمی اما میدونی که قشنگ بود.
mohammad wrote: "قشنگ بود. کمی از ذکاوت من بالاتر بود که مجبور شدم چند بار بخونمش و باز هم ارتباط دلچسبی باهاش برقرار نکردم ولی میدونم که قشنگ بود مثل آهنگی به زبان اسپانیایی که هیچی ازش نمیفهمی اما میدونی که قشنگ..."
میدونی خیلی زیرکانه حرفت و نوشتی جوری که وقتی خوندمش لبخند به لبم اومد .. امیدوارم واقعا قشنگ باشه
ممنون که خوندیش
بر عکس بقیه دوستان اصلا با این نوشته شما ارتباط بر قرار نکردم
نمیدونم! شاید به خاطر این که اولین نوشته ای که از شما میخونم و با فضای ذهنی شما آشنا نیستم
هر خط با محوریت یک کلمه، یک جمله ساخته شده بود که هیچ ربطی به جمله خط قبل نداره فقط اون کلمات از اشیا دور ور
نویسنده انتخاب شده بود
انتخاب اشیا بهترین قسمت نوشته بود
به قول عماد خان ... امیدوارم نرنجید
Masoud wrote: "بر عکس بقیه دوستان اصلا با این نوشته شما ارتباط بر قرار نکردم
نمیدونم! شاید به خاطر این که اولین نوشته ای که از شما میخونم و با فضای ذهنی شما آشنا نیستم
هر خط با محوریت یک کلمه، یک جمله ساخته شد..."
رنجش؟ هرگز .. نظر شماست و این خیلی مهمه و خوبه که نوشتینش ..
ممنونم که وقت گذاشتید
سلامفضای ذهنی آشفته ی نگارنده و تنهاییش خوب تصویر شده،کنار هم نشوندن خیال و واقعیت رو هم خیلی دوست داشتم...
"آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های شیرین دشت پشت خانه ام"
دلیل این احساس امید ناگهانی رو نفهمیدم. دوست داشتم سیاهی داستان ادامه پیدا کنه !
البته اگر برداشت من (احساس امید و رستگاری) از این جمله درست باشه ...
موفق باشید
Mohammad Reza wrote: "سلامفضای ذهنی آشفته ی نگارنده و تنهاییش خوب تصویر شده،کنار هم نشوندن خیال و واقعیت رو هم خیلی دوست داشتم...
"آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های ..."
سلام
واقعیت اینه که سعی من برداشت عکس اینیه که شما برداشت کردید.. اتفاقا فضای سیاهی با بوسه گوسفند می خاد ادامه پیدا کنه .. حتی سهم اون از اون تصویر بوسه اون گوسفنده نه حتی بوسه مریم یا عیسی .. شاید من از پسش خوب برنیمده باشم.
آن نقاشی کهنه از مریم مقدس و فرزندش و آن گوسفندی که معلوم نیست نماد چیست؟مظلومیت؟معصومیت؟ یا اسباب بازی برای عیسی کوچک به خنده می افتند و آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های شیرین دشت پشت خانه ام.مظلومیت و معصومیت - بوسه با طعم علف شیرین - خانه ام- و اینکه از دامن مریم مقدس اومده بیشتر حس مثبت در من ایجاد کرد
به هرحال موفق باشید
Mohammad Reza wrote: "آن نقاشی کهنه از مریم مقدس و فرزندش و آن گوسفندی که معلوم نیست نماد چیست؟مظلومیت؟معصومیت؟ یا اسباب بازی برای عیسی کوچک به خنده می افتند و آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه..."شما به عنوان خواننده در برداشت از نوشته آزادید ولی بازی با بعضی المان ها بخصوص مقدسات فکر نمیکنم مثبت باشه در انتها میگم اسباب بازی برای عیسی کوچک و اون جریان گوسفتد ..
به هرحال ممنون که وقت گذاشتید





پک میزنم و خودم را دود میکنم. چه حس خوبی است وقتی فاصله پک های متوالی ام را زیاد و نفس هایم را تندتر میکنم. گویی بین دم و بازدم من و سیگار مسابقه است و هربار او می برد و من به سرفه های خون آلودم می رسم جایی که ملحفه بهاریم از ترس از دست دادن دوباره بکارت هنجره ام پاییزی می شود و جیغ می کشد تا جایی که آینه جادویی تمام قد روبرویم مرا بی خاصیت ترین سیگاری دنیا می نامد.
و آن نقاشی کهنه از مریم مقدس و فرزندش و آن گوسفندی که معلوم نیست نماد چیست؟مظلومیت؟معصومیت؟ یا اسباب بازی برای عیسی کوچک به خنده می افتند و آن گوسفند از دستان مریم به آغوش من می آید و از لب هایم بوسه ای می گیرد با طعم علف های شیرین دشت پشت خانه ام. خوب شد در اتاقم بسته است و گرنه بغیر از ترک های دیوار معلوم نبود دیگر چه چیز و چه کس به این بی خاصیت ترین سیگاری دنیا می خندید.
مدت هاست که شب ها زیر ملحفه بهاریم به سیگاری که هیچ وقت زیر تخت چوبی ام نبود پک نمی زنم.