داستان كوتاه discussion

81 views
داستان كوتاه > کف چهار متری

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments روغن سیاه و کثیفی دستم امشب قصد پاک شدن نداشت. البته من عادت کردم به کثیف بودن دستم. وقتی چایی می خورم سعی می کنم دستم کمترین برخورد را با سطح قند داشته باشد یا حتا کمترین زمان، با دو انگشتم قند را از قندان برمی دارم و از همانجا بدون اینکه دستم را بالا بیاورم پرتابش می کنم درون دهانم. خوب این همه مهارت اساسن می توانست نباشد اگر شغل من چیزی غیر از این بود. نفت دستم را می سوزاند و فشارم را می اندازد و کفرم را بالا می برد. حالا مگر دستم تمیز می شود که گوشی ام را جواب بدهم.
کرکره را پایین می کشم. کرکره تا انتها پایین نمی آید. امشب گیر اساسی دارد. فشار می دهم. فشار می دهم. گوشی همچنان زنگ می خورد. زنگ می خورد. با پا روی کرکره می پرم. پایین نمی آید.
مردی نزدیکم می شود. می پرسد: کمک نیاز ندارین؟
کمکم می کند. تلفن را جواب می دهم: آمدم (با صدای بلند) و قطع می کنم. مرد کرکره را پایین کشیده. قفل را جا می اندازم.
از او تشکر می کنم.
مرد می گوید: شما پناهنده این؟ سرم با سوالش می چرخد. ادامه می دهد: حوصله صحبت دارین؟


message 2: by Ava (new)

Ava | 100 comments شروع اش که به نظر من قابل قبول بود اما می شه بپرسم که این "داستان" آیا ادامه هم پیدا می کنه؟


message 3: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments خیر. این داستان به سبک مینیمال های کلاسیک نوشته شده بود


message 4: by Shima (new)

Shima | 6 comments عنوان داستان مکان داستان رو نشون میده؟


message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments توی داستانک به این کوتاهی اونم موقع تعطیلی مغازه و اونم توی این وضعیت راوی و عجله کردنش حداقل برای من قابل توجیه نیست که راوی از طرز چایی خوردنش روایت کنه.

نالیدن از دست شغلی که دوستش نداره چه پیوندی میتونه داشته باشه با پناهندگی.

تلفن و درب خراب
. اما
با وجود ایده خوب داستانک عدم پیرنگ قوی نقطه ضعف اصلی این داستانکه.
باز ماندن ته این داستانک هیچ معنی نمیتونه داشته باشه و کنجکاوی به وجود آمده اون کنجکاوی نیست که باید داستانهای باز برای خواننده به وجود بیارن


message 6: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments این داستان یک اشتباه روایت به معنی واقعی است


message 7: by Ehsan (new)

Ehsan (e-gramifar) | 22 comments فكر ميكنم قصه به جاي خوبش كه رسيد يكباره رها شد.


message 8: by پری (new)

پری | 100 comments سلام
قسمت چای خوردن منو یاد یه حالتی از وسواس فکری میندازه خیلی دوست دارم
و نفت دستم را می سوزاند و فشارم را می اندازد و کفرم را بالا می برد رو هم خیلی دوست دارم
بهتر میشد آخرشو نوشت


message 9: by Zeinab (new)

Zeinab | 3 comments می تونست بهتر باشه چرا یهو رهاش کردین؟


message 10: by Yekdoost (new)

Yekdoost | 42 comments هر چقدر بازخونی می کنم قصد نویسنده از این داستانک رو متوجه نمیشم!


back to top