داستان كوتاه discussion

84 views
داستان كوتاه > جادوی ونک

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by مهدی عناصری (last edited Sep 14, 2009 05:32AM) (new)

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments چیز زیادی بین آنها نبود . نه حرف زیادی برای گفتن و نه سکوت سردی برای هیچ نگفتن . هر چه بود در فضای محبوس میان پنجره و ستونهای فلزی ماشین چرخ می خورد و بعد از چندین انعکاس محو میگردید .آنها امروز قرارگذاشته بودند تا لحظه هایی را متفاوت تر از قبل را تجربه کنند . شاید هر کدام از آنها میخواستند که چند لحظه ای از دنیای خود دور شوند و به دنیای متفاوتی پای بگذارند
.
درست برای همین بود که مرد گفت
:

" این که کار ساده ایست . مگر از دنیا های بین دنیاهای دیگر خبر نداری ؟ مگر نمیدانی دنیا هایی هستند که گاه بینهایت کوچک میشوند و گاه بینهایت بزرگ و گاهی هم مانند یک حلقه در هم می پیچند ؟ میدانی اگر دریکی از این دنیاهای به هم پیچیده قرار بگیری و به جلو نگاه کنی چه اتفاقی می افتد ؟ از پشت دختری را می بینی که درست شبیه توست . کافیست دستت را به سمت جلو دراز کنی و از پشت موهای او را لمس کنی . درست در همان لحظه است که احساس می کنی ٬ کسی از پشت موهایت را نوازش میکند .هیچ میدانی چه کسی این کار را میکند .؟ خودت ! هیچ میدانی که در چنین دنیایی هرگز نمیتوانی از دست خودت فرار کنی ؟ هر قدر هم بدوی بازهم فاصله ی تو از خودت درست همان فاصله است . جالب نیست ؟ حال فکر کن که اگر دو نفر در آن دنیا زندگی کنند چه اتفاقهایی که نمی افتد!
"

و بعد بی اختیار دستش را بلند کرد و انگشتانش را آهسته از میان شال دخترک داخل برد تا او را با خود به دنیای دیگری ببرد . هنوز نوک انگشتانش به موهای او نرسیده بود که دخترک ناگهان سرش را از او دور کرد و گفت :

" نه . اصلا هم جالب نیست . باز هم همه شروع کردی به فلسفه بافی
!
مطمئن باش هیچ اتفاق خاصی نمی افتد . یادت باشد که این فقط یک
Social friendship
است و در این نوع ارتباط هرگونه
Touch
ممنوع است !
در ضمن دنیای ما نه کوچک است و نه پیچیده و فقط یک قانون ساده دارد
:
Please don’t touch .
"

مرد با خودش فکر کرد که کجای این موضوع فلسفی بود ؟ این فقط بخشی از دنیای فیزیک بود که باید راحتی درک میکرد . به نظرش حرفهای دخترک بیشتر از خود او فلسفی بود و باید قدری روی آنها فکر میشد. با خود گفت
:

"احتمالا این کلمه ی
Social friendship
که اینقدر مد شده است باید همان
Sociability and friend
باشد که یکی از اصول فلسفی است که برای احترام به حقوق طبیعی بشر و داشتن حکومتی حق مدار مطرح کرده است . ولی چرا بقیه ی اصلها را کسی نمیشناسد و یا اصولا کسی دنبال آنها نیست ؟ شاید در اینجا و اطراف میدان ونک بعد از حق خوردن و آشامیدن تنها چیزی که به فکر مردم میرسد همین

Sociability and friend

باشد
.
احتمالا اگر کسی از دنیای دیگر می آمد و در وسط میدان می ایستاد و فریاد میزد که ای مردم ! ما باید چیزی داشته باشیم که فقط به خاطر خودش و نه ارزش چیز دیگری در زندگی بکار گیریم ٬ مردم اطراف این میدان و حتی میدان انقلاب را می گشتند و چیزی با این خصوصیات پیدا نمیکردند و در جواب میگفتند
:
" گشتیم نبود ! "

و بعد فریاد میزد که ما باید با بکار گیری هوش و عقل خود٬ راه و رسم زندگی را انتخاب کنیم. یک عده می آمدند و می گفتند
:
" ما قبلا عقل و هوش خود را بکار برده ایم و راه و رسم زندگی را شناخته ایم . لازم نیست شما در این امور دخالت کنید .
"
در نهایت خسته میشد و به دنیای خودش باز میگشت .

مرد ازچند دقیقه قبل آنجا بود . جایی که قرار بود او بیاید . این بار هم سر شوق آمده بود و گمان میکرد که چیزعجیبی شکل خواهد گرفت . چیزی که شاید پا فراتر از گوشه ی میدان ونک بگذارد و از میانه ی میدان بگذرد و بعد از چندین انحنا و گذر از زمان
٬به میدان انقلاب برسد . مدتی بود که دنبال چیز جدیدی در دنیای خود می گشت . شاید انتظار چیز عجیبی مثل یک انفجار بزرگ را میکشید . مدتها قبل ٬ هر وقت سر شوق می آمد و به دنبال دنیای جدیدی بود ٬سری به میدان انقلاب میزد و در پس کوچه های آنجا چرخی میزد و در کتاب فروشی هایی که کتابهای افستی ممنوع را می فروختند ٬پرسه میزد و گاهی هم انبوه کتابهای دست دومی که روی هم تلنبار شده بودند را زیر و رو میکرد تا یک آدم با شکمی بزرگ و پیراهنی که چند دکمه ی آن بازاست را مقابل خود ببیند که میگوید
:
" دنبال چیز خاصی هستی ؟
دانشجویی ؟
کتابهای هدایت را دارم . اگر بخواهی همین جا منتظر باش تا بروم و بیاورم .راستی شوهر آهو خانم را نمی خواهی ؟ "
و او هم میگفت
:
" شوهر آهو خانم نه
.
راستی ! هنوز قصه های ننه دریای شاملو چاپ نشده ؟

و بعد صاحب کتابخانه میگفت
:

"کتابش نه. ولی نوارش آمده . اگر بخواهی ٬ یک ساعت دیگر بیا و ببر. "




message 2: by مهدی عناصری (last edited Sep 14, 2009 05:38AM) (new)

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments ادامه

میدانست که اگر الان به میدان انقلاب برود٬ کسی را میبیند که چه قدرشبیه او است . با این تفاوت که موهایش را سیخ کرده و چند تسبیح چوبی دور مچش انداخته و دنبال کتابی میگردد که شنیده است مجوز انتشارش را اشتباهی داده اند و ناشر بیچاره٬ با کلی ضرر ٬کتابهایش به طورقاچاق به حراج گذاشته است. حتما با خودش فکر میکند که باید چیز جالبی در آن باشد که چنین اشتباه بزرگی رخ داده است . از در اولین کتابخانه ای که میبیند داخل میشو د تا بپرسد:
"ببخشید ! آن کتابی که اخیرا چاپ شد و به سرعت جمع آوری شد ٬ اسمش چه بود ؟ آن کتاب را دارید ؟ چاپ افستی اش هم باشد٬ میخواهم .
"
صاحب کتابخانه هم میگوید
:
"روسپیان سودا زده ی من را میخواهی؟
"درست است ! فکر کنم اسمش همین است . راستی هنوز شعر های حسین فلاکت چاپ نشده ؟
"

دیگر نتوانست طاقت بیاورد . چند لحظه تمرکز کرد و یک انحنای فضا – زمان از میدان ونک تا انقلاب درست کرد تا از چاله ای آن بگذرد و کنار آن پسرک با موهای سیخ بایستد و بپرسد
:
" تو کتاب شوهر آهو خانم را خوانده ای ؟"
و بسرک هم بگوید
:
"چند صفحه اش را خواندم . آنجا که می گفت / آهو خانم زیر کرسی ... چه عرقی کرده بود .....شکمش روی شکم من.../
ولش ! اصلا کتاب خوبی نبود ! الان اینطور کتابها همه جا پر شده اند .
"

و بعد از آن بود که باید می پرسید
:
" ببینم ! این حسین فلاکت که می گویند کی است ؟"
و او هم باید میگفت
:
" تو دیگر کی هستی ؟ یعنی حسین فلاکت را نمی شناسی ؟ من همه ی شعر هایش را از حفظ بلد هستم ."

و بعد از آن پسرک باید یک دستگاه
MP3 Player
از جیبش در می آورد و گوشی آنرا به او میداد و می گفت
:
" گوش بده و حا لش را ببر ."

/...برقصونش اون بدنو ....بلرزونش اون شکمو ... بده من اون کمرو..../



همین که امواج مرتعش از میان سیمهای گوشی

Player

خارج شد و از طریق مولکولهای هوا وسلولهای عصبی به
مغزش رسید ٬انحنای فضا چرخشی کرد و بی اختیار خودش را همان جا و در کنار دخترک دید
.

موسیقی ملایمی در فضا می پیچید:

/ من از اون شبهای رویایی ... /

از اینکه برگشته بود و در کنار او بود ٬ خوشحال شده بود ٬ ولی دخترک گفت
:

" کجایی پیر مرد ؟ مگر نگفتم که اینطور آهنگها روی اعصابم من را میروند .
"

و بعد یک چیز گرد و نقره ای رنگ٬ شبیه صغحه ی گرامافون را ازکیفش بیرون آورد و داخل دستگاه پخش موسیقی گذاشت و دوباره گفت
:

" میدانستم از اینها نداری . با خودم آوردم که....."
از ان چیز گرد و نقره ای رنگ هم همان صدا در آمد :

/...برقصونش اون بدنو ....بلرزونش اون شکمو ... بده به من اون کمرو..../


با خودش فکر کرد
:
" چه قدر زمان بین انقلاب تا ونک سریع میگذرد . احتمالا فضای داخل ماشین چنان دچار انحنای زمان- مکان شده است که خطوط موازی آن از لای پنجره های نیمه باز ماشین به بیرون ریخته اند و او را در عرض چند لحظه از انقلاب تا اینجا رسانده اند .
"

و بعد با خودش گفت که احتمالا اگر دستش را به سوی او دراز کند ٬به خاطر انحنای شدید مکان ٬ چندین دور اطراف کمر دخترک خواهد چرخید و انتهای باقیمانده ی دستش برای گرفتن دستان او کفایت خواهد کرد
.
"

بعد از این فکر بود که جادوی انحنای زمان-مکان را با توهمی جادویی ترکیب کرد و دستش را از فاصله های دور به طرف او دراز کرد . ولی دختر ک به گوشه ای مچاله شد و گفت :
"
هرگونه
Touch
ممنوع ! .
قبلا هم گفته بودم
در ضمن
چرا می خواهی خودت را با جادو در قلب من جا کنی ؟
"

و مرد که تازه از دنیاهای عجیب باز گشته بود گفت
:

" مگر نمیدانی که برای رفتن از یک دنیا به دنیای دیگر باید از انحنای فضا و زمان گریخت ؟
"

اما دخترک هیچ نگفت و مرد تمام جادوهایی که میدانست را فراموش کرد .



message 3: by محسن (last edited Apr 25, 2009 01:01AM) (new)

محسن | 228 comments خواندمش بدم نیومد خوب بود.


message 4: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments جالب بود ... مخصوصا این از انقلاب تا نارمک ... نمی دونم منظورت گذشت سی ساله زمان بود یا من اشتباه درک کردم ولی در مورد تفاوت نسلها باز هم اگه من درست فهمیده باشم خوب نوشتی ولی یکم نوع نوشتت پیچیدست ... یعنی .. سخت نوشتی ...


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments این داستانو ادیت
edit

کردم
اگه خوندید ممنونم


message 6: by hasti (new)

hasti | 284 comments خط خطی عزیز
آن جاهایی که از کلمات انگلیسی استفاده کرده ای ، کل عبارت به هم ریخته
نوشته ات به خودی خود پیچیده است و این مشکل هم بر سردرگمی خواننده می افزاید

میخواستم خواهشی ازت بکنم
ممکن است داستانهایت را کمی قابل فهم تر بنویسی.
یادت باشد تو می خواهی داستان بنویسی
نه اینکه معما طرح کنی

مثلا داستان (ناهار ساعت 2/صبحانه ساعت 7) از نظر مفهومی که پشتش داشت بی نظیر بود
و از طرفی خواننده را هم سردرگم نمی کرد.
به خواننده اجازه می داد تا همزمان با راوی، به سادگی در بین عبارات داستان قدم بزند و لذت ببرد

اما وقتی این طور می نویسی، مفهوم اصلی داستانت در پشت عبارات عجیبش گم می شود.

امیدوارم که از حرفهایم ناراحت نشده باشی.

این ها را گفتم چون میدانم قلم محکم و ذهن سرشاری داری .
در سهیم کردن افکارت با دیگران،اینقدر سخت نگیر

موفق باشی دوست عزیز


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments Khatkhatinameh wrote: "این داستانو ادیت
edit

کردم
اگه خوندید ممنونم"


منونم از اینکه این نکته رو کفتین
اون قسمتها را درست کردم

اما دلیل استفاده از این کلمات انگلیسی فقط یک تجربه ی شخصی بود با کسی که سعی میکرد از کلمات انگلیسی استفاده کنه


back to top