داستان كوتاه discussion

116 views
...مي تواني تو بيا

Comments Showing 1-23 of 23 (23 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments خانه ام بی آتش،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران...
می توانی تو بیا،
سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم، این کاغذ،
این همه مورد خوب!!!
راستش می دانی،
طاقت ِ کاغذ من طاق شده،
پیکر نازک تنها قلمم،
زیر آوار دروغ خرد شده!!!
می توانی تو بیا،
سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس.

طاقتش را داری که ببینی هر روز،
زیر رگبار نگاهی هرزه؛
صد شقایق زخمی و هزاران نیلوفر،
بی صدا می میرند؟!!!
اگر این گونه ائی! آری بنویس،
من دگر خسته شدم ...

باز تا کی به دروغ بنویسم:
\" آری می شود زیبا دید!
می شود آبی ماند!!!\"
گل پرپر شده را زیبایی ست؟!
رنگ نیرنگ، به رنگ ِ آبی ست؟!
می توانی تو بیا،
این قلم، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس!!!
قَسَمت می دهم اما به قلم،
آنچه می بینی و دیدم بنویس؛
از خدا،
از قفس ِ خالی عشق،
از چراگاه هوس،
از خیانت،
از شرک،
از شهامت بنویس!!!
بنویس از کمر بید شکسته،
آری!
از شب و یک پنجره ی ساکت و بسته،
از من،
- آن که این گونه به امید سبب ساز نشسته -
از خود...
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش:
- صحنه ی پیچش یک پیچک زشت
دور دیوار صدا... -
حمله ی خفّاشان،
مردن گنجشکان!!!
جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟!
طاقتش را داری که ببینی و نگویی از حق؟!
گفتن ِ واژه ی حق سنگین است!

من دگر خسته شدم
می توانی تو بیا،
...این قلم، این کاغذ، این همه مورد خوب


message 2: by ArEzO.... (last edited Apr 15, 2009 08:20PM) (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments دستانت را کنار روحم می گسترانی
خسته اند
اما هنوز بوی شعر می دهند

برای گرفتن دستانت آمدم "ماریا"
نه اینکه می توانم معجزه بکشم
پیچک خشکی را سبز
سیاه را نیلی زشت را زیبا کنم
آتش هم ندارم با صدای واژه هایت ..آمدم
صدایت را شنیدم شعرت را فهمیدم

صدا که کردی روی بالش خیال بافی خواب بودم
آمدم
تو هم بیا
فقط با خودت بیا
احوال کسی را هم نیار

.......

نمی دانم چرا یکهو.. فلبداهه ..من شاعر شدم
تو گفتی: حرف خوبی اگر داری بیا
شاید باید در خیال بافی ها تنها می شدم
چه بهتر پرنده.. یا درخت ..می شدم
حرف خوبی ندارم اما..آرزوهای خوبی دارم
غروب ها اگر سراغم را گرفتی
در دورترین خیال ها..من خوابم
ترا ای شاعر ...خیلی دوست دارم !



message 3: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments آمدم؛
،تنها
،خسته
ولي کمي شاد
و سرشار از "آرزو"هاي خوبت
.........
و تو شاعر ِ شعر ِلحظه هاي من بودي




message 4: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments دستت را به من بده
رودخانه از من
هزار دریااز من فاصله دارم
من از شمال شبنم می آیم
دستت را به من بده
اقیانوس پیداست
..!!*!


message 5: by Rose (last edited Apr 13, 2009 10:45AM) (new)

Rose | 449 comments سالهاست که قلم افسرده
کاغذ از عقده ی تنهایی خود پژمرده
و تو ای ناجی حق
اگر این بار تو نیز
طاقت از کف بدهی
جمع تنهایی ما تنهاتر
و دراین صحن غریبانه درد
باز شهزاده ی عشق
پی افسون غم و تنهایی
شود آرام به خوابی ابدی
پس خدا را،ای گل
طاقت از کف مده و پای از جمع مکش
و بمان با دل من
که دل آرام دلی پر درد است
شعر دلگیری و تنهایی تو


message 6: by Rose (new)

Rose | 449 comments ماریای عزیزم نوشته ی فوق االعاده زیبای شما منو واداشت که این چند خط رو خطاب به شما بنویسم ضعف های منو ببخشید که فقط دل نوشته هایی هستند از باب همدلی


message 7: by سحر (last edited Apr 13, 2009 10:05AM) (new)

سحر | 381 comments ماریای عزیزمن تو را با عشق شناختم
و امیدی که در نوشته هایت جاری بود
وقتی نوشته ات رو می خوندم تورو حس کردم با تمام وجودم حس کردم
غمت رو حست رو...
نوشته ات اشکی رو که باید ریخته می شد جاری کرد
سرم رو روی میزم می گذارم و با آهنگی که در گوشم زمزمه می شود رها میشوم
...
ماریای عزیزم همیشه فوق العاده می نویسی زیبا و دلنوشته
که به دلم می نشست
و با تو این آهنگ رو زمزمه می کنم
.......
بدون تنها نیستی




message 8: by سحر (new)

سحر | 381 comments
‫می خواهم برای تو بنویسم
‬‏‬ ‫فقط برای تو

‬‏‬ ‫نمی خواهد خواندت را تمام کنی
‬‏‬ ‫مهم نیست که بخوانی یا نه
‬‏‬ ‫من می نویسم
‬‏‬ ‫از تمام پر و خالی شدن هایم
‬‏‬ ‫می نویسم از پر و خالی شدنهایم میان دستان سرد تو!
‬‏‬ ‫حالم بد!
‬‏‬ ‫لرزش دستانم و نگاه هوس آلوود تو ,وقتی از کار حرف می زنم
‬‏‬ ‫نگاهی که مرا پراز شهوت میکند و نبود دستان تو مرا خالی تر!
‬‏‬ ‫نگاههایی که محکمتر از بوسه های تو بود!
‬‏‬ ‫می دانم نباید عریان شوم
‬‏‬ ‫مثل همیشه
‬‏‬ ‫می دانم نباید زن باشم

‬‏‬ ‫ولی من یک زن هستم
‬‏‬ ‫حس هایی که قرن ها هست که در کوچه پس کوچه های ذهن زنانگی گم شده اند
‬‏‬ ‫می خواهم تمام حس هایم را وقتی که زیر دلم تیر می کشد به تصویر بکشم
‬‏‬ ‫حتی تصویر هم نمی تواند لذت توام با درد را نشان دهد
‬‏‬ ‫تضادی که می توان با آوردن 2 جمله کنار هم نشان داد ولی حسش را نه!
‬‏‬ ‫دردی که حسش می کنی تورا به یاد دردی که شاید روزی تو خواهی کشید می اندازد
‬‏‬ ‫نمی دانم آن روز حس متضادش چه می تواند باشد , از اینکه یک زن هستم و این همه ....

می خواهم بدانم


message 9: by سحر (new)

سحر | 381 comments فقط خواستم یکی از واقعیت هارو که ماریای عزیز خواست, صادقانه بنویسم
یکی از هزاران رنجی که ما می کشیم
نمی دونم چرا یه دفعه تصمیم گرفتم این نوشته ام رو تو گروه بزارم




message 10: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments Rose wrote: "ماریای عزیزم نوشته ی فوق االعاده زیبای شما منو واداشت که این چند خط رو خطاب به شما بنویسم ضعف های منو ببخشید که فقط دل نوشته هایی هستند از باب همدلی"

رُزگل ِ نازنين
اين را بدان که چون با دل نوشتي
بر دل مي نشيند
چونان که من؛ سر ازپا نشناخته به شوق ِ دل ها مي رقصد دستانم


message 11: by Rose (new)

Rose | 449 comments Maria wrote: "Rose wrote: "ماریای عزیزم نوشته ی فوق االعاده زیبای شما منو واداشت که این چند خط رو خطاب به شما بنویسم ضعف های منو ببخشید که فقط دل نوشته هایی هستند از باب همدلی"

رُزگل ِ نازنين
اين را بدان که ..."


خوشحالم که به دل دریاییت نشست دوست عزیزم


message 12: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments سحر wrote: "ماریای عزیزمن تو را با عشق شناختم
و امیدی که در نوشته هایت جاری بود
وقتی نوشته ات رو می خوندم تورو حس کردم با تمام وجودم حس کردم
غمت رو حست رو...
نوشته ات اشکی رو که باید ریخته می شد جاری کرد
سر..."


سحر عزيز
،غم و رنج از آنچه که جاريست
اميد و آرزوئي که مي بافيم
،از سررشته ي خيال براي فرداها
اينچنين يکانگي و همدلي با خود به ارمغان آورده است
که تو بخواني مرا
و ما بخوانيم ترا

هر سحر،
با تو زمزمه خواهم کرد
!ترنم دل هايمان را


message 13: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments ستاره wrote: "دستت را به من بده
رودخانه از من
هزار دریااز من فاصله دارم
من از شمال شبنم می آیم
دستت را به من بده
اقیانوس پیداست
..!!*!"


!دستانت بهترين
در کجا مي جستم آنرا
و چه زود طراوات شبنم صبحت
پديدار شد
!مرا با خود ببر
درياي بيکران دلم
اقيانوست را ديده است
و بي تاب و بي قرار
!مرا با خود ببر
.آنسوي چشمهاي بي فروغ و قلبهاي پُر دروغ


message 14: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments اونقدر صمیمی نیستم که صمیمی بنویسم. اشعارت تا ثیر گذار هستند .
متاسفانه حتی با خیال هم جرات امدن ندارم . چه برسد با قلم . چه برسد با ...
اخرین شعر ناقصی که خیلی وقت پیش نوشتم با اشتیاق برای تشکر تقدیمت می کنم .
دلتنگم از غروب و خسته از این قیل و قال جا مانده ام در این سکوت و لحظه بی اعتبار بازم ملول گشته ام از وصف این سفر تا کی بگویم و بخوانم این شرح حال دلتنگم از صدای خزان صدای باد اشفته از تمامی سازهای روزگار جامانده در تمامی دوران سرنوشت افسون این زمانه بی ساز و کار


message 15: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments Nabi wrote: "شعر فوق العاده ایه
و بقول شما
مورد خوب زیاده
ولی نمی تونم بنویسم
چون ذوقشو ندارم
شاید حداقل الآن ندارم"


ممنونم نبي جان
بنويس، هر زمان که آمد بنويس


message 16: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments سارا wrote: " اونقدر صمیمی نیستم که صمیمی بنویسم. اشعارت تا ثیر گذار هستند .
متاسفانه حتی با خیال هم جرات امدن ندارم . چه برسد با قلم . چه برسد با ...
اخرین شعر ناقصی که خیلی وقت پیش نوشتم با اشتیاق برای ..."


ساراي عزيزم
صميميت؟ چگونه معنا مي کني آنرا؟
،مگر نه همه مي خواهيم قلم بزنيم
.حرفهاي دل و ذهن مان را
!پس از صميم ِ قلب و فکر اينجا باهم هستيم؛ يعني صميمي
.........
ممنونم که خواندي و شايد جوشش حسي را درونت لمس کردي
و بيشتر، که قابل بودم دلنوشته ات را هديه بگيرم


message 17: by Fateme (last edited Apr 16, 2009 12:31PM) (new)

Fateme | 44 comments ماریای عزیز
کلامت همچو آبشار به پای دلها میریزد
آهنگین و دلنشین
ممنون


message 18: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments Fateme wrote: "ماریایی عزیز
کلامت همچو آبشار به پای دلها میریزد
آهنگین و دلنشین
ممنون"


فاطمه نازنين
ممنون که وقت گذاشتي براي خواندنش



message 19: by [deleted user] (new)

خانوم خانوما ماریای عزیزم

چند روزه همش می خوام یه شعر اینجا دست و پا کنم

ولی همش می افته

دست و پاش می شکنه

نه بابا من شاعر بشو نیستم

اما شعر خوب رو تشخیص می دم

شعرت خیلی به دل نشست

خیلی پرمغز و پخته و قشنگ بود

آفرین و مرسی .


message 20: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments Delaram wrote: "خانوم خانوما ماریای عزیزم

چند روزه همش می خوام یه شعر اینجا دست و پا کنم

ولی همش می افته

دست و پاش می شکنه

نه بابا من شاعر بشو نیستم

اما شعر خوب رو تشخیص می دم

شعرت خیلی به دل نشس..."


دل آرام عزيزم
واقعاً خوشحالم که اين روزها بيشتر مي خوانم از تو
اميدوارم که مادر هم به زودي ِ زود سرپا و پرنشاط، روحيه بخش هميشگي ات باشد
ممنون که هستي و مي خواني



message 21: by Arina (new)

Arina | 14 comments ی که نرمین کرده ای فولاد و آهن با زبان/بس که شاعر کرده ای اندر جهان پیر و جوان
قرب تو بر قلب غم رغبت ببارد زینهار/کز غروب تو غم پاییز بارد بر بهار



message 22: by Nader (new)

Nader | 21 comments همه‌ جا دکان رنگ است ،همه‌ رنگ میفروشند
دل ما به‌ شیشه‌ سوزد ،همه‌ سنگ میفروشند
به‌ کرشمه‌ نگاشان،دل ساده‌لوح مارا
چه‌ به‌ ناز میربایند،چه‌ قشنگ میفروشند
به‌ دکان بخت مردم،که‌ نشسته‌ است یارب
گل خنده‌ میستانند،،غم جنگ میفروشند
دل کس به‌ کس نسوزد به‌ محیط ما به‌ حدی
که‌ غزال بچه‌شان را به‌ پلنگ میفروشند
مدتی است کس ندیده‌ گهری به‌ گردن او
چو صدف هر آنچه‌ دارند به‌ نهنگ میفروشند
ز تنور طبع فانی،مطلب سرود آرام
تو مجو گل از دکانی که‌ تفنگ میفروشند

شعر از رازق فانی
شاعر بلند آوازه‌ افغان


message 23: by reza (new)

reza | 7 comments یه شعر برای تمام عاشقای دل شکسته امیدوارم آرومتون کنه

شاید آن روز که من عاشق گشتم نه سری بود ، نه دلی

چه گناهی کردی که توگفتی نمی دانم که تو را می خواهم یا نمی خواهم

گفتی پنجاه پنجاه

فکر کردی ، عجب عاقل بودی عجب عاشق بودم دل به آن ۵۰ ،۵۰ گفتم تا به کی تنهایی

تو نپرسیدی از خود چه گناهی کردی

سر کارم بودی ، در شب تنهایی مونسم بودی و بس

در غم شبهایم چشم تو جانم بود

به تو گفتم صبر کن و بمان تو بگفتی که من از تو دگرانم

تو تحمل کردی نه ، تو برفتی از من ، من من تنها شد

عشق به ویرانه نهادم ساده و خاکی و عشق

من شکستم در خود حال در اینجا خسته اما صبور با دلی بشکسته

می خندم به آن روز هایی که گذشت

تو شکستی این دل ، که خدا هم صبر خواهد کرد در این مسئلت روزه نوشت

تا کشد در اوج ، از تو ، انتقام این دل خونین و شکسته بسته تنهای دل آرام را

این که می گویم در اوج خواهی دید

که چه خوش باشد در این دنیا جزایی خاکی بر دل خسته شده

چون نباشد این

که در آن دنیا خسته ای خواهی بود ،

خبرت می آید

به زودی و به تلخی

هی میگویم می گذرم ، می بخشم

اما ته این قلب ویرانه سرشت زخمی هست که هر دم خونی تازه از آن می آید

مطمئن باش که زمین خواهی خورد با دو زانو هرگز با دودست هرگز

بلکه با قلبت

خنجری خواهی دید نوک آن تیز وبلند خواهی خورد از، که نمی دانم

شاید از همسر شاید هم از فرزند

آن روزها دگر پیر شده ای

یاد روزهای تلخ من می افتی که می گویی چه شد اینطور شد

که ندیدی من هم حلا لی نکنم نفرینی هم نکنم

نمی دانم شاید اگر غصه فشارم بدهد نفرینی جزئی کنمت که

ویرانه شود سقف بلند آرزویت بر سر

همین بسیار کوچکش باشد

یاد تو باشد که لحظه واپسین مرگ چهره خندان ودل بشکسته من در چشت در رخت

خواهد بود و چه زشت خواهی شد که مرا می بینی من به تو می خندم

و تو گریان خواهی بود

گر در این دنیا به گناه کار خویش اعتراف ننمایی و

طلب بخشش و عفوی ننمایی .


back to top