داستان كوتاه discussion

39 views
داستان كوتاه > نیمه ی خالی

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (last edited Mar 21, 2013 06:46AM) (new)

از پشت پیشخوان ِ بلند، دست میبرد و موهای شرابی یی که از جلوی مقنعه بیرون زده را مرتب می کند ."پس شما شوهرشون هستین.خوب...متاسفم.خانمتون پری ماندنی جلوتر اومدن جواب آزمایششون رو گرفتن"
به جای بدخیم می گفت کارسینوم یا یک همچین چیزی.یادم نیست.ولی با اینکه دو سه روز پیش بود، دانه های سرخ توی کراواتش را خوب یادم مانده.می گفت حدود دو ماه یا سه ماه و چطور باید به طرف گفت که شوکه نشود.خانم مجری همینطور که موهای شرابی اش را پشت گوشش می برد،می گفت که خیلی سخت است اما ممکن است برای هرکسی پیش بیاید.همان موقع بود که پری کانال تلویزیون را عوض کرد.
"آقای پناهی! متوجه شدین؟"
می پرسم:"می دونین جواب چی بود؟"
"نه خیر"
"دکتر عضُدی الان تشریف دارن؟"
"اطلاع ندارم"
به طرف در میروم و صدای منشی را از پست سرم می شنوم که با صدای بلند می گوید"اگر می خواین صبر کنین تا زنگ بزنم بپرسم"
دستم را همانطور که می روم، بالا می آورم و از آزمایشگاه می زنم بیرون.روبروی در آسانسور می ایستم.دکمه ی آسانسور را می زنم و به پنج چشمک زن خیره می شوم.
به پری قول داده بودم این پنجشنبه را زود بروم خانه.رفتیم کافه روزگار که خیلی دوست داشت. همینطور ایستاده بود و توی قفسه ی کتاب ها را با نگاه می کاوید.گفتم"عزیزم، چاییت سرد میشه ها"
برگشت و لبخند زد.چشم هایش مثل وقت هایی که توی کتابفروشی ها وول می خورد، برق میزد.اما زیر چشم ها گود رفته بود و رژ صورتی کم رنگ ، کمی از سفیدی لب هایش را می گرفت.خم شد و یک کتاب باریک برداشت و آورد سر میز.گفتم " خانم موندنی اینجا هم دست از کتاب خوندن بر نمیداری؟" انگشتش را لای صفحه ایی که باز کرده بود گذاشت و سرش را بلند کرد و به نورهای سرخ رنگِ نئون پشت شیشه که اسم کافه را می گفت و نمی گفت خیره شد.گفت"منصور ، من اگه طوریم باشه نمی مونم...نمی تونم بمونم" کتاب را گرفتم و کنار گذاشتم .دستش را در کف دستم گذاشتم و با دوتا شصت ، پشت دستش را نوازش کردم."کی گفته طوریته!از این حرفا نزن موندنی"چشم هایش را پایین انداخت" میگم نمی مونم چون می خوام توی ذهنت همیشه، همینطوری، مث امروز موندنی باشم"

شماره ی پنج محو شده و در آسانسور باز است.وارد می شوم و شماره اش را می گیرم.آنتن بی آنتن.وارد مطب می شوم و به طرف میز منشی می روم.من را که می بیند آرام توی گوشی می گوید"باشه عزیزم،اینجان...خیلی خوب،بعدا باهات تماس می گیرم"خودم را می زنم به نشنیدن.
"سلام آقای پناهی.خوبین؟ پری جون خوبه؟"
"ممنون شیرین خانم، آقای دکتر اومدن؟"
"بله.چند لحظه باید منتظر بمونید.روی صندلی روبروی در اتاق دکتر می نشینم.شماره ی پری را می گیرم.آنتنِ پُر، وصلم می کند به بوق های توخالی .شیرین بلند میشود و به اتاق دکتر می رود.در را که باز می کند ،می بینم که دکتر با زن و مردی صحبت می کند.در را می بندد.دست می برم به جیب پیراهنم.یادم می افتد که توی ماشین جاش گذاشته ام.توی مغزم سوت می کشد و گوش هایم گُر می گیرد.شاید رفته باشد خانه.شماره ی خانه را می گیرم.
پری گفته بود برای تلفن پیغام گیر بگذاریم.من هم گفته بودم که هرکسی کار واجب داشته باشد شماره موبایلمان را دارد.
شیرین بیرون می آید و پشت سرش مرد و زن ،که چهره هایشان توی هم است.زن سرش را پایین می اندازد.به طرف در می رود و همانجا می ایستد.مرد می رود پشت میز منشی و چند اسکناس روی میز می گذارد. تشکری می کند و به طرف در می رود.دستش را می اندازد روی شانه ی زن و با هم خارج می شوند.
شیرین، خانم مسنی را که دورتر ، کنار تلویزیون نشسته و راز بقا می بیند،صدا می زند و بعد با اشاره ی دست به اتاق دکتر راهنمایی می کند.زن که داخل می رود ،می گوید"ببخشید معطل شدید آقای پناهی.معمولا این موقع صبح، مطب خلوته"
"خواهش می کنم.من بی خبر اومدم.راستی امروز پری با شما تماس نگرفته؟"
بلند می شود و به طرف آشپزخانه می رود.پشتش به من است.می شنوم که چیزی شبیه "نه" از گلویش بیرون می آید.
پری که زنگ زد گفت دارد می رود پیش دکتر عضُدی.شیرین گفته بود که هم دکتر خوبی است و هم آشناست.خوب بود که شیرین پیگیر کارهایش بود.حوصله نداشتم و سرم درد میکرد.گفتم عجله دارم و بعدا بهش زنگ می زنم . زود تلفن را قطع کردم و پتو را تا روی صورتم بالا آوردم.سودابه گفت"داره میره دکتر؟"گفتم"همم"
"داره خودشو لوس می کنه.اینقده بدم میاد از این زنای ناز نازی"بالش را از زیر سرش کشیدم،پشتم را کردم و آنرا روی گوشم فشار دادم.فحشی که میداد را نصفه نیمه شنیدم.
شماره اش را می گیرم.بالاخره بعد از چند ثانیه ،بوق گوشخراش قطع می شود.می گویم که آمده ام مطب.صدای جیغ مانندش توی گوشم می پیچد.می گوید" پس برا همین صبح زود عین شاش دستپاچه زدی بیرون؟"شیرین از آشپزخانه بیرون می آید و سینی چای را به طرف اتاق دکتر می برد.بلند میشوم و به طرف تلویزیون می روم.آهسته می گویم که ، کاریش نداشتم و بعدا زنگ می زنم.تند می گوید که امروز آرایشگاه نرفته چون انگار کسی سراغش را می گرفته.وسط حرفهایش می گویم"باشه.پول میریزم به کارتت"شیرین وارد اتاق دکتر که می شود نیم نگاهی بهم می اندازد.تلفن را قطع می کنم.در سالن خالی قدم می زنم.دستم را به طرف جیب پیراهنم می برم و بی جواب، پس می کشم.با تلفن مطب،تلفن خانه را می گیرم و همانجا به میز تکیه می دهم.
پری می گفت"اینقد به من نگو موندنی"
می گفتم"من میدونم،خودتم میدونی"
می گفت"حالا می بینی.یه روزی میرم تا یاد بگیری فامیلمو درست بگی"
می گفتم" تو موندنی منی"
می خندید.الف را می کشید و می گفت"ماااندنی"
اتاق دکتر که خالی میشود،صدای دکتر را می شنوم که میگوید"بفرمایید تو آقای پناهی"
وارد می شوم و دکتر را می بینم که سینی چایش را کنار می کشد.دستش را از روی میز به طرفم دراز می کند و نیم خیز می شود.بی لبخند می گوید"خوشوقتم".دست میدهم و با اشاره ی دستش روی کاناپه ی چرمی سیاه رنگی می نشینم."چایی میل دارین؟"
"نه خیر،ممنون"موبایلم را از جیب داخلی کتم بیرون می آورم، نگاهی به صفحه ی خالی آن می اندازم و دوباره در جیب می گذارم.نفسم را بیرون میدهم و می گویم:"آقای دکتر خانومم امروز جواب آزمایشش رو گرفته"دکتر سری تکان می دهد.می گویم:"می خواستم در مورد وضعیتش بدونم"
دکتر روی میز خم میشود،دست هایش را در هم قفل می کند و نگاهش را بر روی آنها می اندازد."آقای پناهی ، ما در صورتیکه مریض تمایل نداشته باشه،نمی تونیم اطلاعات پرونده ش رو فاش کنیم"
چشم ام می افتد به کراواتش.انگار همه ی آنها در مورد رنگ کراوات قرارداد امضا کرده اند.می گویم:"من شوهرشم آقای دکتر،خواهش می کنم اگه مشکلی پیش اومده...؟"
به پشتی صندلی چرخ دارش تکیه می دهد و خودش را به چپ و راست تکان می دهد."کاملا متوجه م.اما خانم شما اکیدا از من خواسته اطلاعات پرونده ش محرمانه بمونه."دوباره روی میز خم می شود و زل می زند توی چشمهایم."اتفاقا در مورد شما خیلی تاکید داشتن"
سرم را پایین می اندازم.معاهده ی بین الملی شامل دو مورد است.رنگ سرخ و خونسردی، مخصوصا در شرایط بحرانی و منجر به مرگ."فقط میخوام بدونم جواب آزمایشش خوبه یا بد"
"متاسفم.نمی تونم بهتون بگم"
سرم را بالا می آورم و در مقابل نگاه خیره اش که هیچ جواب آزمایشی از آن خوانده نمی شود،تسلیم می شوم.
شیرین پشت میز نشسته .گوشی تلفن به دست، چیزهایی را در سررسیدی می نویسد.تلفن را که قطع می کند می پرسم"شما خبر دارین پری...؟"انگشتش را بالا می آورد و می گوید"یه لحظه..."و تلفن را که دوباره زنگ می زند،جواب می دهد.دو سه نفر وارد مطب می شوند و مقابل میز می ایستند.کنار می روم و منتظر می مانم.شیرین از پشت چند نفری که جلوی میز ایستاده اند سرک می کشد و به سالن که دارد پُر میشود نگاهی می اندازد .بعد با خانمی مشغول بحث کردن می شود.از مطب بیرون میرم و وارد آسانسور میشوم.گوشی در جیب ِ کتم می لرزد.حس می کنم قلبم هم با آن ریتم گرفته.به صفحه ی آن نگاه می کنم و کرخت می شوم.از عابر بانک کنار در ورودی ساختمان ،مقداری پول به حسابش میریزم.
به محض اینکه پشت فرمان می نشینم،دنبالش می گردم اما پیدایش نمی کنم.آرنج هایم را به فرمان تکیه میدهم و سر دردم را محکم ،در دستهایم فشار میدهم.یادم می آید که آنرا امروز صبح ،کنار تختش جا گذاشته ام.همانجا ته ِ نصفش را در آورده بودم و او هی غر می زد و فحش میداد و دور خانه راه می رفت.ناخن هایش را که لاک قرمز زده بود جلوی صورتش تکان میداد و پنجره ها را یکی یکی باز میکرد.
جلوی در پارکینگ که می رسم ،حس می کنم که دوباره موبایلم می لرزد.کلید را توی در می اندازم و ماشین را داخل می آورم.توی خانه ، کتم را به جا رختی کنار در آویزان می کنم و پلاستیک ها را به آشپزخانه می برم.زیر قابلمه، شعله ی کوچک آبی رنگی می سوزد و میز چیده شده است.پری را صدا می کنم.میوه ها را در سبدی خالی می کنم و توی ظرفشویی می گذارم.برمی گردم و توی هال می ایستم.صدای شر شر ضعیف آب سرد که بر روی میوه ها می ریزد،توی خانه پیچیده است.به اتاق خواب می روم و چشمم می افتد به پاکت آزمایشگاه دکتر عضُدی.آنرا سریع از روی پاتختی ِ کنار تخت برمیدارم و باز می کنم.خالی است.صدای موبایلم می آید.می دوم توی هال و آنرا از توی جیب داخل کتم بیرون می آورم.پری نیست.می گویم"پولو ریختم به کارتت دیگه.چرا اینقد زنگ می زنی؟"
می گوید"مرده شور خودتو و کس و کارتو ببرن.پولت بخوره تو سَرِت.مگه من پول خواستم ازت؟"
می گویم"خودت گفتی طلبکارا.."
می گوید"خفه شو،نمی خوام دیگه ریختتو ببینم،همون زنیکه ی بی همه چیز به دردت می خوره،کثافت،دیگه به من زنگ نمیزنی،فهمیدی؟ سودابه مرد"
روی صندلی کنار تلفن می نشینم.می گویم"مرد که مرد،بهتر"نگاهی به تلفن می اندازم.بعدا با پری یک پیام روی پیامگیر می گذاریم.دست می برم طرف جیب پیراهنم و پاکت نو را بیرون می آورم.یکدفعه بلند میشوم و میروم توی اتاق خواب. روی پاتختی ، جلوی ساعت رومیزی که دو تا دلفین شیشه ایی آنرا قاب گرفته، پاکت خالی آزمایشگاه و پاکت نیمه خالی سیگار افتاده است.


message 2: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments مریم جان،

خیلی خوشحالم که یه داستان خوندم ازت...مثل همیشه خوبه.
اما خب نکته هایی که به ذهنم رسید رو بهت می گم، امیدوارم مفید باشه.

روابط بین آدم ها یه مقدار پیچیده است...بار اول که من خیلی چیزها رو متوجه نشدم. مخصوصا اینکه تمایز قایل شدن بین رفتار راوی با سودابه و پری خیلی به چشم نمیاد.

خیلی از توصیف صحنه هات و حال و هوا و آدم های داستان خوشم اومد...چیزی که یه نوشته معمولی رو به داستان تبدیل می کنه به نظر همین چیزاس، به نظرم تو هم خوب انجامش دادی

اینکه زیاده گویی نکردی و سعی کردی همه چیز بودنش توی داستان مفید باشه خیلی خوبه، اما یه جاهایی آدم گیج می شه...مثلا اول داستان که صحبت از کراوات می شه، و البته من بعدا فهمیدم که یه دکتر دیگه ای بوده انگار که تشخیص اولیه رو اعلام کرده.
در مورد مجری و تلویزیون و اینکه پری اونجا چیکار می کنه هیچی نفمیدم
یه جایی هم اسمی میاد از شخصی به اسم ثمینه انگار توی مطب که گیج کرده من رو.

چیزی هم که توی جیبش دنبالش می گشت به گمانم سیگار باشه که استفاده خوبی ازش کردی، ولی خیلی گنگه در برخورد اول، من فقط آخر داستان متوجه شدم که سیگاره گرچه مطمئنم نیستم.

به هر حال اصل داستان واقعا خوبه...صحبت هاشون به جاست. فضاها خوب پرداخته شده و مخصوصا پری خوب توصیف شده. امیدوارم که داستان بعدی ات رو با فاصله کمتری بخونم

موفق باشی و تبریک برای سال جدید و تولد


message 3: by [deleted user] (new)

ممنون .امیدوارم تو هم سالی پُر از آرامش داشته باشی

ثمینه اشتباه تایپ شده.در واقع همون شیرین هست.درستش کردم.ممنون از تذکرت

به نکته های خوبی اشاره کردی.سعی می کنم توی ویرایش بعدی،ازشون استفاده کنم.در مورد سیگار،ترجیح میدادم در همین حد بیان بشه و برای همین،فقط در آخر بهش اشاره ی مستقیم کردم.اما دیگران هم در مورد گیج کننده بودنش بهم گفته بودن
.خیلی ممنون از اینکه خوندی و نظرت رو گفتی حسام عزیز


message 4: by Ali (new)

Ali Nasrollahi | 16 comments خوب بود .ولی به نظرم به بازنویسی بیشتری نیاز دارد. مخصوصا لحظه های جابجایی زمانها و افراد صیقل بیشتری می خواهد


message 5: by [deleted user] (new)

Ali wrote: "خوب بود .ولی به نظرم به بازنویسی بیشتری نیاز دارد. مخصوصا لحظه های جابجایی زمانها و افراد صیقل بیشتری می خواهد"


در بازنویسی حتما استفاده می کنم از نظرتون.ممنون


message 6: by [deleted user] (new)

Mohsen Sad wrote: "ننوشتنم دلیل بر نخواندنم نیست"

ممنون


message 7: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments تا حالا سه بار در سه برهه زمانی مختلف خوندمش . فک کنم باید یکی دوبار دیگه بخونم که بتونم بنویسم دربارش. گنگه و زیبا. طی نظرسنجی که بین سلولهای مغزم انجام شد سودابه مظلومترین شخصیت داستان شناخته شد . بعد شیرین. پری ظالم و راوی لوس. و دکتررانگار یه پس کتک حسابی میخواد.
:-)
شوخی کردم. مینویسم دربارش.


message 8: by [deleted user] (new)

حق داری اینطوری فکر کنی،چون نیاز به یه ویرایش حسابی داشت که انجامش دادم.اما چون قبلا یه نسخه اش اینجا گذاشته شده،نسخه ی جدید رو دیگه نمیشه اینجا پُست کرد

ممنون به خاطر دقت و حوصله


back to top