داستان كوتاه discussion

46 views
نوشته هاي ديگران > زندگی من و تو

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ستاره (last edited Mar 28, 2009 01:37AM) (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments روز اول:

کجا بودی؟! چرا گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟!*
اول سلام، چطوری؟ خوش می‌گذره؟#
جواب من رو بده!می‌گم چرا گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟!*
خب باشه، چرا می‌زنی عزیزم…؟ راستش حموم بودم…#
!دروغ می‌گی*
به خدا حموم بودم… #
!با من حرف نزن*
به جون خودم و خودت حموم بودم…#
به کی قسم بخورم که باور کنی…؟
!تا صبح هم که قسم بخوری باور نمی‌کنم*

روز دوم:
سلام عزیزم#
!سلام و زهر مار*
یعنی چی؟ #
[بین تو و اون دختره چی می‌گذره؟! [صدای هق هق گریه*
جانم؟ من و کدوم دختره…؟#
[گرد شدن چشم‌ها در اثر تعجب بیش از حد:]
خودت رو به اون راه نزن! خیلی پَستی*
[ادامه‌ی گریه:]
به جون خودم نمی‌دونم داری در مورد چی حرف می‌زنی…#
خودت خوب می‌دونی که کدوم دختره رو می‌گم!*
بینتون چی
می‌گذره؟
من…؟ دختره…؟#
برو گمشو !*

:روزn اُم
* …
# …

و ماجرا ادامه پیدا می‌کند…



message 2: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments حالا این بار حموم بودی؟
دیروز چی؟
پریروز چی؟
اون روز چی؟
فردا چطور؟

اعتماد سازی در طول زمان شکل می گیره.
اما به نظرم تو ارتباطهای اینچنینی مهمترین اصل وجود همین اعتماده که از صداقت ناشی میشه.

البته با این وضع این ماجرا زیاد ادامه پیدا نمی کنه
!


message 3: by ستاره (last edited Mar 29, 2009 10:31PM) (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments شایدم حق با تو باشه صالح خان
....
منم به ادامه ی این ماجرا شک دارم
!!؟....


back to top