Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

18 views
Hafez حافظ

Comments Showing 1-27 of 27 (27 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:30AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است


message 2: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:30AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد


message 3: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:30AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

نقل از
http://rira.ir/rira/php/?page=view&am...


message 4: by [deleted user] (new)

اي دل مباش يكدم خالي ز عشق و مستي
وآنگه برو كه رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول كار او شو
هر قبله اي كه بيني بهتر ز خود پرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندرين ره بهتر ز تن پرستي
در مذهب طريقت خامي نشان كفرست
آري طريق دولت چالاكيست و چستي
تا فضل و عقل بيني بي معرفت نشيني
يك نكته ات بگويم خود را مبين كه رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش
كز اوج سر بلندي افتي به خاك پستي
خار ارچه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد
سهلست تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
اي كوته آستينان تا كي دراز دستي


message 5: by [deleted user] (new)

گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مي بخشند
ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين
كاين اشارت ز جهان گذران مارا بس
نفد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافيست
طبع چون آب و غزل هاي روان ما را بس


message 6: by Maysam (last edited Aug 25, 2016 11:31AM) (new)

Maysam | 8 comments رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد

سيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد

ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ ديده بين که سر از خواب برنکرد

می‌خواستم که ميرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد

جانا کدام سنگ‌دل بی‌کفايتيست
کو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نکرد

کلک زبان بريده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد


message 7: by [deleted user] (new)

معاشران گره از زلف يار باز كنيد
شبي خوشست بدين قصه اش دراز كنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
وان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد
رباب و چنگ ببانگ بلند مي گويند
كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد
به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيارست
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرفست
كه از مصاحب نا جنس احتراز كنيد
هر آنكسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
برو نمرده به فتوي من نماز كنيد
وگر طلب كند انعامي از شما حافظ
حوالتش بلب يار دلنواز كنيد


message 8: by Maysam (last edited Aug 25, 2016 11:31AM) (new)

Maysam | 8 comments جز آستان توام در جهان پناهی نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهی نيست

عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از ناله‌ای و آهی نيست

چرا ز کوی خرابات روی برتابم
کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهی نيست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نيست

غلام نرگس جماش آن سهی سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهی نيست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

عنان کشيده رو ای پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهی که دادخواهی نيست

چنين که از همه سو دام راه می‌بينم
به از حمايت زلفش مرا پناهی نيست

خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهای چنين حد هر سياهی نيست


message 9: by Maysam (last edited Aug 25, 2016 11:31AM) (new)

Maysam | 8 comments گر از اين منزل ويران به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم

زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به ميخانه روم

تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک
به در صومعه با بربط و پيمانه روم

آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکايت سوی بيگانه روم

بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پی کام دل ديوانه روم

گر ببينم خم ابروی چو محرابش باز
سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزير
سرخوش از ميکده با دوست به کاشانه روم


message 10: by [deleted user] (new)

ای صبا نکهتی از خاک در یار بیار
ببراندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح فزا از دهن یار بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمه از نفحات نفس یار بیار
بوفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه زآن لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ بچه ارزدبمیش رنگین کن
وآنگهش مست و خراب از سر بازار بیار


message 11: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:33AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است


message 12: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:34AM) (new)

Nasim | 30 comments مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق
گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ بر هيچ است
هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق


message 13: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:34AM) (new)

Nasim | 30 comments عاشق روي جواني خوش نو خواسته ام
وز خدا دولت اين غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظر بازم و مي گويم فاش
تا بداني كه بچندين هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود مي آيد
كه برو وصله به صد شعبده پيراسته ام
خوش بسوز از غمش اي شمع كه اينك من نيز
هم بدين كار كمر بسته و برخاسته ام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه كار
در غم افزوده ام آنچ از دل و جان كاسته ام
همچو حافظ بخرابات روم جامه قبا
بود كه در بر كشد آن دلبر نو خاسته ام


message 14: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:35AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
داري سر ما سري بجنبان *
تو نيز بگو زهي تماشا
..........................
آن وعده كه كرده اي مرا دوش *
كو زهره كه تا كنم تقاضا
..........................
گر دست نمي رسد به خورشيد *
از دور همي كنم تمنا
..........................
خورشيد و هزار همچو خورشيد *
در حسرت تست اي معلا

مولوی


message 15: by [deleted user] (new)

شد زغمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
در طلبت زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر زبخت
رفت بر این سقف مصفا دلم
"مولوی"


message 16: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:35AM) (new)

Nasim | 30 comments چون شود خاك رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان دل بگرداند ز من
روي رنگين را به هر كس مي نمايد همچو گل
ور بگويم باز پوشان باز پوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يك نظر سيرش ببين
گفت مي خواهي مگر تا جوي خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
كام بستانم ز او يا او بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باك نيست
بس حكابت هاي شيرين باز مي ماند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود
ور برنجد خاطر نازك برنجاند ز من
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگريد
كو به چيزي مختصر چون باز ميماند ز من
صبر كن حافظ كه گر زين دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه اي افسانه مي خواند ز من


message 17: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:35AM) (new)

Nasim | 30 comments من ترك عشق شاهد و ساغر نمي كنم
صد بار توبه كردم و ديگر نمي كنم
تلقين و درس اهل نظر يك اشارت است
گفتم كنايتي و مكرر نمي كنم
ناصح بطعن گفت كه رو ترك عشق كن
محتاج جنگ نيست برادر نمي كنم

.................................................

خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هركه شود عاشقشان

روز اول كه سرشتند ز گِل پيكرشان
سنگي اندر گِلشان بود، همان شد دلشان


message 18: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:36AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت
ورای طاعـت دیوانـگان ز ما مطـلـب
کـه شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

حاقظ


message 19: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:36AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
کـجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بـشد کـه یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیسـت صبوری کدام و خواب کـجا

حافظ


message 20: by Nasim (last edited Aug 25, 2016 11:37AM) (new)

Nasim | 30 comments خشم بنشان، چشم بگشا، شاد شو
عبرت از ياران بگير استاد شو
(مولانا)


message 21: by [deleted user] (new)

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا به ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
مرغ کم حوصله راگوغم خودخور که برو
رحم آنکس که نهد دام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
گومه دل باش و مه ایام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد مینوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به که شود صرف بکام
دانی آخر که بناکام چه خواهد بودن
پیر میخانه همی خواند معمایی دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره سر حافظ بدف و چنگ و غزل
تا جزای من بد نام چه خواهد بودن


message 22: by [deleted user] (new)

یا کار بکام دل مجروح شود
یا ملک تنم بی ملک روح شود
امید من آنست بدرگاه خدا
کابواب سعادت همه مفتوح شود.


message 23: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:37AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
خورشيد چون برآيد هر ذره رو نمايد * نوري دگر ببايد ذرات مختفي را
..........................
اصل وجودها او درياي جودها او * چون صيد مي كند او اشيا منتفي را

مولوی


message 24: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:37AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
بر چشمه ضميرت كرد آن پري وثاقي * هر صورت خيالت از وي شدست پيدا
..........................
اين پنج چشمه حس تا بر تنت روانست * ز اشراق آن پري دان گه بسته گاه مجري
..........................
وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور * هم پنج چشمه مي دان پويان به سوي مرعي
..........................
هر چشمه را دو مشرف پنجاه مير آبند * صورت به تو نمايند اندر زمان اجلا
..........................
زخمت رسد ز پريان گر با ادب نباشي * كين گونه شهره پريان تندند و بي محابا


مولوی


message 25: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:38AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
وقتی که حافظ فوت کرد عده ای از مردم شیراز مانع دفع او در قبرستان مسلمانان (حافظ عضو فرقه ملامتیه بود) شدند.هواخواهان حافظ مردم را مجبور به فال گرفتن از دیوان او کردند وفال چنین آمد :



قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ
که گرچه غرق گناهست میرود به بهشت


http://zhilapila.blogfa.com/8411.aspx


message 26: by Mahdiye (last edited Aug 25, 2016 11:38AM) (new)

Mahdiye A.S | 1 comments دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگرچه در پی ام افتند هردم انجمنی
هر آنکه کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو توئی یا به فسق همچو منی
ز تند باد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه ی جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی بدست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی


message 27: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:39AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارم
جز طوف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند
ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

سهو و خطای بنده گرش نیست اعتبار
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

حافظ


back to top