داستان كوتاه discussion

30 views
داستان كوتاه > << بهادر کافکا >>

Comments Showing 1-16 of 16 (16 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by پری (new)

پری | 100 comments هر روز لنگ ظهر ، اون هم به زور از خواب پا می شد و کشون کشون می رفت سمت در مبال. مادرش تا چشمش بهش می افتاد یاد غرغرایی که از پیش آماده کرده بود می افتاد تا همه رو بریزه روی سر و صورت آقا پسرش، و شخصیتی که نداره رو زیر سوال ببره. صبحونه یا چه عرض کنم نهار رو که می خورد کلاهِ کجِشو سرش می کرد و راه می افتاد سمت جمعی که اون روز پذیراش باشن.
بهادر رو می گم. از اون تیپ آدمایی که بی شخصیتیشون رو می اندازن گردن هنردوست بودشون. از اون تیپ هایی که مغز سطحی و بی مایه شون رو با چهار تا جمله ی تکراری زینت میدن و کم هم نمیارن. از اونایی که زندگیه فلاکت بار و بی محتواشون رو با عشقشون به تئاتر و هنر های نمایشی و تجسمی و انواع و اقسام سبک های نقاشی و دنیای موسیقی توجیح می کنند.از انگشت شست پای اکسپرسیونیسم گرفته تا یه دیگ فلامنکو، از غبغب آویزون آلفرد هیچکاک گرفته تا عینک ته استکانی هادی صداقت، از چین و چروکای خایمه سابیناس گرفته تا اولین اجرای نمایش " شور و حال لئو" ، همه و همه دست به دست هم داده بودند تا بهادر توی جامعه خودی نشون بده و حرفی برای گفتن داشته باشه بنده ی خدا، و فاجعه این بود که دخترا خریدارش بودن. ازون تیپ هایی که کله ی تاسشون رو پشت کلاه همیشگیشون قائم می کنند. تاسیه زودرس البته، بیست و شش هفت سال بیشتر سن نداشت. هیچ کافه ای توی تهران نبود بهادر کافکا رو نشناسه، لقبش بود، ارادت خاصی داشت نسبت بهش، اینطور می گفت. یکی از بچه ها که مثل خیلی های دیگه از بهادر خوشش نمیومد،همیشه به شوخی می گفت " خدا به کافکا رحم کرد که این مخلوق قناس رو از نزدیک نشناخت. اگه می فهمید که طرفدارانشو یکی مثل این آقا پسر تشکیل میده، دنیای ادبیات رو میفروخت و با پولش یه مثقال مغازه می خرید تو تندیس ".بهادر کافکا رو از دور میشد تشخیص داد. آرزو داشت هوا ابری شه تا این یه چتر دستش بگیره. خدا خدا می کرد تا یه بادی بیاد و هوا یه دو درجه ای باهاش راه بیاد و سرد تر شه، تا بهادر بارونیه بلند مشکیش که تا روی زانو میرسید رو بپوشه. تا بلکه شاید شبیه یکی از شخصیت های نمایشنامه های معروف شه. حالا درسته من دستشو خونده بودم، اما طرفدارای خاص خودشو پیدا کرده بود، طرفدارایی که صد البته همه دختر بودن و توی کافه منتظرش میشستن، تا بهادر با فیگور های آلن دلونیش از راه برسه ، از زیباییشون تعریف کنه و ژست و جذبه ی ساختگیشو با مخلوطی از دلقک بازی تحویلشون بده. تا دخترا براش غش و ضعف برن و بخندن و محسور دنیای هنری و جمله های زیباش بشن، و خیلی هم روی نظریه هاش حساب باز کنن.

من روزای سختی رو داشتم میگذروندم. بعد از عمری یه پروژه ی کاری گرفته بودم و با جدیت دنبالش کرده بودم. از بخت معلول ام رئیسم کلاه بردار از آب دراومده بود وآخرش اینکه نمی خواست پول مارو بده. یادمه اون روزا نهارمو ساعت هفت بعد از ظهر می خوردم. از صبح الا الطلوع باید میرفتم محل کار سابق ام و با رئیسم چونه می زدم. البته پیش بینیش رو کرده بودم چون من تنها خانم توی گروه بودم و بیست و یک سال بیشتر نداشتم. با همکارایی که هرکدوم پنجاه سال رو فقط واسه دل من داشتند ، و باقیش رو مدیون گذر عمر بودن. طبیعی بود که بخوان حقم رو بخورند. حالا بعد از عمری یه کلاهی هم گیر ما اومده بود اونم می خواستن از سرمون بردارن. یادمه اون روز با رئیسم دعوام شده بود ،از مظلومیت من و صد البته مونث بودنم سو استفاده کرده بود و خلاصه بدجوری پوزمون رفت تو هم. زنگ زدم به دوست صمیمیم الناز و باهاش میدون ونک قرار گذاشتم ، تا دیدنش یه کمی آرومم کنه. تو تاکسی نشسته بودم و غرق در دنیای افکارم بودم. یه شال گردن بلند قرمز و یه کلاه کج توجهمو جلب کرد. پشتش به من بود و احتیاجی هم نبود برگرده. تو دل خودم گفتم با خودکم گفتم بهادر کافکا اینجا چی کار میکنه. بعد از ده دقیقه رسیده بودم میدون ونک و و داشتم با الناز در مورد رئیس جنایت کارم حرف میزدم. مشغول غرغر کردن بودم که یه اس ام اس از بهادر اومد برام : " عزیزم ، من توی کافه ویونا هستم، پارک پرنس رو بلدی؟ اگه دوس داری بیا تا با هم گپی بزنیم ".

جمله ی همیشگیش بود. هروقت می خواست مخ بزنه از واژه ی گپ زدن استفاده می کرد. قبول کردم و با الناز رفتیم سمت کافه ویونا. وقتی رسیدم بهادر کافکا نشسته بود و با گارسن ها گرم گرفته بود. همه میشناختنش. با اون قیافه ی ساختگیش، اون کلاه و اون چونه ی درازش ، شناخته شده بود. از حق نگذریم پسر شوخ طبعی هم بود. مخصوصا برای اون روز نحس و اون اعصاب داغون من به درد بخور بود و حکم مسکن داشت. گرچه شوخی هم باید به بحث هایی ختم شه که درخور طبع یکی از طرفین باشه، و و ما طبعمون با هم غریبه بود. بهادر از هر دری می گفت. می گفت : " یه بار سفیر آلمانو دیدم، برگشته به من میگه گوته رو میشناسی؟ میگم مرد حسابی دانشجوهای ما تمام آثار گوته رو به شکل نمایشنامه درآوردن و اجرا هم کردن. اونوقت تو می پرسی میشناسمش ؟" . به ادبیات اروپا علاقمند بود. ساز میزد و شوخی میکرد فراوان. می گفت: " هشت سال پیش حتی برق هم نبود تو خوزستان." این داستان رو شاید بیشتر از چهار بار تعریف کرده بود. چطوریشو نمیدونم چون من سر هم دو بار بیشتر باهاش گفتگو نداشتم. بهادر چونه ی درازش رو تکون می داد و من تو فکر وقایع صبح بودم، نگاه بد جنس رئیسم. دماغ آویزون و ساعت اصل بهادر رو نگاه می کردم که اصلا بهش نمیشست، این بچه هرچی هم می پوشید بازم کلاس نداشت،البته به چشم من. در همون حال سبیل نازک و بی وجدان رئیسم جلو چشمام بود. از بهادر خواستم منو از اون حال و هوا در بیاره و اونم پیشنهاد یه مهمونیو داد که ساعت ده قرار بود برگزار شه. بدون چون و چرا قبول کردم و به سمت خونه ی دوستش حرکت کردیم. جایی که مهمون هاش رو همه آدمای به نوبه ی خود تحفه ای تشکیل می دادن. بهادر سازش رو سر راه از خونه برداشت و گفت : " امشب می خوام حسابی به خودت خوش بگذرونی. جمع خودمونیه و همه با هم راحت اند، سال هاست همو میشناسیم. " من توی ذهنم به این فکر کردم که جمعی که سال ها با بهادر صمیمی باشن بار مغزیشون رو میشه از همین توی تاکسی سنجید.
مهمونیه خوبی بود. مردم برون گرا و خوش برخورد، شیک پوش و خندونی دور هم نشسته بودن و جو مزحکی رو تشکیل داده بودن. یکی از آقاییون که با خانمش اومده بود شیشه ی شراب رو جلوی خودش گذاشته بود و دائم سر می کشید، بدون اینکه یه بار واسه تنوع هم که شده یه به سلامتی بگه، حالا تعارف نخواستیم بکنه.سوزان خانم میزبان که خیلی مهربون به نظر می اومد ، هرچه بیشتر محبت می کرد کمتر به دلم می شست. نمی دونم دلیلش سطحی بودن مکالمات و بی مغزی فردی هرکدوم از مهمون ها بود، یا تاثیر این بود که من با این جمع از طریق بهادر آشنا شده بودم.
اما چیزی که نظر منو جلب کرده بود خود بهادر کافکا بود، که دور تا دور خونه می چرخید و شیرین کاری می کرد و هیچ کس تحویلش نمی گرفت.ساز میزد و آهنگ " می دونم دل اسیره " رو اجرا می کرد ، ولی انگار وجود نداشت و همه سعی می کردن و طرز آشکارانه ای بهش بها ندن. اون شب بهادر تا جا داشت نصیحتم کرد و از سبک زندگیه من ایراد گرفت. بهم گفت که من طریق خوشحال بودن و زندگی کردن رو بلد نیستم و باید بیشتر با مردم بجوشم. و چه بسا اگه همینطوری ادامه بدم و سر جام بشینم و داستان بنویسم، که مثل یکی از نویسنده ها باسنم کهیر بزنه و از درد بواسیر و تنهایی از دنیا برم. توی دلم خیلی خندیدم و از طرفی احساس بدی بهم دست داد.زندگی اجتماعی و شخصیت بشاش و محیط شلوغ پیرامونش رو تا در توانش بود به رخم کشید، منم آدم دیرجوش و درونگرایی بودم و طبیعی بود که ناراحت بشم. بهادر اون شب حسابی حالمو گرفت و من تصمیم کردم دیگه هیچ وقت نبینمش تا از شر انرژی منفیش در امان باشم. نسبت بهش کینه ای شدم و دورش رو خط کشیدم.
یادمه فردای اون روز رفتم و آمار رئیسم رو به هر کله گنده ای که میشناختم دادم، و با قدرتی که اولین بار بود توی خودم می دیدم حقوقم رو ازش گرفتم. پول کمی هم نبود. دوستان نزدیکم رو جمع کردم و با هم یه سری به درکه زدیم. یه آب بازی حسابی کردیم و بعدش رفتیم و یه نهار سنتی و به یاد موندنی خوردیم. عصر به چندتا گالری سر زدیم و به همه خوش گذشت. حس خیلی خوبی داشتم، یه جورایی احساس با خاصیتی تمام وجودم رو گرفته بود. احساس به درد بخور بودن. اون روز خیلی خندیدیم و تا اونجایی که یادمه استخوان فکم از فرط خنده درد گرفته بود، و خوشحال بودم از وجود دوستای معدود اما با محبتی که تنهام نمیگذاشتن و پا به پام خوشحالی کردن. شب ساعت یازده از دوستام خداحافظی کردم و یه تاکسی گرفتم به سمت خونه. هوا خیلی گرم بود. پنجره رو کشیدم پایین تا باد به صورتم بخوره. رسیدیم دم یه کافه توی میدون تجریش که صندلی هاش به سمت خیابون چیده میشد. یه باد گرم آهسته آهسته صورتم رو می بوسید. چشمم افتاد به صندلی گوشه ی کافه. بهادر کافکا رو دیدم که تنها نشسته بود رو به خیابون و سیگار می کشید و چترش رو هم کنار خودش گذاشته بود. تی شرتش به نظر بزرگ میومد به تنش، کلاهش از همیشه کج تر و آویزون تر بود. قیافش آشفته بود و به یه نقطه خیره شده بود. یادم افتاد که اون شب تولدشه. دلم براش سوخت..
دلم براش سوخت. دلم برای بهادر و افکار باطلش، دلم برای عشقش به هنر و مخصوصا تئاتر، دلم برای شخصیتی که می خواست خودش رو به اون منتسب کنه ولی نمیتونست، سوخت. به جلب توجه های اسفبارش فکر کردم و به بی ارزشی شخصیت مصنوعی که برای خودش درست کرده بود، تا بتونه جایی بین بقیه پیدا کنه. تا نوشته ها و کارهای هنریش دیده بشه و وجودش مورد توجه واقع بشه. بهادر رو هنوز تقریبا هیچکس نمیشناسه، و اگر همینطور بره جلو بازهم. جز صاحب تمامی کافه های تهران، و حتی تمام کارگردان ها و بازیگران و یا شاید تمام اهالی شهر هم اگه بشناسندش، بهادر و آثارش هنوز هم انگار نا شناخته و گنگ باقی می مونند. با اینکه خیلیاشون ارزشمند اند. شاید این راهش نیست. شاید ارزش آثارش رو خودش داره از بین می بره. شاید به جای مطرح شدن ، باید حالا حالا ها بار طاقت فرسای شخصیت فقیر خودش رو به دوش بکشه.
شاید به گفته ی لسینگ: " بعضی ها مشهور اند و بعضی دیگر استحقاق شهرت را دارند " .


message 2: by [deleted user] (new)

پری جان قلم خیلی خوبی داری.داستانت رو دوست داشتم.درون مایه ی داستان بسیار عمیق بود و آدم رو به فکر وا میداشت.
قسمت هایی از داستان به نظرم،شاخ و برگ اضافی پیدا کرده و از حول موضوع اصلی دور شده.مثل اون قسمتی که راوی با الناز قرار میزاره یا با دوستاش میرن درکه.به نظر میرسه قصد مقایسه ی این دو شخصیت رو داشتی و های و هوی دروغی بهادر رو با درون گرایی و در عین حال سرزندگی واقعی راوی ،به مقایسه گذاشتی.اگر هدفت این بوده،به نظرم چندان خوب در نیومده.
در عوض قست هایی در داستان هست که خیلی سریع ازشون گذشتی در حالیکه می تونستن نقطه ی عطف داستان باشن.مثل مهمونی که بهادر در اون کاملا تنها و جدا افتاده به نظر میرسه،یا قسمتی که شب تولدش ،تنها و احتمالا افسرده جلوی در کافه نشسته.
با این حال،درون مایه ی داستان ،کاملا قابل لمسه و در کل ،داستان خوبی بود

راستی این جمله با بقیه ی لحن داستان همخوانی نداره:
یه باد گرم آهسته آهسته صورتم رو می بوسید

در مورد پایان بندی هم اینو باید بگم که فوق العاده بود


message 3: by پری (new)

پری | 100 comments خیلی ممنونم مریم جون از نظرت
آره اون قسمتی که با دوستاش میره بیرونو اینا خواستم تفاوتشونو بدم اتفاقا خودمم حس کرده بودم خوب در نیومده:)
لطف کردی خوندی نظرت کمکم می کنه


message 4: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments سلام
در ابتدای امر باید بگویم نمیشود این نوشته را داستان کوتاه نامید و خاطره نویسی را اسم مناسبی برای اینگونه نوشته ها میدانم.
این نوسته از هیچ یک از عناصر داستان کوتاه وامی ندارد و نویسنده یعنی شما یک ایده را خیلی با عجله روی کاغذ آورده اید.
غلط املایی نوشته,یک دست نبودن جمله ها از لحاظ لحن نگارش,رد شدن سریع از قسمت های مختلف داستان,عدم فضا سازی,عدم وجود پی رنگ,عدم منطق کافی در پشت تصمیم ها و کارهای راوی,عدم شخصیت پردازی و هزاران عدم دیگر در این نوشته خواننده را ناامید از خواندن این نوشته به عنوان داستان کوتاه می کند,
حال اگر بپذیریم این نوشته داستان کوتاه نیست و نوعی خاطره نویسی بوده است می توان در مورد اینگونه افراد که در جامعه ی ما کم هم نیستند به بحث نشست که بنده هم کم از این تیپ افراد ندیده ام و به واقع اعتقاد دارم این نوع افراد در کنار اینکه سمی مهلک برای جامعه هستند همانقدر هم لایق دلسوزی می باشند.

ممنون از به اشتراک گذاشتن این نوشته و به امید نوشته هایی جدی تر از شما


message 5: by [deleted user] (last edited Dec 26, 2012 02:54AM) (new)

امین با عرض معذرت باید بگم عدم صحنه پردازی رو قبول دارم ولی عدم فضاسازی رو خیر.جو حاکم بر داستان ،اگر دقت کنی قابل لمسه،مخصوصا در آخر
در مورد عدم صحنه پردازی،من به شخصه باهاش مشکلی ندارم و اون رو در داستان کوتاه ضروری نمی دونم.
شخصیت پردازی بهادر خوب بود اما می تونست بهتر باشه ولی عدم شخصیت پردازی که به کار بردی رو قبول ندارم.
عدم وجود پی رنگ؟به نظرم پی رنگ،وجود داره اما در مورد قسمت هایی که مربوط به راوی میشه،زیاده گویی شده،بنابراین کمی از حالت علت و معلولی داستان دور میشیم،که خود پری جان هم اشاره می کنه در این قسمت(منظور در مورد راوی و اتفاقات پیرامونش)خوب عمل نکرده.در واقع اشتباه اینجا بوده که داستان در داستان شده.
اما نبود کامل پیرنگ رو نمی تونم قبول کنم.
خاطره نویسی خیلی تا این داستان،فاصله داره و نمی دونم شما چرا اسمی از اون آوردی.


message 6: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments شخصیت پردازی داستان را خیلی دوست داشتم و همینطور بازتاب های رفتاری که اینگونه شخصیت ها می تونند داشته باشند . در ضمن باید به شما تبریک بگم که از نامی برای شخصیتتون استفاده کردید که شاید هیچ وقت نشه اونو و رفتارش رو فراموش کرد ، جالبتر اینکه من حدود دوازده ساعت پیش داستان شما رو خوندم و الان که داشتم آشپزی می کردم ناخودآگاه به یاد بهادر کافکا افتادم و بهتر دونستم که فعلا آشپزی رو کنار بذارم و بیام یه سر دیگه به داستان شما بزنم . از جهتی که من در به یاد سپردن اسامی کمی مشکل دارم اینو به عنوان نقطه قوت نوشته شما تلقی کردم و جا داشت که در این مورد بهتون تبریک بگم .
یکی ازچیزهایی که بیشتر ما در نوشتن داستان کوتاه در نظر نمیگیریم اینه که در داستان کوتاه فرصت و صفحه ای که در اختیار داریم خیلی کمه و باید با کوتاه ترین جملات معناهای بزرگی رو منتقل کنیم . این داستان از قسمت هایی خیلی سطحی گذشته بود که به نظر من می تونست توجه به اون استحکام بیشتری به داستان شما ببخشه و خیلی دوست داشتم شما زمان کوتاه تری رو برای بیان داستانتون انتخاب می کردید . به طور مثال : اگه تمام داستان تنها در یک مهمانی روایت می شد و از این کافه به مهمانی و یا به جاهای دیگه کشیده نمیشد . بیشتر روی فضا سازی تاکید کنید .
راوی در جاهایی دست به قضاوت شخصیت میزنه و نمیذاره این بار به عهده خود خواننده بمونه و اگر هم نویسنده به عمد این کار رو کرده شاید بهتر بود دیالوگ هایی رو از بهادر رو هم در حال مکالمه با یکی از شخصیت های دیگه می دیدم تا بتونیم با انصاف نظر دهی برسیم .
شما در داستانتون از یه پیرنگ اصلی استفاده کردید که اون هم نقل حوادث در داستانه که در انتها به تنهایی شخصیت منتهی میشه . از این لحاظ داستان دارای قوته چون در پیرنگ رابطه علی و معلولی و حفظ سببیت مورد نظره و احتمال داره که خواننده پیرنگ رو با سیر روایی داستان اشتباه بگیره .
لحن نوشتاری شما کمی عجولانه است و بهتر اینه که سعی نکنید زودتر داستان رو به اتمام برسونید چون همین مورد باعث شده شما بیشتر به شخصیت پردازی معطوف بشید تا بیان بهتری از خود موضوع . این رو هم اضافه کنم که پایان بندی داستانتون رو بی نهایت دوست داشتم و حتی در جاهایی نسبت به جملات و واژه هایی که استفاده می کردید احساس شعف خاصی به من خواننده متقل میشد .
به هر داستانی ایراداتی واره حتی اگه نویسنده اش مطرح ترین داستان کوتاه نویس باشه زیرا ما وقتی با نوشته ای طرف هستیم و ازمون به نوعی خواسته میشه نظرمون رو در موردش بگیم بی اختیار به دنبال براهینی می گردیم که از زاویه دید نویسنده دور باشه . البته این از معایب ادمی و از مشکلات نقد نیست چون بدون این ریز بینی ها آدمی هیچ وقت به جهان بینی نمیرسید .
داستانتون رو فارغ از ایرادات جزیی دوست داشتم و بی شک داستان کوتاه های شما رو دنبال خواه کرد .
موفق باشید .


message 7: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments maryam wrote: "امین با عرض معذرت باید بگم عدم صحنه پردازی رو قبول دارم ولی عدم فضاسازی رو خیر.جو حاکم بر داستان ،اگر دقت کنی قابل لمسه،مخصوصا در آخر
در مورد عدم صحنه پردازی،من به شخصه باهاش مشکلی ندارم و اون رو د..."


مریم فضا سازی برای این قابل لمسه چون اینجور آدما و فضای اطافشون برای ما قابل لمس هستند مخصوصا اگر بچه تهران باشی و یه بار به چهارراه ولی عصر سر زده باشی و
ما اکثرا حداقل یکی از اینارو تو زندگیمون دیدیم و بر عکس تو من مه فضا سازی در داستان کوتاه خیلی قائلم
شخصیت پردازی؟ میشه توضیح بدی تنها جمله ای که من در راستای شخصیت ÷ردازی دیدم این بود که گفت دوست داشت یه نم بارون بزنه که چتر دستش بگیره که خود این تیکه هم مشکل داره چون راوی از کجا اینو میدونه منطقا از حدس و گمان و حدس راوی نمی تونه ملاک من برای شخصیت بهادر باشه
پی رنگ نداره چون رابطه علی نداره چون گره نداره فراز و فرود نداره و داستان خط سیر علی نداره داستانک های کوچک داره ولی پی رنگ نه
خاطره نویسیه چون راوی انگار داره اینارو واسه رفقاش تعریف می کنه و البته خیلی سرخوشانه و حق به جانب و هیچ عنصر داستانی نداره نه فراز و فرود نه گره نه تعلیق هیچ هیچ هیچ البته خاطره می تونه داستان بشه ولی این خاطره صرفا خاطره مونده و دلیلم همونایی هست که قبلا و در این نوشته هم گفتم

ممنون مریم که نقدمو نقد می کنی و این یعنی رشد من


message 8: by Maryam (last edited Dec 26, 2012 08:57PM) (new)

Maryam kazemi | 7 comments سلام. مرسی به خاطر نوشتنت. قبل از نقد لازمه بگم که من شمارو دوست خودم می دونم ولی در مورد نقد باید حقیقت ها رو گفت و من امیدوارم که از من نرنجی. من با امین خیلی موافقم. نمی خوام چشممو به زحمتی که واسه این کار کشیده شده ببندم. ولی واقعن من حاضر نیستم به این کار داستان بگم. شاید همان خاطره نویسی براش کافی باشه. که البته خاطره نویسی هم یک سری اصول اولیه مثل رعایت دستور زبان رو داره پس من ترجیحن به این تعریف خاطره بگم. وقتی می گیم داستان و خصوصن داستان کوتاهی که به صورت رئاله و حتا کاملن رواییه ما باید یک سری اصول رو رعایت کنیم. که به نظر من مهم ترینش محور داستانه. که ما می خوایم موضوع حول چه چیزی شکل بگیره. بعد به خاطر اون به سراغ ابزار می ریم. فضا سازی می کنیم. شخصیت سازی می کنیم و ... این داستان به هیچ عنوان شخصیت سازی درستی نداشت.حتا با اینکه در کل کار در مورد بهادر حرف زده شده بود من در آخر هم نتوانستم این شخص را در ذهنم تصور کنم و شاید حتا این نقص من باشد ولی نویسنده این میان باید پاسخگو باشد. همچنین در مورد شخصیت راوی! اوه! واقعن لازمه توضیحی بدم؟ زن و شوهر توی مهمانی؟ میزبان؟ واقعن اگر کسی این را به عنوان خاطره هم برای من تعریف می کرد حتمن کلی سوال باید می پرسیدم تا بفهمم اوضاع از چه قرار است. خیلی حرف های دیگر هم دارد این کار که خودش یک کلاس داستان نویسی ست. اینجا نمی گنجد با این حال ممنون


message 9: by پری (new)

پری | 100 comments ممنونم از نظر همگی
من خودم به نظرم اسم این نوشته رو میشه داستان گذاشت نه خاطره نویسی، خیلی از داستان ها به همین شکل نوشته شدند
موافقم که باید پیش داوری نمیدادم به خواننده باید بر
عهده ی اون میذاشتم
کلا خودماز این نوشته راضی نبودم و نیستم

برای همین گذاشتمش اینجا که نظر بقیه رو بدونم،خیلی هم کمکم می کنه
البته از یه شخصیتی توی زندگی واقعی الهام گرفتم برای همین یه کم بد از آب در اومده،اما این مدل آدما یکی دو تا نیست تو ایران بحران هنری بودن خیلی زیاده وبرای همین تعجب می کنم برای مریم شماره ی دو قابل تصور نبوده شخصیتش
میدونم که باید در مورد این جور آدما و زندگیشون نوشت ، اما خیلی بهتر و دقیق تر از این باید نوشت در بارشون
ممنونم از دوتا مریما امین و رضا،توضیحات همتون عالی بود:)
در ضمن انتقاد و ایراد گرفتن از نوشته همون نقد نوشته ست و خیلی خوبه ،پس لازم نیست قبلش انقدر عذرخواهی بشه:ی


message 10: by Maryam (new)

Maryam kazemi | 7 comments پری جان اولن که از آشناییت خیلی خوشحالم و در ضمن خیلی خوبه که انقدر نقدپذیری در عین اینکه ایراد گرفتن همون نقد نوشته نیست و تعاریف و تکلفات زیادی در نقد وجود داره. ببینید اینکه من به شما می گم شخصیت شکل نگرفته به این معنا نیست که من این شخص رو نمی شناسم. ممکنه من یک روز بیام و خاطره ی اتوبوس سوار شدنم رو تعریف کنم و اتفاقن همه هم این چیزی که من می گم رو دیده باشن و درک بکنن. این به این معنی نیست که خاطره ی من تبدیل به داستان شده. بعد اینکه شما در مقام نویسنده باید خواننده رو غریب به همه ی بدیهیات کارت بدونی. یعنی فکر کنی خواننده ت از خارج اومده از عدم اومده دنیای داستانت رو خودت بسازی و من رو واردش کنی نه اینکه بگی اینی که من می گم خب معلومه دیگه همه می دونن چی می گم. باید فکر کنی چیزی که داری می گی رو هیچ کس نمی دونه و تو واسه اولین بار داری خلقش می کنی. بازم ممنون از توجهت.


message 11: by [deleted user] (last edited Dec 27, 2012 01:16AM) (new)

Amin wrote: "maryam wrote: "امین با عرض معذرت باید بگم عدم صحنه پردازی رو قبول دارم ولی عدم فضاسازی رو خیر.جو حاکم بر داستان ،اگر دقت کنی قابل لمسه،مخصوصا در آخر
در مورد عدم صحنه پردازی،من به شخصه باهاش مشکلی ن..."




امین هدف اصلی این هست که به رشد و ارتقاء هم کمک کنیم.این بحث ها همین نتیجه رو خواهد داد
من در مورد خاطره و داستان ،توی ایترنت جستجو کردم و مطلبی رو که به نظرم به بحث ما نزدیک بود،در قسمت بحث و گفتگو گذاشتم.فکر می کنم بتونه جواب سوال هامون رو بده


message 12: by Hessam (new)

Hessam | 130 comments من مخالفم که این نوشته خاطره نویسیه...قبلا هم داستان به این سبک خوندم، اما داستانت پری جان، حوب شروع شد، خوب هم پیش رفت تا اواسط و البته ایده ی پایانش هم خیلی خوب بود؛ اما نیمه انتهایی ضعیف بود به نظرم و فکر می کنم در کل داستان خوبت، نیاز به پرداخت بیشتری داره. نیاز داره که چیزهایی حذف شه و در عوض جزییاتی اضافه شه.
لحن نوشته رو دوست داشتم و همینطور دوتا شخصیت رو، ولی جاهایی که می تونستی ازین امکانات بیشترین بهره رو ببری، بهره نبردی.

به هر حال خوشحالم که فرصت خوندنش رو به ما دادی


message 13: by پری (new)

پری | 100 comments سپاسگذارم حسام از راهنمایی هات، موافقم که نیاز به دستکاریِ زیادی داره این نوشته:)
مریم مرسی از مطلبی که گذاشتی
خیلی ممنونم از نظرات همگی


message 14: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام . من هر روز بهادر کافکا هایی میبینم دورو ورم. سوار تاکسی تو پیاده رو تو مغازه ها تو کافیشاپ ها و .....
من هم خیلی به بهادر کافکاها فکر میکنم گاهی حتی وقتی به خودم میام می بینم بهادر کافکایی شدم که ریشش رو نمیزنه چون فکر میکنه اینطور هنری تره . یا سیگار میکشه فقط به خاطر ژستش.
این طور شصیتی خیلی برام ملموس بود و این داستان به شدت مورد علاقه من بود.
پاراگراف اول باید کامل حذف بشه . اول فکر کردم راوی دانای کله اما بعد متوجه میشیم اینها فقط حدسیات راوی در مورد شخصیت بهادره. مثلا ما یه جایی نشستیم و زندگی شخصیتهایی که میبینیم رو حدس میزنیم که مثلا اینطور از خواب بیدار میشه.
برچسب خاطره نویسی رو اصل نمیشه به این داستان چسبوند. این فقط یه داستانه که تمرکز اصلیش رو شخصیت بهادره.
دو نوع روایت داریم که ناصر ایرانی - هیچ نسبت فامیلی با من نداره- براشون اصطلاح گذاری کرده که متاسفانه یادم نیست چه اصطلاحایی بود. یک : راوی از نمای بالا به داستان نگاه میکنه .صدای پا شنیده نمیشه اتفاقات سرسری روایت میشه تو جزءیات زووم نمیشه و مثلا اگه دیالوگی هست اینطوریه ..میگفت من باید برم.. این نوع روایت که داستان رو شبیه به تعریف کردن میکنه - نه خاطره نویسی- مثل اینکه داستان رو به صورت شفاهی داریم تعریف مکنیم. بیشتر وقتی ما میخوایم به رمان یا داستان شتاب بدیم به درد میخوره.
اما نوع دوم روایت . راوی میاد پایین میاد و میشنوه . گوش میده صدای پاهارو میشنوه. و زوم میکنه تو داستان . و اگه دیالوگی باشه اینطوره. گفت:" تو باید بروی"
من داستانهای کوتاه زیادی دیدم که از روایت نوع اول بهره بردن. اما ترجیح من روایت از نوع دوم برای داستان کوتاست. اکثر داستان نویسهای بزرگ داستانهای کوتاه رو به صورت نوعدوم مینویسند . این روایت داستان کوتاه رو از تعریف کردن شفاهی جدا میکنه.
منم موافقم که نبود دیالوگی از بهادر یکی از بزرگترین ضعفهای این داستانه که اولا محیطی سالم تر رو در اختیار خواننده بذاره که بهتر قضاوت کنه. و ثانیا خواننده رو از داستان دور کرده.
من درونگرا هستم . او برونگرا است. این های اصلا و اصلا نباید به زبون بیاد تو داستان. خطرناکه

من ندونستم چرا داستان بهادر کنار داستان شخصیتی که با رءیسش کنتاکت داره گذاشته شده. این مشغولیت ذهنی راوی هرچند ملموس بود اما یکپارچگی اتفاقات رو از داستان گرفته.
.
من نتیجه گیری آخر داستان رو دوست نداشتم. منم دلم برای بهادر سوخت . اما خیلی قبل از اینکه راوی اینو بخواد به خواننده تزریق کنه. این بخاطر این بود که من بهادرو درک کردم. کاش به جای نتیجه گیری طوری فضا پیش میرفت به سمتی که خواننده مثل من خودش دلسوز بهادر میشد. .
دیدن اتفاقی بهادر برای من کمی دور از انتظار بود.


message 15: by پری (new)

پری | 100 comments محمد سلام
خیلی ممنونم از نظرت خیلی دقیق بود
راستش این داستان رو خیلی بی دقت نوشتم و چون از یه آدمی که میشناسمش الهام گرفتم، حواسم نبود که جایگاه نویسنده رو توی داستان مشخص کنم
اما خب خیلی خیلی ممنونم از نظرت خیلی سازنده بود من همیشه نظرای تورو که میخونم زیر نوشته ی بچه ها خیلی از نکته سنجی و سوادت خوشم میاد:)


message 16: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments شما لطف دارید


back to top