داستان كوتاه discussion

11 views
گمگشته، گم گشته / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
از مجاز که می آیی
دلم هری می ریزد
انگار دیگر قرار نیست
قرار نیست
گرمای نفسهایت را حس کنم
به مجاز که می روی
فقط نرگس هستی
تاب گیسو
سلسله
و دستهای من
دستهایی که در زنجیر می مانند
هلا آهوی ختن!
نرگس چشم!
سلسله موی!
در مجاز که می شوی
دیگر نه جامانده لباسهایت
نه ته مانده سیگارت
که رنگ لبهایت رویش جا مانده است
نه حتی بوی تنت
که جا خوش کرده
میان ملحفه های سفید شب
برایم خوشایند نیست
عذاب می کشم
نبودنت
مجاز گشتنت
خیال شدنت
مرا
مرا تا مرز مردن می برد.

اصفهان
3/5/91


message 2: by [deleted user] (new)

مثل همیشه زیبا بود
فقط عبارت "برایم خوشایند نیست" به نظرم بار احساسی شعر رو کم می کنه


back to top