داستان كوتاه discussion

19 views
داستان كوتاه > بی نام ...

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments تنها بدي كه ساختمون هاي بلند دارن اينكه به آدم احساس سرگيجه ميدن. ولي هدف من از اومدن روي پشت بوم بلند ترين ساختمان شهر اينه كه مشكلاتم رو فراموش كنم . در مواقعي مثل امروز كه مشكلات و فشارها ذله ام مي كنن و راه فراري برام باقي نمي ذارن ميام اينجا و حدود يك ساعتي به شهر و خيابونها خيره ميشم و بدون اينكه بدونم چرا فكرم از همه اون مشكلات فارغ ميشه و وقتي به خونه برمي گردم حس مي كنم از همه چي خالي شدم . بيشتر مردمي كه توي شهر هاي بزرگ زندگي مي كنن اين مشكل رو دارن ولي كمتر اونا به فكر راه چاره اي براش مي گردن .
امروز جمعه ست و بيشتر مردم سعي مي كنند از تعطيلي آخر هفته استفاده كنند و كنار خانواده شون به دور از مشكلات هميشگي باشن و شايد كمتر توجه كنن كه بايد راه چاره اي براش پيدا كنن و نذارن مادام باعث عذابشون بشه .
در اين يك سالي كه اينجا ميام هيچ وقت پيش نيومده بود كه مجبور بشم جمعه سري به اينجا بزنم . اصلا چرا اين نقطه از شهر رو براي فراموش كردن انتخاب كردم رو خودم هم نمي دونستم . يه روز خيلي اتفاقي گذرم اينجا افتاد و با كمال ناباوري متوجه شدم اين همون جايي كه منو آروم ميكنه . جالب تر از اون اينه كه بعد از پايين رفتنم از ساختمون مشكلات همچنان سر جاشون باقي اند و تنها كاري كه اين پشت بوم انجام ميده اينه كه براي مدت كوتاهي اونا رو فراموش كنم و در يه فرصت مناسب دنبال راه حل مناسبي براشون باشم .
امروز به محض اينكه بيدار شدم حس كردم كه دردي قفسه سينه ام رو داره ميشكافه . كم مونده بود بزنم زيرگريه . خلاصه مث هميشه به فكر اينجا افتادم و يك راست اومدم اينجا . مي دونيد كه امروز جمعه است و الان هم ساعت يازده صبح . من ساعت ده و سي دقيقه رسيدم و احتمالا تا نيم ساعت ديگه بايد برگردم خونه .
زن نگاهي به من انداخت واز طرز نگاهش متوجه شدم كه مي خواهد از من چيزي بپرسد كه سرم را پايين انداختم و گذر ماشين ها و تك و توك آدمها را تماشا كردم . در آن پايين مردي هاج و واج دور خودش مي چرخيد و در همان حال ماشيني دنده عقب طول خيابان يك طرفه را پايين مي آمد . ناگهان گرماي دست زن را روي شانه خود احساس كردم و او با احتياط گفت : ( شما با مشكلات چه مي كنيد . از قيافه تون معلومه كه حسابي مشكل داريد . درسته ؟ ) بي اختيار و بدون اينكه به راست ودروغ حرفي كه مي خواستم بزنم فكر كرده باشم در جهت جواب سئوال زن گفتم : ( اومده بودم روي پشت بوم يه نخ سيگار بكشم كه شما رسيديد . اصلا من غصه ام مي گيره وقتي ميام اينجا . چرا ؟ چاره چيه يه كاغذ بزرگ نوشتن و زدن داخل اداره كه در فضاي بسته سيگار نكشيد . منم چاره اي ندارم جز اينكه بيام اينجا و الان هم خيلي وقت ندارم . همه جمعه ها تعطيل هستند و اونوقت من بيچاره واسه راضي نگه داشتن مدير بايد بيام سر كار . به نظر من كه از اين بالا همه چی مزخرف تره. نمي دونم شما چطور ميايد اينجا تا به قول خودتون خالي بشيد و فراموش كنيد ؟ )
سعي داشتم به مرد بگويم كه اينجا واقعا جاي خوبي است براي فراموش كردن و تازه او را هم به اين كار تشويق كنم كه در ميان فكر هايم مرد سيگارش را گيراند و پك محكمي به آن زد و دود و آهي را كه در بازدمش بود را به هوا فرستاد .
چيزي از سيگار نماند بود و بايد زودتر برمي گشتم سر كارم . پك آخري را زدم و گفتم : ( آدم بايد حرف بزنه . با سكوت و خيره شدن به يه جايي كه كار درست نميشه . من فكر ميكنم حرف زدن بهتر باشه . من ساعت دو بعد از ظهر كارم تموم ميشه واگه دوست داريد و دلتون مي خواد مي تونيم با هم بريم يه جاي ديگه و حرف بزنيم . نه اينجا روي پشت بوم اداره . خوبه ؟)
به ساعتم نگاه كردم . يك ساعتي كه بايد اينجا باشم تمام شده بود و در اين زمان من و مرد كم و بيش از خودمان گفته بوديم و اين حرفها ناتمام مانده بود . در ضمن حس خوبي هم داشتم . شايد بهتر از هفته ها و ماه هاي گذشته . پيشنهادش را قبول كردم و داخل ماشينم كه بد جايي هم پارك شده بود منظرش شدم .
كمي دستپاچه شده بودم و آرايش كردن در اين مواقع براي بدست آوردن اعتماد بنفس جواب مي داد . آينه و رژلب و پودر را ازكيفم بيرون آوردم و با دقت و وسواس كمي آرايش كردم . چرا ؟ براي اينكه...براي اينكه ديگر دستپاچه نشوم . راست يا دروغ اين تنها پاسخي بود كه مي توانستم به خودم بدهم .
برای مرد اين سه ساعت تمامي نداشت و هر دقيقه كه جلوتر مي رفت بيشتر كش مي آمد . كار زيادي نداشت . اما زودتر از ساعت دو نمي خواست اداره را ترك كند. لابد آن زن پيش خودش فكر كرده كه چه مرد از خود راضي و خودخواهي . يك خانم را چطور ميشود حدود سه ساعت منتظر گذاشت . زمان كمي نيست . از كجا معلوم كه منتظر مانده باشد . گفت كه مي ماند.
فردا شنبه است و باز هم يك هفته كسالت بار ديگر شروع مي شود . شايد با آشنا شدن با اين زن تغييري ايجاد شود ومرد از اين كسالت بيرون بيايد. نه. هفته ها هميشه كسل كننده هستند و كسي نمي تواند تغييري در ان ايجاد كند . پس چرا اين همه دستپاچه است ؟ (كسالت كسالت است ، ديگر چه احتياج است به عجله كردن . اين پاسخ دو پهلو تنها جوابي بود كه مرد مي توانست به خودش بدهد .)

الان ساعت دو بعد از ظهر است . البته اگر بشود به ساعت مچي مرد اعتماد كرد . مرد نگاهي به ساعتش انداخت و با عجله كيفش را كه مدتی قبل آماده كرده بود برداشت و وارد اتاق كارت زني شد . ساعت كارت زني يك و پنجاه دقيقه را نشان مي داد . مرد هيچ وقت به ياد نداشت كه ساعتش جلو يا عقب باشد . حتي شبها ساعتش را با اخبار ساعت ده شب تنظيم مي كرد . تنظيم كه نه چك مي كرد . چون ساعت او هميشه زمان را درست نشان مي داد . اگر مرد بي توجه به اين ده دقيقه كارتش را مي كشيد برايش تا ساعت يك بعد از ظهر اضافه كاري محسوب مي شد و آن پنجاه دقيقه آخر كه با مشقت گذشته بود ، دود مي شد و مي رفت هوا .
زن به ساعتش نگاه كرد . ده دقيقه از دو گذشته بود. فكر كرد شايد مرد سر كارش گذاشته و قصد آمدن ندارد . از جهتي اگر مي خواست به اين سه ساعت انتظار نگاهي بيهوده بيندازد .احساس حماقت مي كرد . پس براي در امان ماندن از احساس حماقت تا هر زماني كه طول بكشد بايد منتظر بماند. زن در همين افكار بود كه پليس راهنمايي و رانندگي به شيشه ماشين زد و از او خواست كه بي معطلي حركت كند . درضمن برگه جريمه اش را هم به زن نشان داد و خودكاري كه مي رفت شماره ماشين زن را روي يكي از برگه ها بنويسد . براي زن چاره اي باقي نمانده بود كه حركت كند . اما مرد اگر بيايد و او را انجا نبيند چه ؟
دستگاه كارت زني ساعت دو بعد از ظهر را نشان داد و مرد با عجله كارتش را كشيد و تيز شد به سمت خيابان . اطرافش را نگاه كرد .از زن خبري نبود . مرد هاج و واج دور خودش مي چرخيد . مرد به ساعتش نگاه كرد . ده دقيقه از دو گذشته بود . در همان حال زن كه دنده عقب گرفته بود با احتياط به ساعتش نگاه كرد همچنان ده دقيقه از دو گذشته بود و هر دو سرگردان بودند .

رضا اسپید
28/12/1385


message 2: by [deleted user] (new)

اول بگم که خیلی خوشحالم داستانی از تو می خونم

به نظر من داستان بسیار خوب شروع شده و باعث میشه خواننده به سرعت،وارد جریان داستان بشه.جذابیت کافی رو هم برای ادامه دادن داره
بعد از اون،این پاراگراف به نظرم تکرار مکررات هست.الان خواننده فهمیده چه خبره،پس نیازی به توضیح دوباره نیست:

در اين يك سالي كه اينجا ميام هيچ وقت پيش نيومده بود......در يه فرصت مناسب دنبال راه حل مناسبي براشون باشم

موضوع اصلی داستان به نظر میرسه تنهایی یا تلاش برای فرار از روزمرگی ها باشه.در چهار پاراگراف اول ، با این موضوع و همینطور با شخصیت اول داستان که همون راوی هست مواجه میشیم.لحن داستان،روان و در عین حال آرامش بخشه و زبان هم محاوره ایی(ظاهرا راوی داره با خودش فکر می کنه) تا اینجا،داستان خوب پیش رفته(به جز یک نکته،که راوی میگه تا نیم ساعت دیگه باید برم خونه اما در پاراگراف های بعدی میره اداره!؟).
بعد از اون،ناگهان از یه شخصیت جدید حرف زده میشه،اما این ،اشکال نیست.اشکال اینجاست که یکدفعه لحن راوی،زبان داستان و خط روایی عوض میشه و خواننده ی شوکه شده،نمی دونه که با یه داستان رئال سر و کار داره یا با یه داستان فراواقعی و خوابگونه.
در پاراگراف بعدی،-باز هم به طور ناگهانی- راوی عوض میشه،و خواننده مجبوره چندبار بخونه تا بفهمه اوضاع از چه قراره.بعد از اون، مرد یه دیالوگ عجیب رو به زبون میاره،مخصوصا این قسمتش:
نمي دونم شما چطور ميايد اينجا تا به قول خودتون خالي بشيد و فراموش كنيد
به قول خودتون؟زن که حرفی در این باره نزده بود
توی همین پاراگراف،مرد به زیر پاهاش نگاه می کنه و یه مرد هاج و واج رو می بینه و یه ماشینی که داره دنده عقب میگیره.خوب این صحنه ی آخر داستان هست که از بالا توصیف شده،اما متوجه نمیشم چرا این صحنه توصیف میشه و چه ارتباطی با آخر داستان داره)
پس این یه داستان رئال نمی تونه باشه،اما خصوصیات یه داستان سوررئال رو هم نداره
بقیه ی داستان با عوض شدن راوی و صحنه ها ادامه پیدا میکنه،ولی در آخر اتفاق خاصی نمی افته.منظورم اینه که گره گشایی صورت نمیگیره و داستان،همچنان در ابهام باقی میمونه.

شاید من متوجه ی موضوع داستان نشدم،اما به عنوان یه مخاطب،انتظار داشتم داستانی که در ابتدا به اون خوبی شروع شده بود،همونطور هم ادامه پیدا کنه.
فکر کنم داستانت نیاز به بحث و توضیح داره،چون من یکی واقعا گیج شدم


message 3: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments از اینکه اینقدر با توجه خوندی بی نهایت ازت متشکرم .چند سوال برای شما پیش اومده .. اجازه بدید ابتدا خودم یه روایت روان تری ارائه بدم . این داستان از ابتدا با دیالوگهای زن که داره با مردی که اومده روی پشت بوم سیگار بکشه شروع میشه .ما تنها دو نفر رو در این داستان داریم و نسبتا در هر پارگراف راوی بین اول شخص مرد و اول شخص زن جابجا میشه تا جایی که زن و مرد از هم جدا میشن . بعد سوم شخص داستان رو روایت میکنه و تا انتها راوی سوم شخص باقی می مونه .اینکه گفتید مرد از کجا میدونسته که زن برای چی به اینجا میاد ؟ اینطور متوجه می شید که زن از ابتدا داره با مرد حرف میزنه و بهش میگه چرا اینجاست .سوال بعدیتون این بود که راوی میگه میخواد بره خونه و بعد میره اداره ؟ اون کسی که قراره بره خونه زن ست و کسی که قراره بره اداره مرد ست .چون در هر پارگراف راوی جاش رو عوض میکنه .
در مورد اون قسمت که مرد انتهای داستان رو میبینه قبل از اینکه به انتها برسه همینقدر بگم که ما ها به انتهای خیلی از اتفاقات که قراره بهش برسیم زودتر میرسیم ولی سماجت می کنیم که تغییرش بدیم . به نوعی گریز از جبر زندگی و فرار از پوچی تلقی میشه .
داستانهایی که من می نویسم واقعا هیچ توضیح منطقی یا ادبی نمیتونه داشته باشه . این داستانها در مرز واقعیت و تخیل به دام افتادن درست مثل خود من و مادام در کش و قوس این مرزها در حال جابجایی هستند . البته این موضوع جای خیلی صحبت داره که شاید اینجا حرف زدن در موردش مناسب نباشه .
من این داستان رو به خاطر رسیدن به همین یک جمله نوشتم :(همچنان ده دقیقه از دو گذشته بود و هر دو سرگردان بودند .)دنیایی که من در اون داستان می نویسم دنیایی که تنها خودم قادر به درکش هستم و تا به حال هم به خیلی از قاعده و اصول هایی که جز لاینفک نگارش داستانه پایبندی نداشتم . بااینکه تحصیلات من ادبیاته و طبیعتا خیلی از اصول و روش ها رو باید بشناسم و شاید هم اجرا کنم ولی سعی کردم اون چیزی رو بنویسم که حقیقت منه نه چیزی که قاعده است .
در مورد گره گشایی هم میتونم بگم که اصلا قصدم گشودن هیچ گره ای در داستان نیست و من ترجیح میدم گره رو نمایان تر کنم و شاید درد رو پر رنگ تر نشون بدم ...
ابتدا اشاره کردی که یه جملاتی احتیاج به تکرار نداشت . من به جمله یه فرصت مناسب تاکید داشتم چون همین جمله کوتاه معنای عمیقی رو در من زنده میکنه که اگه شد حتما توضیح میدم چرا اون جمله رو دوباره تکرار کردم .
مریم عزیز قدردانی و سپاس منو به خاطر توجهی که به این داستان شکسته من داشتی بپذیر ...


message 4: by [deleted user] (last edited Dec 25, 2012 03:10AM) (new)

ممنون از اینکه به صورت روان تر و ساده تر داستانت رو بازگویی کردی.خیلی ها این کار رو نمی کنن
حالا متوجه شدم داستان از چه قراره،اما همونطور که خودت گفتی دنیایی که خلق کردی رو فقط با توضیح ِ بیشتر میشه فهمید.خودِ داستان به تنهایی کمکی نمی کنه
منظورم این نیست که دنیای تو قابل درک نیست،شاید صدها نفر دیگه باشن که مثل تو فکر کنن و مثل تو بین واقعیت و خیال گیر افتاده باشن، و اگه بشینی صادقانه باهاشون حرف بزنی،بتونین حرف دل همدیگه رو بفهمین.
حرف من اینه که این داستان صادقانه نبود.تو ظاهر به طور عمد،اونقدر مبهم نوشتی که در ِ دنیای خودت رو به روی دیگران بستی.
مثلا من اگه هزار بار دیگه هم داستان رو می خوندم ،متوجه نمی شدم که از خط ِ اول داستان با دو تا راوی سرو کار داریم و زن از همون ابتدا،بالای پشت بوم بوده.این اشکال،اشکال ِ دنیای تو نیست،اشکال ِ داستان هست که باید برطرف بشه،اونم با کمک اصول و قواعد.
به نظر من اصول و قواعد فقط برای تحکم کردن نیستن،بلکه بعضی وقت ها راه بهتر فهمیده شدن ِ نویسنده توسط مخاطب هستن.
اینکه دوست نداری از این اصول پیروی کنی رو به صورت یه مطلق در نیار.گاهی با انعطاف پذیری ازشون بهره بگیر تا بتونی خواننده ها رو در حست شریک کنی.

این سرگردانی موضوع بسیار جالبیه.من دوست داشتم که این رو در خودِ داستان حس کنم و نه در توضیحات نویسنده


message 5: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments بازم ازت تشکر می کنم که نظرت رو صادقانه بیان می کنی .
یه روز یه داستان کوتاه از جیمز جویس به دستم رسید که برای فهمیدنش مجبور شدم چندین بار اونو بخونم و دست آخر هم متوجه منظور نویسنده نشدم تا اینکه کتابی به اسم نقد دوبلینی ها رو پیدا کردم که داستان رو روان تر برام توضیح داد و وقتی که من روایت منتقد از اون داستان رو خوندم تازه متوجه شدم که به چه نکته های به ظاهر احمقانه و بی ربط توجه نکرده بودم و همون نکته ها کلید بسیاری از قفل هایی بود که من باهاشون درگیر شده بودم . در یک کلمه فهمیدن یکی از سخت و صعب ترین کارهایی که انسان میتونه انجام بده .
من انتقادهای شما رو به عنوان یه خواننده خیلی بهش توجه می کنم و شاید روزی هم برسه که من ترجیح بدم ساده تر و به قول خیلی ها با معنا تر بنویسم .
روزی از یکی از استادهام پرسیدم که چرا خوندن و درک کردن فلسفه اینقدر سخته و اون هم تاکید کرد : چون دانایی سخته ...
در ضمن این نوع از روایت تنها در همین داستان من نمود پیدا کرده اون هم به دلایلی . در داستانهای دیگهراوی رو شما بیشتر درک خواهید کرد .
من امروز یا فردا یه داستان دیگه پست می کنم و خیلی خوشحال میشم اگه دقت بیشتر از قبلی رو بهش داشته باشید و نکاتی که به نظرتون میرسه رو مثل همیشه با صراحت به من بگید . این داستانی که خواهم گذاشت هیچ بازخوانی در مورد اون انجام نشده و امکان داره حتی در بعضی از جاها با غلط املایی برخورد کنید . من که خودم تا حالا جرات اینکه دوباره به سمتش برم و کمی ویرایشش کنم رو نداشتم . حتما نظرتون رو برام در مورد این داستان برام بذارید ...
متشکرم از حضورتون


message 6: by [deleted user] (new)

چشم.ایندفعه با دقت بیشتری می خونم
خوشحالم که داستان هات رو پُست می کنی


back to top