داستان كوتاه discussion

25 views

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod


ساعت عمود می شود
بر پهنه ی کرخت زمینٍ مریض
و کلاغ ها وحشتی تازه را قار می کنند
با پرهایشان که به زیبایی چشمان عشق است
به سمت مرتع ها بی مترسک می روند
مرتع بی مترسک یعنی
لاهوت
ناسوت
و دانه ای که در آن می روید به علف های هرز و حرف ها مفت بیشتر شباهت دارد تا یک محصول واقعی
مرتع بی مترسک به گله ی بی سگ می ماند
که نه تنها گرگان بلکه روبهان بی مقدار را نیز به چنگ و دندان تیز کردنی خون آلود وا می دارد
مرتع بی مترسک به ملت بی پبامبر
و یا پیامبر بی کتاب می ماند
براستی کسی می داند کدامین آفت باعث انقراض تیره ی مترسکیان شد
کدام خدایی بی آنکه دندان از گرگ بگیرد از گله سگ را گرفت؟
بین من ،آخرین مترسک و مرتع ملخ زده اش چند صد سال فاصله کافیست تا حماقتمان را پیمانه کند؟
آیا نه این است که ما به تنهایی مرتع و گله معتاد شده ایم؟
آیا این نیست که می گویند یتیم است که بزرگ می شود؟؟
!!!و اینک منٍ یتیم در هزاره ی سوم آنچنان بزرگ شده ام که هیچ نیازم به مترسک و کتاب نیست
!!!پس چرا این روبهان دست بردارم نیستند؟


message 2: by Maria (last edited Mar 04, 2009 12:04PM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments چيزي نبود که زياده شود بر يتيمي امان
!بزرگي امان هم طبيعي نبود
!!!و روبهان اين را خوب مي دانند
...
ديوونه جان
نمي دانم چگونه توصيفش کنم
فقط؛ با تمام وجود حسش مي کنم
اين غربت و يتيمي و فاصله ها را
بيان زيبا و عميقي داشتي
ممنون


message 3: by محسن (new)

محسن | 228 comments

ده
بیست
سی
چل
آخ که قایم باشک چه کیفی داره
کاشکی می شد به یاد اون قدیما
دوباره چش بذاریم.
چش بذاریم ؟
وقتی تو روز روشن کلاتو ور می دارن
چش بذاری یه وقت دیدی زرنگا
یه چیز ناجور تو کاسه ت می ذارن
حالا که خوب فکر می کنم می بینم
قدیما نباس چشامونو زیاد بسته نگه می داشتیم
باس لا اقل یه چشمو
همیشه باز می ذاشتیم
کاشکی می شد
حلقه کنیم دستامون ُ به دستای همدیگه و بخونیم :
عمو زنجیر باف !
زنجیرمو بافتی؟
پشت کوه انداختی ؟
کاش می شد اما دستا
دس دیگه نیس
یه جورایی خنجره
تو آغوش رفاقت
عینهو مار می مونه
که دور گردنت زده چنبره
جز این هر چی شنیدی
همه اش لاف و گزافه
دیگه میخوای به کی امید ببندی ؟
وقتی عموت زنجیرتو می بافه ؟
راستی می خوای چه جوری پیدا کنی؟
زنجیری رُ که پشت کوه قافه ؟
بگذریم ،
کجای قصه بودیم ؟
آها نوبت باباس
بابا اومده ؟
آره اومده مثل همیشه خسته و کلافه
چی چی آورده؟
هیچی دو سه تا روزنامه
یعنی فقط یه مشت حرف اضافه
اتل متل توتوله
- مشتی حسن گاو شما چطوره ؟
خبر دارین از ایشون؟
- از خدا پنهون که نیس
از شماها چه پنهون
از اولم دلم با این گاو نبود
گاوی که نه شیر داره و نه پستون
به کار من نمی آد
شکر خدا که بردنش هندستون
_ حسنی کجاس؟
همون جای همیشگیش نشسته
رو چار پایه
تو سایه کنج میدون
حسنی میای بریم حموم ؟
یه حمومی سراغ داری
کیسه به روحم بکشه
چرک و سیاهی وجودمُ بریزه بیرون ؟
حسنی بریم سواری ؟
- ما رو سر کار می ذاری؟

ما عمریه پیاده ایم عمو جون .
بعدشم این چیزا چیه می پرسی ؟
یه وقت ما هم یه چیز می گیم
آجر میشه نونمون
حسنی بریم جیب بری؟
عاقبتش روشنه
دزدای ناشی می زنن به کاهدون .
تو راست می گی
ولی اون که بریده
از همه زمین و از آسمون
دیگه واسش تفاوتی نداره
که خونه شون بره یا کنج زندون .
رفتیم بالا
عسل بود
پایین تنگ شکر بود
قصه ما تلخ بود قانون روزگاره
همیشه حرف حقو
یه دیوونه باس به زبون بیاره
ده بیست سی چل
....
زمزمه های یک دیوانه
عبد الجواد موسوی


back to top