داستان كوتاه discussion

80 views
داستان كوتاه > کمی خون در همه چیز

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ahoo (last edited Mar 01, 2009 04:51PM) (new)

Ahoo | 129 comments تا قبل از اون کشف بزرگم همه چیز عادی بود. مثل خیلی از دختر ها هجده سالگی ازدواج کردم، شوهرم رو دوست داشتم، کنکور قبول نشدم و به همه گفتم شاگرد اول کلاس بودم و شوهرم نگذاشت درس بخونم، از مادر شوهرم بدم می اومد و گاهی هم با شوهرم دعواهای سختی می کردیم
تو یکی از همون دعواها بود، خسته و عصبی داشتم غذا درست می کردم که دستم رو با رنده بریدم. خیلی بعدش وقتی مایونز رو توی سالاد ریختم، دیدم رد قرمزی روش مونده. خوب که نگاه کردم، دیدم همه جا یه رد قرمز مونده. سابقه نداشت که موقع قهر و دعوا شوهرم از غذام تعریف کنه. ولی اون شب اولین قاشق رو که گذاشت دهنش لبخند به لبش نشست، بعد از غذا هم با غش و ریسه های زناشویی به رختخواب رفتیم. از اون موقع دیگه زائقه شوهره دستم اومد. هر شام و نهار دستم رو با رنده ای، چاقویی می بریدم. شوهرم غذا ها رو می خورد و عاشقم می شد.
اما بچه اش از خودش عاقل تر بود. بچه از روز اول مزه خون رو فهمید و پس زد. اول همه فکر کردن ویار حاملگیه که نمی تونم هیچی بخورم. بعد فرستادنم خونه مادر شوهر، بعد به عنوان عروس بدقلق خونه مامانم. ولی بچه بوی خون رو تو همه چیز حس می کرد. حتا غذای مامانم. بچه از بی غذایی سقط شد و من از اون موقع تا حالا اینجا تو بخش روانی بیماران وسواسی بستری ام. خیلی دکتر برام عوض کردند، ولی فایده ای نداشت، هیچ وقت جرات نکردم به کسی بگم که داستان از اون کشف عاشقانه شروع شد


message 2: by Mehdi (last edited Mar 01, 2009 04:46PM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
تک گویی خوبی بود.
و به مساله عجیب و جالبی می پرداخت.
شخصیتها مشخص بودند و فضا سازی هم بد نبود اما جای کار بیشتری داره و می تونه خیلی بهتر بشه اگر روایتها دقیق تر گفته بشه.
اما نقطه مثبتش ایجازش بود.
موفق باشسید.


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments مدتها بود چنین داستان خوبی نخونده بودم
عالی بود


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments داستان نمادین
خالی از جانب گیری
کوتا و کامل البته شخصیتهای مادر شوهر و شوهر خیلی سطحی معرفی شدن
نویسنده خونسرده و این عالیه

کنکور قبول نشدم و به همه گفتم شاگرد اول کلاس بودم و شوهرم نگذاشت درس بخونم،

این جمله خیلی خوب بود و باعث کامل شدن داستان شد



message 5: by Leila (new)

Leila | 92 comments آهو جان نوشتتون حرف نداشت

ممنونم ازت





message 6: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments mohammad wrote: "داستان نمادین
خالی از جانب گیری
کوتا و کامل البته شخصیتهای مادر شوهر و شوهر خیلی سطحی معرفی شدن
نویسنده خونسرده و این عالیه"


یعنی فکر می کنی باید بیشتر بهشون می پرداختم؟ چون اینها شخصیت های تیپیکال هستند و تاثیری بر کل جریان نمی گذارند فکر کردم بهتره همینطور معمولی بمونند.


message 7: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments نمیدونم شاید اگه قضیه ی یکی از اون دعوا ها با شوهر رو تعریف میکردی داستان بهتر میشد
البته همینطوریشهم کامله


message 8: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments Mohammad Hossein wrote: "

وسواسی شدن رو بسیار خوب توی نوشته نشون دادید
به نظرم کار زنانه موفقی شده"


پس زنانگی رو توش می بینین؟


message 9: by Rose (new)

Rose | 449 comments جالب بود نمیدونم چرا اما یاد سه قطره خون صادق هدایت افتادم راستی هدایت تو این داستانش چی میخواد بگه؟


message 10: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments به نظر من هم داستان خوبی بود فقط بهتر بود در قسمت آخر همه چیز رو رک تموم نکنی
:مثلا
بچه از بی غذایی سقط شد
رو با یه چیزی شبیه این بیان میکردی:
بچه دیگه نتونست مزه خون رو تحمل کنه

بیشتر داستان های شما زن محور هستن
ضمنا توی انتخاب سوژه هاتون هم ماهر هستید
موفق باشید


message 11: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments از فضای داستان خوشم اومد

حس دیوونگی رو بهم داد


message 12: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments لذت بردم . جمله بچه اش از خودش .. جالب بود . منظورتون رو نفهمیدم که ایا نخوردن غذا مشکل زن بوده یا واقعا بچه رو هدف گرفتید . بهتر بود عنوان داستان کمی کوتاهتر بود . پایان داستان زیبا بود . موفق باشید ... .


message 13: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments آهوي عزيز عالي بود،از خوندنش لذت بردم

موفق باشي،منتظر نوشته هاي بعديت هستم



message 14: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments ماهور wrote: "به نظر من هم داستان خوبی بود فقط بهتر بود در قسمت آخر همه چیز رو رک تموم نکنی
:مثلا
بچه از بی غذایی سقط شد
رو با یه چیزی شبیه این بیان میکردی:
بچه دیگه نتونست مزه خون رو تحمل کنه

بیشتر داستان های ..."


بله درسته، انگار یه کم آخرش عجله کردم


message 15: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments خیلی‌ از همه ممنونم. باید بگم از انتقاد‌های قبلی‌ که به داستان هام شده خیلی‌ سعی کردم اینجا استفاده کنم


back to top