داستان كوتاه discussion

23 views
نوشته هاي كوتاه > یه روز ابری

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Kajal (new)

Kajal Abshouri | 1 comments یه روز سرد و ابری انگار آسمون هم درک کرده بود که آفتاب تو روزی که شادی نداره نباید بتابه حالا اون یه تنهای تنهاست و به روزای انتظاش فکر میکنه ، صدای پدر پسر تو گوشش زنگ میزد چرا وقتی میدونستی این راه پایانی نداره ادامه دادی ؟ اما هیچ کس از اونها نپرسید که چرا دوست دارند چرا ؟؟
خانواده خودش گفتند عروسی اینجور و اونجور ، خانواده پسر گفتند چه خبره؟؟ این چه کادوییه این چه حرفیه !! اون گفت و این گفت و گوشی برای شنیدن اونها وقت نداشت چون لبها میگفتند و میگفتند و ....
امروز اونا تنهان .... هر کدام یک سوی رود و دیگر آسمان آفتابی نیست میباره


message 2: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments یه چیزهایی رو ما تعیین می کنیم ولی بعضی وقایع هم خودش بدون آنچنان دخالتی اتفاق می افته و کاریشم شاید نمیشه کرد دقیقا مثل آفتابی شدن یا بارونی شدن هوا.باید پیشگیری کرد ولی وقتی اتفاق ناجوری افتاد باید به دنبال راه حل و چاره بود و یا شل کردن و حالشو بردن از زیر بارون بودنم میشه لذت برد و زیر آفتاب موندنم گاهی کشنده اس آسمون به حال ما کار نداره آفتابیه و گاهی بارونی این ماییم که ازش ممکنه لذت ببریم و یا ببندیمش به فحش .آن دو شاید تنهابمانند تا ابد ولی آسمان دوباره آفتابی می شودو آسمان هیچگاه برای 2 نفر و چه بسا برای میلیونها نفر نمی گرید و اگر هم بگرید وای به حالشان اگر بیش از حد برایشان بگرید سیلی شود و چنان خانمان سوز شود که عاشقی و دوری و تنهایی از یاد ببرند ...ت


back to top