رؤیا's Reviews > سفر به انتهای شب

سفر به انتهای شب by Louis-Ferdinand Céline
Rate this book
Clear rating

by
7349380
's review

liked it
bookshelves: ادبیات-جهان

سفر به انتهای شب اولین خوانش من از مرد دلزده و لبالب از کینه "لویی فردینان سلین"....آنکه همه چیز و همه کس را زشت میدید....

" ما کجاییم و خانه هامان کجاست, درست در آخر دشت. ولی وقتی که دنبال جزئیات بگردی, پیدا نمیکنی, حتی خانه خودت را هم پیدا نمیکنی, بسکه هرچیزی که میبینی زشت است, همه به اندازه هم زشت."

باید میگذاشتم هفته ای از خواندم بگذرد تا بتوانم آنهمه نفرت و بیزاری را هضم کنم که شاید قلمم قادر به نوشتن باشد....سلین مرا با خودش نه به انتهای شب که به انتهای بغض و انزجار برد......مردی با استعداد و قلمی توانا که روحش در پیچ و تاب دلزده گی هایش گم شده بود....مردی رانده شده به سوی تاریکی که نوری به همراه نداشت.....هنوز هم در حیرت آنهمه نفرت که سلین توانسته بود در قلبش جای بدهد مانده ام....یعنی زنده ماندن و حرکت کردنش با آنهمه انزجار شاهکاری است که باید هم ستودش.....

لویی فردینان سلین نویسنده فرانسوی بدنام و رانده شده در زمان زنده بودنش و به نام و مشهور بعد از مرگش.....سلین زاده 1894 در خانواده ای متوسط که همیشه به تحصیل در طب علاقه داشته و با این علاقه پزشک شده و تا آخر عمر هم پزشک میماند.....در مخالفت با پدر و مادرش داوطلبانه در سال 1912 دو سال قبل از شروع جنگ جهانی اول به ارتش می پیوندد و علیرغم میل باطنی اش به جنگی کشیده میشود که نه تنها به آن احساسی ندارد که از وجودش بیزار است....در میانه جنگ به عنوان پیام آور از محلی به محل دیگر مجروح میشود و این مجروحیت برایش مدال افتخار می آورد و همین مجروحیت بعدا او را از ادامه در ارتش معاف میکند.....بعد از آن زندگی پرماجرایش بخشی در آفریقا, آمریکا, آلمان و پاریس ادامه پیدا میکند....معروفترین کتابش "سفر به انتهای شب" با استقبال زیادی روبرو میشود اما جایزه کنگورد به آن تعلق نمیگیرد....استفاده از زبان عامیانه و طنز سیاه و کلمات صریح سلین در بیان داستان و داستانهایش هرگز مورد استقبال جامعه ادبی آن روز فرانسه قرار نگرفته و همین باعث کم طرفداری نوشته هايش میشود......

اما آنچه که سلین را منفور و شاید رانده میکند مقالاتی است که او برضد یهودیان نوشته و حمایتی است که در آن زمان از هیتلر آغاز میکند....برای مدتی به آلمان میرود و بعد از سقوط هیتلر به دانمارک پناه میبرد اما در آنجا زندانی اش کرده و بعد از فرانسه تبعید شده و تمام نوشته هایش جمع میشود....بعد ازپایان تبعید به فرانسه برمیگردد اما هرگز در زمان زنده بودنش جایگاهی را که امروز در بین جامعه ادبی و خوانندگان بیشمارش در سراسرجهان دارد پیدا نمیکند......در توجیه رفتار و طرز تفکرش نسبت به میهنش گروهی جنگ و پیامدهایش را مقصر میدانند که به باور من میتواند صحیح باشد...اینکه مجبور باشی بجنگی برای هدفی که برایت بی معناست و برای علتی که درکش نمیکنی و همزمان با میهن پرستان و متعصبان مجبور به هم آوازی باشی اگرنه خائن محسوب میشوی میتواند ضربه ای بزرگ بر روحی هنرمند و حساس باشد.....

سفر به انتهای شب که قسمتی از داستان زندگی خود سلین هست از این انزجار به روشنی سخن میگوید و من در قسمت جنگ نه تنها با سلین همراهی کرده بلکه هم عقیده اش بودم اما این نباید باعث میشد که سلین تمام عمر از این نفرت رنج بکشد و روحش را با خصومت آکنده بکند به شکلی که از هیچ اتفاق دیگر زندگی اش نه تجربه ای حاصل بکند و نه لذت ببرد....سفر به آفریقا پر از نفرت, سفر به آمریکا حتی بدتر, آدمها از مادر تا همسایه و دوست و همکار همه نادان و در هيات خصم, دریک کلام آبها همه گل آلود و گل ها همه پژمرده و باورها همه مرده........

سلین مردی که اخلاقیات برایش موضوع کریهی بود و به باورش همه زن ها ته وجودشان مستخدمه بودند, دنیا برایش فقط کشتن بلد بود و اعتماد داشتن به آدمها خودش تا اندازه ای مردن بود و با این روحیه در این بهترین شاهکارش خواننده را با خود از لحظات پر از باروت و خون و وحشت جنگ به گرمای طاقت فرسا و بردگی و سیاهی آفریقا تا ظاهر بزک شده و توخالی آمریکا و بعد میهنی که هیچ احساسی در مقابلش ارضا کننده نبود نه وجود مادر و نه دوست سایه به سایه و نه تحصیلات پزشکی و شغل برترهمراه کرده و هرلحظه تمام روح بی حوصله و پر از بیزاری خود را با شقاوت تمام بر سرش خالی میکند.....

هیچ کلمه ای سلین را بهتر از خودش توصیف نمیکند وقتی که
میگوید:

"روبنسون نمیتوانست پیدایم کند....سعی بیهوده میکرد....لابد برای مردن دنبال فردینان دیگری میگشت, فردینانی بلند قدتر از من, مطمئن تر از من که در واقع کمکش کند تا بمیرد, تا آرامتر بمیرد.....ولی کنارش فقط من بودم, فقط من, تنها من, فردينان کاملا واقعی که چیزی را کم داشت که میتوانست هرمردی را از حیطه زندگی عادیش فراتر ببرد, یعنی عشق به زندگی دیگران را. از این یکی بهره ای نداشتم, یا در واقع آنقدر کم داشتم که به زحمت نشان دادنش نمی ارزید.........هیچ چیزی نداشتم غیر از خبث طینت!"

در اینکه لویی فردینان سلین نويسنده قادری بود شکی ندارم و در اینکه قلمی توانا داشت که میتوانست به روشنی بنویسد و تاریکی ها را به همان خوبی نور به نمایش بگذارد ابهامی نیست.....تنها تاسفم از بکار بردن اینهمه استعداد در بیان نفرت و انزجار پایان ناپذیری بود که خواندنم را به شدت دشوار کرده بود.....من با سلین به انتهای شب سفر نکردم که به انتهای بغض و کینه و انزجار رفتم جایی که امیدوارم ذات انسانی ام هرگز مرا به آنجا هدایت نکند
145 likes · flag

Sign into Goodreads to see if any of your friends have read سفر به انتهای شب.
Sign In »

Reading Progress

June 7, 2017 – Shelved
June 7, 2017 – Shelved as: to-read
January 26, 2018 – Started Reading
January 29, 2018 –
page 130
24.34% "البته کلاه مان را که قاضی کنیم می بینیم که در زندگی روزمره هم طی یک روز کاملا معمولی, صدها نفر به خونت تشنه می شوند, مثلا همه کسانی که تو صف مترو ازشان جلو می زنی, همه کسانی که از جلوی آپارتمانت می گذرند و خودشان صاحب خانه نیستند, همه کسانی که منتظرند کار دست به آبت تمام بشود که خودشان بروند تو, بالاخره بچه هایت و خیلی کسان دیگر. تمامی ندارد. آدم عادت میکند."
January 31, 2018 –
page 290
54.31% "تبعید این است, خارج رفتن این است: تماشای خستگی ناپذیر هستی آن طور که طی این لحظه های دراز و روشن دیده می شود و طی عمر آدمی استثنا به حساب می آید, لحظه هایی که عادت های کشور قبلی ترکت می کند اما هنوز از عادت های دیگر, از عادت های تازه چیزی دستگیرت نشده."
February 3, 2018 –
page 408
76.4% "راستی که در نظر ما هیچ چیزی متبرک تر از بوی خودمان نیست. همه بدبختی ما ازاینجا ناشی میشود که ناچاریم همان فلان و بهمان که هستیم باقی بمانیم, به هرقیمتی که هست و هرقدر که طول بکشد. این تن ما که لباس مبدلی از مولکول های پرحرکت و بی مصرف پوشیده, تمام مدت در مقابل این هزل هراس آور تداوم عصیان میکند. مولکول های ما, این کوچولوهای نازنین, می خواهند در این کائنات پهناور پخش و پلا شوند, هرچه سریع تر بهتر! ناراحتند که ما هستند"
February 4, 2018 –
page 481
90.07% "خستگی عظیم وجود شاید روی همرفته چیزی نیست جز این رنج عظمایی که برای جوان ماندن, بیست ساله ماندن, چهل ساله ماندن, بیشتر ماندن و عاقل ماندن به خودت می دهی, یا برای اینکه دیگر آنچه بوده ای نباشی, یعنی پست و وحشت آور و پوچ. کابوسی است این جبر جلوه دادن نامرد باطن مان به صورت ابرمرد, به صورت منتهای آمال همگان, از صبح تا شب."
February 10, 2018 – Shelved as: ادبیات-جهان
February 10, 2018 – Finished Reading

Comments Showing 1-23 of 23 (23 new)

dateDown arrow    newest »

Hamidreza jafarsalehi با خوندن این نظر، مشتاق شدم که بخوانم.


رؤیا نميتوانم كتاب را رد كنم اما قادر به خواندن اثر ديگرى از سلين نيستم... براى من زيادى مملو از نفرت بود... شايد شما دوست داشته باشيد امتحانش كنيد:)


message 3: by morrrtza (new) - added it

morrrtza تنها چیزی که از نظرتون درباره سلین دستگیرم شد،و نوشته هایی که از وی گذاشته بودید، یه عشق شدید سرکوب شده بود که به بیزاری و نفرت تبدیل شده بودیک فرد احساساتی که احساسش رو کشته بود،یا کشته بودن! ممنون از نوشتارتون


رؤیا شايد اينطور بوده گرچه من رد پايى از عشق درك نكردم و بيشتر احساس كردم كه يكى از نادر افراديست كه عشق را حتى وقتى هم كه پيدا ميشود با لجبازى عقب ميزند چون به شكل عجيبى تمام وجودش آكنده از نفرت است از همه چيز و همه كسى و اين براى من خوشايند نبود اصلا...ممنون كه خوانديد و نوشتيد...


صَــــنَــــمْــــ چرا کتابی که تو بازار موجوده فقط ۱۲۸ صفحه ست؟! یعنی باید پی دی افشو بخونیم؟😑


Saman نه شما میتونی نسخه ی افستش رو از طریق دست فروش های انقلاب یا سایت ketabsa.com تهیه کنید.


رؤیا درست است چون نسخه من هم كپى هست ولى خودم نخريدم و نميدانم از كجا برايم پيدا كرده بودند... و به نظرم باللى سيصد صفحه هست اگر اشتباه نكنم


Baktash زندگی واسه مایی که نیمه تاریک و زشت دنیا رو معمولن از پشت قاب تلویزیون میبینیم(همونم با هزار جور فیلتری که برامون میکنن که تصاویر دلخراش رو نبینیم) اونقدرا زشت و وحشتناک و ترس آور نیست. دردای ما درد هست و دردای بزرگی هم هست ولی واسه یه کسری از آدما جوکی بیشتر نیست. دوس داریم فرار بکنیم و حتی این .تلخی در قالب یه داستان هم به گوشمون نخوره که اون تصویری که از دنیامون ساخیتم فرو نریزه.


رؤیا Baktash wrote: "زندگی واسه مایی که نیمه تاریک و زشت دنیا رو معمولن از پشت قاب تلویزیون میبینیم(همونم با هزار جور فیلتری که برامون میکنن که تصاویر دلخراش رو نبینیم) اونقدرا زشت و وحشتناک و ترس آور نیست. دردای ما در..."

نمیدانم اگر منظورتان را درست متوجه شده باشم.....اما بی رغبتی من به این کتاب دردکشیدن یا ناراحتی نبود که چون ندیدم تحمل شنیدنش را هم ندارم یا درکی از آن ندارم....آنچه آزارام داد نفرتی بود که تمام وجود سلین را آغشته بود و من از این نفرت فراری هستم ....تمام تلاش من برای فهم بیشتر و اندیشه برتر دوری جستن از روی تاریک وجودم هست و یا به عبارتی کمرنگ تر کردن خوی اهریمنی وجودم که همیشه با من خواهد بود اما لزومی ندارد که کنترل مرا در دست بگیرد....نفرت و بغض و کینه و حسد فقط بخشی از این تاریکیها هستند.....


Baktash حرفتون درسته. رابطه رو میشه به دو دسته تقسیم کرد: رابطه درد آور رنج اور و رابطه لذت بخش. اگر من روابط درو اور و ناراحت کننده ای با دیگران داشته باشم خشم و قهرو در موارد شدید نفرت درونم به وجود میاد. اگر روابط من لذت بخش باشه درونم بذر شادی و اعتماد و اطمینان پاشیده میشه. سلین احتمالن به علت کودکی ناخوشایند و حضور در جنگ و اتفاقاتی در زندگیش افتاده جزو دسته ی اوله.


رؤیا Baktash wrote: "حرفتون درسته. رابطه رو میشه به دو دسته تقسیم کرد: رابطه درد آور رنج اور و رابطه لذت بخش. اگر من روابط درو اور و ناراحت کننده ای با دیگران داشته باشم خشم و قهرو در موارد شدید نفرت درونم به وجود میاد..."

به شکل تئوری و به طور طبیعی حرفتان کاملا صادق است....اما که ذات انسانی و آنچه که ما باید از خودمان ساخته باشیم تا به انسان شبیه شویم اینجاست که خودنمایی میکند و کارآیی دارد....اگر به خودمان تمرین کافی داده باشیم و روی خودمان کار کرده باشیم با وجود تمام دردها و روابط رنج آور گرچه به نفرت نزدیک میشویم اما با آن یکی نمیشویم...به شما قول میدهم زندگی سلین بدتر, دردآورتر یا وحشتناک تر از خیلی های دیگر نبوده و این فقط احساسی است که او از روی خودخواهی به آن اجازه خودنمایی در همه نقاط زندگی اش را داده است....آدمی که خودپسندی پیشه اش باشد جهان و آنچه را که در آن میگذرد به شکل تبعیدگاه و اجبار و حکم ظلمی برای خود میبیند که باید در مقابلش ایستاد و اگر هم نتوان ایستاد باید از آن دلزده بود و با نفرت با آن روبرو شد....


message 12: by Hamid (new)

Hamid   Rezaei دقیق و به جا.
با یک دلگیری به نظرم ریویو را نوشته اید. حس من اینه البته
ما همه در انتهای شب به تعبیری در حال زیست هستیم. نه از دست دیگران که از دست خودمان
سپاس


رؤیا Hamid e wrote: "دقیق و به جا.
با یک دلگیری به نظرم ریویو را نوشته اید. حس من اینه البته
ما همه در انتهای شب به تعبیری در حال زیست هستیم. نه از دست دیگران که از دست خودمان
سپاس"


دلگیری از سلین و نفرتش, بله....یک هفته طول کشید تا بتوانم غیر متعصبانه تا حدودی بنویسم احساس خیلی بدی در درونم در جریان بود از اینکه همه اتفاقات کتاب به نوعی با دلزدگی همراه بود....من نه تنها به انتهای شب در زیستنمان باور دارم که به نوعی شبم را بیش از روز دوست میدارم اما مراقبم که در شب گم نشوم و این تنها نکته اساسی در تکامل آدم به سوی انسان است به باور من....

سپاس که خواندید و نوشتید
:)


message 14: by Hamid (new)

Hamid   Rezaei اما مراقبم که در شب گم نشوم و این تنها نکته اساسی در تکامل آدم به سوی انسان است
این مراقبت نوعی کمال هم هست... انرژی هم می طلبه و بسیار گواراست... باری به گمانم درد سلین به تعبیری از سرنوشتِ محتوم به سقوط آدمی هم هست. شرایط فکری یک جامعه، چگونگی زیست آدم ها و مناسبات شون گاهی باعث می شه هماره در گرگ و میش مانده باشیم. نه صبحی خواهد آمد و نه شب به انتها خواهد رسید. اما ستودنی همینه که در دام ِ شب نباشه آدمیزاد
درود بر شما


رؤیا صبح همیشه خواهد آمد و شب همیشه به پایان میرسد فقط باید باورش داشت با تمام قلب
درود برشما هم و ممنونم


Baktash برای خیلی ها صبح خورشید از پشت کوه بیرون میآید ولی طلوعی در زندگی شان رخ نمیدهد. زندگی دست وپایشان را بریده است و مانند گل کوزه ای که دیگر خشک شده است قادر به تغییر آن نیستند. این دنیا بر پایه ی درد و رنج بنا شده، دنیای ی که دو سوم از موجودات برای اینکه یک روز زنده بمانند باید یک موجود زنده دیگه ای رو بخورند ما از خوش شانس ها هستیم که دستو پایمان رو در کودکی بریده نشده تا به قول شما در این شب تاریک راه را پیدا کنیم گم نشویم. شاید نود درصد صحبت شما رو قبول داشته باشم ولی نظرم اینه که نمیشه آدما رو قضاوت کرد و برچسب خودخواهی به آنها زد. چه بسا اگر ما در موقعیت آنها زندگی میکردیم بسیار تلختر و تاریکتر بودیم. تجربه ی جنگ ممکنه تمام ذهنیت ما رو به مفهموم انسانیت عوض کنه. و بهمون نشون بده این آدم های به ظاهر متمدنی که در خیابان کنار ما با با لبخند از کنارمون رد میشند وقتی پاش بیوفته و قدرت دستشون باشه چطوری میتونن آنچنان وحشی باشند که مثل نازی ها اتاق گاز درست کنند و مثل داعش دستو پا قطع کنند و سرببرند. زندگی کردن با این اندیشه میتونه بسیار ویرانگر برای ما باشه برای همین باید سعی کنیم در این تاریکی بلعیده نشویم. درود بر شما :-)


رؤیا سلين در حال لبخند است... همين اندازه كه احساسش را درك ميكنيد قابل تقدير است... من زيادى متوقعم اگرنه شما درست ميگوييد... ممنونم كه نظرتان را مينويسد... نظرات مقابل هميشه براى خنثى كردن نيست گاه براى تلطيف احساسات متعصبانه است و ما همه در هر لحظه از هم مي آموزيم


message 18: by Moonlike (new) - added it

Moonlike من هیچ دیدی از این کتاب نداشتم ولی همیشه دلم میخواست بخونمش چون توی لیست کتاب های قبل از مرگ! من بود و عنوانش هم برام جالب بود.اما هر بریده ای ک ازش در گودریدز خوندم غیر جذاب بود و ریویو‌شما تیر خلاص رو به من زد😁البته فکر میکنم برای خوندنش باید بزرگتر بشم،به ویژه از نظر روحی....


رؤیا تير خلاص خيلى خوب نيست:)
هميشه اگر تا حدودى بدانيم هركتابى چطورى نگاشته شده به انتخابمان كمك ميكند... كمى از داستان، كمى از نحوه گفتار و كمى سليقه شخصى....و نفرت از همه چيز و همه كس نه هيچوقت براى من جالب بوده و نه به هيچ دليلى توجيه است... ميتوانيد كمى بعدتر بخوانيدش همانطور كه گفتيد وقتى كه روح اتان آمادگى فرودادن اينهمه بيزازى را داشته باشد...
ممنون كه خوانديد


message 20: by امیر (new) - added it

امیر بازم یه ریویوی خوبه دیگه


رؤیا ممنونم امیر جان که همیشه با لطف مرا میخوانی


Michael نقد خوبی بود.
دوستی هم داشتم که در باب نقد همین کتاب میگفت: "نشون دادن این همه تاریکی- حتی در صورت حقیقت داشتن- کمکی به جهان ما نمیکنه".ر


رؤیا من تاریکی را استقبال میکنم اتفاقا، نفرت را ولی نه... با وجود تمام زشتی ها من همیشه یک نقطه زیبا هرچند کوچک هرچند محو در جهانم پیدا میکنم و با همان جلو میروم... سلین برای من زیادی نفرت زده است و بعد از این کتاب ترجیح دادم هرگز به سراغش نروم
ممنونم که خواندید


back to top