“از تخت پایین پرید و به سرعت لباس پوشید. او به طرف یکی از پنجرهها رفت، بعد به سمت دیگری و سعی کرد با کنار زدن پردهها فضای بیرون را ببیند. پردهها سنگین بودند و او نتوانست آنها را کنار بزند. به همین خاطر، از زیرشان رد شد، اما پنجرهها هم به قدری بالا بودند که فقط میتوانست منظره کوچکی را از پشت آنها ببیند. به هر حال، مشغول تماشا شد، اما به جز دیوار و پنجره، چیز دیگری ندید. کمکم ترس برش داشت. در خانه پدربزرگ، اولین کاری که او صبحها انجام میداد این بود که بیرون بدود تا اطراف را تماشا کند و آسمان آبی و خورشید درخشان را ببیند و به درختان و گلها صبح به خیر بگوید. او دیوانهوار از یک پنجره به طرف پنجرهای دیگر میدوید و سعی میکرد بازشان کند -مثل پرندهای وحشی در قفس که از میان میلهها به دنبال راه فرار بگردد. او مطمئن بود که اگر بتواند بیرون را ببیند، حتما میتواند کمی سبزه و چمن پیدا کند؛ چمنهایی سبز که برفهای روی آنها در حال آب شدن هستند.
دخترک پنجره را هل داد و خیلی تلاش کرد، اما انگشتان کوچکش به چارچوب و قفل نرسیدند و پنجرهها همانطور بسته باقی ماندند. پس از مدتی، با خود گفت: «شاید اگر از همه درها بگذرم و خودم را به پشت خانه برسانم، بتوانم کمی سبزه و چمن پیدا کنم. میدانم که این جلو فقط سنگ وجود دارد.»”
―
Heidi
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
0 likes
All Members Who Liked This Quote
None yet!
This Quote Is From
Browse By Tag
- love (101697)
- life (80215)
- inspirational (76844)
- humor (44878)
- philosophy (31494)
- inspirational-quotes (28589)
- god (27036)
- wisdom (24808)
- truth (24686)
- romance (24681)
- poetry (23689)
- life-lessons (22741)
- quotes (21332)
- death (20780)
- happiness (18972)
- hope (18784)
- faith (18592)
- inspiration (17985)
- spirituality (15985)
- motivational (15945)
- relationships (15831)
- religion (15523)
- life-quotes (15184)
- writing (15071)
- love-quotes (14830)
- success (14174)
- motivation (14020)
- time (12938)
- science (12235)
- motivational-quotes (12101)

