“به محض اینکه آنها به خانه رسیدند و پتو از دور هایدی باز شد، او شروع کرد: «فردا ما باید یک چکش و چند میخ بزرگ برداریم و به خانه پیتر برویم تا شما بتوانید حفاظ چوبی پنجره گرانی و خیلی چیزهای دیگر را تعمیر کنید! چون همهجای خانه او صدا میدهد و میلرزد.»
- اوه! باید، ما برویم؟ چه کسی اینها را به تو گفته؟
- هیچکس به من نگفته. خودم فهمیدم. تمام حفاظها و درها و چیزهای دیگر شل شدهاند و سروصدا میکنند. به همین خاطر، گرانی میترسد و نمیتواند بخوابد. او میترسد که خانه روی سرشان خراب شود. تازه او نمیتواند ببیند و میگوید هیچکس نمیتواند او را بهتر کند. اما من مطمئنم که شما میتوانید، پدربزرگ. بیچاره، هم نمیبیند و هم خیلی میترسد! ما فردا برای کمک به او میرویم. اینطور نیست؟
دخترک به پیرمرد چسبیده بود و با اطمینان به او نگاه میکرد. پیرمرد برای لحظاتی به او خیره شد و بعد گفت: «خیلی خب، ما فردا به آنجا میرویم و سروصداها را از بین میبریم.»”
―
Heidi
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
0 likes
All Members Who Liked This Quote
None yet!
This Quote Is From
Browse By Tag
- love (101697)
- life (80215)
- inspirational (76844)
- humor (44878)
- philosophy (31494)
- inspirational-quotes (28589)
- god (27036)
- wisdom (24808)
- truth (24686)
- romance (24681)
- poetry (23689)
- life-lessons (22741)
- quotes (21332)
- death (20780)
- happiness (18972)
- hope (18784)
- faith (18592)
- inspiration (17985)
- spirituality (15985)
- motivational (15945)
- relationships (15831)
- religion (15523)
- life-quotes (15184)
- writing (15071)
- love-quotes (14830)
- success (14174)
- motivation (14020)
- time (12938)
- science (12235)
- motivational-quotes (12101)

