“هوا کمکم تاریک میشد. خورشید در حال غروب، پرتوهای زیبا و طلایی خود را روی زمین و گلها میتاباند و قلههای مرتفع در زیر این نور میدرخشیدند.
هایدی نشسته بود و در سکوت از تماشای غروب زیبا لذت میبرد. اما ناگهان از جا پرید و فریاد زد: «پیتر، پیتر، آتش! آتش! کوهها آتش گرفتهاند و برفها و همینطور آسمان. نگاه کن. درختها و سنگها دارند میسوزند! حتی آن بالا آشیانه شاهین هم آتش گرفته. همهچیز آتش گرفته!»
پیتر، که چوبش را میتراشید، با خونسردی گفت: «همیشه موقع عصر همینطور است. این آتش نیست.»
دخترک، که به مناظر شگفتانگیز اطراف چشم دوخته بود، گفت: «پس این چیست؟ این چیست، پیتر؟»
پسر گفت: «یک اتفاق ساده.»”
―
Heidi
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
0 likes
All Members Who Liked This Quote
None yet!
This Quote Is From
Browse By Tag
- love (101697)
- life (80215)
- inspirational (76844)
- humor (44878)
- philosophy (31494)
- inspirational-quotes (28589)
- god (27036)
- wisdom (24808)
- truth (24686)
- romance (24681)
- poetry (23689)
- life-lessons (22741)
- quotes (21332)
- death (20780)
- happiness (18972)
- hope (18784)
- faith (18592)
- inspiration (17985)
- spirituality (15985)
- motivational (15945)
- relationships (15831)
- religion (15523)
- life-quotes (15184)
- writing (15071)
- love-quotes (14830)
- success (14174)
- motivation (14020)
- time (12938)
- science (12235)
- motivational-quotes (12101)

