Véronique Olmi is a French playwright and novelist. She won the Prix Alain-Fournier emerging artist award for her 2001 novella Bord de Mer. It has since been translated into several European languages. Olmi has published a dozen plays and half a dozen novels.
وااااای! دومین تجربم از نمایشنامه خوانی بی نظیر بود! صب همین امروز از دوستم قرضش گرفتم و امروز، يه زنگ خالی که داشتم شروع و تمومش کردم! يه داستان به شدت روون و دردناک که تونستم تک تک کلمه هاشو درک کنم و با هردوشون، هم لیلی هم مارکو همدردی کنم و حق رو نتونم به هیچ کس کامل بدم!=)) من اصولا کتاب قرض نميگيرم چون اگه از کتاب خیلی خوشم بیاد واقعا قلبم میشکنه وقتی که ميخوام پسش بدم! و این کتابم همین جوري بود ولی قطعا در آینده ای نزدیک میخرمش که دوباره بخونمش! مرسی از آذین واسه کتاب زیباش! =) اون يه ستاره هم فعلا الان نميدم به خاطر اینکه هنوز به نمایشنامه خو نگرفتم! -------- این تیکه قلبمو فشرده کرد: شاید...شاید هردوتامون بتونیم تو یه دفترچه بنویسیم...من از تهش شروع میکنم و بعد...توهم از اون طرفش مینویسی...شاید اینطوری،یه روزی،به همديگه برسیم،مگه نه؟
یک. لیلی: عاشق بودن همیشه خوبه. مارکو: عاشق بودن و عاشق موندن، چون عاشق بودن، میدونی... لیلی: عاشق بودن یعنی چی؟ مارکو: عاشق بودن یعنی همه چی و هیچی. دو. لیلی: هرچی پیرتر شد... عجیبه، ولی هرچی پیرتر شد کم کم عشق مامان به دلش افتاد.. راست میگم.. انگار بعد از سی چها سال ازدواج، آدم یک ریشۀ مشترک پیدا میکنه که باعث عاشق شدن میشه، باعث میشه آدمها مجذوب هم بشن.. مثل دوقلوها، شاید.. سه. لیلی: چون که رنج کشیدن.. یعنی دوست داشتن! همین.. چهار. نمایشنامۀ نقطه سر خط المی به نظرم میان عاشق بودن، عاشق ماندن، عادت کردن و رنج کشیدن در حرکت است. ایدۀ کلّی نمایشنامه و سیر جلو رفتن اتّفاقات و پایانبندی نمایشنامه را دوست داشتم. و البته به نظرم نمایشنامه پتانسیل تبدیل شدن به یک درام بلندتر و قویتر را دارد.
لیلی: تو حق نداری این قدر با من بی رحم باشی، حق نداری به زنت این طوری نگاه کنی... تو هیچ وقت گریه نمی کنی؟ مارکو: بلد نیستم گریه کنم لیلی: خب، پس به جز وقتی که راست می شه چه جوری میشه فهمید چه احساسی دارین، هان؟ مارکو: به زوئه اشاره می کند. کافیه، تمومش کن. لیلی: حتما مرکز همه ی احساسات تون همون جاست دیگه... فریادها، اشک ها، همه ی این ها... همه ی این ها جمع شده ن تو یه کشش طولی. مارکو: نمی خوای ساکت شی؟ لیلی: شایدم... شایدم انزال یک گریه ی شدیده؟ مارکو: بهت میگم ساکت شو! اگه ادامه بدی، زوئه رو با خودم می برم. غیر ممکنه بذارم با یه مادربزرگ هیستریک تو یه خونه بمونه.
ترجمه ی کتاب روان و خوب بود. صفحه آرایی کتاب عالی بود. تصویر روی جلد کتاب می توانست بهتر باشد. زبان رئالیسم کتاب بسیار تاثیر گذار، تکان دهنده و ناراحت کننده بود... حوصله ی نقد هم ندارم :دی لینک بالا نقد مناسبی بود که در اینترنت پیدا کردم.
لیلی : عاشق بودن همیشه خوبه. مارکو : عاشق بودن و عاشق موندن، چون عاشق بودن، می دونی... لیلی : عاشق بودن چی؟ مارکو : عاشق بودن یعنی همه چی و هیچی. لیلی : آهان!
لیلی : میشه وحشتناک ترین اتفاقات رو از سر گذروند، می شه از هم متنفر شد، کشیده خوابوند توی صورت هم...حرف های خیلی بدی بهم زد...با این حال گریه خوابید...و درست موقع گرسنگی بیدار شد،برای خوردن قهوه..همین جوری بهتره...بعد قهوه تموم میشه، خب می ریم دوباره قهوه میخریم،می دونیم بایدچه کار کنیم. به مغازه می ریم، به صندوق دار سلام می کنیم، می بینیم که هوا سرده، گرمه،توی زندگی هستیم، مثل بقیه. همگی میل مشترکی به قهوه داریم. از یه مغازه خرید می کنیم، یه خورشید داریم، زیر یه بارون، با یه صندوقدار، همگی با هم تو یه روز هستیم،لازم نیست از چیزی بترسیم....
ساعت نزدیک هفت صبحه و من همین الان تمومش کردم کتابو… ولی وااااقعااا ؟ یعنی هنوز باورم نشده انتهاشو :)))))))))) چقدرررر عجیب بود تهش… شاید شاید عجیبترین پایانی بود که خوندهام… یعنی فرو ریختم ! چرا اینجوری شد واقعا ؟ و اینجاست که متوجه میشیم چقدرررر چقدررررر یه آدم میتونه بیشعور باشه و در حق دیگرانی که حتی شاید نزدیک ترین هاش باشن بد کنه !!!!!!! و من جداااا نمیدونم که میخوام به این کتاب پنج بدم یا یک… خیلیی خوب بود ولی الان عصبانی ام 😐😂 از اتفاقی که افتاد ولی این چیزی از ارزش های این اثر کم نمیکنه… . . با احترام قلب آبی
عالیه واقعا،خصوصا چون در اون دسته از کتابایی قرار می گیره که میشه تو یه سفر کوتاه روزانه توی اتوبوس خوندش به راحتی.به شدت پیشنهاد میشه.محتواش خیلی خوبه،با اینکه خیلی زنانه به نظر میاد،خیلی هم مردانه س :)))
میشه وحشتناکترین اتفاقات رو از سر گذروند، میشه از هم متنفر شد، کشیده خوابوند توی صورت هم... حرفای خیلی بدی به هم زد... با این حال گرفت خوابید... و درست موقع گرسنگی بیدار شد،برای خوردن قهوه... همینجوری بهتره... بعد قهوه تموم میشه، خب، میریم دوباره قهوه میخریم، میدونیم باید چه کار کنیم. به مغازه میریم، به صندوقدار سلام میکنیم، به همسایهها سلام میکنیم، میبینیم هوا سرده، گرمه، توی زندگی هستیم، مثل بقیه. همگی میل مشترکی به قهوه داریم. از یه مغازه خرید میکنیم، یه خورشید داریم، زیر یه بارون، با یه صندوقدار، همگی با هم توی یه روز هستیم، لازم نیست از چیزی بترسیم...
واسه همینه که تو نباید بری... چون برای هردومونه که من قهوه درست میکنم... و فردا هم دوباره مهربون میشم، میبینی...میرم کرواسان میخرم و اینطوری میفهمی که باهات آشتی کردهم.
لیلی: میشه وحشتناکترین اتفاقات رو از سر گذروند، میشه از هم متنفر شد، کشیده خوابوند توی صورت هم ... حرفهای خیلی بدی به هم زد ... با این حال گرفت خوابید ... و درست موقع گرسنگی بیدار شد، برای خوردن قهوه ... همینجوری بهتره ... بعد قهوه تموم میشه، خب میریم دوباره قهوه میخریم، میدونیم باید چهکار کنیم. به مغازه میریم، به صندوقدار سلام میکنیم، به همسایهها سلام میکنیم. میبینیم که هوا سرده، گرمه، توی زندگی هستیم، مثل بقیه، همگی میل مشترکی به قهوه داریم. از یه مغازه خرید میکنیم، یه خورشید داریم، زیر یه بارون، با یه صندوقدار، همگی با هم تو یه روز هستیم، لازم نیست از چیزی بترسیم.