آلنی و مارال مشغول درس خواندن در دانشگاه، در عرصه سیاست هم وارد شدند. هر دو در رشته تحصیلی خود، رتبههای اول را در دانشگاه داشتند و بعد از سخنرانی آلنی آوازه این زن و شوهر در همه جا پیچید. در سال ۱۳۲۶ وقتی محمد مسعود نوشت: «پول پالتوی پوست اشرف، همشیره شاه، را چه کسی داده است ؟» فردای آن روز کشته شد. به دنبال این نوشته، دانشجویان تظاهرات آرامی شکل دادند...
کتاب ششم بخاطر وقفه ای که بین خوندم افتاد کندتر پیش رفت. البته عمیق تر شدن فضای سیاسی داستان هم بی تاثیر نبود. اتفاقات در راستای کتاب پنجم بودند و تو همون حال و هوا، شاید با خودم بگم که این کتابو کمتر از قبلی ها دوستش داشتم اما با این حال بینهایت هم ازش لذت بردم. سیر تغییر شخصیت آلنی از چوپانی در یک اوبه کوچک ترکمن تا رسیدن به تدریس در دانشگاه سوربن فرانسه اونقدر خوب پرداخت شده که تو این برهه از کتاب احساس میکنم من هم همراه با آلنی تمام این چهل و دو سال رو زندگی کردم..
این کتاب با همهی شلوغی و همهمهای که داشت، خیلی ریتمش یکنواخت بود، حوصلهسربر و ناامیدکننده. اتفاقات مهمی توی کتاب میافتاد، اما با حواشی و گزارشهای پراکندهی غیرمرتبط از اهمیتشون میکاست و نمیذاشت با جریان اتفاق همراه و شناور بشی. انگار که توی زمان گمشدهای معلقت کرده بود و هی میبرد و میاوردت. از این نظر که حواشی کتاب و شخصیتهای غیرمرتبطی که حتی معرفی هم نشدن به درستی زیاد بود، به نظرم کتاب خیلی ضعیفی از آب در اومده بود. روند ماجراها تقریبا به طور کامل از صحرا فاصله گرفته و تماما سیاسی و انقلابی شده. نویسنده سعی کرده گریزهایی به صحرا بزنه که گویا توی اون گریزها هم صحرا، صحرا نیست و میدان سیاست و مبارزه ست و فرقی با فضای تهران، قائل نشده توش. به جز این البته، یک فصلی در نهایت هست که مارال و آلنی به صحرا سر میزنن و خیلی اون فصل من رو سرشار از صحرا کرد و باعث شد همهی 5کتاب شگفتانگیز قبلیاش جلوی چشمم بیاد. شاید کل وقت طولانیای که برای خوندن این کتاب نسبتا کوتاه گذاشتم، به همون یک فصل میارزید. به هرحال با توجه به کتابهای قبلی، فکر نکنم بتونم قبول کنم که این کتاب ششم هم توی همون مجموعه قرار داره! حتی روند داستانی هم وجود نداشت و صرفا گزارش اتفاقات سیاسی با چاشنی زندگی آلنیمارال بود. توصیفات کمی پیدا میکردی که مثل کتابهای قبل خاص و بدیع و جوندار باشن. هی دارم خاطرهی 5 کتاب قبلی و شگفتیام از خوندنشون رو به خودم یادآوری میکنم تا بتونم از قضاوت کل مجموعه با این کتاب، یه جورهایی در برم؛ حداقل فکر میکنم خوب نیست به عنوان آخرین کتاب مجموعه، همین رو خونده باشم و بهتره که زودتر برم کتاب هفتم و امیدوارم که ناامیدم نکنه و اجازه بده با خاطرهی خوبی این مجموعه رو تموم کنم.
نویسنده میداند شخصیتهایی که در هر جلد اضافه میکند را چطور به سرانجام برساند. هیچ اسمی در این مجموعه رها نیست. همه صاحب حیات و سرنوشتاند، و همین، کشش داستان را با وجود شلوغیِ بسیارش، چندبرابر میکند...
یک. اسم این کتاب را از شش جلد دیگر بیشتر دوست داشتم! هرگز آرام نخواهی گرفت.. هعی.. هرگز!
دو. من شیفته سه جلد اولم اما باقی را هم عمیقا دوست دارم.. و چقدر خوشحالم که از اواسط کتاب داستان باز جان تازه گرفت.
سه. نادر ابراهیمی را شاید نبخشم؛ از این جهت که توقع من را از رمان ایرانی به قدری بالا برد که میترسم دیگر هیچ رمانی به چشمم نیاید! همچنین توقعم را از عشق انقدر بالا برد که از خودم میپرسم یعنی در دنیای امروز هم میشود به عشق به این زیبایی رسید و یک آلنیمارالِ تازه را به جهان هستی نشان داد؟ نادر من را خیلی کمال گرا و متوقع تر از چیزی که هستم کرد.. ببخشم نادر را؟
چهار. حالا رسیده ام به کتابِ آخر و دلم نمی آید شروعش کنم! من با این کتاب ها زندگی کردم و طبیعی ست نخواهم این زندگی به این زودی ها تمام شود! آتش بدون دود خوانده ها میفهمند..
یک جلد ناامید کننده یِ دیگر از سری داستان های آتش بدون دود! گمون می کنم اگر نادر ابراهیمی الان زنده بود سرتیترهای روزنامه ها و یا اخبار رادیو و تلوزیون را بسیار مشابه نوشته های کتابش می یافت. این جلد بیشتر شبیه جلدِ سفارشی در انتقاد از حکومت پهلوی و تبلیغ مذهب شيعه بود تا رمانی که در ادامه ی رمان آتش بدون دود نوشته شده باشد! قهرمان بی ثبات ما که در جلد قبل دم از بی خدایی و بی مذهبی می زد حالا بهش سفارش شده بدون هیچ دلیل و توضیح و روندِ داستانیِ مشخصی اینبار مرید راه علی شود. آنقدر این جلد سطحی و تصنعی بود که شیرینی همان دو سه جلد اول هم از یاد من رفت! کاش نادر ابراهیمی به همان سه چهار جلد کفایت کرده بود و دیگر نمی نوشت! این جلد اثباتی بر این است که هر مساله ای را، چه واقعیت باشد چه اراجیف می شود به لطفِ سفسطه، با استفاده از سخنان بی پایه ولی با صدایی رسا و لحنی طلبکارانه، به آدم های بی فکر غالب کرد! فرقی نمی کند موضوع در تربیت فرزند باشد یا سیاست، تبلیغِ مذهب باشد یا الحاد. هرچه می خواهید در لیست بگنجانید. در جلدِ سوم، گفتم آلنی و مارال نسخه تعدیل شده ی گالان و سولماز هستند ولی صدرحمت به گالان و سولماز! البته در این جلد شاهد بودیم که آلنیِ والاتبار افتخار داده و از تخت خدایی خودشان پایین آمدند و به مامور دولت التماس کردند، چرا که جان همسر و دوستان عزیزشان (!) در خطربود ولی همین آلنی، برای یاشایِ جوان به خودش اجازه ی خواهش کردن نمی داد در حالیکه یاشا تنها بخاطر تصمیماتِ خودخواهانه ی آلنی سرش را به باد داد. شخصیت آلنی به بی ثباتیِ رود می ماند. خودش هم گویا به حرف هایی که می زند از صمیم قلب باوری ندارد. بر من که معلوم نشد که آلنی طبیب است یا حکیم، سیاسی است یا نیست، ملحد است یا با خدا، پیرو مذهب است یا لامذهب، اهل اندیشه است یا اهل رهروی چشم بسته! عقیده و راه عوض کردن آلنی ناگهان و از ناکجا من را به یاد فیلم هایِ آب دوغ خیاری صدا سیما می اندازد نه بیشتر! عقیده و تفکراتِ آلنی نیست که مساله است، مشکل این است که نادر ابراهیمی یک سلسه روندِ منطقی در راستای تغییراتِ عقیدتی قهرمانش ارائه نمی کند و یکباره شخصیتِ داستان را در قالبی جدید معرفی می کند و خواننده می ماند و قهرمانِ دمدمی مزاجش! درباره ی نقدِ نویسنده از حکومت آن زمان، به عقیده ی من نادر ابراهیمی کمی اشتباهی رفته چرا که نه تنها آلنی و سولماز هرآنچه می خواهند انجام می دهند بلکه در این مملکتی که به قول خودشان همه جای کارش می لنگد، هردو پله های ترقی را بدون هیچ مانعی با سرعتی نزدیک به سرعت نور طی می کنند! مارال که قبل ازدواج خواندن هم نمی دانست با چند سال درس خواندن طبیب شد! ما که نفهمیدیم چطور! و حداقل ما خوب می دانیم در سرزمینی که همه جای کارش بلنگد به هر کسی اجازه ی رشد و ترقی داده نمی شود. نکته ی جالب توجه و همینطور مضحکانه ی دیگر، ماموران حکومتی هستند که آنها هم در پای اندرز و سخنان حیکمانه ی!!! آلنی کم آورده، سکوت پیشه کرده و می روند به یک گوشه، تا به کارهای زشت خودشان فکر کنند! اعلاحضرت هم که فقط در پیِ جلب محبت آلنیِ حکیم است و تنها آرزویش گویا دوستی با اوست ولی در حسرت ابدی می ماند! :) خلاصه این همه انتقادِ نادر ابراهیمی از دولت و زندگی و رفتار آلنی و مارال با هم نمی خواند و دهشتناکی اوضاع کمی اغراق شده می نماید! و بیچاره پالاز! برای هر انتخابش چون مشابه انتخابِ آلنی نیست باید نه تنها به یک قبیله، بلکه به بچه های خودش هم جواب پس بدهد. آلنی نه تنها خودش هیچ چیز از پدری کردن نمی داند و از فرزند داشتن چیزی به جز انتقالِ نام خانوادگی انجام نداده، بقیه را هم در مورد تربیت فرزند دلالت می کند! و وای بر پسرِ پالاز که پدرش را با آلنی که هرنامی براندازنده اش است غیر از پدر، مقایسه می کند. آنقدر از این کتاب ناامید شدم که هیچ انتظاری از جلد آخر ندارم و خواندن جلدِ هفت برایم به برداشتن بارِ سنگینی از ناامیدی می ماند.
جلد ششم برخلاف جلدهای قبلی، بیشتر حالت گزارش و روایت داشت تا داستان! کتاب پر از بیان اتفاقات گوناگون برای افراد مختلف بود. چه مبارزان صحرا چه آلنی و مارال در ایران و فرانسه و خیلیهای دیگر در این جلد آمدند و رفتند. اگر قرار بود هرکدام از این گزارشها را داستان وار بنویسد حداقل 5-6 جلد دیگر باید مینوشت! اما به گزارش اکتفا کرد تا ماجراها را پیش ببرد و مبارزات و جو جامعه و مبارزین واقعی و شبه روشنفکران و... را به ما بشناساند تا به آنچه در ادامه میخواهد بگوید برسد. و چه زیبا در این جلد از قله عرفان مولا علی گفته شده...
بنظر من شخصیت محکم و جذاب آلنی در این دو جلد آخر بکلی تخریب شد. نویسنده قصد داشت آشفتگی های فکری و عقیدتی خود را در قالب شخصیت آلنی بگنجاند و این از جذابیت قهرمان داستان کم کرد. مثلا در جلدهای قبلی آلنی بی دین بود و میگفت که دیانت کفر افتخار من است اما در این جل�� نویسنده مرتب سعی داشت شخصیت او را باب میل خود و شاید باب میل عقاید ایران آن دوران تغییر دهد.نا امید شدم از این دو جلد.
برایم ناراحتکننده است که به یکی از نوشتههای نادر ابراهیمی دو ستاره میدهم. افراد کمی هم این امتیاز را دادهاند و بیشتری ها تعریف کردهاند که چه داستان فوق العادهای است. من هم البته با توجه به جلد های قبلی آتش بدون دود انتظار خیلی بالایی داشتم. ولی در حین خواندن یک دفعه می دیدم ناخودآگاه از روی جملات رد می شوم بدون این که بخوانمشان و فقط می خواستم بگذرد. اولش فکر کردم حتما من بی حوصلهام وگرنه این چنین کتابی که نمیتواند خسته کننده باشد! ولی بود. معدود صحنههای داستانی کتاب واقعا خوب بودند. عروسی خونین، فرودگاه مهرآباد بعد از ده سال دوری آلنی و مارال از وطن و ... ولی بقیهی کتاب یا گزارش بود و یا مقاله و سخنرانی. ده ها داستان خوب را نویسنده در گزارشهای سریع حرام کرده بود و آدم باید کلی حواسش را جمع میکرد تا یادش بماند هر اسم مال کدام شخصیت است و کجای نقشهی داستان قرار دارد. سخنرانی ها هم که واقعا خستهکننده بودند. باعث شدند از مارال و آلنی هم دلم زده شود. جای این همه حرف در داستان نیست. دیالوگ های دو سه صفحه ای...
امیدوارم جلد بعدی بهتر از این یکی باشد و خاطرهی خوب آتش بدون دود را برایم خراب نکند...
توی این جلد اتفاقات ریز و درشت زیادی افتاد منتها اونقدر لابلا جهش به مباحث و زمانهای دیگه داشت که سیر اون اتفاقات به هیجانت نمی آورد .میتونست با ترتیب دادن به سیر زمانی وقایع شور و هیجان بیشتری به داستان بده مثلا یک جا مارال اشاره به شکنجه هایی که به دست ساواک شده میکنه در صورتیکه هنوز به اون بخش نرسیدیم و احتمالا در کتاب هفتم قراره به ماجراش پرداخته بشه .این باعث لوث شدن قضیه و کم کردن لذت انتظار میشه
اوجی بود برای خودش. اگر از برخی گزارشات و حواشی ای که نویسنده بیهوده به داستان وصله میکرد بگذریم، میشود گفت اوجی بود برای خودش، روایتی رو به هیجان با ضرباهنگی مناسب و شاید کمی هم تند. حسرت این را دارم که چه شد یک آن چشم باز کردم و به جلد هفتم رسیدم... :(
گریه، چه نعمتی ست واقعاً! گمان می برم که اگر خداوند، صد هزار گونه خنده می آفرید اما رسم اشک ریختن را نمی آموخت، قلب، حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمی آورد. گریه، چه نعمتی ست واقعاً - برای آنکس که قلبی دارد.
پایان کتاب ششم؛ این کتاب بیشتر از اونکه در مورد آلنی باشه، در مورد مارال بود، و عجب زنیه این مارال بانو.. امام موسی صدر یه اعتقادی داره، که میگه اینکه میگن پشت هر مرد موفق یه زن موفق وجود داره، غلطه، درستش اینه که زن و مرد باهم هستن که به اون نقطه تکامل خودشون میرسن، هردو باهم تبدیل به یک نفر میشن، و من اینو تو آلنیْمارال دیدم، آلنی بدون مارال آلنی نمیشد و مارال بدون آلنی مارال... یه جا تو کتاب میگه، ((عاشق شدن مهم نیست، عاشق ماندن مهم است. عاشق شدن حرفهی بچه هاست، عاشق ماندن هنر مردان و دلاوران. سست عهدیهای عشاق باعث شده که بسیاری از داستان های عاشقانه مبتذل در جایی تمام شود که عاشق به معشوق میرسد، حال آنکه مهم از این لحظه به بعد است.)) رابطه عجیب این دونفر، قشنگ تر از هر فیلم و داستان عاشقانهایه که خوندم، از کتاب دوم و ظهور آلنی، ما مارال رو در کنارش میبینیم، رشدشون رو، عشقشون رو، فراقشون رو، اینکه خیلی جاها مایه آرامش هم بودن، خیلی جاها قوه محرک هم، یک رابطه، که با همه اینها ایدهآل نیست، هیچ چیزی ایدهآل نیست، هردو نقص هایی دارند، نقاط تیره و روشن، اما همین با هم موندن، با هم ساختن و با هم جلو رفتنشونه که جذاب، واقعی، قشنگ و الگوعه.
(( وصل، چرا باید مرگ عشق را در رکاب داشته باشد؟ اگر عاشق رسیدن شدی و آدمی که میبایست به او برسی برایت هیچ اهمیت نداشت، خب اینکه عشق نیست، اوج شهوت است، این تنخواهی صرف است، این جنون تخلیه است، دیگر چرا کلمه عشق را آلوده میکنی؟)) . نادر ابراهیمی به خوبی میدونه داره چیکار میکنه، هیچ شخصیتی بیهوده و عبث نیومده تو داستان و الکی رها نمیشه، نادر ابراهیمی شعار میده، اما شعارهاش، شعار نیست، برای هرکدوم مثالی داره و الگویی، نمونش آلنیمارال، که البته همیشه این دوتا الگو نیستن- که داستان مسخره میشد، کشش و اتفاق های تاریخی که تو دل داستان گنجونده شده، منو یاد بینوایان انداخت و انقلاب فرانسه. در طول این سه جلد و ۵ کتاب و احتمالا حدود ۱۰۰۰ صفحه، با جلو رفتن داستان نه تنها از جذابیت و تک و تا نیافتاده، که هی بیشتر خواننده رو با خودش همراه کرده، و این از هنر نویسندس.
همچنان درخشان بود و کسالت کتابهای دوم و سوم را شست برد، فصلی که آلنی و مارال مبارزه میکنند و تلاش میکنند...خسته نمیشوند و اشک در میآورند نمیدانم چه بنویسم، عاشقانه بود؟ هم بود هم چیز دیگر بود، سیاسی بود؟ هم بود هم چیز دیگر بود،
همچنان در اوج ، لذت بخش ، سراسر حماسه و الگو برای حال چقدر تازه ، انگار نادر در همین روزگار ما کتابش را نوشته و نه حدود سی سال پیش ، خاصیت متن فاخر همین مانایی بی نظیر آن است ، نسخه ای میشود برای همه ی دوران ها... در این جلد آلنی و مارال باز هم در دید خواننده بزرگتر شدند و آماده برای تاریخ سازی...
این کتاب همونطور که از اسمش( هرگز ارام نخواهم گرفت) مشخصه، استمرار مبارزه کردن علیه هر نظام ظالمی رو نشون میده، اینکه النی و مارال با گذر زمان همچنان به مبارزه ادامه دادن؛ طوری که مارال از دردی که تو این راه میکشه میگه: ما محکوم به گریستن شدیم حتی در خواب... و درکنارش فرزندان افراد مبارز رو نشون میده که میتونند ادامه دهندگان خوبی برای جلو بردن مبارزه باشن، و مبارزه ها در طول تاریخ شاید فقط برا یک نسل نباشن و به نسل بعد منتقل بشن که در شعری برای درد نسل اول دراین مورد تکرار میکنه: "گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم در این آرزوی خام و نشد" و کلیتش اینه که این جاده هرگز خلوت نخواهد شد
حتی از جلد پنجم هم ضعیف تر بود! این همه شلوغ کاری و اتفاقات زیاد و گذر پشت سر هم سالها ، در کنار ردیف کردن یه عالمه اسم بدون دو جمله شخصیت پردازی و نوک زدن به هر اتفاق و رویداد سیاسی و انقلابی که طی اون ایام اتفاق ها افتاده این جلد از «داستان» تبدیل به «تیتر روزنامه» کرد.
جلد اولش رو که خوندم بهش امتیاز «چهار» دادم و اصلا فکر نمیکردم به جلد ششم امتیاز «یک» بدم! چنین سقوطی فقط به دست آقای نادر ابراهیمی و بلند پروازی هاش برای این مجموعه ممکن شد
از متن کتاب : با این "منم زدن های جاهلانه اش" نشان می دهد که برای "من" کوچک و ناتوان خودش اهمیت و اعتباری قائل است که برای هیچ کس ، هیچ کس قائل نیست. ایرانی باسواد ناتوان از تولید و خلق و ساخت ، جنون "من" دارد- بی آن که اقدامی هم برای پرورش این "من" بکند.
کتاب ششم یعنی تازگی زخم انسان ایرانی سیزده زمستان ۱۳۹۸ به بعد. درکی که شما به این عنوان از کتاب ششم دارید آنها که این تاریخ را زیست نکردهاند یا کردهاند اما قبل از این تاریخ کتاب ششم را خواندهاند ندارند.
الان دلم میخواد بهش ۵ بدم ولی میدونم که بعدا کم می کنم ریتش رو! حقیقتا تا نیمه اول کتاب فکر می کردم که ۴ هم زیادشه حتی... اما سه فصل آخر...کاملا مردم و زنده شدم! کاملااااااااا!!! :(( با هر جمله موهای تنم سیخ می شد و اشک تو چشام جمع می شد :( وضعیت سیاسی و کسایی که اعدام شدن... یا اون فصلی که درباره نسل بعد از آلنی بود... و از همه غم انگیزتر آخرین فصل :(
« دیگر هیچ ْ هیچ چیز مثل گذشته ها نبود. نه گالانی خندیدنی در میان بود نه سولمازوار اسبتاختنی! نه آقاویلرگونه غضبکردنی درمیان بود٫ نه ملّان منش نعرهکشیدنی. نه آلنی تبر برداشتنی در میان بود نه مارالی تیرانداختنی... » من عاشق قسمتایی ام که توی صحرا اتفاق میفته. حتی اگه فقط یه خبر از صحرا باشه. ولی فصل آخر با اینکه تو صحرا بود داشتم میمـُردم... هیچکی نبود... هیچکی... :-<<<
« که بر فروزیم آتش ها در کوهستان ها... » من به معنی واقعی کلمه٫ عاشق این آهنگم و در حالت عادی هم حالم بد میشه وقتی می شنومش. بعد فک کنین آلنی در حالی درد می کشه اینو زمزمه کنه... مارال ئم کنارش باشه از درد آلنی اشک بریزه... یا اینکه تو ناراحتکننده ترین شرایط سیاسی و بدترین خبرها همش این خونده بشه... خب آدم میمیره دیگه :((
« شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید / شب را چه کنم؟ حدیث ما بود دراز » حالا فکر کنین این هم آخرین عبارت کتاب ششم باشه... شاید تا چند روز اصلا از غم زیاد نتونم کتاب بعدی رو شروع کنم!
+ این موضوع در کل مدتی که آتش بدون دود میخوندم تو ذهنم بود اما همیشه فراموش میکردم که بگمش... آخه چقدر اسم فصل ها قشنگه :} خیییییلیییی خییییلیییی خووووبه... با احساس ترین جمله ها و عبارت های دنیا هستن اصلا :>
یه شخصیت فرعی توی این جلد بود به اسم محمد. پسری که به خاطر اینکه نمیتونست بین کفر و ایمان، بین جنگ و صلح، و کلا بین هر دوراهی ای، انتخاب کند و این عدم قطعیت دیوانه اش میکند. به قول کتاب یک شب چیزی، شاید ریسمانی در مغزش پاره میشود. ریسمان عقلش شاید. چه قدر همه ما شبیه محمدیم. به خاطر محمد و خواهرش خدیجه (فرزندان پالاز) و 5 صفحه ای که به سرگذشتشان اختصاص داشت یک ستاره اضافه تر به کتاب میدهم. نادر ابراهیمی اگر در تمام عمرش فقط همین 5 صفحه را نوشته بود هم از سر این دنیا زیاد بود.
اسبهاي خسته را هرگزبه تاختن وادارمكن چراكه آنها فقط به سوي مرگ خواهندتاخت . به نظر من اين مجموعه بايد دررشته هاي علوم سياسي و رشته هاي مرتبط با آن تدريس شود چراكه نكات ريزسياست در اين چندجلدآورده شده بدون آنكه خواننده را ذره اي خسته كند من كه ازخواندن آن ها لذت بردم
پروراندن بيشتر شخصيت مارال و آلني در اين كتاب تعريف واضح تري از شخصيت يك مبارز واقعي آرائه مي دهد. پيچش و جدل مداوم عشق و منطق، انتخاب كردن ها، فريادها و سكوت ها و كوچ