هرچی بیشتر پیش میرم دلم برای ترکمن های قبل از سیاست بیشتر تنگ میشه، برای خون ریزی هاشون، جنگ هاشون، عشق ها و فداکاری هاشون .. اما با تمام این وجود ذره ای از جذابیت داستان کم نشده ! اینکه نادر ابراهیمی از هر جلد به عنوان دوره ی متفاوتی نام برده هوشمندی نویسنده رو نشون میده چون قطعا اگر این تقسیمبندی ها نبود نمیشد آتش بدون دود رو کتاب یکپارچه ای دونست. اما این فصل بندی های بهجا و درست کتاب رو به یه منبع تاریخی ناب از زندگی ترکمن ها تبدیل کرده. چقدر گفتگوها خوبند، چقدر خوب استدلال میکنن، حرف میزنن و قانع میکنن... قرار گرفتن دین و کفر روبهروی هم بی نهایت جذابه (قلیچ بلغای و آلنی)، حتی مقابله ترس و شجاعت (پالاز و آلنی). کاش بیشتر از این شاهکارها در ادبیاتمون داشتیم، گرچه الان هم کم نیستند اما حیف که سراغشون نمیریم.. من همیشه گفتم درسته که ادبیات مدرن ما هنوز جایگاه درست و قدرتمندی پیدا نکرده، اما نویسندههای معاصرمون کتابهایی به جا گذاشتن که با بهترین های جهان رقابت میکنند. بخونید، بیشتر و بیشتر از ادبیات ایران بخونید...
آخر، اینجا، میدان سیاست است نه عرصهی حقیقت؛ و سیاست یعنی دروغ گفتن در حفاظِ «مصلحت مردم»، ریا کردن در پناه «آرمانِ مُقدّسِ نجاتِ مردم»، دزدیدن، زیرِ چترِ «حفظ منافعِ مردم»، خیانت کردن، به نام «خدمت صادقانه به مردم»...
این کتاب بیشتر از اینکه راجع آلنی باشه، راجع یاشا بود و ای کاش حضور آلنی توش خیلی کمتر بود. آتش بدون دود توی جلد چهار و پنج واقعا کند شده. حتی یه جا خود نویسنده به این قضیه اشاره میکنه که اگه اینطوری بخوایم پیش بریم، داستان به این بلندی که تموم نمیشه... کند بودن کتاب، به خاطر اینه که نادر ابراهیمی به جای اینکه ماجراهای آلنی و مارال بانو رو برای تعریف کنه، ترجیح میده که کتابش رو تبدیل کنه به خطابههای سیاسی. حالا این چیزا توی جلد سومم هم هست ولی اونجا ابراهیمی داستانش رو فدای حرف و اعتقاد سیاسیش نمیکنه. داستانش رو میگه و به موقع حرف سیاسیش رو میزنه که اوکیه. ولی جلد چهارم و پنج، بهخصوص پنجم، اینطور بهنظر میاد که ابراهیمی حرفهای سیاسی و اعتقادیش رو نوشته و بعدش برای این حرفها، موقعیت داستانی ایجاد کرده. نمیدونم منظورم رسید یا نه... و اینکه توی این جلد اصلا خبری از اون نثر زیبا یا صحنههای عالی نیست. بهترین صحنه مال یاشاعه و خیلی کوتاه و کمه. اصلا از این جلد لذت نبردم و حس میکنم دو ستاره براش مناسب باشه. دو جلد دیگه باقی مونده از این مجموعه و من واقعا امید دارم بهتر بشه.
حرکت از نو! یعنی اسمش کااااملا مناسبش بود! داستانش که کلا عوض شده... دیگه صحرا نیس... دیگه اون کارای قدیمی و جنگای گالانی نیست. آدماش عوض شدن. آدماش دارن نابود میشن :( ولی خب.. من از این دوره تاریخی هم خوشم میاد خیلی!! آخرای کتاب که آلنی می گفت چرا هیچکس به فکرش نیست و این حرفا٫ دلم میخواست بشینم زارزار برای مارال و آلنی گریه کنم! یا اونجایی که آیناز مادرش رو بغل کرد :(( آیا غیر از اینه که نادر ابراهیمی رو به خاطر این حرفای قشنگش باید پرستید؟؟ تک تک جمله هاش عالی ان!! دو صفحه آخر عالی بود :)) یهو کعبه و باغداگل و مارال با هم... :-"" :))))
يك كلام، آقاي نادر إبراهيمي سر تعظيم... براي من اين سري كتاب يعني عشق، إيمان و جنگ. يك شاهكار بي نظير پراز شخصيت هايي بي نظير. اين كتاب با من چه ها كه نكرد، شخصيت آلني و ارتباط زيباي او با مارال، قدرت و نفوذ زنان و همراهي آنان دوش به دوش مردان، خلوص و يك رنگي ياشا و آت ميش، تدبر ملان و معصومين آيلر... واي كه إعدام ياشا و پركشيدن معصومانه آيلرو آت ميش با من چه ها كه نكرد. آلني تنها و غصه دار. مجذوب آلني ام، مجذوب پوسته سنگي و روح پراز عاطفه اش. مجذوب سرگشتگي اش و اون عاشق خودنما بودن اش. آقاي إبراهيمي شاهكار خلق كرده اند، شاهكار. بي صبرانه منتظر شروع كتاب ششم ام. شايد به زودي زود
پرحادثه قصهگو این کتاب که در چاپهای جدید در جلد دوم این مجموعه منتشر شده و به کتاب پنجم شهرت دارد هم فوقالعاده بود! خواننده پر از اتفاق و حادثه و زد و خورد آلنیوار و مباحثات آلنی _ مارال گونه میبیند هرقدر کتابهای دوم و سوم (در جلد اول) کسلکننده بود کتابهای چهار و پنج که در جلد دوم منتشر شده فوقالعاده و مافوق تصور بود!
صحنه ای که یاشا، راه می افته و دونه دونه عناصر حکومت را می کشه و از فرط اضطراب و فشار روحی ای که بهش وارد میشه، نمیتونه درست به اون پزشکه شلیک کنه و آخرش بی حال و خسته تسلیم پلیس میشه، به تمام چهار جلد قبلی می ارزید. یکی از زیباترین صحنه های این مجموعه کتاب بود. از اولش هم از یاشا خوشم می آمد. مخصوصاً با پایانِ قشنگش، وقتی یکی از سربازهای جوخه ی اعدام بهش اطمینان میده که اون پزشکه رو میکشن. مخصوصاً با روحیه ی عصبی و مزاج آتشینش که با هیچ کس مدارا نمیکرد، مخصوصاً با عطشش به فهمیدن و کتاب خوندن، همه ی اینا باعث شد که یکی از شخصیت های خاطره انگیز کتاب بشه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
به نظر من یه ضعف ریزی که این داستان داره شخصیت پردازیه. شخصیت ها ضعیفن. و اینکه کاملا مشخصه تمام دیالوگ ها از زبان و فکر نادر ابراهیمی صادر شده. همه ی شخصیت ها با هر تفکر و اعتقادات از هر سطحی از فرهنگ و تحصیلات خیلی نغز و زیبا و ظریف و شاعرانه حرف می زنند.
البته همه این ها در مقابل حماسه ای که نادر ابراهیمی خلق کرده هیچه. با یک داستان اصیل و قوی طرفیم. در حدی که من تعجب می کنم چرا در کتاب های درسی دوران دبیرستان ما حرفی از نادر ابراهیمی و آتش بدون دودش زده نشده واقعا عجیبه.
باز هم سیر صعودی داستان ، این بار نادر قصد ندارد مثل قهرمانان قبلی داستانش که زود تن به خاک سپردند اقدام کند و هنوز آلنی زنده و پویاست... آتش بدون دود را نباید خواند ، باید زندگی کرد
چهقدر فضای کتاب از فضای اولیه دور بود، سیاست جای غیرت رو گرفته بود، سکوت جای فریادهای گالانی رو و تشویش جای لطافت رو؛ اما هنوز در کنار بوی دود شهری و ناموزونی بوقهای ماشینهای عبوری، عطر بوته اسفند و آواز کاکلیها حفظ شده بود تو کتاب و اصالت ترکمنی سرجای خودش بود. کتاب خط داستانی عجیبی نداشت، داستانی پیش نمیرفت، فقط گزارش روزگار بود که البته توی جلدهای قبلی این طور نبود، هردفعه یک چیز جدید خارقالعاده، شگفتزدهات میکرد و هنر نادر ابراهیمی توی کتاب پنجم به این بود که با سیر روزگار همراه بشه، اتفاقات آروم و متعادل بیفتند و همچنان جذاب اما ساده به انتهای کتاب برسیم. علت تعداد کم ستارههایی که دادم، شخصی بود. این دلیل شخصی که نمیتونم با متون و ایدئولوژیهای سیاسی به راحتی همراه شم و برام خوندنش حدودا به اندازه یک ماه طول کشید اما همچنان جذاب بود، دیالوگها، احساسات گاه و بیگاه، توصیفات ماورای تفکر، قائل شدن جایگاه انسانیت در طول متن و قطعا زیبایی بینهایت ارتباط فراانسانی و دلخواه آلنی و مارال. فکر میکنم هیچکدوم از جلدها رو نمیتونم با دیگری مقایسه کنم، دنیای هرکدوم، دنیای متفاوتیه و برم ببینم دنیای ششمی که نادر ابراهیمی برای آتشهای بیدود صحرایی تصویر کرده، چه شکلیه؟
احتمالا فقط نادر ابراهیمی میتونه از دل افسانههای گالان و سولماز به مبارزات انقلابی بکشوندت و تو از همهی این روند لذت ببری و سرچشمه رو گم نکنی. تفکرات مذهبی و شاید مارکسیستی رو کنار هم قرار بده و از همهی اون ها علیه ظلم استفاده کنه. این کتاب به نظرم میتونه اوج توانایی یک نویسنده باشه.
اگر جلد 4 را دوران گذر از صحرا به وطن بنامیم، جلد 5 شرح رنج این گذر است. گذر به معنای فراموشی صحرا نیست، که دیدن همه جامعه بجای دیدن فقط صحراست و این دیدن و تلاش برای اصلاح مشکلها، رنج لازم دارد. رنج تنهایی، کار سخت، از دست دادن، دوری و... آلنی - مارال، یکی شده رنج ها را میکشند تا رشد کنند...
در این جلد هم مثل جلد چهارم مهمترین مسئله جفت و جور کردن مساله مبارزه سیاسی با اخلاق است.
در یک قرینه سازی خیلی کوتاه "نایب صوفی" را که روحانی شیعه است میبینیم که برای کشتن کسروی اسلحه تهیه میکند و نایب صوفی همان نواب صفوی است که حروفش جابجا شده. بعد از کشتن کسروی (که اسمش اصلا در رمان نمی آید اما نویسنده به بدی ازش یاد میکند) قلیچ بلغای که روحانی سنی و نسبتا اهل عرفان است از این کار انتقاد میکند.
مثل همه جلدهای قبلی کار خیلی رمانتیک است و این سبک نادر است که البته تا حدی لحن شخصیتها و واقعیت نمایی داستان را مخدوش میکند. یک ایراد دیگر هم این است که آلنی پزشکی خوانده و بارها برای مداوای محرومان به ترکمن صحرا برمیگردد اما هیچ چیزی که واقعا زبان علمی پزشکی باشد از دهانش نمیشنویم. مهم ترین فراز این جلد از رمان سخنرانی آلنی است که تاثیر وحدت بخش بزرگی روی همه گروه های اهل مبارزه در ترکمن صحرا میگذارد. کلا ندای اصلی رمان حفظ وحدت و یکپارچگی است که از همه جا واضح تر در چند صفحه آخر به گوش میرسد. جایی که مبارزه با پهلوی دارد به سمت تجزیه طلبی پیش میرود و آلنی با این حرکت همراه نمیشود: «نجات، در پاره پاره شدن نیست در یکپارچه شدن است. هیچ یک از کشورهایی که تکه تکه شده اند، پس از گسیختگی، مردمش به آسایشی دست نیافته اند مرزهای قومی و قبیله یی و نژادی مرزهای طبیعی - تاریخی نیستند. یک ملت براساس همزیستی فرهنگی طویل المدت یک ملت است، نه بر اساس ترکیبات قبیله یی، نژادی یا یگانگی زبانی.» سومین آبانی بود که در حال شنیدن موسیقی ترکمنی رمان را خواندم و ارج و قربش در ذهنم باز هم بالاتر رفت. شاید بشود گفت در کنار کلیدر و سووشون سه تا رمان بزرگ فارسی هستند
آلنی ! دیگر هرگز این کلمه را به کار نبر ؛ هرگز- حتی به مفهوم ِ این کلمه هم نزدیک نشو کلماتی که در آنها حسرتی هست، کلمات ِ مبارزان نیستند آیا هیچ قدمی به سوی آن عرفان ِ انسانی که مورد بحثمان بود بر نداشته یی؟
چطور بر نداشته ام قلیچ؟-
پس چرا حسّ حسرت، تا این حد عمیق در تو باقی مانده است؟- خندان و رقصان و پای کوبان به پای دار رفتن. هنوز به اینجا نرسیده ای؟
نزدیکم؛ برای خودم شاید بتوانم، برای دوست اما هنوز نه-
!...دوست را خودت ببین- ،انگار کُن که تویی که می روی ،که آویخته می شوی ...که گلوله می خوری
، اما باز دلتنگِ خواندنش هستمشاهکار ادبیات ایران. شاهکار داستاننویسی ایران. بینظیرترین رمان تمام ادوار تاریخ ادبیات ایران.. آتش بودن دود.. بااینکه امسال برای بار سوم خواندمش..
خیلی وقته فرصت نکردم بخونمش. ولی امروز یهویی به سرم زد تمومش کنم. مثل قبل خیلی خوب بود، ولی راستش به اندازه ی سه تا کتاب اوّل نپسندیدم. یه جورایی داستان تاریخی تر از قبل بود و جذابیّت قبل رو نداشت. درهرحال، خوشم اومد. کتاب پنجم رو هم امیدوارم وقت پیدا کنم بخونم. فعلا که به مانگا خونی افتادم :دی!
آلني آق اويلر: سياست بدون عاطفه، يعني جنايت، يعني تباهي روح، يعني انهدام فجيع بشريت، يعني اوج فساد، يعني تسلط ابليس... يك لحظه، يك لحظه، حتي يك لحظه هم اجازه ندهيد عاطفه از قلب سياست بگريزد. به قيمت سقوط بزرگترين سازمان سياسي جهان، بچه ايي را ميتوان از وسط خياباني به سلامت عبور داد؛ اما مطمئن باشيد كه سازمان هاي سياسي بزرگ بر پايه همين عبور به سلامت، زنده مي مانند و رشد ميكنند، نه بر پايه خشونت و توحش و بي رحمي...
و خلاصه این کتاب در شعر اول آن اومده از (کمینه) اومده: ثروتمندان از لذت خسته می شوند، فقیران از حب وطن و به نظرم خسته شدن از وطنی که دوستش داری و در نتیجه تلاش برای تغییر، تو این کتاب فقط برا فقرا نیست و داره نشون میده آدمهایی که درد کشیدن مثل آلنی و الان به جایی رسیدن، دردهارو نه تنها فراموش نکردند بلکه اونقدر زندگی اش کردند که دست از مبارزه برنمی دارند و چه قدر این کتاب برای هرزمان و هرحکومتی میتونه باشه
سه جلد اول آتش بدون دود برایم بسیار جذاب بود ولی در دو جلد اخیر، مکالمات شخصیت های داستان بسیار شعارگونه و آزاردهنده شده است. یا بخاطر اغراق در اسطوره سازی، یا بخاطر بالای منبر رفتن ها و سخنان شعارگونه و در عین حال نطق های شاعرانه و اندرزوار آلنیِ طبیب! آلنی که دیگر به قهرمانی تبدیل شده که به افسانه ای می ماند و نه فقط طبیب، بلکه حکیم و سخنور و سیاست مدار و یک آچارفرانسه ی واقعی است که به خودش اجازه ی نصیحت کردن و دخالت در امورِ همه کس، چه پیر و جوان را می دهد. اصلا چیزی و مطلبی نیست که این مرد نداند و در مورد آن اظهار نظر نکند !!!!! اصولا رهاکردن کتاب ها برایم سخت است و به همین خاطر هم سریِ آتش بدون دود را ادامه خواهم داد ولی این کتاب دارد برایم به بار سنگینی از نطق هایِ شعارگونه تبدیل می شود. رفتار و سخنان آلنی واقعا برایم آزاردهنده شده و رویِ منتقدانه ی من را روشن کرده. آلنی چطور به خودش اجازه می دهد هر مرد و زنی را پیش دیگری دلالت و تحقیر کند. چه غروری! چه غرور نفرت انگیزی! هیچ کس جز آلنی حق ندارد نظری داشته باشد و بقیه باید فقط مطیعانه و در سکوت به زخم زبان ها و نصیحت ها و سفسطه های مسخره اش با دل و جان گوش کنند و در آخر هم پس از تحقیر شدن از او تشکر هم بکنند ولی کسی حق ندارد از آلنی ایراد بگیرد چون تکه کلامش این است: تو گفتی، جوابت را می دهم! حالا یا همان لحظه یا بعدا! آلنی به خدا اعتقادی ندارد ولی در پستویِ ذهن مغرورش، خود را خدایی می داند که کسی حق جسارت به او را ندارد. با همین غرور واهی، سر یاشا را به باد داد و اعتقاد هم داشت که هرکاری که لازم بود برای نجاتش کرده در حالیکه حتی نتوانست به خودش اجازه بدهد از دخترانِ یارمحمد برای بخشیدن خون پدرشان خواهش کند! چراکه آلنیِ بلندمرتبه که نمی تواند از کسی خواهش کند و از جایگاه خدایی خودش پایین بیاید! و چه رفتار رذیلانه ای که حتی نتوانست به دو دختری که پدرشان را از دست داده اند تسلیت بگوید چرا که معتقد است این کار ریاکاریست! و این در حالیست که آلنی گویِ ریاکاری را از همه کس ربوده و همانجا زیر درختِ مقدس در جلدِ سوم، درسِ ریاکاری و دلقکی را از بر شده ! حتی در طبابتش هم جای شک و شبهه است، چطور به آیلری که سل دارد و دارد از پا درش می آورد توصیه ی بارداری می کند؟ چطور امید واهی به کسی که چند روزی به آخر عمرش نمانده می دهد؟ وای که چقدر رفتار آلنی برایم آزاردهنده است. بیشتر لفظِ سیاستمدار به آلنی می آید تا حکیم. همانقدر ریاکار و فریبکار! دیگران را در همه حال و در همه ی موارد از جمله تربیت فرزند نصیحت می کند ولی کسی حق ندارد او را اندرزی دهد. به کعبه در نوعِ تربیت فرزندانش توصیه ها می کند و پالاز را که همسرِ کعبه و برادر خودش است ذلیل می کند و پیش همسرش پایین می کشد، در حالیکه خودش دختر خردسالش آیناز را در دست مادرش رها می کند تا بدون پدر و مادر رشد کند و حتی پس از سالها آنها را به سختی می شناسد و تازه از آمدنِ فرزند بعدی شادمانی هم می کند. با این فرمانی که نادر ابراهیمی در ابراسطوره سازی در آلنی پیش گرفته، باید بی شک قصد داشته باشد تا او را بالای چوبه ی دار ببرد تا هدفش تکمیل شود!