حدودا در سال ۱۳۲۰ هستیم. قلیچ بلغای، ملای جدید به اینچه برون میآید و آلنی در مییابد او در بحث کردن نظیر ندارد. آلنی که در تمام عمرش ندیده بود کسی در صحبت کردن و جواب دادن به پای خودش برسد، از ملا را شب به چادرش دعوت کرد و دوستی آنها آغاز شد هرچند آلنی یک ماده گرا و ملا یک مذهبی تمام عیار است.
بدی این قسمت، از عنوان آن آغاز میشود جایی که هیچ قرابتی با محتوای سطرهای درون کتاب ندارد. البته فجایع به همینجا ختم نمیشود. غیرواقعی بودن دیالوگها در این جلد آن چنان آزارددهنده میشوند که دیگر تحمل کردنشان غیرممکن است. مکالمههای بلند و بسیار شعارزدهی شخصیت های مقوایی و بُلد شدهی داستان آنقدر آزاردهندهاند که تعجب میکنم بعضی از خوانندگان محترم این اثر آن را نادیده گرفتهاند. از شخصیت پردازیهای فاجعه بار این جلد هم به هیچ عنوان نمیتوان گذشت. آخر پسر بچهی ۱۲ سالهای که در مدت یک سال به کوهی از کینه تبدیل می شود را چه کسی میتواند در بتن یک داستان قابل احترام بگنجاند؟! مسلما هدف فقط ساختن یک هیتمن یا یک ترمیناتور بوده است. ملّایی که مدام مورد تحسین راوی قرار میگیرد چیزی جز یک سفیهِ خودبزرگ انگارِ اغراق شده نیست. راوی مدام اصرار میکند که با روحانی فوق العاده باحالی طرفیم که جوانان زیادی شیفته او میشوند اما عملا دلیل این صحبتها هیچوقت در طی این جلد مشخص نمیشود. یعنی جناب ملا قلیچ بلغای حتی یک سخن حکیمانهی فوق باحال یا متفاوت ایراد نمیکند و یا کار جالبی بجز اسب سواری ازش سر نمیزند که باور کنیم با روحانی متفاوت یا آوانگاردی طرف هستیم. یکی نبوده به آقای ابراهیمی بفرماید: با ادعا، شخصیتها ساخته نمیشوند.
حالا اگر به این مجموعه، افت روایت و سردرگمیهای نویسنده در تعیین جبههگیری دکتر آلنی را هم اضافه کنیم به معجون بدمزه و بی فایده ای میرسیم که کتاب چهارم را به بدترین جلد مجموعه تا به اینجا تبدیل می کند
کتاب خوبی بود اما صفای آتش بدون دودهای قبلی را نداشت. اینکه داستان کم کم داره از اون حالت افسانه ای اش خارج میشه و وارد زندگی معاصر،داره از لذتش کم میکنه. اون آدم های گل درشت و شدید تو متن امروز حوادث بیشتر از اینکه قهرمان جلوه کنن یواش یواش دارن برام گنگ و نامفهوم میشن. تا اینجا که هیچ کدوم لذت کتاب اول رو نداشتن.
"جوان، اشتباه میکند و جهان را به پیش میراند. پیر، خطا نمیکند و دنیا را به جانبِ توقف میکشاند."
این جلد بیشتر مقدمهای برای جلدهای بعدی بود با این حال کمتر از سه جلد اول دوستش داشتم. این کتاب بیشتر به سمت سیاست و مبارزه رفت و کمتر حس و حال صحرا رو داشت. احتمالا تا جلد هفتم همین بساط باشه ولی امیدوارم از اون بخش صحرایی کم نشه. حس و حال صحرا و مردم، یکی از دلایل علاقهم به آتش بدون دود بود. دوست ندارم کمرنگ یا حذف بشه. تمرکز این جلد هم روی آلنی و یاشا و ملّا قلیچ بود. آلنی غم عجیبی درون خودش داشت و دلم به حال یاشا سوخت. بریم ببینیم ادامه ماجرا چی میشه🚶🏻
کتاب چهارم چند روزی هست تموم شده و من دائم فکر میکنم چرا و چگونه بعضیا میگفتند کتاب به کتاب از جذابیت و شوق خواننده کمتر میشه؟ اصلا اینطوری نیست. حداقل برای من، کتاب به کتاب جذابتر و دلنشینتر شده. همینجا به عنوان یک خواننده، یک ایرانی، تشکر میکنم از اون کسی که نادر رو تشویق به نوشتن کتاب سوم به بعد کرده. و نادر ازش یاد کرده در ابتدای کتابها. خدا حفظت کنه روشنفکرِ واقعیِ کاریزماتیک😉
گفتنی دربارهاش زیاده ولی همین رو میخوام بگم که این یه سِیره. هم سیر آلنی و جامعهاش، هم سِیر شما. و در این سِیر نادر بی طرفترینه و منصفترین و حق انتخابدهندهترین و در عین حال امینترین. امین تمام ارزشهای خوب.
اینم بگم که نمیدونم چرا بعضیا تا میخوان نادر خوندن رو پیشنهاد بدن میگن از آتش بدون دود شروع کن؟ اتفاقا به نظر من تا جهان نادر رو نشناختید و چند اثر ازش نخوندید به هیچ وجه این مجموعه رو شروع نکنید.
همین که میشوراند، انگیزه میدهد و به جلو میخواند کافیست تا از هر عیبی در شخصیت پردازی، روایت، شعاری شدن دیالوگ ها، کمرنگ شدن نقش راوی و ... چشم بپوشیم کاش از این آثار در ادبیاتمان بیشتر داشتیم و از امثال ابراهیمی بیشتر و بیشتر...
فضای داستان بعد از شروع کتاب چهارم و جلد دوم کاملا تغییر میکنه. آرامش پدید اومده در انتهای کتاب سوم حالا فرصتی رو به شخصیت های داستان داده که جنسی دیگه ای از زندگی رو تجربه کنند. فضای این کتاب (بخاطر سیاسی بودنش) به اندازه کتاب سوم برام جذاب نبود اما نمیشه از کشش داستان و گفتگوهای جذاب و متفاوتتش گذشت. مکالمه های بین آلنی و قلیچ بلغای رو چندین بار خوندم و کیف کردم. تا به اینجا آلنی اوجا شخصیت محوری، قهرمان و دوست داشتنی ترین فرده کتابه. شبیه اون آدمهایی که اگر مثلشون رو بیشتر داشتیم، دنیامون قطعا جای بینظیری میشد..
این کتاب از نظر قصهپردازی جذابیت بسیاری داشت، رفت و برگشتها و اتفاقات جذاب بود هرچند هنوز رد پای داستاننویس در اثر دیده میشود ولی با این حال به نسبت کتابهای دو و سوم جذابیت بیشتری داشت، هرچند به نظرم از نظر حماسی و ماجرا داشتن هنوز کتاب اول بالاتر از باقی است ولی با این حال در این کتاب قصه وارد بخش جذابتری میشود و حس و حال خوبی به خواننده منتقل میکند.
در کتاب چهارم کم کم فضای داستان حال و هوای سیاسی به خودش میگیره . اگرچه کمتر از جلدهای قبلی برام جذابیت داشت اما قلم نادر ابراهیمی و توصیفات نفس گیرش هم چنان آدم رو پای داستان نگه میداره . ۱۴۰۱/۰۵/۰۷
در این جلد آلنی طبیب (نوه گالان افسانه ای) به عنوان یک انسان با اخلاق بی خدا مهم ترین شخصیت داستان است و نادر با قرار دادن قلیچ بلغای که یک روحانی روشن ضمیر ولی رک است میخواهد یک مسئله مهم را بررسی کند: معنویت غیر دینی! نسبتا خوب حلاجی کرده این مسئله را و موقعیت آلنی بی شباهت به موقعیت پزشک رمان طاعون کامو نیست با این تفاوت که اینجا پزشک و روحانی که هر دو مدعی خدمت به انسان هستند سر جدل ندارند. فراز انتهای رمان که قلیچ میخواهد آلنی را به عرفان بخواند هم قابل توجه است و آلنی هم جوابی برای دعوت قلیچ ندارد چون قلیچ درباره مشکل جامعه حرف نمیزند، درباره مشکل درونی همه مصلحان اجتماعی حرف میزند. کلا این جلد از رمان دنبال حل کردن مشکل چگونگی مبارزه و حفظ اخلاق است و یاشا نمونه مبارز بی ترمز است که از معلم خودش آلنی میبرد و در تهران جز نفرت نمی بیند. تهران آینه ای برای خود اوست. ولی آلنی و همسرش برای خدمت به مردم صحرا حاضر میشوند به پایتخت بیایند و آزمون طب بدهند. نویسنده آن بخش از مدرنیزم که واضح تر در خدمت انسان است را میگیرد و به بقیه اش با بدبینی و تسخر نگاه میکند. از جمله بخشهای درخشان مربوط به ماجراهای خنده دار ثبت شناسنامه برای مردم صحرانشین ترکمن:
"عاقبت، ثبت احوال، به صحرای ترکمن هم رسید. اعلامیه دادند که همه باید نام و نام خانوادگی داشته باشند، همه باید سجل احوال داشته باشند. بعد از این، هرکس که سجل احوال - که نشان میدهد صاحب آن کیست، اهل کجاست، پدرش کیست، مادرش کیست - نداشته باشد، از نظر دولت، آدم حساب نمی شود. از نظر دولت، اصلا وجود ندارد. بنابراین، اگر این آدم با دولت حرفی داشته باشد، نمی تواند حرفش را بزند. آدمیزاد کسی ست که سجل احوال داشته باشد."
یکی، این که داستان به سمت «واقعی» شدن میره. آدما، اتفاقا، همهچی. یعنی به سمت «تاریخ» شدن. یکی دیگه، روایت خوب و کاملا درست چند نوع دوستی و دوستداشتنِ مختلف - گویا نادر ابراهیمی یک روانشناس قابل هم هست!- که من در کتابهای دیگه ندیده بودم شاید اصلا. فقط توی همین آتش بدون دود دیدهم. اما توی این کتاب، آلنی و اون روحانی، آلنی و یاشا و حرفهایی که زده میشد بینشون رو خیلی دوست داشتم. خیلی «واقعی» بود.
اما طوری که کتاب بود، باعث شد که من دلم نخواد فعلا بخونم کتاب پنجم رو. یک خورده چیزهای دیگه بخونم. یکچیزهایی ش رو دوست نداشتم که قادر به توصیف نیستم!
انقدر سه جلد اول فوق العاده بودن توقع آدمو به عرش میبردن آدم دیگه با یه کتاب خیلی خوب قانع نمیشه. جلد چهارم عالی نبود ولی خیلی خوب بود. شاید یه علت اینکه کمتر به دل میشینه اینه که از صحرا و فضای اسطوره ای افسانه ایش دور میشیم و به شهر و سیاست و کثافت نزدیک میشیم. امیدوارم توی جلدهای آینده به اصل آتش بدون دود و دل صحرا برگردیم.
جلد چهارم، دوران گذار و گذر است گذر از صحرا و رسیدن به وطن تا پیش از این، همه برای صحرا بودند. چه گالان و سولماز چه آق اویلر و آلنی و حتی یموتیان و گوکلانی ها اما از اینجا بعد از اتحاد صحرا، اندیشهها، اعمال و گفتار سمت سیاسی گری میروند. سمت نجات وطن از ظلم پهلوی
ستاره دادن به آتش بدون دودها برام نشدنیه، توان مقایسه و نقد رو ازم میگیره هرچقدر هم ضعف داستان نویسی داشته باشه، قدرتمنده. شخصیتهاش میگیرن آدم رو... با همه اون سخنرانیهای طولانیای که دارن و آرمانگراییهاشون، عاشق، جنگجو، مملو از نفرت، سخت، ساده، تنها، عمیق...هرکدام صفتهای نادرگونهای دارن :) و این کتاب چهارم، قدرت شخصیتها بیشتر بود و فراز و نشیب بیشتر و احساسات عمیقتر و ریتم داستان به قاعدهی خوب
.در زمان ما، خنده ارزان نيست - خندهي از ته دل تا بخواهي، پوزخند و زهر خند و ريشخند؛ اما يك خندهي پاك، كاش ميجستي، قايمش ميكردي، و به ديوار اتاقت ميكوبيدي...
با اينكه از فضاي كتابهاي اولش كه منو خيلي جذب كرد فاصله گرفته، اما هنوز هم ميبينم كه براي من چيزهايي داره براي گفتن، حتي اگه آغشته به سياست باشه. ،البته يه جاهايي مرز واقعيت و داستان رو گم كردم من !شايد چون خودش اينطور خواسته، يا اينكه پينوشتهاش كمه
آدمهای جدید، دغدغهی جدید، داستان جدید. نسبت به سه تای اول، به کل چیز دیگریست. هرچند موضوع برایم جذاب است، شخصیتها آنقدر خوب در نیامدهاند به نظرم. لااقل تا پایان این کتاب. البته که کاملن دوستداشتنیست همچنان .
دوست داشتن خوب است، عشق امّا عالی ست. دوست داشتن آرامش است، عشق غوغاست. دوست داشتن دریاست. عشق، آتشفشان همیشه زندهٔ روح. --- حتی یک لحظه هم گمان مبر که از تو چشم بپوشم آیلر! یک لحظه یک لحظه هم گمان مبر که از سر راه روحت کنار بروم آیلر! یک لحظه هم باور مکن که بگذارم خواستنت در قلبم کاستی بگیرد آیلر! مرا نم نم باران تر نمی کند، بی مهری تو به قهر نمی کشد، از خویش راندن تو مرا، مرا به جایی جز تو نمی راند، آیلر! --- زیبا بود. دُرست همون طور که باید می بود. البّته دیگه اون حال و هوایِ جلدهای قبل رو نداشت. جدّی تر بود. سریع تموم شد و اتّفاقِ خاصّی نداشت. ولی بازم خیلی خوب بود. :) + خوش حالم که تونستم یه هفته ای کم تر تمومش کنم! + توصیه میکنم به شدّت.
این کتاب زنده بود. به مانند آنکه نادرابراهیمی در زمان ما، در نیمهی دوم سال ۱۴۰۱ برای ما، برای جوانان، برای یاشارها نوشته بود... برای ما یاشارهایی که وجودمان سرشار از درد و خشم و نفرت از ظالم شده، انرژی و توان هست ولی راه بسیار گم است برایمان... برای یاشارهایی که نه توان دیدن و دم برنیاوردن دارند و نه راهنمایی آگاه، عادل، "متعادل"، دلسوز و موثر... امروز در مهر ۱۴۰۱ در ایران متشنجم، ایرانِ خالی از قلیچ بلغایهای مردمی، این کتاب به پایان رسید.
در مقایسه با سه کتاب قبلی زمان بیشتری رو براش گذاشتم. به این دلیل که از افسانه بودن فاصله گرفت و کم کم به اوضاع اجتماعی سالهایی حوالی ١٣٢٠ نزدیک شد. رنج مردم، آرمان مردم، و تلاشهایی که همیشه برای بهبود وضعیت وجود داشته اما گویا وضع هیچ وقت بهتر نمیشه. ما برای آنکه ایران خانهی خوبان شود، خون دلها خورده ایم...
در یک جمله می توان گفت که قلم نادر ابراهیمی در این داستان بلند اگر بی نظیر نباشد کم نظیر است. او هم قصه گوی فوق العاده ای ست، هم جهان بینی و فلسفه ی محکمی دارد و هم در انتقال پیام و فکر و اندیشه خود به مخاطب بسیار موفق...
یک ستاره کم دادم، چون دچار جهت گیری های حکومتی شد.. اما با این حال نثر این کتاب مسحور کننده است، آدم دوست دارد چشم هایش را لابه لای این کلمات به رقص دربیاورد.
چندی از جملات محبوبم از کتاب چهارم:
همان سردرگمی و کلافگی و آوارگی روحی است که نابودت می کند؛ و علت این حال هم این است که بزرگتر از خودت شده یی ، بلندتر از خودت. دیگر در درون خودت جای نمیگیری ظرف برای مظروف کوچک است. فشارهایی که دمادم تو به خودت وارد میآوری تو را خواهد شکست. مردی که در شبانه روز بیست ساعت کار میکند و باز خجل از کم کاری و انگل وارگی ست چنین کسی با خودکشی، یک حرکت بیشتر فاصله ندارد. من یک سال است به تو نگاه میکنم. تو با خودت مسابقه گذاشته یی ، از خودت رد شده یی و حال به این عبور قانع نیستی.
مذهب، رابطه ی ایمانی هر فرد با خدای خود اوست؛ و هر کس به تعبیری خُدایی دارد.
خوب تر از هر کس این را میداند که انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبالِ لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد؛ لحظه هایی که تباه شده اند یا به رفعت ممکن رسیده اند نمی تواند و نباید بتواند هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است، همانگونه که هیچ پیروزی عظیمی به دست نیامده؛ چرا که مصیبت های بزرگ آنسان که پیروزیهای بزرگ متعلق به لحظه های بزرگ اند و لحظه های بزرگ، هنوز و همیشه در پیش روی ما هستند.
دنبال چیرگی های خود نیز آن وصل آن نشان افتخار، ان غلبه ان فتح آن صعود، آن صدای کف زدنهای دیگران به خاطر آن سخنرانی تاریخی، و آن فرار بی نظیر از میان صد کوچه ی در حلقه ی پلیس. گذشته، یاد است، آینده ی متصل به حال ماده یی که میتواند به یاد تبدیل شود یا نشود. آینده ی نزدیک، موضوع است گذشته خاطره ی موضوع . لحظه های بزرگ موضوع اند نه خاطره در خاطره چیزی جز انگیزه نباید حضور داشته باشد. خاطراتی که بگریانند بسوزانند ،بشکنند به درد بیاورند؛ اما برنیانگیزند خاطره نیستند، زهرند؛ زهر قتاله خاطراتی که سرد کنند، خسته کنند، کسل کنند نا امید کنند و به پوچی و بی حالی بکشانند، خاطره نیستند بیماری اند، جنون.
این جلد رو کمتر از جلدهای قبلی دوست داشتم، شاید چون داره سیاسی میشه و اون اتفاقات خود اینچهبرون کمتر بهش پرداخته شده. فضای سیاسی هیچ منو هیجانزده نمیکنه! اما اینجور که مشخصه حداقل جلد بعد هم مربوط به همین اتفاقاته. خیلی دوست دارم بدونم عقاید شخصیتهای این کتاب چقدر همسو با عقاید خود نادر ابراهیمی و فرای اون، همسو با واقعیته؟ همچنین خیلی مصمم شدم که سریع بعد از این کتاب، کلیدر رو شروع کنم. همچنان قلم نادر ابراهیمی و نحوه استفادهاش از صنایع ادبی رو بسیار دوست دارم.
کتاب سوم گذار از دنیای اساطیری قدیم به دنیای منطقی جدید بود و دوستش نداشتم چون همه چیز تقریبا به یک باره به نفع دنیای جدید و شخصیت اصلیش مصادره شد و تنها بازمانده ی جدی دنیای اساطیری قدیم زیر بار سنگین آلنی حکیم، نماد دنیای جدید به شکل باور ناپذیری له شد. کتاب چهارم اما ازین گذار رها شده بود همه چیز متعلق به دنیای جدید تاریخی بود و در حدود دهه بیست شمسی می گذشت با شخصیت هایی که بعضا به هنگام نگارش کتاب هنوز زنده بودند. ابعاد ناخوشایند و نامعقول شخصیت های دنیای جدید خیلی ارام، نرم و باورپذیرشدند و همین مخاطب را عمیقا همراه کند.
خوشم نیومد :( نه اینکه کتاب بدی باشه. یه کتاب قشنگ و خوب و دوستداشتنی بود٫ اما آتش بدون دود نبود... :( این دیگه اون داستان های صحرا نبود... دیگه اون تفنگ کشیدنا٫ پدرکشی٫ حتی اون دعواها و اختلافات نبود :\ احساس می کنم این داستان جدید خوبه ها. فقط این کتاب به عنوان مقدمه اش خوب نبود اصلا! :-<
نسبت به کتاب های قبلیش با اشتیاق کمتری دنبال کردم ولی چون مبارزات سیاسی تقریبا همیشه برام جالب بوده، کتاب هنوز برام جذابیت داشت که اینو مدیون قلم جناب ابراهیمی هستیم که انقدر بی درد و شیرین برامون روایت میکنن که آدم شیفته میشه شخصیت ها همه جای درست قرار داشتن و کتاب پر بود از جملاتی که دلت میخواد ده بار بخونی بریم ببینیم جلد بعدی چی میشه
این کتاب رو نویسنده بعد از چند سال و به درخواست حضرت آقای خامنه ای در نمایشگاه کتاب، نوشت و مجدد دست به کار شد برای ادامه ی داستان. به همین خاطر ابتدای این کتاب یک تقدیمی خیلی زیبا داره که البته بدون نام هست ولی اساتیدی که متبهر در آثار نادر ابراهیمی بودن، میگفتن نادر این کتاب رو به حضرت آقا تقدیم کرده.
پیشکش به بزرگی که به درستی، خلوص و بزرگی باورش کردهام؛ به مردی که مرا به نوشتن الباقی آتش بدون دود واداشت. نامش برای این خاک، مبارک باد و برای همهی عاشقان وطن و ای کاش زمانی برسد که او، همچنان، باشد و دیگر، درد نباشد ، و ایرانیِ دردمند هم.
ابتدای این کتاب نویسنده یک کار خیلی خوب کرده. خلاصه ای از ۳ جلد اول به همراه شناسهی شخصیتها (اسم اشخاص مهم کتاب همراه با نسبتهای خانوادگی و دوستی) رو نوشته که کمک بزرگی برای مرور و مرتب شدن ذهن میکنه.
توی این کتاب مبارزات سیاسی ترکمن ها علیه رضاخان و رژیم پهلوی شروع میشه و چندتا شخصی خوب و جذاب هم وارد داستان میشن. مثل کلا قلیچ بلغای و آمان جان آبایی و ...
همچنان عشق بیداد میکنه در خلال این کتاب هم و گاهی لحن جذاب و طنز نویسنده خیلی به دل میشینه
بحثهای معرفتی و عقیدتی هم در خلال گفتگوهای آلنی و ملا قلیچ میاد که واقعا نغز و جذاب و به جاست.