ظهور راسپوتین در دربار تزار و اقدامات حیرت انگیز او بر روند تاریخ اثر میگذارد و میتوان به تصریح گفت بخشی از نارضایی مردم روسیه از دربار تزارها و روی آوردن به رهبران بلشویک، ناشی از حضور این مرد بوده است که بلشویسم خود بر تاریخ جهان اثر بگذارد. راسپوتین چهره ای ایست متفاوت، اگر چه جامه کشیشان را بر تن دارد، اما یک پارچه مادیت و تن پرستی است و پرنس ژولین با بیانی شیوا در غالب یک رمان، زندگی این چهره پر شگفت را به تصویر کشیده است. راسپوتین برخلاف آنچه که شایع شده است اصولا آلمانی نبود؛ بلکه جوان فقیری بود از اهالی سیبری که در اثر فقر و بیکاری از سیبری جنوبی به یکی از شهرهای شمالی روسیه کوچ کرده و همانجا اقامت گزید. او دارای شخصیت فوق العاده ای نبود بلکه مرد جسور و بی باکی بود که طبیعت و حوادث و کمکهای خارجی راه او را برای رسیدن به مقام دومین شخص با نفوذ روسیه باز کرد. چاپ چهادردهم ۱۴۰۳ 978-6226486309
افینیویچ راسپوتین، که در دوران جوانی به جرم دزدیدن اسب های مردم به زندان افکنده شد، پس از آزادی روی به گدایی آورده و خیلی زود توسط جاسوسان آلمانی که به فکر قدرت اندوزی و وسعت دهی به حیطه ی فعالیت های خود در روسیه، ابر دشمن خود بودند، کشف شد. اینکه ملکه آلمانی بود و آلمان بزرگترین دشمن روسیه، بی اختیار مرا به یاد ماری لوییز اتریش-مجاری،ملکه ی ناپلئون،انداخت که کشور او نیز از بزرگترین دشمنان فرانسه ی قرن هجده بود. راسپوتین به سرعت مورد توجه قوای آلمانی و شخص ویلهلم قرار گرفت. وی در هیبت یک کشیش خداجو و پارسا در کلیسا ها رخنه نمود.... . او به کمک معجزاتی که نویسنده کتاب، پرنس ژولین؛ تک تک آن ها را مکر و خدعه ای از جانب دولت جاسوس آلمان می دانست و معتقد بود به طور مثال نابینایانی که در نگاه مردم توسط راسپوتین شفا داده می شوند، هرگز نابینا نبوده و در عوض بازیگران قابلی بودند!! ؛ پا را از حد کلیساها نیز فراتر نهاده، در قلب مردم منزل کرد!! ندیمه های ملکه ی به تعبیر نویسنده هوسباز روس نیز، که از جمله قوی ترین جاسوس های آلمان بودند، زمینه را برای حضور این کشیش شهوتران در قصر فراهم ساختند. این ملاقات در شرایطی صورت پذیرفت که ملکه بعد از زایش چهار دختر برای امپراطور عملا ناشایستگی (!!!) خود را برای تولد ولیعهد آینده روس نشان داده، به طور کل از چشم نیکلای افتاده بود! پزشکان نیز با جمله ی : "آناتومی بدن ملکه مناسب بارداری برای نوزاد پسر نیست" !! آب پاکی را روی دست پادشاه کشور قدرقدرت روسیه ریخته، ناخواسته به سردی روابط این زوج دامن زدند! راسپوتین در اولین ملاقات رسمی خود با ملکه به او اطمینان داد ظرف یک ماه ولیعهد روسیه را باردار خواهد شد! الکساندرا، بانوی روسیه، که نوه ی ملکه ویکتوریا و از شاهزادگان آلمانی بود، در دوران جوانی و تجرد معشوقی داشت به اسم "پل زایسمن" که این جوان از یادگاری های مشارکت پنهانی و خلاف عرف پرنسس الکساندرا در جشن "فانا" در ایتالیا بود. او پس از بازگشت از مسافرت دو ماهه ی خود به ایتالیا، در شرایطی که حکومت آلمان سال ها برای این وصلت نقشه کشیده بود، به عقد نیکلای دوم فرزند الکساندر سوم، امپراطور روسیه در آمد. اما دست تقدیر موجبات ملاقات ملکه و پل را پس از دوازده سال این بار در روسیه فراهم آورد و ملکه وارد رابطه نامشروع با پل گردید. اگرچه با پنجمین بارداری ملکه پیشگویی راسپوتین به حقیقت انجامید اما در آن زمان عده ی قلیلی آلکسی، ولیعهد تازه تولد یافته را، فرزند حرام زاده ی ملکه و پل دانسته و وی را از خاندان تزار به حساب نمی آوردند .... این البته از جمله محرمانه ترین اسرار تاریخ سلطنت نیکلای است که خود امپراطور نیز از آن بی خبر بود. صحت پیش بینی راسپوتین و خبر بارداری ملکه و به طبع آن خبر قربت میلاد ولیعهد و وارث امپراطوری عظیم روسیه با دویست میلیون نفر جمعیت؛ جایگاه راسپوتین را در دربار قوت بخشید اما این ارزش زمانی فراتر رفت که راسپوتین با دعای خود ملکه را از مرگ حتمی در زایمان ولیعهد نجات داد.زمانیکه پزشکان متوجه وخامت اوضاع گشتند از امپراطور سوال تکراری مادر یا فرزند را پرسیدند، امپراطور جنسیت نوزاد را پرسیده، بعد از کسب اطمینان از جانب مذکر بودن نوزاد، گزینه فرزند را انتخاب کرد. اگرچه وی بلافاصله اشاره نمود که پزشکان میبایست هر دو نفر را نجات دهند. با این حال راسپوتین بار دیگر طهارت نَفَس خود را به رخ مردم روسیه کشانیده؛ این بار با نجات ولیعهد و ملکه ارج بیشتری نزد امپراطور پیدا کرد. نویسنده داستان هایی از مسموم ساختن نوزاد توسط ندیمه های ملکه به دستور راسپوتین مطرح ساخته و در ادامه چنین نوشته است که راسپوتین زمانیکه برای نجات نوزاد از مرگ؛ بالای سر وی حاضر می شد، با خورانیدن آبِ حاوی سمی دیگر که اثر سم قبلی را خنثی می نمود، ولیعهد را شفا می داد. در چنین شرایطی راسپوتین به شخص دوم مملکت تبدیل شده؛ در تک تک انتصاب های لشکری دخالت می نمود. این واقعه زمینه کار را برای نبردی خونین آماده نمود: جنگ آلمان و روسیه به سال 1914. آلمان از سال ها پیش با با تحریک امپراطور به جنگ با ژاپن در سال 1905، سعی در تضعیف ارتش قوی روسیه داشت. این جنگ که با شکست روسیه همراه بود آلمان را تا حدود زیادی به اهداف خود نزدیک ساخت. در سال 1906 نیز با منفجر کردن کارخانه اسلحه سازی کیشی نف درست در روز افتتاحیه، گام بزرگی در تضعیف تسلیحاتی روسیه برداشت. آلمان به هر طریقی شرایط را برای پیروزیِ خود در جنگی که تدارک می دید، آماده می نمود اما امپراطور از تمامی این جاسوسی ها و دخالت ها بی خبر بود. و این نیز ممکن نبود مگر با تلاش درباریان ای که از جاسوس های آلمان بودند. جبهه میهن پرستان روسیه اگرچه برای مقابله با راسپوتین و جاسوس های آلمان تلاش بسیاری نمودند اما نهایتا با شدّت یافتن وخامت اوضاع در طی جنگ با آلمان در 1914؛ و با سقوط ورشو، به گوشه گیری رو آورده و فقط بلشویک ها گهگاهی علیه خیانت های ملکه و اعمال مخرب امپراطور بیانیه هایی صادر می کردند. اگرچه راسپوتین کانون مقاومت میهن پرستان را در هم کوبید اما یارای مقابله با کمونیسم را که به واسطه ی شرایط نامساعد معیشتی میان مردم رسوخ کرده بود، نداشت. در این سال ها زراعت سقوط کرد، جوانان به جبهه ها رفته و بنیه ی تولیدی و کشاورزی کشور رو به خاموشی رفت و قحطی و گرانی جامعه را بلعید. در این میان حتی برخی افسران ارشد ارتش با فرستادن سربازان به املاک شخصی خود، به جای جبهه ها؛ و گماشتن آن ها به وظیفه کشاورزی ، محصولات تولیدی را از کشور خارج نموده و یا به قوای دشمن می فروختند! امپراطور در برابر همه این مشکلات، شخصا به جبهه ها رفته و سعی در تقویت جبهه ملی داشت حال آن که جاسوسآن آلمانی که از معتمدین (!) امپراطور بودند از هیچ تلاشی برای نابودی روسیه فروگذاری نمی کردند! در این میان خبر روابط نامشروع ملکه و راسپوتین درباریان متعصب را عصبانی ساخته و آن ها را که در طی این چند سال به صفوف مخالفین راسپوتین پیوسته بودند، بر قتل این کشیش هیپنوتیزور مصمم ساخت اکنون تقریبا همه مردم به جز امپراطور و ملکه می دانستند که راسپوتین عامل انحطاط و نابودی روسیه است..... . نهایتا راسپوتین به دست شاهزادگان و جنگجویآن حزب میهن پرستان به قتل رسید..... .
پی نوشت: چقدرررررر طولانی بود کتاب..... .
من عاشق کارتون آناستازیا بودم تو بچگیم.... .
پی نوشت: کتاب رو از بیست و نهمین نمایشگاه تهران گرفتم.
متاسفانه در آن ایام پزشکان و متخصصین عالیقدر روانشناسی مثل حالا وجود نداشت که در اخلاق و روحیه ی راسپوتین تحقیق کنند ، که قدرت واقعی جاذبه و رمز موفقیتش را کشف نمایند. معلوم نشد که در وجود این مرد کثیف ریشو چه چیز نهفته بود که مردم از هر طبقه و دسته چه مرد و چه زن ، برای نزدیک شدن به او دست و پا میشکستند...
شخصیت قهرمانان کتاب تا حدودی تصنّعی بود؛ مخصوصاً نادیژگوا. امّا خط داستانی جذّابی داشت و اندک اظهار نظرات نویسنده در مورد علل سقوط روسیه و... جالب توجه بود.
راسپوتین، آن قدیس یا شیطانِ دهقانزاده، در روایت ژولین نه همچون اسطورهای رازآلود، که بهمثابه شبحی از انحطاط روسیهٔ تزاری ظاهر میشود؛ شبحی که هم با نیروی جنزدهای مرموز حرکت میکند و هم از خلأ اخلاقی دربار تغذیه. این کتاب، نه فقط شرح ماجرای صعود و سقوط راسپوتین است، بلکه سندی زنده از نگاه اشرافزادگان ترسخوردهایست که دیدند چگونه زوال، نه از میدان جنگ، که از اتاق خواب تزار آغاز میشود.
ژولین، با لحنی گاه ستایشگرانه، گاه موشکاف، و اغلب پر از کینه، تلاش میکند تا هیولای راسپوتین را برای همیشه دفن کند؛ اما همانطور که در تمام اسطورهها اتفاق میافتد، هرچه بیشتر درباره هیولا حرف بزنی، زندهتر میشود. و در اینجا، راسپوتین از دل واژهها برخاسته، نه چون یک انسان، بلکه چون نیرویی تاریک، که زهد و شهوت، دین و فساد، اشراق و فریب را در هم میآمیزد.
در پشت این پرترهٔ جنونآمیز، تصویری تکاندهنده از زوال نهایی امپراتوری روسیه شکل میگیرد؛ امپراتوریای که آنقدر در فساد و خرافه غرق شده بود که برای نجات ولیعهدش، به دامان مردی پناه برد که نه دانش داشت، نه دین، نه اصالت، و نه شرم. در اینجا راسپوتین دیگر یک انسان نیست؛ او تبلور یک عصر است: عصرِ پایان.
نگاه ژولین اما هرگز بیطرف نیست. او راسپوتین را نهفقط برای آنچه کرد، بلکه برای آنچه نمادش بود، محکوم میکند: دهقانی بیریشه که تا قلب دربار نفوذ کرده بود. در پس این نفرت، اضطراب عمیقی خوابیده است؛ اضطراب از واژگونی طبقات، از پایان نظم اشرافی، و از ظهور تودهای که دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت.
از منظر تاریخی، این کتاب بیش از آنکه بیوگرافی راسپوتین باشد، سندیست از ذهنیتی تبزده در آستانه انقلاب. نثر آن پر از اغراق، دسیسه، و داوریست، اما درست همین ویژگیهاست که آن را به اثری ادبی بدل میکند، نه یک گزارش خشک تاریخی. نوعی بازخوانی فاجعه از دل نفرت، که اگرچه راست و دروغش را نمیتوان بهسادگی تشخیص داد، اما بهخوبی نشان میدهد که چگونه یک فرد، میتواند تجسم فروپاشی کل یک تمدن شود.
راسپوتین در این کتاب، آینهایست که در آن، نه فقط چهرهی خودش، که چهرهی روسیهٔ در آستانه مرگ نیز منعکس شده است.
کتابی بود که واقعا چسبید و خیلی ازش لذت بردم، برای همین پنج ستاره بهش میدم. اولین آشنایی (و آخرینم قبل از این کتاب) من با شخصیت راسپوتین به کارتون آناستازیا برمیگرده که اونجا راسپوتین رو شخصی نشون میدادند که با شیطان روحش رو مبادله میکنه تا بتونه خاندان رمانف رو از بین ببره. این کتاب البته به نظرم اصلا با رفرنس های درست و درمونی نوشته نشده و قطعا با داستانی کردن ماجرا یک سری دخل و تصرف توی اصل داستان شده، اما ویژگی هایی که برای راسپوتین گفته شده با واقعیات یکیه و اولین هم نیست. مردی که از زیبایی بهره ای نداره، اما با حرف و کلام و هیپنوتیزم آدمها رو به دنبال خودش میکشه. مردی با هوش فوق العاده بالا. داستان جذابی بود.
وقتی این کتاب و میخوندم برام مهم نبود راسپوتین شخصیت منفی داستان ِ، چنان با اشتیاق اتفاقات داستان رو دنبال میکردم و زیرکی شو میستودم و از شخصیت کثیفش خوشم میومد که در آخر به خودم اومدم و دیدم از مرگش متاثر شدم و برام باور کردنی نبود این حجم از علاقه نسبت به یکی از کثیف ترین و منفور ترین شخصیت های نه تنها داستانی بلکه تاریخی! یکی از کتابهایی هس که به رغم تعداد صفحات زیادش اگه بازم فرصت کنم حتمن میخونمش.
بالاخره تموم شد. کتاب خیلی خوبی بود و خیلی هم شبیه حال و روز الان خودمون بود. با این تفاوت که اونموقع امپراتوری بوده. صحت و درستی مطالب کتاب رو مطمئن نیستم، ولی خب صد درصد بعضی جاهای کتاب مبالغه و اغراق شده بود.
سالها پیش این کتاب را خواندم و خاطرهی آن هنوز در ذهنم باقیست. این کتاب دربارهی سرگذشت اسرارآمیز فردی به نام راسپوتین است که به دربار امپراطوری روسیه راه پیدا کرد و با پیشگوییها و انرژی خاص خود همه را تحت تاثیر خود قرار داد.