What do you think?


داستان یک شهر
داستان یک شهر تصویری زنده از یک دوره تاریخی و از جهتی ادامه رمان «همسایهها»ست و درباره دوران تبعید خالد است.
این رمان سالهای کودتا، سالهای ناامیدی و سالهای تبعید است و از تلاش، زندگی، مبارزه و شکست مردان و زنانی حکایت میکند که با بر دوش کشیدن طعم تلخ شکست، امید پیروزی را در دل مردم زنده نگاه داشتهاند.
این رمان سالهای کودتا، سالهای ناامیدی و سالهای تبعید است و از تلاش، زندگی، مبارزه و شکست مردان و زنانی حکایت میکند که با بر دوش کشیدن طعم تلخ شکست، امید پیروزی را در دل مردم زنده نگاه داشتهاند.
612 pages, Paperback
First published January 1, 1974
About the author
احمد محمود
27 books503 followersاحمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترین رمان او، همسایهها، در زمرهٔ آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده میشود
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 140 reviews
August 27, 2023
داستان یک شهر ادامه با شکوهی از رمان همسایه ها ست ، احمد محمود با مهارت و استادی تصویری زنده هم از یک دوره تاریخی بسیار مهم و هم از یک شهر – بندر لنگه کشیده است . محمود در این کتاب روایتگر دوران تبعید خالد در شهر بندر لنگه شده و هم زمان هم این شهر را توصیف کرده و هم بی آن که اشاره ای مستقیم به وقایع سیاسی پس از کودتا کند ، اثرات این فاجعه را بر زندگی مردم شرح داده است .
محمود داستان خود را با روایتی غیر خطی به پیش می برد ، دو خط اصلی داستان او را دوران تبعید خالد در بندر لنگه و چگونگی دستگیری او ، شکنجه و دوران سخت زندان و سپس تبعید او به بندر لنگه و شرح داستان پر ماجرای او در این شهر عجیب باید دانست . آن بخش داستان که در زندان می گذرد سرشار از سیاهی ، تاریکی و شکنجه است . نویسنده با زبانی بُرنده به شرح شکنجه های زندان پرداخته . در این قسمت کتاب ، شلاق است که در دست حیواناتی وحشی مانند گروهبان شهری و ساقی افتاده و پوست و لباس را با هم می درد ، خون است که بر در و دیوار ، کف سلول و همه جا شتک می زند ، شرح نسبتا کامل شکنجه ها به همراه شرایط سخت و غیر انسانی اتاق بازداشتگاه و افرادی که در یک اتاق به سختی در هم چپیده شده اند خواندن این قسمت کتاب را سخت و پردرد کرده است .
اما قسمتی که در بندر بنگه می گذرد را باید اوج کار نویسنده دانست ، او باز هم همانند همسایه ها محیطی سخت ملموس آفریده و با استادی هم شهر را توصیف کرده و هم افرادی که در آن زندگی می کرده اند .
بندرلنگه شهر تبعیدی ها :
بندر لنگه ای که استاد محمود در سال پس از کودتا توصیف کرده را باید شهر تبعیدی ها دانست ، همه در این شهر گویی تبعیدی هستند ، از سرهنگ مهربان که از معدود نظامیان سالم است خود را تبعیدی می داند تا خود خالد که به بندر لنگه تبعید شده تا خورشید کلاه و شریفه و ناصر تبعیدی .( بندر لنگه در فیلم ناخدا خورشید که در سال 1365 ساخته شده و داستان آن در حوالی سال 1342 یعنی تقریبا 10 سالی بعد از داستان یک شهر را نشان می دهد هم چنان شهر تبعبدی ها و فراری هاست . تماشای فیلم ناخدا خورشید می تواند به آشنا شدن با شهر کمک زیادی کند )
بخشی از افراد هم ساکنان این شهر هستند که در بندرلنگه زندگی می کنند و یا مانند علی دادی نانوایی ، یا مانند آهن کبابی و یا حتی مانند محمد نور همزمان هم رئیس اداره پست هستند و هم کارمند آن و حتی ساعت هم تعمیر می کنند .
پشته که آنرا می توان میخانه شهر دانست و در آن بیشتر عرق می خورند ، خانه خورشید کلاه جایی مانند شیره کش خانه که در آن تریاک می کشند ، پادگان که خالد باید فقط هر روز در آن حاضری دهد ، گاراژ عدنانی که خالد به همراه علی در آن زندگی می کند و تعدادی کوچه و خیابان خاکی به همراه خانه هایی کهنه و مخروبه ، از جمله خانه شریفه شهر را تشکیل داده اند . در فاصله پنج کیلومتری بندر لنگه ، بندر کنگ است که بخش مهمی از داستان در این بندر رخ می دهد .
خورشید همیشه پهن در آسمان ، گرما کلافه کننده به همراه دریا ، رطوبت فراوان و البته نسیم خنکی که کم می وزد به همراه خاک و ماسه های کنار دریا که شب هنگام خنک و لذت بخش هستند مشخصات نسبتا تکراری آب و هوا بندر لنگه هستند . شهر فصل های خودش را دارد ، پاییز و تابستان . پاییز که گرم است و تابستان که گرمتر است . تابستان از اسفند تا آبان ( تقریبا 8 ماه و پاییز تنها 4 ماه طول می کشد )
شهر فصل های خودش را دارد ، از پاییز بندر لنگه نباید انتظارپاییزی با مناظری رویایی و دشت هایی سرسبز داشت . در عوض بندر لنگه فصل توفان های ترسناک است ، فصل رگبارهای تند و کوبنده . فصل دولخ های نفس گیر( باد و طوفان همراه خاک ) . خالد و دوستانش در چنین شهری گرفتار شده اند ، شهری که تعدادی را از خود می راند و تعدادی را هم جذب می کند . محمود بارها در درازای داستان به عقب حرکت می کند ، گرچه محیط هر دو داستان او را باید زندان دانست ، زندانی واقعی درتهران ، قسمت شرقی لشکر زرهی 2 که میدان تیر هم دارد و زندانی بزرگتر به نام بندر لنگه .
زندگی در بندرلنگه
همان طور که از محمود انتظار می رود او زندگی در بندر لنگه را با مهارت و جزییات فراوان شرح داده ، زندگی که با کشیدن سیگار فراوان ، نوشیدن بسیار افراطی عرق ،دراز کشیدن و خوابیدن های طولانی ، کشیدن تریاک ، جمع شدن در پشته ، خوردن کباب و ماست و از همه بیشتر انواع مختلف ماهی و هم نشینی هم با مردمان محلی و هم با نظامیان سپری می شود . محمود این زندگی روزانه را بارها و بارها بیان کرده و این گونه طولانی و کشدار بودن زمان ، پوچی و بی هدفی تقریبا در تمامی لحظه ها و تکرار همه چیز را بارها و بارها به خواننده یاد آوری می کند .
این شهری ایست که همه در دایره بسته آن محدود شده اند و محکوم شده اند به تکرار . این را راننده جهرمی که با بندر لنگه بیگانه است درک می کند ، او می فهمد که مردم این جا دیوانه اند ، شهر دیوانه است و هوایش هم دیوانه است . او می فهمد که هوا پس است و باید برود .
محمود و نظامیان
آشکار است که محمود هیچ علاقه ای به نظامیان چه ارتشی و چه پلیس شهری یا نیروی انتظامی ندارد ، او تقریبا تمامی ارتش را سازمانی به شدت فاسد دانسته که بسیار زودتر از رژیم پهلوی فرسوده شده . آنچه در پاسگاه می بینیم قدرت بیشتر سرگرد عاصی از سرهنگ مهربان است ، عاصی که همانند نامش بسیار سرکش است و البته دستی پرتوان در فساد هم دارد حضورش به مراتب پررنگ تر از سرهنگ مهربانی ایست که دست کم به خوشنامی معروف است . ظهور عاصی ها و افول مهربان ها را باید نشانه ای از زوال آرتش دید .
از نگاه محمود نظامی یا درجه دار سالمی ( به غیر از گروهبانی که در بندر کنگ است و از قضا مار او را نیش می زند ) در بندر لنگه و یا در تهران وجود ندارد ، آنهایی که خشن نیستند مانند غانم یا جیره سربازان وظیفه را می دزدند و یا مانند گروهبان راضی نیمه دیوانه ای هستند که شب صدای سه رادیو مختلف را بلند کرده و خود همراه آنان می خواند . فساد ارتشی ها یا به گویش رایج آن زمان آرتشی ها به دزدی محدود نبوده . گروهبان مرادی با انواع و اقسام خالکوبی های خود یک نمونه کامل از یک جاهل لات مسلک ( احتمالا از قماش شعبان بی مخ ها ) است که علاقه ای فراوان به ممدو که پسری جوان است که در شهر او را مخنث می خوانند ، دارد . محمود آرتش را بارها مسخره می کند ، یک نمونه آنرا می توان در صحنه بازجویی سرگرد عاصی از خالد دید ، صحنه ای که با حماقت های غانم تبدیل به یک کمدی تراژدیک شده . نمونه دیگر را می توان درتوصیف پزشکیار ارتش دید ، از نگاه خالد این پزشکیار که همیشه تلنگش در رفته خود نیاز به مراقبت دارد .
نظامیان تهران هم از این قماش و شاید به مراتب بدتر هم باشند ، آنچه در گروهبان شهری و ساقی می بینیم عطش فراوان آنان به خون است ، گویی شتک خون است که آنان را ارضا می کند . سربازانی هم که در قسمت شرقی لشکر زرهی 2 هستند تقریبا هیچ صفت انسانی ندارند . آنها تنها بی سوادانی هستند که زندانی های محکوم از همه حقوق انسانی و دادگاهی خود را مانند سگ می دانند و اگر کسی هم زیر شکنجه فوت کند چه بهتر ، یک سگ کمتر

این سیمای ارتشی ایست که احمد محمود ترسیم کرده ، با درجه دارانی دزد و فاسد و سربازانی بی رحم . همین ارتش با همین صفات بوده که در کودتا 28 مرداد نقش اساسی داشته .
محمود نگاه چندان همدلانه ای هم به مردمان بندر لنگه ندارد ، در میان آنها هم افرادی مانند انور مشدی پیدا می شود که او هم مانند گروهبان مرادی عاشق ممدو است ، یا قمر که معشوقه سابق گروهبان مرادی بوده همواره در حال طراحی سناریوی انتقام است ، سناریویی که آشکارا خونین و غیر اخلاقی ایست . مابقی مردمان هم شور بختانه بی سواد و بی فرهنگ و البته بسیار فقیر هستند . اوج عقب ماندگی آنان را می توان هنگام تحقیق در مورد مرگ روسپی بی نوایی دید . از نگاه آنان جان یک روسپی ارزش تحقیق و پرس و جو را ندارد . آنان بیشتر در همان پشته معروف جمع می شوند و موضوعات بسیار کمی برای صحبت دارند . تخصص در میان آنان جایی ندارد ، این را می توان در صحبت های محمد نور ساعت ساز دید که هر زمان ساعتی را باز می کند و می بندد همیشه چند پیچ اضافه میاورد !
در کتاب محمود افراد مشهوری حضور دارند که خالد بیشتر آنها را از سوراخ کلید سلول و یا از چارچوپ کوچک پنجره ،هنگام ورود به محوطه دیده . یکی از آنان دکتر فاطمی ایست که به سبب شدت جراحات چاقو شعبان بی مخ و ممانعت از رسیدگی پزشکی با برانکارد به قرارگاه آورده می شود ، تیمور بختیار جلاد ، فرماندار نظامی تهران و از موسسان ساواک ، امیر حسین آزموده دادستان ارتش با همان نگاه مرده و پوزه روباه مانند هم از ناظران عملیات اعدام هستند . محمود با این که از شاه سابق مستقیم نامی نبرده اما او را دست کم دو بار تحقیر کرده : بار اول از دهان گروهبان ساقی مست که می خواهد از زندانیان به زوربیعت وفاداری برای بزرگ ارتشتاران بگیرد و یک بار هم خالد با یاد آوری 4 آبان ( تولد شاه ) به سرعت از بوی تند ادراری صحبت می کند که محوطه را برداشته
از میان نظامیان توده ای زندانی ، سرهنگ سیامک ( احمد شاملو شعرساعت اعدام را برای او سرود ) و سرهنگ محمد علی مبشری از جمله افراد سرشناسی هستند که در کتاب حضور دارند . محمود حتی خالد را روبروی سرهنگ سیامک قرار داده و مکالمه ای میان آن دو ساخته :
محتوای کتاب :
فلش بک داستان شامل شرح پر سوز و گدازی از دستگیری ، حبس ، انواع شکنجه ، اعدام اسیران توده ای و سرانجام تبعید خالد و گروهی از دوستانش به بندر لنگه است که با رسیدن خالد به پاساژ و آشنایی او با علی به پایان می رسد . این قسمت کتاب خشن و کمی شعاری ایست اما نباید فراموش کرد که شعارهای توده ای ها گرچه این روزها تکراری و بی مصرف و پوچ به نظر می رسد در زمان خود در سرتاسر جهان سخت رایج بوده است .
معمای علی
اوج کار محمود را باید شرح داستان خالد در بندر لنگه دانست ، همانگونه که از محمود انتظار می رود شرح او از چگونگی زیستن در بندر لنگه را باید شاهکار دانست . توصیفات طولانی او از خواب و دراز کشیدن های طولانی ، سیگار فراوان و عرق ، عرق و عرق ، گرچه ریتم کتاب را مطابق با داستان کند کرده اما گویی نویسنده خواننده را با خود به همان سال منحوس 1332 و همان شهر عجیب بندر لنگه با همان حال و هوای عجیب برده .
افزون بر آنکه محمود شخصیت خالد را ادامه داده و البته ژن توده ای را در او سخت تقویت کرده ، همین گونه او شخصیت های جدیدی همانند علی ، شریفه ، خورشید کلاه آفریده که فراموش ناشدنی هستند . در این میان داستان علی جداست ، شخصیت او چنان پرورده شده که به نظر می رسد کاراکتر اصلی داستان اوست نه خالد .
خالد داستان بیشتر خصوصیات خود در کتاب همسایه ها را حفظ کرده و البته در مواردی هم حرفه ای تر شده ، او هم چنان سخت مورد علاقه خانم هاست و با یاد خاطرات آنهاست که دوران سخت زندان را تاب می آورد .
خالد در بندر لنگه به دنبال یافتن و حل کردن معمای سخت علی ایست . نویسنده شخصیت ناسازگاری برای کاراکتر علی آفریده و رفتارهای معما گونه علی هم ، شخصیت او را پیچیده تر کرده است . یکی از نقاط عطف را باید هنگامی دانست که علی در حالت مستی از گذشته سخت و مسافرتی که با پدر و خواهر بزرگتر از خود داشته سخن می گوید :
چند روز دیگه ماندیم کرمان . اما انگار پدرم راست می گفت . قسمت نبود بریم زیارت . پولمون داشت تموم می شد . این بود که برگشتیم . عکس را که عکاس کرمانی گرفته بود هنوز یادمه .لبای کلفت پدرم به خنده نشسته بود . چشمان سیاه خواهرم برق می زد . من گردنم را کج گرفته بودم .دهانم یه کم بازمانده بود که همه مسخره م میکردن . اما خواهرم ... عکس خواهرم ....
محمود این گونه حس تعلیقی را که پیشتر در داستان و در دل علی کاشته بود پرورش می دهد . با عجیب تر شدن رفتار علی و تلاش او در فرار از خالد و بندر لنگه داستان به اوج خود نزدیکتر می شود .
نمی توان نبوغ احمد محمود را در صفحات پایانی کتاب نادیده گرفت ، او که هم در شرح زندان و هنگام اعدام اسیران توده ای و هم در زندگی سخت مردم و تبعیدی ها در بندرلنگه بارها و بارها احساسات مخاطب خود را رقیق و رقیق تر کرده ، در پایان کتاب کار خود را تمام می کند و خواننده ای مبهوت ، ناتوان و اسیر به جا می گذارد ، اسیر در یاد و خاطره خالد ، علی و شریفه و البته بندر لنگه
لذت مطلق ، حسی که خواندن کتاب داستان یک شهر به خواننده دست می دهد را تنها می توان لذت مطلق دانست ، البته لذتی همراه با تلخی ، تلخی بر آمده از یکی از سیاه ترین روزهای زندگی این ملت کهن (28 مرداد )، ملتی کهن که از این روزهای سخت کم نداشته و احتمالا کم هم نخواهد داشت .
محمود داستان خود را با روایتی غیر خطی به پیش می برد ، دو خط اصلی داستان او را دوران تبعید خالد در بندر لنگه و چگونگی دستگیری او ، شکنجه و دوران سخت زندان و سپس تبعید او به بندر لنگه و شرح داستان پر ماجرای او در این شهر عجیب باید دانست . آن بخش داستان که در زندان می گذرد سرشار از سیاهی ، تاریکی و شکنجه است . نویسنده با زبانی بُرنده به شرح شکنجه های زندان پرداخته . در این قسمت کتاب ، شلاق است که در دست حیواناتی وحشی مانند گروهبان شهری و ساقی افتاده و پوست و لباس را با هم می درد ، خون است که بر در و دیوار ، کف سلول و همه جا شتک می زند ، شرح نسبتا کامل شکنجه ها به همراه شرایط سخت و غیر انسانی اتاق بازداشتگاه و افرادی که در یک اتاق به سختی در هم چپیده شده اند خواندن این قسمت کتاب را سخت و پردرد کرده است .
اما قسمتی که در بندر بنگه می گذرد را باید اوج کار نویسنده دانست ، او باز هم همانند همسایه ها محیطی سخت ملموس آفریده و با استادی هم شهر را توصیف کرده و هم افرادی که در آن زندگی می کرده اند .
بندرلنگه شهر تبعیدی ها :
بندر لنگه ای که استاد محمود در سال پس از کودتا توصیف کرده را باید شهر تبعیدی ها دانست ، همه در این شهر گویی تبعیدی هستند ، از سرهنگ مهربان که از معدود نظامیان سالم است خود را تبعیدی می داند تا خود خالد که به بندر لنگه تبعید شده تا خورشید کلاه و شریفه و ناصر تبعیدی .( بندر لنگه در فیلم ناخدا خورشید که در سال 1365 ساخته شده و داستان آن در حوالی سال 1342 یعنی تقریبا 10 سالی بعد از داستان یک شهر را نشان می دهد هم چنان شهر تبعبدی ها و فراری هاست . تماشای فیلم ناخدا خورشید می تواند به آشنا شدن با شهر کمک زیادی کند )
بخشی از افراد هم ساکنان این شهر هستند که در بندرلنگه زندگی می کنند و یا مانند علی دادی نانوایی ، یا مانند آهن کبابی و یا حتی مانند محمد نور همزمان هم رئیس اداره پست هستند و هم کارمند آن و حتی ساعت هم تعمیر می کنند .
پشته که آنرا می توان میخانه شهر دانست و در آن بیشتر عرق می خورند ، خانه خورشید کلاه جایی مانند شیره کش خانه که در آن تریاک می کشند ، پادگان که خالد باید فقط هر روز در آن حاضری دهد ، گاراژ عدنانی که خالد به همراه علی در آن زندگی می کند و تعدادی کوچه و خیابان خاکی به همراه خانه هایی کهنه و مخروبه ، از جمله خانه شریفه شهر را تشکیل داده اند . در فاصله پنج کیلومتری بندر لنگه ، بندر کنگ است که بخش مهمی از داستان در این بندر رخ می دهد .
خورشید همیشه پهن در آسمان ، گرما کلافه کننده به همراه دریا ، رطوبت فراوان و البته نسیم خنکی که کم می وزد به همراه خاک و ماسه های کنار دریا که شب هنگام خنک و لذت بخش هستند مشخصات نسبتا تکراری آب و هوا بندر لنگه هستند . شهر فصل های خودش را دارد ، پاییز و تابستان . پاییز که گرم است و تابستان که گرمتر است . تابستان از اسفند تا آبان ( تقریبا 8 ماه و پاییز تنها 4 ماه طول می کشد )
شهر فصل های خودش را دارد ، از پاییز بندر لنگه نباید انتظارپاییزی با مناظری رویایی و دشت هایی سرسبز داشت . در عوض بندر لنگه فصل توفان های ترسناک است ، فصل رگبارهای تند و کوبنده . فصل دولخ های نفس گیر( باد و طوفان همراه خاک ) . خالد و دوستانش در چنین شهری گرفتار شده اند ، شهری که تعدادی را از خود می راند و تعدادی را هم جذب می کند . محمود بارها در درازای داستان به عقب حرکت می کند ، گرچه محیط هر دو داستان او را باید زندان دانست ، زندانی واقعی درتهران ، قسمت شرقی لشکر زرهی 2 که میدان تیر هم دارد و زندانی بزرگتر به نام بندر لنگه .
زندگی در بندرلنگه
همان طور که از محمود انتظار می رود او زندگی در بندر لنگه را با مهارت و جزییات فراوان شرح داده ، زندگی که با کشیدن سیگار فراوان ، نوشیدن بسیار افراطی عرق ،دراز کشیدن و خوابیدن های طولانی ، کشیدن تریاک ، جمع شدن در پشته ، خوردن کباب و ماست و از همه بیشتر انواع مختلف ماهی و هم نشینی هم با مردمان محلی و هم با نظامیان سپری می شود . محمود این زندگی روزانه را بارها و بارها بیان کرده و این گونه طولانی و کشدار بودن زمان ، پوچی و بی هدفی تقریبا در تمامی لحظه ها و تکرار همه چیز را بارها و بارها به خواننده یاد آوری می کند .
این شهری ایست که همه در دایره بسته آن محدود شده اند و محکوم شده اند به تکرار . این را راننده جهرمی که با بندر لنگه بیگانه است درک می کند ، او می فهمد که مردم این جا دیوانه اند ، شهر دیوانه است و هوایش هم دیوانه است . او می فهمد که هوا پس است و باید برود .
محمود و نظامیان
آشکار است که محمود هیچ علاقه ای به نظامیان چه ارتشی و چه پلیس شهری یا نیروی انتظامی ندارد ، او تقریبا تمامی ارتش را سازمانی به شدت فاسد دانسته که بسیار زودتر از رژیم پهلوی فرسوده شده . آنچه در پاسگاه می بینیم قدرت بیشتر سرگرد عاصی از سرهنگ مهربان است ، عاصی که همانند نامش بسیار سرکش است و البته دستی پرتوان در فساد هم دارد حضورش به مراتب پررنگ تر از سرهنگ مهربانی ایست که دست کم به خوشنامی معروف است . ظهور عاصی ها و افول مهربان ها را باید نشانه ای از زوال آرتش دید .
از نگاه محمود نظامی یا درجه دار سالمی ( به غیر از گروهبانی که در بندر کنگ است و از قضا مار او را نیش می زند ) در بندر لنگه و یا در تهران وجود ندارد ، آنهایی که خشن نیستند مانند غانم یا جیره سربازان وظیفه را می دزدند و یا مانند گروهبان راضی نیمه دیوانه ای هستند که شب صدای سه رادیو مختلف را بلند کرده و خود همراه آنان می خواند . فساد ارتشی ها یا به گویش رایج آن زمان آرتشی ها به دزدی محدود نبوده . گروهبان مرادی با انواع و اقسام خالکوبی های خود یک نمونه کامل از یک جاهل لات مسلک ( احتمالا از قماش شعبان بی مخ ها ) است که علاقه ای فراوان به ممدو که پسری جوان است که در شهر او را مخنث می خوانند ، دارد . محمود آرتش را بارها مسخره می کند ، یک نمونه آنرا می توان در صحنه بازجویی سرگرد عاصی از خالد دید ، صحنه ای که با حماقت های غانم تبدیل به یک کمدی تراژدیک شده . نمونه دیگر را می توان درتوصیف پزشکیار ارتش دید ، از نگاه خالد این پزشکیار که همیشه تلنگش در رفته خود نیاز به مراقبت دارد .
نظامیان تهران هم از این قماش و شاید به مراتب بدتر هم باشند ، آنچه در گروهبان شهری و ساقی می بینیم عطش فراوان آنان به خون است ، گویی شتک خون است که آنان را ارضا می کند . سربازانی هم که در قسمت شرقی لشکر زرهی 2 هستند تقریبا هیچ صفت انسانی ندارند . آنها تنها بی سوادانی هستند که زندانی های محکوم از همه حقوق انسانی و دادگاهی خود را مانند سگ می دانند و اگر کسی هم زیر شکنجه فوت کند چه بهتر ، یک سگ کمتر

این سیمای ارتشی ایست که احمد محمود ترسیم کرده ، با درجه دارانی دزد و فاسد و سربازانی بی رحم . همین ارتش با همین صفات بوده که در کودتا 28 مرداد نقش اساسی داشته .
محمود نگاه چندان همدلانه ای هم به مردمان بندر لنگه ندارد ، در میان آنها هم افرادی مانند انور مشدی پیدا می شود که او هم مانند گروهبان مرادی عاشق ممدو است ، یا قمر که معشوقه سابق گروهبان مرادی بوده همواره در حال طراحی سناریوی انتقام است ، سناریویی که آشکارا خونین و غیر اخلاقی ایست . مابقی مردمان هم شور بختانه بی سواد و بی فرهنگ و البته بسیار فقیر هستند . اوج عقب ماندگی آنان را می توان هنگام تحقیق در مورد مرگ روسپی بی نوایی دید . از نگاه آنان جان یک روسپی ارزش تحقیق و پرس و جو را ندارد . آنان بیشتر در همان پشته معروف جمع می شوند و موضوعات بسیار کمی برای صحبت دارند . تخصص در میان آنان جایی ندارد ، این را می توان در صحبت های محمد نور ساعت ساز دید که هر زمان ساعتی را باز می کند و می بندد همیشه چند پیچ اضافه میاورد !
در کتاب محمود افراد مشهوری حضور دارند که خالد بیشتر آنها را از سوراخ کلید سلول و یا از چارچوپ کوچک پنجره ،هنگام ورود به محوطه دیده . یکی از آنان دکتر فاطمی ایست که به سبب شدت جراحات چاقو شعبان بی مخ و ممانعت از رسیدگی پزشکی با برانکارد به قرارگاه آورده می شود ، تیمور بختیار جلاد ، فرماندار نظامی تهران و از موسسان ساواک ، امیر حسین آزموده دادستان ارتش با همان نگاه مرده و پوزه روباه مانند هم از ناظران عملیات اعدام هستند . محمود با این که از شاه سابق مستقیم نامی نبرده اما او را دست کم دو بار تحقیر کرده : بار اول از دهان گروهبان ساقی مست که می خواهد از زندانیان به زوربیعت وفاداری برای بزرگ ارتشتاران بگیرد و یک بار هم خالد با یاد آوری 4 آبان ( تولد شاه ) به سرعت از بوی تند ادراری صحبت می کند که محوطه را برداشته
از میان نظامیان توده ای زندانی ، سرهنگ سیامک ( احمد شاملو شعرساعت اعدام را برای او سرود ) و سرهنگ محمد علی مبشری از جمله افراد سرشناسی هستند که در کتاب حضور دارند . محمود حتی خالد را روبروی سرهنگ سیامک قرار داده و مکالمه ای میان آن دو ساخته :
سلام جناب سرهنگ !
سلام حالتون چطوره ؟
ای ، نفس می کشم
نفس می کشی ؟..... فریاد بکش !
محتوای کتاب :
فلش بک داستان شامل شرح پر سوز و گدازی از دستگیری ، حبس ، انواع شکنجه ، اعدام اسیران توده ای و سرانجام تبعید خالد و گروهی از دوستانش به بندر لنگه است که با رسیدن خالد به پاساژ و آشنایی او با علی به پایان می رسد . این قسمت کتاب خشن و کمی شعاری ایست اما نباید فراموش کرد که شعارهای توده ای ها گرچه این روزها تکراری و بی مصرف و پوچ به نظر می رسد در زمان خود در سرتاسر جهان سخت رایج بوده است .
معمای علی
اوج کار محمود را باید شرح داستان خالد در بندر لنگه دانست ، همانگونه که از محمود انتظار می رود شرح او از چگونگی زیستن در بندر لنگه را باید شاهکار دانست . توصیفات طولانی او از خواب و دراز کشیدن های طولانی ، سیگار فراوان و عرق ، عرق و عرق ، گرچه ریتم کتاب را مطابق با داستان کند کرده اما گویی نویسنده خواننده را با خود به همان سال منحوس 1332 و همان شهر عجیب بندر لنگه با همان حال و هوای عجیب برده .
افزون بر آنکه محمود شخصیت خالد را ادامه داده و البته ژن توده ای را در او سخت تقویت کرده ، همین گونه او شخصیت های جدیدی همانند علی ، شریفه ، خورشید کلاه آفریده که فراموش ناشدنی هستند . در این میان داستان علی جداست ، شخصیت او چنان پرورده شده که به نظر می رسد کاراکتر اصلی داستان اوست نه خالد .
خالد داستان بیشتر خصوصیات خود در کتاب همسایه ها را حفظ کرده و البته در مواردی هم حرفه ای تر شده ، او هم چنان سخت مورد علاقه خانم هاست و با یاد خاطرات آنهاست که دوران سخت زندان را تاب می آورد .
حالا طرح پاهای زن را چشم بسته هم می توانم روی کاغذ بکشم . قلمهای پایش از زانو ، با خوابی ملایم پایین می آید تا به مچ پا برسد . پاهایش ترکه و صاف است . مهتابی رنگ است و انگار که برجستگی زانو ندارد . جوراب قرمز ساقه کوتاه که بپوشد دلربا تر می شود . جوراب های نخ کلفت ، اصلا تعریفی ندارد .
خالد در بندر لنگه به دنبال یافتن و حل کردن معمای سخت علی ایست . نویسنده شخصیت ناسازگاری برای کاراکتر علی آفریده و رفتارهای معما گونه علی هم ، شخصیت او را پیچیده تر کرده است . یکی از نقاط عطف را باید هنگامی دانست که علی در حالت مستی از گذشته سخت و مسافرتی که با پدر و خواهر بزرگتر از خود داشته سخن می گوید :
چند روز دیگه ماندیم کرمان . اما انگار پدرم راست می گفت . قسمت نبود بریم زیارت . پولمون داشت تموم می شد . این بود که برگشتیم . عکس را که عکاس کرمانی گرفته بود هنوز یادمه .لبای کلفت پدرم به خنده نشسته بود . چشمان سیاه خواهرم برق می زد . من گردنم را کج گرفته بودم .دهانم یه کم بازمانده بود که همه مسخره م میکردن . اما خواهرم ... عکس خواهرم ....
محمود این گونه حس تعلیقی را که پیشتر در داستان و در دل علی کاشته بود پرورش می دهد . با عجیب تر شدن رفتار علی و تلاش او در فرار از خالد و بندر لنگه داستان به اوج خود نزدیکتر می شود .
نمی توان نبوغ احمد محمود را در صفحات پایانی کتاب نادیده گرفت ، او که هم در شرح زندان و هنگام اعدام اسیران توده ای و هم در زندگی سخت مردم و تبعیدی ها در بندرلنگه بارها و بارها احساسات مخاطب خود را رقیق و رقیق تر کرده ، در پایان کتاب کار خود را تمام می کند و خواننده ای مبهوت ، ناتوان و اسیر به جا می گذارد ، اسیر در یاد و خاطره خالد ، علی و شریفه و البته بندر لنگه
لذت مطلق ، حسی که خواندن کتاب داستان یک شهر به خواننده دست می دهد را تنها می توان لذت مطلق دانست ، البته لذتی همراه با تلخی ، تلخی بر آمده از یکی از سیاه ترین روزهای زندگی این ملت کهن (28 مرداد )، ملتی کهن که از این روزهای سخت کم نداشته و احتمالا کم هم نخواهد داشت .
November 7, 2020
اسلام، تو حیاط خلوت، چندک زده است و با آب آفتابه وضو میگیرد. بار اول است که میبینم اسلام دستنماز میگیرد. آستینهایش را بالا زده است. پاهایش را از تو پوتین درآورده است و حالا دارد مسح سر و پا میکشد و زیر لب چیزی زمزمه میکند. نگاهش میکنم. چشمش را میدزدد. انگار دلش نمیخواهد کسی تو چشمانش نگاه کند. آسمان، نمنم میبارد. هوا ابری است. سرد هم هست. اسلام وضو میگیرد، آستینهایش را پایین میکشد، دگمههای مچ را میبندد، پوتینهایش را به پا میکند و دور حیاط خلوت را به چشم میکاود. بعد، جلو میرود و از کنار دیوار، ریگ صافی را که به قاعدهی یک تخم کبوتر است با تکه پوتین از زمین میکند و با آب آفتابه، خاک و گلش را میشوید و راه میافتد به طرف راهرو. نگهبان بیاینکه تکان بخورد نگاهش میکند. هنوز اسلام به راهرو نرسیده است که صدای نگهبان درمیآید.
_اوهوی... با تو هستم!
📝همونطور که میدانید این کتاب در ادامهی کتاب همسایههاست؛ ولی میتوان آن را به عنوان کتابی مستقل هم خواند. کتابی که راوی آن خالد است. در کتاب همسایهها از کودکی تا جوانی خالد همراه او بودیم و اینجا او راوی ماجرای زندانی شدن و تبعیدش به جنوب کشور است، بعد از کودتای مرداد. کتاب با اشارات کوچکی که به دنیای سیاسی آن زمان کرده، رمانی سیاسی نیست و مانند کتاب همسایهها سعی در بازتاب زندگی اجتماعی مردان و زنان آن دوران دارد. تابوها، اختلافها، فقر، زنان، سنتها و شاید بیعدالتیها...البته در بخشهایی از ده فصل کتاب علاوه براینکه ماجرای تبعید خالد و عدهای از دوستانش را به جنوب میخوانیم در جریان اتفاقاتی که برایش در آنجا رخ میدهد نیز هستیم.بخشهایی که مربوط به جریان تبعید خالد و تیرباران شدن عدهای از افسران و زندگی آنها در زندان بود، صدای تیرها که تبدیل به آوای همیشگی و خوفناک برای آنها بود...خیلی تاثیرگذار و سعی در این بوده که صحنه به صحنه آن برای خواننده مجسم شود. پایان کتاب چنان شوکه شدم که لذت خواندن این کتاب را برایم دوچندان کرد.
_اوهوی... با تو هستم!
📝همونطور که میدانید این کتاب در ادامهی کتاب همسایههاست؛ ولی میتوان آن را به عنوان کتابی مستقل هم خواند. کتابی که راوی آن خالد است. در کتاب همسایهها از کودکی تا جوانی خالد همراه او بودیم و اینجا او راوی ماجرای زندانی شدن و تبعیدش به جنوب کشور است، بعد از کودتای مرداد. کتاب با اشارات کوچکی که به دنیای سیاسی آن زمان کرده، رمانی سیاسی نیست و مانند کتاب همسایهها سعی در بازتاب زندگی اجتماعی مردان و زنان آن دوران دارد. تابوها، اختلافها، فقر، زنان، سنتها و شاید بیعدالتیها...البته در بخشهایی از ده فصل کتاب علاوه براینکه ماجرای تبعید خالد و عدهای از دوستانش را به جنوب میخوانیم در جریان اتفاقاتی که برایش در آنجا رخ میدهد نیز هستیم.بخشهایی که مربوط به جریان تبعید خالد و تیرباران شدن عدهای از افسران و زندگی آنها در زندان بود، صدای تیرها که تبدیل به آوای همیشگی و خوفناک برای آنها بود...خیلی تاثیرگذار و سعی در این بوده که صحنه به صحنه آن برای خواننده مجسم شود. پایان کتاب چنان شوکه شدم که لذت خواندن این کتاب را برایم دوچندان کرد.
March 13, 2020
چند سال پیش که همسایه ها رو خوندم و متوجه شدم این کتاب ادامهی زندگی خالد داستانه، تصمیم گرفتم تا مدتها نخونمش که لذت همسایهها برام منحصر به فرد بمونه.
دویست صفحه اول خیلی سخت گذشت، گنگ و یکنواخت و حوصله سر بر. برای منی که عاشق قلم محمودم این یکنواختی عجیب بود، توصیفها خسته ام میکرد، هرچی بیشتر پیش میرفتم اتفاقی نمیفتاد و انگار قرار هم نبود بیفته..
یک هفتهای کنار گذاشتمش و بعد که برگشتم قصه همون قصهای بود که میخواستم، غرق شدم تو داستان بندر لنگه و آدمهاش.. اینقدر توصیفها و فضاسازی احمد محمود خوبه که احساس میکنم چند ماهی رو بندر لنگه زندگی کردم، حتی نقشه رو هم نگاه کردم تا موقعیت جغرافیایی اتفاق ها رو بهتر درک کنم.. آدمهای این شهر به حدی تو روزمرگی غرق شدن که وقتی به خودت میای میبینی انگار تو هم داری همراهشون میشی و خستهای از اینهمه رخوت، دلت میخواد بتونی چیزی رو تغییر بدی و آرزوهای رفته و شور زندگی آدمهای شکست خوردهی قصه رو بهشون برگردونی.. و همین دقیقا جادوی قلم محموده که من دوسش دارم.
بعضی جاها توصیفها زیاد از حد میشد و به تکرار میفتاد اما فرم و فلشبکها رو خیلی خیلی دوست داشتم، بخشهای زندان و اتفاقاتش فوق العاده بودن.. بنظرم فرم روایت این داستان نقطه قوتشه. و البته فصل انتهایی و پایان عجیبش!
انگار هرچی بیشتر از محمود میخونم مشتاق تر میشم که باز هم بخونم. یک جور اعتیاد شیرین..
دویست صفحه اول خیلی سخت گذشت، گنگ و یکنواخت و حوصله سر بر. برای منی که عاشق قلم محمودم این یکنواختی عجیب بود، توصیفها خسته ام میکرد، هرچی بیشتر پیش میرفتم اتفاقی نمیفتاد و انگار قرار هم نبود بیفته..
یک هفتهای کنار گذاشتمش و بعد که برگشتم قصه همون قصهای بود که میخواستم، غرق شدم تو داستان بندر لنگه و آدمهاش.. اینقدر توصیفها و فضاسازی احمد محمود خوبه که احساس میکنم چند ماهی رو بندر لنگه زندگی کردم، حتی نقشه رو هم نگاه کردم تا موقعیت جغرافیایی اتفاق ها رو بهتر درک کنم.. آدمهای این شهر به حدی تو روزمرگی غرق شدن که وقتی به خودت میای میبینی انگار تو هم داری همراهشون میشی و خستهای از اینهمه رخوت، دلت میخواد بتونی چیزی رو تغییر بدی و آرزوهای رفته و شور زندگی آدمهای شکست خوردهی قصه رو بهشون برگردونی.. و همین دقیقا جادوی قلم محموده که من دوسش دارم.
بعضی جاها توصیفها زیاد از حد میشد و به تکرار میفتاد اما فرم و فلشبکها رو خیلی خیلی دوست داشتم، بخشهای زندان و اتفاقاتش فوق العاده بودن.. بنظرم فرم روایت این داستان نقطه قوتشه. و البته فصل انتهایی و پایان عجیبش!
انگار هرچی بیشتر از محمود میخونم مشتاق تر میشم که باز هم بخونم. یک جور اعتیاد شیرین..
May 28, 2023
«آدم تا زنده هست باید به فکرش بود»
شخصیت پردازی★
فلش بک ها★
توصیفات★ (من میخوام تو تابستون برم بندرلنگه🙂)
غم داستان★ («حتی یه درخت بیدی که برگاش هم تلخه پیدا نکرد تا تو سایهش نفس بکشه! دلش مثه دل من بود! پر بود غموغصه...»)
پایان کتاب و فصل آخر کتاب★
۱۴۰۲/۳/۷ 🫠
شخصیت پردازی★
فلش بک ها★
توصیفات★ (من میخوام تو تابستون برم بندرلنگه🙂)
غم داستان★ («حتی یه درخت بیدی که برگاش هم تلخه پیدا نکرد تا تو سایهش نفس بکشه! دلش مثه دل من بود! پر بود غموغصه...»)
پایان کتاب و فصل آخر کتاب★
۱۴۰۲/۳/۷ 🫠
May 19, 2019
احمدِ محمودِ عزیزم. یه کتاب بینظیر دیگه. اما همچنان همسایهها واسم جذابتر هست. شاید چون قلم نویسنده تو اولین کتابی که ازش خوندم بیشتر مشتاقم کرده بود.
July 7, 2023
داستان یک شهر، ادامهی روایت زندگی خالد در همسایههاست. جوانی جنوبی و عضو حزب توده که حالا در تبعید بندرلنگه در سیلی از اتفاقات و تداعیهای دوران دستگیری و شکنجه در زندان رژیم ارتجاعی شاه با ادبیاتی گیرا و ملموس مخاطب را در جریان اوضاع سیاسی و تاریخی حول دههی سی و کودتای ۲۸ مرداد قرار میدهد.
از نظر من هر دو اثر همسایهها و داستان یک شهر، بیش از اینکه داستان باشد، شیوه نامهی مبارزهست. انگار محمود در لفافهی این دو داستان سعی دارد به مخاطب خود دوام آوردن زیر شکنجه و راه مبارزه بیاموزد. آنجا که سرهنگ سیامک اصل "سکوت، مقاومت، انکار" را در زندان و پیش از تیرباران شدن، بارها و بارها تکرار میکند و آنجا که پندار بارها و بارها دربارهی شیوهی توزیع اعلامیهها توضیح میدهد و مثالهای بسیار دیگری.
از بیان توصیفی محمود، میتوان استعارههای نهفتهی بسیاری بیرون کشید که حاوی ایدهی نویسنده در تقابل با موضوعات مختلف است و این واکاوی برای شخص من بسیار شیرین بود.
به طور کلی یکی از بهترین روایتهای داستانی بود که به جریانات سیاسی نهضت ملی، حزب توده و فضای حاکم بر اون دوران پرداخته و توانسته بود مرز بین توصیف و اغراق را رعایت کند.
از نظر من هر دو اثر همسایهها و داستان یک شهر، بیش از اینکه داستان باشد، شیوه نامهی مبارزهست. انگار محمود در لفافهی این دو داستان سعی دارد به مخاطب خود دوام آوردن زیر شکنجه و راه مبارزه بیاموزد. آنجا که سرهنگ سیامک اصل "سکوت، مقاومت، انکار" را در زندان و پیش از تیرباران شدن، بارها و بارها تکرار میکند و آنجا که پندار بارها و بارها دربارهی شیوهی توزیع اعلامیهها توضیح میدهد و مثالهای بسیار دیگری.
از بیان توصیفی محمود، میتوان استعارههای نهفتهی بسیاری بیرون کشید که حاوی ایدهی نویسنده در تقابل با موضوعات مختلف است و این واکاوی برای شخص من بسیار شیرین بود.
به طور کلی یکی از بهترین روایتهای داستانی بود که به جریانات سیاسی نهضت ملی، حزب توده و فضای حاکم بر اون دوران پرداخته و توانسته بود مرز بین توصیف و اغراق را رعایت کند.
November 7, 2022
«بشنو ای ضحاک
و مپوشان چهره با دستان خونآلود
میشناسندت بصد نقش و نشان مردم
میدرخشد زیر برق چکمههای تو
لکههای خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیدست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا ماندست از خون شهیدان
برسواد سنگفرش راه
نقش یک فریاد
ای ضحاک!
ننگت باد.»
و مپوشان چهره با دستان خونآلود
میشناسندت بصد نقش و نشان مردم
میدرخشد زیر برق چکمههای تو
لکههای خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیدست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا ماندست از خون شهیدان
برسواد سنگفرش راه
نقش یک فریاد
ای ضحاک!
ننگت باد.»
January 15, 2022
۲۰۰۰ کیلومتر تا بندر لنگه!
با تصاویر زنده و جانداری که احمد محمود آفریده بود تاریخ معاصرمان را ورق زدم و چند روزی مهمان بندرلنگه بودم.
از شمالغربِ سردسیر عازم جنوب گرمسیر شده و با خالد، علی، انورمشدی، شریفه، ممدو، مرادی و بقیه ساکنان بندرلنگه آشنا شدم، گاهی به باغ عدنانی، و گهگاه به پشته رفتم، درد دلهای قدم خیر و خورشید کلاه و شریفه را شنیدم و شرح رشادتهای مبارزین را در زندانها با پوست و گوشت و استخوان لمس کردم، در هوای دم گرفته جنوب همنفس مردم شدم و با آنها در غمهایشان گریه کردم و در شادیهایشان خندیدم هرچند که بهانه آنچنانی برای شادی نداشتند!
کتاب خوب و تاثیرگذار و البته تلخی بود لحظاتی که همراه مردم بودیم جذابتر و قویتر از صحنههای درون پادگان بود. ارتباطات بین نظامیها و زندانیان در طول داستان برای خواننده معمولی کمی خستهکننده و ملالآور دنبال میشد اما ...
یک نکته همیشه ذهن مرا به خود مشغول میکند که معمولا در یک جدال و مبارزه، هر طرف خود را حق مطلق و طرف مقابل را باطل محض میپندارد به عقیده من این طرز فکر اشتباه به نظر میرسد چرا که با گذشت سالیان هر دو طرف به اشتباهات خود پی میبرند دلیل این شرایط هم شاید افراط و تفریطها و عوامل بیرونی باشد.
این سوال همیشه با من هست که آیا ممکن است به نقطهای برسیم که هم مطلوب حاکمان، در طول تاریخ، زمان کنونی و آینده و هم دلخواه مردم ستمدیده این سرزمین باشد؟
تنها گذشت زمان به این سوال پاسخ خواهد داد!
با تصاویر زنده و جانداری که احمد محمود آفریده بود تاریخ معاصرمان را ورق زدم و چند روزی مهمان بندرلنگه بودم.
از شمالغربِ سردسیر عازم جنوب گرمسیر شده و با خالد، علی، انورمشدی، شریفه، ممدو، مرادی و بقیه ساکنان بندرلنگه آشنا شدم، گاهی به باغ عدنانی، و گهگاه به پشته رفتم، درد دلهای قدم خیر و خورشید کلاه و شریفه را شنیدم و شرح رشادتهای مبارزین را در زندانها با پوست و گوشت و استخوان لمس کردم، در هوای دم گرفته جنوب همنفس مردم شدم و با آنها در غمهایشان گریه کردم و در شادیهایشان خندیدم هرچند که بهانه آنچنانی برای شادی نداشتند!
کتاب خوب و تاثیرگذار و البته تلخی بود لحظاتی که همراه مردم بودیم جذابتر و قویتر از صحنههای درون پادگان بود. ارتباطات بین نظامیها و زندانیان در طول داستان برای خواننده معمولی کمی خستهکننده و ملالآور دنبال میشد اما ...
یک نکته همیشه ذهن مرا به خود مشغول میکند که معمولا در یک جدال و مبارزه، هر طرف خود را حق مطلق و طرف مقابل را باطل محض میپندارد به عقیده من این طرز فکر اشتباه به نظر میرسد چرا که با گذشت سالیان هر دو طرف به اشتباهات خود پی میبرند دلیل این شرایط هم شاید افراط و تفریطها و عوامل بیرونی باشد.
این سوال همیشه با من هست که آیا ممکن است به نقطهای برسیم که هم مطلوب حاکمان، در طول تاریخ، زمان کنونی و آینده و هم دلخواه مردم ستمدیده این سرزمین باشد؟
تنها گذشت زمان به این سوال پاسخ خواهد داد!
July 22, 2021
گفتار اندر معرفی کتاب
داستان یک شهر برای من رمان نبود، یک دفترچهی خاطرات بود. دفترچهی خاطراتی که احمدمحمود از ادامهی زندگی «خالد» شخصیتی که در رمان «همسایهها» خلق کرده بود نوشته است.
داستان بسیار بسیار بسیار و باز هم باید تاکید کنم بسیار ضعیف آغاز شد و تا نیمهی کتاب روندی به شدت کسالتآور، کند و ملالآور داشت اما از نیمهی کتاب به بعد نویسنده تلاش کرد با ساخت چند کاراکتر و پرداختن به آنها و اتصال آنان به شخصیت اصلی کتاب کمی خود را بالا بکشد و در این راه موفق هم بود اما هرچه به یکسوم پایانی کتاب نزدیکتر میشدم داستان کمکم جان میگرفت و به شخصه یکسوم پایانی داستان را پسندیم و احمدمحمود چنان پایانِ بینظیر، باشکوه و غیرقابل توصیفی رقم زد که من گذشت زمان را حس نکردم و با صدای مشتری به زندگی روزمره برگشتم و فهمیدم حدود نیم ساعت گذشته که من به مانیتور خیره شدم و ذهنم هنوز قفل در پایان کتاب است!
توصیفهای احمدمحمود از بندر لنگه بینظیر بود، همانطور که بعد از ابررمان «کلیدر» دلم میخواست به کلیدر سفر کنم، الان شدیدا دلم میخواهد کولهی خود را بردارم و بروم آنجا را ببینم و در هوایش نفسی جانانه بکشم و در غروب آفتاب کنار دریا یک نیم بطری عرق خرما به سلامتی نویسنده بنوشم اما میدانم که قطعا امروز دیگر بندرلنگه آن بندر لنگهای نیست که احمدمحمود توصیفش کرده!
نقلقول نامه
"بدبختی که دیدن نداره"
"همیشه حقیقت یه چیز دیگه هست."
"هر چیز به جای خود نیکوست!"
"چشمم به گچ دیوار میافتد که با ناخن رویش نوشته است: مقاومت، سکوت، انکار"
"مگه یه آدم چقدر تحمل شکنجه داره؟"
"واقعیت اینه که خونها باید ریخته بشه تا این ملت قیام کنه!"
"آدم تا زنده هست باید به فکرش بود!"
کارنامه
برای توصیفهای احمدمحمود از شخصیتها و مکانها یک ستاره، برای فلشبکهای سریع و برگشتش به زمان فعلی در داستان که برای توضیح رخدادهای گذشته بود و من خیلی این تکنیک خوشم آمد یک ستاره و همچنین برای پایان باشکوه داستان که من حدود نیمساعت را با دهان باز به مانیتور خیره شده بودم و با صدای مشتری به زندگی برگشتم یک ستاره دیگر منظور و البته بخاطر شروع بسیار ضعیف داستان یک ستاره، بخاطر روند کند و ملالآور داستان در ادامه تا تقریبا یکسوم پایانیِ داستان یک ستاره از کتاب کسر میکنم و نهایتا سه ستاره برای کتاب منظور میکنم.
دانلود نامه
فایل پیدیاف نسخهی بازنویسی شدهی کتاب را در کانال تلگرام آپلود نمودهام، در صورت نیاز میتوانید آنرا از لینک زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/320
نکته: غلطهای نگارشیِ بسیاری در این نسخه وجود دارد و همچنین ناشر این نسخه، مسخرهترین لغات ممکن را سانسور و بجای حروف ستاره گذاشته است اما با توجه به تعداد ستارهها من مشکلی با خواندن کتاب نداشتم.
سی و یکم تیرماه یکهزار و چهارصد
داستان یک شهر برای من رمان نبود، یک دفترچهی خاطرات بود. دفترچهی خاطراتی که احمدمحمود از ادامهی زندگی «خالد» شخصیتی که در رمان «همسایهها» خلق کرده بود نوشته است.
داستان بسیار بسیار بسیار و باز هم باید تاکید کنم بسیار ضعیف آغاز شد و تا نیمهی کتاب روندی به شدت کسالتآور، کند و ملالآور داشت اما از نیمهی کتاب به بعد نویسنده تلاش کرد با ساخت چند کاراکتر و پرداختن به آنها و اتصال آنان به شخصیت اصلی کتاب کمی خود را بالا بکشد و در این راه موفق هم بود اما هرچه به یکسوم پایانی کتاب نزدیکتر میشدم داستان کمکم جان میگرفت و به شخصه یکسوم پایانی داستان را پسندیم و احمدمحمود چنان پایانِ بینظیر، باشکوه و غیرقابل توصیفی رقم زد که من گذشت زمان را حس نکردم و با صدای مشتری به زندگی روزمره برگشتم و فهمیدم حدود نیم ساعت گذشته که من به مانیتور خیره شدم و ذهنم هنوز قفل در پایان کتاب است!
توصیفهای احمدمحمود از بندر لنگه بینظیر بود، همانطور که بعد از ابررمان «کلیدر» دلم میخواست به کلیدر سفر کنم، الان شدیدا دلم میخواهد کولهی خود را بردارم و بروم آنجا را ببینم و در هوایش نفسی جانانه بکشم و در غروب آفتاب کنار دریا یک نیم بطری عرق خرما به سلامتی نویسنده بنوشم اما میدانم که قطعا امروز دیگر بندرلنگه آن بندر لنگهای نیست که احمدمحمود توصیفش کرده!
نقلقول نامه
"بدبختی که دیدن نداره"
"همیشه حقیقت یه چیز دیگه هست."
"هر چیز به جای خود نیکوست!"
"چشمم به گچ دیوار میافتد که با ناخن رویش نوشته است: مقاومت، سکوت، انکار"
"مگه یه آدم چقدر تحمل شکنجه داره؟"
"واقعیت اینه که خونها باید ریخته بشه تا این ملت قیام کنه!"
"آدم تا زنده هست باید به فکرش بود!"
کارنامه
برای توصیفهای احمدمحمود از شخصیتها و مکانها یک ستاره، برای فلشبکهای سریع و برگشتش به زمان فعلی در داستان که برای توضیح رخدادهای گذشته بود و من خیلی این تکنیک خوشم آمد یک ستاره و همچنین برای پایان باشکوه داستان که من حدود نیمساعت را با دهان باز به مانیتور خیره شده بودم و با صدای مشتری به زندگی برگشتم یک ستاره دیگر منظور و البته بخاطر شروع بسیار ضعیف داستان یک ستاره، بخاطر روند کند و ملالآور داستان در ادامه تا تقریبا یکسوم پایانیِ داستان یک ستاره از کتاب کسر میکنم و نهایتا سه ستاره برای کتاب منظور میکنم.
دانلود نامه
فایل پیدیاف نسخهی بازنویسی شدهی کتاب را در کانال تلگرام آپلود نمودهام، در صورت نیاز میتوانید آنرا از لینک زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/320
نکته: غلطهای نگارشیِ بسیاری در این نسخه وجود دارد و همچنین ناشر این نسخه، مسخرهترین لغات ممکن را سانسور و بجای حروف ستاره گذاشته است اما با توجه به تعداد ستارهها من مشکلی با خواندن کتاب نداشتم.
سی و یکم تیرماه یکهزار و چهارصد
March 8, 2021
مدتی پیش وقتی کتاب را به نیمه رسانده بودم در صفحه ی اینستاگرامم اینطور نوشتم که:
[چند روزیست بدجوری در حال و هوای «بندر لنگه» نفس میکشم. با «خالد» و «علی»، در قهوه خانه ی «انور مشدی» یا کنار منقل کباب «آهن» و یا حتی پای بساط تریاک خانه ی «خورشیدکلاه» روزها را به شب می رسانم. گهگاه به تماشای جاشوها می نشینم و در عین حال همراه با ذهن سیّال خالد -بخوانید احمد محمود- طعم تلخ و آغشته به زهر زندان و شکنجه را توی دهانم حس می کنم .
هیاهوی بادهای مجنون بندر، زوزه کشیدنشان در حین عبور از «بازار مساح» و یا بوی کاهگل، بعد از باران رگباری... همه و همه به روشنی و وضوح می پیچد توی سرم...
به گمان من «احمد محمود» خدایگان غرق کردن آدم است در لابه لای سطور نوشته هایش... .
و همانطور که «لیلی گلستان» در کتابِ «آنچنان که بودیم» نوشته است: “ احمد محمود راست بود. خودش بود. بی هیچ شیله پیله ای، بی هیچ محافظه کاری یا احتیاطی. برای همین است که قصه هایش باورپذیر، ملموس و صمیمی اند. آن قدر ملموس که حتی اگر در جنوب زندگی نکرده باشی هم، انگار آدمها و فضایش را سالها دیده ای و زیسته ای... .”]
و حالا که کتاب را به انتها رسانده ام باید بگویم که نه تنها بندر لنگه را زندگی کردم بلکه با چشمهای خالد، شکنجه و زندان و تیرباران را نیز دیدم؛ بیهودگی لحظه ها و روزها و شبهای یک شکل و بی امید را از سر گذراندم؛ زجر خواستن ولی نتوانستن را احساس کردم؛ صدای ترک برداشتن روح آدمی را شنیدم و دیدم که چگونه زندگی می تواند شور و حرارت جوانی را در خود ببلعد و آدمیزاد را با دستانی بسته و قلبی آزرده به حال خود وانهد... .
در مجموع میتوان گفت که زبان روان ، شفاف و سرشار از صداقت «احمد محمود» در این کتاب ، همچون گردابی خواننده را در خود فرو میکشد و برای مدتی از زمان و مکان واقعی اش جدا میکند.
تجربه ایست بس دلپذیر و به یادماندنی!
[چند روزیست بدجوری در حال و هوای «بندر لنگه» نفس میکشم. با «خالد» و «علی»، در قهوه خانه ی «انور مشدی» یا کنار منقل کباب «آهن» و یا حتی پای بساط تریاک خانه ی «خورشیدکلاه» روزها را به شب می رسانم. گهگاه به تماشای جاشوها می نشینم و در عین حال همراه با ذهن سیّال خالد -بخوانید احمد محمود- طعم تلخ و آغشته به زهر زندان و شکنجه را توی دهانم حس می کنم .
هیاهوی بادهای مجنون بندر، زوزه کشیدنشان در حین عبور از «بازار مساح» و یا بوی کاهگل، بعد از باران رگباری... همه و همه به روشنی و وضوح می پیچد توی سرم...
به گمان من «احمد محمود» خدایگان غرق کردن آدم است در لابه لای سطور نوشته هایش... .
و همانطور که «لیلی گلستان» در کتابِ «آنچنان که بودیم» نوشته است: “ احمد محمود راست بود. خودش بود. بی هیچ شیله پیله ای، بی هیچ محافظه کاری یا احتیاطی. برای همین است که قصه هایش باورپذیر، ملموس و صمیمی اند. آن قدر ملموس که حتی اگر در جنوب زندگی نکرده باشی هم، انگار آدمها و فضایش را سالها دیده ای و زیسته ای... .”]
و حالا که کتاب را به انتها رسانده ام باید بگویم که نه تنها بندر لنگه را زندگی کردم بلکه با چشمهای خالد، شکنجه و زندان و تیرباران را نیز دیدم؛ بیهودگی لحظه ها و روزها و شبهای یک شکل و بی امید را از سر گذراندم؛ زجر خواستن ولی نتوانستن را احساس کردم؛ صدای ترک برداشتن روح آدمی را شنیدم و دیدم که چگونه زندگی می تواند شور و حرارت جوانی را در خود ببلعد و آدمیزاد را با دستانی بسته و قلبی آزرده به حال خود وانهد... .
در مجموع میتوان گفت که زبان روان ، شفاف و سرشار از صداقت «احمد محمود» در این کتاب ، همچون گردابی خواننده را در خود فرو میکشد و برای مدتی از زمان و مکان واقعی اش جدا میکند.
تجربه ایست بس دلپذیر و به یادماندنی!
July 24, 2025
از نحوه نگارش و قلم احمد محمود لذت میبرم. کمی هم حسادت میکنم.
چند ده صفحه اول کتاب کمی سخت گذشت. ولی نیمه دوم کتاب را یک نفس خوندم.
کتاب را از کتابفروشی خانههدایت برلین خریدم و فکر کنم یادگاری خوبی شد.
چند ده صفحه اول کتاب کمی سخت گذشت. ولی نیمه دوم کتاب را یک نفس خوندم.
کتاب را از کتابفروشی خانههدایت برلین خریدم و فکر کنم یادگاری خوبی شد.
July 15, 2022
برای نوشتن معرفی داستان یک شهر سراغ دفتر دستنوشتههایم میروم. میدانم که در مدتی که کتاب را دست داشتهام چندباری دفتر را برداشتهام و فوران احساسات و افکارم را همان لحظه پیاده کردهام. فکر میکنم همین دستنوشتهها میتواند بهترین معرفی باشد، زیرا با پایان یافتن مطالعهی دومین کتاب از احمد محمود فهمیدم جایگاهی ترک نشدنی در قلبم دارد:
-سهشنبه، ۱۷ خرداد ۱۴۰۱-
«همهتون مثه همین. اصلاً اینجا شهر دیوونههاست»- داستان یک شهر، ص۲۴۱.
انگار باید جهرمی در میانهي کتاب این جمله را توی روی ما بزند تا متوجه شویم همهچیز در این شهر، در بندر لنگه عجیب است. همهی آدمها متفاوت و غریباند. جهرمیای که همهچیزش با این آدمهای دیوانه فرق دارد، حتی چشمهای سبز و موهای کهرباییاش.
-پنجشنبه، ۱۹ خرداد ۱۴۰۱-
خالد جاهایی در داستان یک شهر یعنی چندچایی، میگوید «دلم میخواهد فکر کنم» آن هم درست در میانهی موقعیتی که در زندان است. یا زمانی میگوید «میلی به سیگار نداشتم، اما گیراندم». درست با همین جملهها که چند صفحه یکبار تکرار میشود حس میکنم خالد هستم! یا حداقل خالدی در من بیدار است. بیدار است که از پنجرهی خشتی بالای حمام میبیند نازی را شکنجه میدهند. هم زمان او هستم، نازی هستم. آنجا که با چشمان باز روی زمین افتاده و خون از زیر شکمش جاریست. نازی میشوم، خالد میشوم. تکتک عضلات بدن و صورتم با ریتمی غیرهماهنگ با هم میپرند، بغضی در گلو میآید و اشکی میغلتد، دوباره خشک میشود و چند صفحه بعد مطمئنم که همین چند صفحه پیش بود که ضربهی نهایی به من وارد شد.
- پنجشنبه، ۲ تیر ۱۴۰۱ -
جملههایش کوتاه است. انگار نشستهای پای دارقالیِ. احمد محمود در نظرم زن روستایی قالیبافیست که تا سپیده پای دار مینشیند و رج میزند و غرق میشود، آن نقش را زیر پای بیندازی تو را هم غرق میکند. ریتم را بگیر و آرام و نرم از سنگی بر سنگ دیگر روی مرداب به جهیدن ادامه بده. همراهش شو، اینجاست که دوست دارم هرچه نوشته را بخوانم، ببلعم و در شیرهی جانم جاری کنم.
او برای هر پدیدهای زبان خاص خودش را پیدا کرده، برای غروب آفتاب برای چرخش و صدای باد، برای اضطراب، برای صدای شلاق. تو مرا ببر و بغضم را بگیر، حتی شب نخوابی عجیب و غوغای درون سرم را ببین. همهی آدمهای عجیب داستانت مرهم هستند، شهری درون من است با مجموعهای از شخصیتهایی که نقش زدهای، اینها درونم زندهاند و تا پایان نفس میکشند، تو مرا پناه بده آقای نویسنده، آقای احمد محمود!
-سهشنبه، ۱۷ خرداد ۱۴۰۱-
«همهتون مثه همین. اصلاً اینجا شهر دیوونههاست»- داستان یک شهر، ص۲۴۱.
انگار باید جهرمی در میانهي کتاب این جمله را توی روی ما بزند تا متوجه شویم همهچیز در این شهر، در بندر لنگه عجیب است. همهی آدمها متفاوت و غریباند. جهرمیای که همهچیزش با این آدمهای دیوانه فرق دارد، حتی چشمهای سبز و موهای کهرباییاش.
-پنجشنبه، ۱۹ خرداد ۱۴۰۱-
خالد جاهایی در داستان یک شهر یعنی چندچایی، میگوید «دلم میخواهد فکر کنم» آن هم درست در میانهی موقعیتی که در زندان است. یا زمانی میگوید «میلی به سیگار نداشتم، اما گیراندم». درست با همین جملهها که چند صفحه یکبار تکرار میشود حس میکنم خالد هستم! یا حداقل خالدی در من بیدار است. بیدار است که از پنجرهی خشتی بالای حمام میبیند نازی را شکنجه میدهند. هم زمان او هستم، نازی هستم. آنجا که با چشمان باز روی زمین افتاده و خون از زیر شکمش جاریست. نازی میشوم، خالد میشوم. تکتک عضلات بدن و صورتم با ریتمی غیرهماهنگ با هم میپرند، بغضی در گلو میآید و اشکی میغلتد، دوباره خشک میشود و چند صفحه بعد مطمئنم که همین چند صفحه پیش بود که ضربهی نهایی به من وارد شد.
- پنجشنبه، ۲ تیر ۱۴۰۱ -
جملههایش کوتاه است. انگار نشستهای پای دارقالیِ. احمد محمود در نظرم زن روستایی قالیبافیست که تا سپیده پای دار مینشیند و رج میزند و غرق میشود، آن نقش را زیر پای بیندازی تو را هم غرق میکند. ریتم را بگیر و آرام و نرم از سنگی بر سنگ دیگر روی مرداب به جهیدن ادامه بده. همراهش شو، اینجاست که دوست دارم هرچه نوشته را بخوانم، ببلعم و در شیرهی جانم جاری کنم.
او برای هر پدیدهای زبان خاص خودش را پیدا کرده، برای غروب آفتاب برای چرخش و صدای باد، برای اضطراب، برای صدای شلاق. تو مرا ببر و بغضم را بگیر، حتی شب نخوابی عجیب و غوغای درون سرم را ببین. همهی آدمهای عجیب داستانت مرهم هستند، شهری درون من است با مجموعهای از شخصیتهایی که نقش زدهای، اینها درونم زندهاند و تا پایان نفس میکشند، تو مرا پناه بده آقای نویسنده، آقای احمد محمود!
March 13, 2018
داستان یک شهر به گونه ای ادامه داستان زندگی خالد در رمان همسایه هاست. خالد که در دوران سربازی به عضویت شاخه نظامی حزب توده در آمده، با کشف این سازمان پس از کودتای 28 مرداد به بندر لنگه تبعید می شود و در آن جا با علی آشنا می شود. داستان بیشتر حول محور همین دو شخصیت می گردد. خالد که بار شکست سیاسی را بر دوش می کشد و علی که در زندگی عاطفی خود شکست خورده است. همچنین احمد محمود تلاش می کند داستان کشف سازمان نظامی حزب توده و اعدام افسران بلندپایه حزب را از طریق فلش بک هایی به زندگی خالد روایت کند. هر چه به پایان داستان نزدیک تر می شویم این فلش بک ها هم بیشتر می شود. تعدادی از شخصیت هایی که در داستان ذکر شده همچون یونسی و سیامک و... حقیقی هستند و از جمله افسران توده ای بودند که در سال 1333 تیر باران شدند و یا حبس ابد گرفتند.
-شنیدی؟
-چی را؟
-شاه گفته این یونسی دیگه چرا؟
- ستوان یونسی؟
- گفته این که با پول من رفته اروپا معالجه کرده و براش پا درست کردن این دیگه چرا خیانت کرده؟
- خیانت؟
- تو دادگاه جوابشونو داده
- ستوان یونسی؟
- پای چوبی را درآورده پرت کرده وسط دادگاه و گفته که اگه قراره با یه پای چوبی احمق باشم همون بهتر که پا نداشته باشم
در ارتباط با حزب توده ایران همواره نظرات متناقضی به گوش می رسد. غالبا معتقدند که این حزب نوکر شوروی بود و اگر به قدرت می رسید کشور را دو دستی تقدیم روس ها می کرد. عده ای هم بر این باورند که این حزب برای رفاه و خوشبختی ممکلت به خصوص قشر زحمت کش و کارگر تلاش می کرد. اگر چه ماجراهایی هم چون امتیاز نفت شمال و غائله آذربایجان و کردستان نشان می دهد نظریه گروه اول تا حدودی درست است و اگر حزب توده به قدرت می رسید ایران سرنوشتی بهتر از کشورهای اروپای شرقی نمی داشت، اما تلاش های بسیار آن ها برای بهبود وضع طبقه کارگر و به راه انداختن اعتصابات کارگری ستودنی است. این ها نشان می دهد ستایش های بسیار احمد محمود از افسران توده ای در این رمان و وصف شهادت قهرمانانه آن ها به جا است و در این حزب افرادی که دغدغه پیشرفت و سربلندی ایران را داشتند هم بسیار بود.
شاید مهم ترین ضعف داستان پیرامون شخصیت خالد باشد. خالد در این رمان بیشتر یک راوی منفعل است و مانند رمان همسایه ها کسی نیست که بتوان به راحتی با او همذات پنداری کرد. خالد در داستان یک شهر با گذشته پرماجرای خود کاملا قطع رابطه کرده است. از امان آقا، بلور خانم و تمام همسایه هایی که به آن ها عشق می ورزید و برای رفاه آن ها تصمیم گرفت مبارزه کند، یادی نمی کند. حتی خبری از پدر و مادرش و جمیله نیست. اما در مجموع قلم بی نظیر احمد محمود و روایتی که از زندگی اجتماعی مردمان جنوب به خصوص طبقه فرودست می کند، خواندن این اثر را لذت بخش می کند.
-شنیدی؟
-چی را؟
-شاه گفته این یونسی دیگه چرا؟
- ستوان یونسی؟
- گفته این که با پول من رفته اروپا معالجه کرده و براش پا درست کردن این دیگه چرا خیانت کرده؟
- خیانت؟
- تو دادگاه جوابشونو داده
- ستوان یونسی؟
- پای چوبی را درآورده پرت کرده وسط دادگاه و گفته که اگه قراره با یه پای چوبی احمق باشم همون بهتر که پا نداشته باشم
در ارتباط با حزب توده ایران همواره نظرات متناقضی به گوش می رسد. غالبا معتقدند که این حزب نوکر شوروی بود و اگر به قدرت می رسید کشور را دو دستی تقدیم روس ها می کرد. عده ای هم بر این باورند که این حزب برای رفاه و خوشبختی ممکلت به خصوص قشر زحمت کش و کارگر تلاش می کرد. اگر چه ماجراهایی هم چون امتیاز نفت شمال و غائله آذربایجان و کردستان نشان می دهد نظریه گروه اول تا حدودی درست است و اگر حزب توده به قدرت می رسید ایران سرنوشتی بهتر از کشورهای اروپای شرقی نمی داشت، اما تلاش های بسیار آن ها برای بهبود وضع طبقه کارگر و به راه انداختن اعتصابات کارگری ستودنی است. این ها نشان می دهد ستایش های بسیار احمد محمود از افسران توده ای در این رمان و وصف شهادت قهرمانانه آن ها به جا است و در این حزب افرادی که دغدغه پیشرفت و سربلندی ایران را داشتند هم بسیار بود.
شاید مهم ترین ضعف داستان پیرامون شخصیت خالد باشد. خالد در این رمان بیشتر یک راوی منفعل است و مانند رمان همسایه ها کسی نیست که بتوان به راحتی با او همذات پنداری کرد. خالد در داستان یک شهر با گذشته پرماجرای خود کاملا قطع رابطه کرده است. از امان آقا، بلور خانم و تمام همسایه هایی که به آن ها عشق می ورزید و برای رفاه آن ها تصمیم گرفت مبارزه کند، یادی نمی کند. حتی خبری از پدر و مادرش و جمیله نیست. اما در مجموع قلم بی نظیر احمد محمود و روایتی که از زندگی اجتماعی مردمان جنوب به خصوص طبقه فرودست می کند، خواندن این اثر را لذت بخش می کند.
April 5, 2016
یک جورهایی ادامهی کتاب همسایههاست و داستان خالد را پس از رفتن سربازی تعریف میکند. البته اگر همسایهها را هم نخوانده باشید مشکلی پیش نمیآید و ماجراهای گتاب ارتباطی با آن همسایهها ندارد. داستان دو قسمت دارد. خالدِ جوان عضو حزب توده بوده و به جرم خیانت تبعید شده به بندرلنگه و ماجراهایش را در آنجا روایت میکند. در بخشهایی از این روایت فلش بک میزند به گذشتهاش و ماجراهای زندان. این فلشبکها در آخر داستان بیشتر میشود و به نظر میرسد دو داستان به صورت جدا روایت میشوند و جایی به هم میپیوندند.
از لحاظ داستانی و زبان و توصیف و... کتاب خوبی بود، اما همچنان همسایهها رو بیشتر دوست داشتم. به نظرم یک جایی توصیفاتش زیاد شده بود. با داستانهایی که از داخل زاندان روایت میکرد زیاد ارتباط برقرار نمیکردم و انگار به زور چسبیده بود.
از لحاظ داستانی و زبان و توصیف و... کتاب خوبی بود، اما همچنان همسایهها رو بیشتر دوست داشتم. به نظرم یک جایی توصیفاتش زیاد شده بود. با داستانهایی که از داخل زاندان روایت میکرد زیاد ارتباط برقرار نمیکردم و انگار به زور چسبیده بود.
July 1, 2022
فضاسازی داستان و توصیفات کتاب عالی و کمنظیر بود. داستان کتاب چیزی جز شرح ظلم و محرومیت و بیسوادی و ستم جاری بر این سرزمین نبود اما قصهها و روایتهای شخصیش غم انداخت توی جونم.
دیروز رشته توییت حسین شنبهزاده رو خوندم که برای گذراندن دورهی محکومیتش راهی اوین شد. تا نزدیکی صبح بیدار بودم و کتاب میخوندم و داشتم فکر میکردم کی قراره شرح دردها و رنجهای ما رو بنویسه؟ کی میخواد از غمهای ما توی سال ١۴٠١ روایت کنه؟
دیروز رشته توییت حسین شنبهزاده رو خوندم که برای گذراندن دورهی محکومیتش راهی اوین شد. تا نزدیکی صبح بیدار بودم و کتاب میخوندم و داشتم فکر میکردم کی قراره شرح دردها و رنجهای ما رو بنویسه؟ کی میخواد از غمهای ما توی سال ١۴٠١ روایت کنه؟
February 5, 2025
از همین حالا میترسم از خوندن درخت انجیر معابد و مدار صفر درجه!
برای من خوندن 600 صفحه با این سرعت تقریبا غیرممکنه و اگر هر نویسندهٔ دیگه ای بجز احمد محمود بود قطعا شکست میخوردم.
اینجا اما با همهٔ شخصیت ها ارتباط برقرار کردمو یه جایی از وجودم میون این مردم و این داستان گیر کرد و گرفتارش شدم…
برای من خوندن 600 صفحه با این سرعت تقریبا غیرممکنه و اگر هر نویسندهٔ دیگه ای بجز احمد محمود بود قطعا شکست میخوردم.
اینجا اما با همهٔ شخصیت ها ارتباط برقرار کردمو یه جایی از وجودم میون این مردم و این داستان گیر کرد و گرفتارش شدم…
June 30, 2026
چند وقت پیش که همسایه ها رو خوندم، فکر میکردم مثل بقیه کارای احمد محمود سریع منو درگیر میکنه، ولی راستش اوایلش یه کم کند و سنگین جلو میرفت. مخصوصاً بخشهای اولش که بیشتر معرفی فضا و آدمها بود، برام یه جورایی یکنواخت و حتی خستهکننده شد. حس میکردم داستان انگار عجلهای برای اتفاق افتادن نداره و همونجا وایساده.
ولی هرچی جلوتر رفتم، کمکم اون فضای خفه و واقعی شهر برام جا افتاد. یه جوری بود که انگار خودت افتادی وسط یه شهری که نفسش سنگینه و آدمهاش تو روزمرگی و سرنوشتشون گیر کردن. توصیفهای محمود انقدر دقیق و تصویریه که ناخودآگاه خودتو وسط همون کوچهها و آدمها حس میکنی، حتی اگه داستان خیلی آروم پیش بره.
به نظرم نقطه قوت اصلی کتاب دقیقاً همون فضاسازی و روایتشه، مخصوصاً اینکه به جای هیجان مصنوعی، یه حس واقعی از زندگی آدمهای ساده و درگیر مشکلات رو نشون میده. بعضی جاها شاید زیادی کند بشه، ولی در نهایت همین کندی باعث میشه فضا عمیقتر تو ذهنت بمونه.
داستان یک شهر از احمد محمود ادامهی فضای رئالیستی و اجتماعی آثار قبلیشه و بیشتر روی زندگی آدمهای عادی توی فضای خوزستان و شهرهای جنوبی تمرکز داره. داستان بیشتر از اینکه روی اتفاقات هیجانی باشه، روی حالوهوای زندگی، فشارهای اجتماعی و درگیریهای درونی آدمها میچرخه. شخصیتها معمولاً آدمهای معمولیان که توی شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی گیر افتادن و هر کدوم یه جور با زندگی دستوپنجه نرم میکنن.
کل فضای کتاب یه حس سنگین و واقعی داره؛ انگار نویسنده بیشتر میخواد «زندگی کردن» رو نشون بده تا یه داستان پرحادثه تعریف کنه. برای همین هم بعضی جاها آروم و حتی کند پیش میره، ولی اینکارو موجب اینجا عمق بیشتری در داستان میشه.
در کل هرچی بیشتر از محمود میخونم، بیشتر جذب سبک نوشتنش میشم؛ یه جور وابستگی آروم داره که نمیذاره راحت ازش دل بکنی.
ولی هرچی جلوتر رفتم، کمکم اون فضای خفه و واقعی شهر برام جا افتاد. یه جوری بود که انگار خودت افتادی وسط یه شهری که نفسش سنگینه و آدمهاش تو روزمرگی و سرنوشتشون گیر کردن. توصیفهای محمود انقدر دقیق و تصویریه که ناخودآگاه خودتو وسط همون کوچهها و آدمها حس میکنی، حتی اگه داستان خیلی آروم پیش بره.
به نظرم نقطه قوت اصلی کتاب دقیقاً همون فضاسازی و روایتشه، مخصوصاً اینکه به جای هیجان مصنوعی، یه حس واقعی از زندگی آدمهای ساده و درگیر مشکلات رو نشون میده. بعضی جاها شاید زیادی کند بشه، ولی در نهایت همین کندی باعث میشه فضا عمیقتر تو ذهنت بمونه.
داستان یک شهر از احمد محمود ادامهی فضای رئالیستی و اجتماعی آثار قبلیشه و بیشتر روی زندگی آدمهای عادی توی فضای خوزستان و شهرهای جنوبی تمرکز داره. داستان بیشتر از اینکه روی اتفاقات هیجانی باشه، روی حالوهوای زندگی، فشارهای اجتماعی و درگیریهای درونی آدمها میچرخه. شخصیتها معمولاً آدمهای معمولیان که توی شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی گیر افتادن و هر کدوم یه جور با زندگی دستوپنجه نرم میکنن.
کل فضای کتاب یه حس سنگین و واقعی داره؛ انگار نویسنده بیشتر میخواد «زندگی کردن» رو نشون بده تا یه داستان پرحادثه تعریف کنه. برای همین هم بعضی جاها آروم و حتی کند پیش میره، ولی اینکارو موجب اینجا عمق بیشتری در داستان میشه.
در کل هرچی بیشتر از محمود میخونم، بیشتر جذب سبک نوشتنش میشم؛ یه جور وابستگی آروم داره که نمیذاره راحت ازش دل بکنی.
August 3, 2020
داستان دو بخش دارد.
یکم. روزمرگی بینهایت کند، بیهدف، تکراری و ناامید.
دوم. آنچیزی که باعث میشود زندگی به منجلاب بالا تبدیل شود. یعنی سرکوب، فساد و ظلم.
همان چیزی که برای ما آشنا است. سرکوب، فساد، ناامیدی و زندگی روزمرهی تکراری.
یکم. روزمرگی بینهایت کند، بیهدف، تکراری و ناامید.
دوم. آنچیزی که باعث میشود زندگی به منجلاب بالا تبدیل شود. یعنی سرکوب، فساد و ظلم.
همان چیزی که برای ما آشنا است. سرکوب، فساد، ناامیدی و زندگی روزمرهی تکراری.
August 8, 2024
صدای خفه و محتاطانۀ مهندس سیف به گوشم می نشیند.»
- اگه اعدام سیاسی سنت بشه!
تبم، تند شده است
- اگه سنت بشه!
انگار خوابم. انگار تو اغما هستم. انگار صدای مهندس سیف از فرسنگها دور می آید
- اگه اعدام...
صدا، تو فضای تهی رها می شود و معلق می شود. صدای مهندس سیف غریبه است
«- اگه سنت بشه!
رمان داستان یک شهر اثر بزرگ و باشکوهیه. در درجۀ اول یه جور نقد کوبنده و تکان دهنده از میلیتاریسمه. در درجۀ دوم بازنمایی بسیار خواندنی و خوش ساختی از زندگی در برهه و مکان خاص و مشخصی هست که خواننده رو با خودش به اون مکان و زمان میبره. در درجۀ سوم تصویر بدیعی (در مقایسه با رمانهای زمان خودش) از فیگور «زن» ارائه میده. زنان رمانهای احمد محمود، برخلاف زنان رمانهای هوشنگ گلشیری مثلاً، آزاد هستن. اراده دارن. کنش دارن و کنشی که دارن خارجه از کنش هایی که جامعۀ پدرسالار زمان براشون تعریف کرده. در درجۀ چهارم روایتی درونی و آشناساز هست از اعدام افسران حزب توده و تجربۀ زندان. در درجۀ پنجم، نسبت به امروز ما دید بهمون میده. میخونیم و میبینیم انگار چیزی عوض نشده. انگار هنوز با همون حال و روز داریم زندگی میکنی و نگرش نظامیان و حکومتیان به مردم و نگرش مردم به نظامیان و حکومتی ها همونه که اون روزها بود، و قبل ترش، و قبل ترش، و قبل ترش.
خواندنی ترین و جذاب ترین و زیباترین قسمت رمان برای من سفری بود که خالد و چند زندانی دیگه همراه یه نظامی آغاز میکنن برای تبعید شدن به جنوب و تجربۀ این سفر، که گرچه کوتاهه، اما بینهایت خواندنیه و شاید بتونم بگم یکی از پنج بریدۀ رمان برتریه که تو زندگیم خونده م.
گلشیری اشاره کرده که اون خط داستانی (که نمیتونم بگم کدوم که تابلو نشه اگه نخوندینش) خاص از همون اولهای رمان لو میره و به همین دلیل این اثر شکست خورده در ایجاد تعلیق مثلاً. اینکه خواننده از همون اول چیزی رو میدونه که شخصیت اصلی رمان نمیدونه درسته. منتها چرا باید این رو نقص به حساب آورد؟ اصولاً این نوعی از آیرونی به حساب میاد به نام آیرونی موقعیت فکر میکنم یا یه همچین اسم هایی (یاد کتاب آبرامز به خیر) که نمونه هم کم نداره در ادبیات و رمان جهان. و اصولاً این مسئله «یکی از» مسائل رمانه. و با همۀ اینها رفتاری که در فصلهای پایانی با این رگۀ داستانی میشه، به نظرم طوری نیست که اون رو شکست خورده بدونیم. بلکه اتفاقاً تأثیرگذاریش بیشتر میشه.
- اگه اعدام سیاسی سنت بشه!
تبم، تند شده است
- اگه سنت بشه!
انگار خوابم. انگار تو اغما هستم. انگار صدای مهندس سیف از فرسنگها دور می آید
- اگه اعدام...
صدا، تو فضای تهی رها می شود و معلق می شود. صدای مهندس سیف غریبه است
«- اگه سنت بشه!
رمان داستان یک شهر اثر بزرگ و باشکوهیه. در درجۀ اول یه جور نقد کوبنده و تکان دهنده از میلیتاریسمه. در درجۀ دوم بازنمایی بسیار خواندنی و خوش ساختی از زندگی در برهه و مکان خاص و مشخصی هست که خواننده رو با خودش به اون مکان و زمان میبره. در درجۀ سوم تصویر بدیعی (در مقایسه با رمانهای زمان خودش) از فیگور «زن» ارائه میده. زنان رمانهای احمد محمود، برخلاف زنان رمانهای هوشنگ گلشیری مثلاً، آزاد هستن. اراده دارن. کنش دارن و کنشی که دارن خارجه از کنش هایی که جامعۀ پدرسالار زمان براشون تعریف کرده. در درجۀ چهارم روایتی درونی و آشناساز هست از اعدام افسران حزب توده و تجربۀ زندان. در درجۀ پنجم، نسبت به امروز ما دید بهمون میده. میخونیم و میبینیم انگار چیزی عوض نشده. انگار هنوز با همون حال و روز داریم زندگی میکنی و نگرش نظامیان و حکومتیان به مردم و نگرش مردم به نظامیان و حکومتی ها همونه که اون روزها بود، و قبل ترش، و قبل ترش، و قبل ترش.
خواندنی ترین و جذاب ترین و زیباترین قسمت رمان برای من سفری بود که خالد و چند زندانی دیگه همراه یه نظامی آغاز میکنن برای تبعید شدن به جنوب و تجربۀ این سفر، که گرچه کوتاهه، اما بینهایت خواندنیه و شاید بتونم بگم یکی از پنج بریدۀ رمان برتریه که تو زندگیم خونده م.
گلشیری اشاره کرده که اون خط داستانی (که نمیتونم بگم کدوم که تابلو نشه اگه نخوندینش) خاص از همون اولهای رمان لو میره و به همین دلیل این اثر شکست خورده در ایجاد تعلیق مثلاً. اینکه خواننده از همون اول چیزی رو میدونه که شخصیت اصلی رمان نمیدونه درسته. منتها چرا باید این رو نقص به حساب آورد؟ اصولاً این نوعی از آیرونی به حساب میاد به نام آیرونی موقعیت فکر میکنم یا یه همچین اسم هایی (یاد کتاب آبرامز به خیر) که نمونه هم کم نداره در ادبیات و رمان جهان. و اصولاً این مسئله «یکی از» مسائل رمانه. و با همۀ اینها رفتاری که در فصلهای پایانی با این رگۀ داستانی میشه، به نظرم طوری نیست که اون رو شکست خورده بدونیم. بلکه اتفاقاً تأثیرگذاریش بیشتر میشه.
May 17, 2010
ادامۀ همسایه ها که در آن خالد _بخوانید محمود_دوران جوانی و تبعیدش را می گذراند.برای من که عاشق کارهای محمودم این رمان هم جزء قله هاست
رمان داستان یک شهر،شرح فروریزی آرزوها و پندارهای خالد و علی است.هر دو دل شکسته اند،با گذشته ای غم انگیز:خالد بار شکستی سیاسی را بر دوش می کشد و علی زخمی عاطفی و خانوادگی بر روح دارد.این دو در گره گاهی به نام بندر لنگه به هم می رسند و تا دلِ تاریکی سرنوشتشان پیش می روند.علی در اقدامی انتحاری جان می بازد و خالد با ذهنیتی ویران به عصر زمین سوخته گام می نهد تا شهید شود
رمان داستان یک شهر،شرح فروریزی آرزوها و پندارهای خالد و علی است.هر دو دل شکسته اند،با گذشته ای غم انگیز:خالد بار شکستی سیاسی را بر دوش می کشد و علی زخمی عاطفی و خانوادگی بر روح دارد.این دو در گره گاهی به نام بندر لنگه به هم می رسند و تا دلِ تاریکی سرنوشتشان پیش می روند.علی در اقدامی انتحاری جان می بازد و خالد با ذهنیتی ویران به عصر زمین سوخته گام می نهد تا شهید شود
August 11, 2022
خوانش: ۱۴۰۱.۰۵.۱۹
واپسین برگهای کتاب تکاندهندهبود.
واپسین برگهای کتاب تکاندهندهبود.
September 27, 2021
اولین بار که با هم آشنا شدیم تو کتاب فروشی شفق بود.انگار همین دیروز بود.صدای شفق تو گوشم است.گمون می کنم که شماها بتونین با هم رفیق باشین ... و در ادامه ... باید خیلی حواسم را جمع کنم تا ملتفت شوم که چه می گوید.ببین رفیق می خوام صد تا اعلامیه بهت بدم که بندازی تو خونه های خیابون حکومتی!گلو و سق دهانم خشک می شود.تو دلم آشوب بپا میشود.بسته ی اعلامیه را می گذارم روی شکمم،زیر کمر بند و دگمه های نیمتنه را می بندم.بیدار تو تاریکی شب نگاهم می کند و می گوید موفق باشی!حسابی داغ می شوم ... – کجائی؟بر گشت از فلاش بک و حضور در سلول باز داشتگاه تیپ دو زرهی.تکان می خورم.کاظم بازویم را می گیرد و فشار می دهد. کجائی تو ؟... چائیت یخ کرد!لیوان چای توی مشتم سرد شده است.کاظم باز می پرسد به چه فکر می کردی؟نفس می کشم و میگویم هیچ!
.
.
📙 بستر داستان های احمد محمود جنوب ایران است،این کتاب هم ماجرا هایش در بندر لنگه اتفاق می افتد.
روایت داستان از زبان شخصیت اصلی همسایه ها خالد روایت می شود،خالد تنها جایی که خودش را معرفی می کند،فصل چهارم،صفحه ی ۱۳۲ است:
" نه! ... بام لجبازی کردن
این بار صدا جان دار تر بود پس همیشه حقیقت چیز دیگه س
لرزش صدام تسکین یافته بود؛اما هنوز بی قرار بودم
همیشه برا پیدا کردن حقیقت باید زحمت کشید
لبخند زده بود و دستش را دراز کرده بود
ـ نصرت!
دستش را فشردم
- خالد!
هنوز فرصت نکرده بودیم چند کلمه ای حرف بزنیم،شیپور صف جمع به گوشمان نشسته بود ..."
.
.
کتاب ادامه همسایه ها و در عین حال مستقل از هم...
در واقع کتاب یک خودزندگینامه هم هست.احمد محمود پس از سپری کردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، به دانشکدهٔ افسری ارتش راه یافت؛ اما ازجمله تعداد زیاد دانشجویان دانشکدهٔ افسری بود که پس از کودتای ۲۸مردادماه سال ۱۳۳۲ بازداشت و سپس، بخشبخش آزاد شدند؛ درحالیکه تنها ۱۳ نفر از آنان در زندان باقی ماندند.احمد اعطا، یکی از این دانشجویان بود که نه توبهنامهای امضا کرد و نه به هیچگونه همکاری با رژیم کودتا تن داد. به همین دلیل، مدت زیادی را در زندان بهسر برد که گویا مشکل ریوی او که درنهایت به مرگش منجر شد، یادگار همان دوران بودهاست.مدتی هم درحوالی خلیج فارس از جمله در بندر لنگه در تبعید به سر برد و البته خودش از این دوران با عنوان «زمانی که گرفتار بازی سیاست شده بودم»یاد می کند.
.
.
📙 بستر داستان های احمد محمود جنوب ایران است،این کتاب هم ماجرا هایش در بندر لنگه اتفاق می افتد.
روایت داستان از زبان شخصیت اصلی همسایه ها خالد روایت می شود،خالد تنها جایی که خودش را معرفی می کند،فصل چهارم،صفحه ی ۱۳۲ است:
" نه! ... بام لجبازی کردن
این بار صدا جان دار تر بود پس همیشه حقیقت چیز دیگه س
لرزش صدام تسکین یافته بود؛اما هنوز بی قرار بودم
همیشه برا پیدا کردن حقیقت باید زحمت کشید
لبخند زده بود و دستش را دراز کرده بود
ـ نصرت!
دستش را فشردم
- خالد!
هنوز فرصت نکرده بودیم چند کلمه ای حرف بزنیم،شیپور صف جمع به گوشمان نشسته بود ..."
.
.
کتاب ادامه همسایه ها و در عین حال مستقل از هم...
در واقع کتاب یک خودزندگینامه هم هست.احمد محمود پس از سپری کردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، به دانشکدهٔ افسری ارتش راه یافت؛ اما ازجمله تعداد زیاد دانشجویان دانشکدهٔ افسری بود که پس از کودتای ۲۸مردادماه سال ۱۳۳۲ بازداشت و سپس، بخشبخش آزاد شدند؛ درحالیکه تنها ۱۳ نفر از آنان در زندان باقی ماندند.احمد اعطا، یکی از این دانشجویان بود که نه توبهنامهای امضا کرد و نه به هیچگونه همکاری با رژیم کودتا تن داد. به همین دلیل، مدت زیادی را در زندان بهسر برد که گویا مشکل ریوی او که درنهایت به مرگش منجر شد، یادگار همان دوران بودهاست.مدتی هم درحوالی خلیج فارس از جمله در بندر لنگه در تبعید به سر برد و البته خودش از این دوران با عنوان «زمانی که گرفتار بازی سیاست شده بودم»یاد می کند.
April 9, 2019
این کتاب در واقع ادامهی داستان خالد در رمان همسایههاست. گرچه این رمان به اندازه ی همسایهها جذاب نیست اما برای کسی که از خواندن همسایهها لذت برده، خواندنش خالی از لطف نیست. از اینکه احمد محمود انقدر زیبا و چیرهدست داستان را به پایان برد واقعا حیرت کردم. حیف که داستان اندکی پراکنده گویی داشت و گاهی حوصله را سر میبرد وگرنه حتما امتیاز بهتری به کتاب میدادم. در کل پیشنهاد میکنم بعد از همسایهها این رمان را هم حتماً بخوانید.
March 2, 2021
خیلی دوسش داشتم. واقعاً خیلی. دوست دارم بار هم بخونمش و مطمئنم گهگاه به بعضی جاهاش رجوع میکنم. گفتنیها دربارهش نهتنها کم نیست بلکه زیاده اما انگار عادت شده برام این زبانبهکامکشیدن.
February 10, 2024
همسایه ها در قیاس با این کتاب یک سرو گردن و حتی بیشتر بالا بود،همسایه ها گیراتر،پرکشش تر،و زیبا تر بود،اولا بخاطر تم داستان که مخاطب رو از اون صفحه اول تا آخر دنبال خودش میکشید،توصیف زیباتر،صحنه های اروتیک واضح(داستان یک شهر به دلیل انتشار آن بعد از انقلاب قاعدتا باید فاقد صحنه های اروتیک باشه و همان یک موردم فقط در حد اشاره بود)
ولی خب از حق نباید گذشت که واقعا این هم کتاب زیبایی بود،حتی اگه داستانم زیبا نباشه توصیف احمد محمود طوری هست که داستان رو زیبا کنه برای مخاطبش.
و یک نکته که خیلی امروز اهمیتش مشخص شده برای مردمی که فلاکت و ظلم بعد از انقلاب رو دیدن،واقعا باید ایمان آورد حکومت قبلی(پهلوی)اگر برخورد هم کرده با حزب توده که اندیشه های استالینی و کمونیستی رو که فقط مختص کشور خودشون بوده و به هیچ وجه جوابگوی کشور ما نیوده رو سرکوب کرده واقعا پر بیراه نبوده،خطر ارتجاع "سرخ و سیاه "را محمدرضا پهلوی بسیار هشدار داد ولی کو گوش شنوا،افسوس و صد افسوس که یک عده فریب خورده روشنفکر نمای تحصیل کرده کشور را به دست نااهلانی دادند که نه ایران و نه ایرانی هیچ اهمیتی قرب و جایگاهی براش قائل نیستن.
تاریخ خوانش در سالروز شوم و نامقدس فتنه ۵۷
۲۲بهمن ۱۴۰۲.
ولی خب از حق نباید گذشت که واقعا این هم کتاب زیبایی بود،حتی اگه داستانم زیبا نباشه توصیف احمد محمود طوری هست که داستان رو زیبا کنه برای مخاطبش.
و یک نکته که خیلی امروز اهمیتش مشخص شده برای مردمی که فلاکت و ظلم بعد از انقلاب رو دیدن،واقعا باید ایمان آورد حکومت قبلی(پهلوی)اگر برخورد هم کرده با حزب توده که اندیشه های استالینی و کمونیستی رو که فقط مختص کشور خودشون بوده و به هیچ وجه جوابگوی کشور ما نیوده رو سرکوب کرده واقعا پر بیراه نبوده،خطر ارتجاع "سرخ و سیاه "را محمدرضا پهلوی بسیار هشدار داد ولی کو گوش شنوا،افسوس و صد افسوس که یک عده فریب خورده روشنفکر نمای تحصیل کرده کشور را به دست نااهلانی دادند که نه ایران و نه ایرانی هیچ اهمیتی قرب و جایگاهی براش قائل نیستن.
تاریخ خوانش در سالروز شوم و نامقدس فتنه ۵۷
۲۲بهمن ۱۴۰۲.
December 8, 2009
یه شاهکار دیگه از نویسنده محبوبم ، از تک تک جملات و تصوری که "محمود" از جنوب برام میسازه لذت میبرم . یکی از بینظیرترین پایان بندی ها توی این کتاب گفته شده ، چیزی که از فکر کردن بهش هم فکرت مغشوش میشه و حالت رو بد می کنه ....اما همون چیزی که از فکر کردن بهش حالت بد میشه ، تو بطن داستان جریان داره ، تا آخر داستان میخکوب بشی و اشک تو گودخانه چشمات جمع بشه ، ناراحت کننده است ، خیلی زیاد
January 15, 2020
اگر توی ریویو ها نمی خوندم، نمی فهمیدم که این کتاب ادامه ی داستان همسایه هاست. هرچند شفق و پندار اسم هاشون برام آشنا بود، اما چیزی زیادی از همسایه ها یادم نمونده بود که فکر کنم این ادامه ی اونه... البته جوری هم نیست که لازم باشه شخصیت ها رو از قبل بشناسی، با همه ی این حرف ها دلم می خواد یک بار این دو کتاب رو پشت سر هم بخونم.
خوندن کتاب بیشتر از یک هفته طول کشید. کتابی نبود که دلم بیاد صفحاتش رو رد کنم یا سرسری بخونمش. کلی شخصیت های جور به جور داشت که نگرانشون می شدم، و حالا دل تنگشون می شم...
راوی داستان خیلی منفعل و بی حسه، حتی وقتی از فوت دوستش ناراحته، نمی گه که احساس درد و غم داره، می گه دنیا دور سرش می چرخه یا چنین چیزی! در واقع احساسات هیچ کس به جز با نشون دادن رفتارهاشون نشون داده نشده...
از همون اولا حدس زدم که شریفه خواهر علیه. این باعث می شد بیشتر نگران باشم، هرجا جلوی علی از شریفه حرف می زدن به شدت حالم بد می شد و نگران می شدم، بعد از کشته شدن شریفه هم می فهمیدم حال علی رو... هرچند بهش حق نمی دادم شریفه رو بکشه.
+ یه چیزی خیلی آزارم داد در طی داستان، اونه هم اینه که چرا همه ی زن های داستان، هرزه ن؟ یک زن پاک توی دنیای احمد محمود وجود نداشته؟ ...
خوندن کتاب بیشتر از یک هفته طول کشید. کتابی نبود که دلم بیاد صفحاتش رو رد کنم یا سرسری بخونمش. کلی شخصیت های جور به جور داشت که نگرانشون می شدم، و حالا دل تنگشون می شم...
راوی داستان خیلی منفعل و بی حسه، حتی وقتی از فوت دوستش ناراحته، نمی گه که احساس درد و غم داره، می گه دنیا دور سرش می چرخه یا چنین چیزی! در واقع احساسات هیچ کس به جز با نشون دادن رفتارهاشون نشون داده نشده...
از همون اولا حدس زدم که شریفه خواهر علیه. این باعث می شد بیشتر نگران باشم، هرجا جلوی علی از شریفه حرف می زدن به شدت حالم بد می شد و نگران می شدم، بعد از کشته شدن شریفه هم می فهمیدم حال علی رو... هرچند بهش حق نمی دادم شریفه رو بکشه.
+ یه چیزی خیلی آزارم داد در طی داستان، اونه هم اینه که چرا همه ی زن های داستان، هرزه ن؟ یک زن پاک توی دنیای احمد محمود وجود نداشته؟ ...
This entire review has been hidden because of spoilers.
October 26, 2008
خود کتاب داستان یک شهر را همان زمان انتشارش یعنی در سال 60 خواندم، اما تا آخر عمرم هیچ وقت شبی را که در سال 70 همراه دوستهایم در بندر لنگه گذراندم یادم نمی رود. خیلی حس غریبی دارد که به جایی بروی که قبلا صحنه کتابی که خواندهای بوده. انگار کل شب را در صفحه های این داستان گذراندم
June 15, 2021
4.5*
در طی خوندنش همش یه چیزی به ذهنم میاومد؛ اگر اشتباه نکنم، جایی در رابطه با ویراستاری متن خونده بودیم که جملات باید کوتاه باشند و نباید خیلی طولانی باشند تا خواننده متن رو گم کنه و من، نمود واقعی این قضیه رو تو این 600 و خردهای صفحه متوجه شدم.
در طی خوندنش همش یه چیزی به ذهنم میاومد؛ اگر اشتباه نکنم، جایی در رابطه با ویراستاری متن خونده بودیم که جملات باید کوتاه باشند و نباید خیلی طولانی باشند تا خواننده متن رو گم کنه و من، نمود واقعی این قضیه رو تو این 600 و خردهای صفحه متوجه شدم.
February 11, 2024
داستان یک شهر ادامه ای از زندگی خالد همسایه هاست اما اگر همسایه ها را نخوانده باشید مشکلی پیش نمی آید.
داستان دو قسمت دارد؛ خالد جوان تبعید شده در بندر لنگه و ماجراهایش و خالدی که همراه بعضی از دوستانش در زندان شکنجه می شوند که این بخش با فلش بک های خالد در زمان تبعید برگشت داده می شود.
کتاب اشاره هایی غیر مستقیم به دنیای سیاسی بعد از کودتای ۲۸ مرداد کرده است اما کتاب سیاسی نیست و بیشتر تاثیر زندگی اجتماعی مردان و زنان که شامل تابوها، اختلاف ها، فقر، سنت ها و شاید بی عدالتی های آن دوران است را نشان می دهد.
برگشت به گذشته در آخر داستان بیشتر می شود به طوری که به نظر می رسد که این دو داستان جدا از هم هستند اما در آخر به هم می پیوندند.
داستان در ابتدا با توصیفات زیادش، کند پیش می رود و تا نیمه کتاب شاید کمی کسالت آور بود اما در ادامه با آمدن چند شخصیت و پرداختن و اتصال بین آنها داستان جالب تر می شود و احمد محمود در آخر پایانی بی نظیر و غیر قابل باوری را رقم زد که خواننده را متعجب می کرد.
توصیفات زیاد اما بی نظیر احمد محمود از بندر لنگه آنقدر زیباست که آدم دوست دارد به بندر لنگه سفر کند و در هوایش نفس بکشد و در غروب آفتاب کنار دریا قدم بزند.
با کتاب نه تنها در بندر لنگه می توان زندگی کرد بلکه با چشم های خالد شکنجه، زندان و تیرباران را دید و صدای ترک برداشتن روح آدمی را شنید.
در آخر احمد محمود با زبانی روان، شفاف و ساده خواننده را برای مدتی از مکان و زمان واقعی اش جدا می کند.
داستان دو قسمت دارد؛ خالد جوان تبعید شده در بندر لنگه و ماجراهایش و خالدی که همراه بعضی از دوستانش در زندان شکنجه می شوند که این بخش با فلش بک های خالد در زمان تبعید برگشت داده می شود.
کتاب اشاره هایی غیر مستقیم به دنیای سیاسی بعد از کودتای ۲۸ مرداد کرده است اما کتاب سیاسی نیست و بیشتر تاثیر زندگی اجتماعی مردان و زنان که شامل تابوها، اختلاف ها، فقر، سنت ها و شاید بی عدالتی های آن دوران است را نشان می دهد.
برگشت به گذشته در آخر داستان بیشتر می شود به طوری که به نظر می رسد که این دو داستان جدا از هم هستند اما در آخر به هم می پیوندند.
داستان در ابتدا با توصیفات زیادش، کند پیش می رود و تا نیمه کتاب شاید کمی کسالت آور بود اما در ادامه با آمدن چند شخصیت و پرداختن و اتصال بین آنها داستان جالب تر می شود و احمد محمود در آخر پایانی بی نظیر و غیر قابل باوری را رقم زد که خواننده را متعجب می کرد.
توصیفات زیاد اما بی نظیر احمد محمود از بندر لنگه آنقدر زیباست که آدم دوست دارد به بندر لنگه سفر کند و در هوایش نفس بکشد و در غروب آفتاب کنار دریا قدم بزند.
با کتاب نه تنها در بندر لنگه می توان زندگی کرد بلکه با چشم های خالد شکنجه، زندان و تیرباران را دید و صدای ترک برداشتن روح آدمی را شنید.
در آخر احمد محمود با زبانی روان، شفاف و ساده خواننده را برای مدتی از مکان و زمان واقعی اش جدا می کند.
Displaying 1 - 30 of 140 reviews































