همچنان منقولست كه روزی معين الدينِ پروانه ترتيبّ جمعيتی كرده اكابر را دعوت كرده بود و جملگان حاضر گشته ، آخرالامر حضرتِ مولانا را حاضر كردند ، چون سماع بآخر آمد اكابر به تناول طعام مشغول شدند ، حضرت مولانا از شيخ محمد خادم ابريق خواسته به متوضا رفت ، امير پروانه سه هزار درم به شيخ محمد خادم شكرانه داده ابريق را ازو بستد و به حضرت مولانا رسانيد ، همانا كه دعاها كرده به قدمگاه قدم نهاد و امير پروانه بردر تا دير گاه منتظر ايستاده بود ، بعد از ساعتی جماعتی از خدمتگارانِ پروانه در آمدند و دستبوسِ امير كرده از دور ايستادند كه امير در انتظار چيست ؟ گفتند منتظر حضرت مولانا ست كه از متوضا بيرون آيد ، گفتند : ما از راه مسجد مرام می آمديم ، حضرت مولانا را ديديم كه به تعجيل می رفت ، پروانه حيران شد ، شيخ محمد خادم را گفت : درآ و اين خبر را تحقيق كن ! چون به متوضا درآمد غير از آن ابريق پُر كسی نبود ، پروانه سجده ها كرده اعتقاد او مضاعف شد و حضرت مولانا تا چهل روز تمام به خلق روی ننمود . ص 338