(Shams Langeroody) محمد شمس لنگرودی (زاده ۲۶ آبان ۱۳۲۹) شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. او فرزند آیت الله جعفر شمس لنگرودی است که مدت ۲۵ سال امامت جمعه لنگرود را بر عهده داشت. وی استاد دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس میدهد.
توصیفات بدیع و جالبی داشت اما من چندان با فضای اشعار ارتباط برقرار نکردم. ------------ یادگاری از کتاب: خسته نمیشود این سکوت از این همه دم فرو بستن؟ ... از گلی که نچیدهام عطری به سرانگشتم نیست خاری در دل است.
توصیفات بدیع و جالبی داشت اما من چندان با فضای اشعار ارتباط برقرار نکردم. ------------ یادگاری از کتاب: خسته نمیشود این سکوت از این همه دم فرو بستن؟ ... از گلی که نچیدهام عطری به سرانگشتم نیست خاری در دل است.
یکی از ویژگیهای شعر لنگرودی، اینه که میاد تعریفای انسانی از طبیعت میکنه. کارهای انسانی رو به طبیعت نسبت میده جوری که تاحالا بهش فکر نکرده بودی. رفتارای طبیعت رو به رفتارای انسانی شبیه میکنه گاهی سخت فهمیده میشه. اما لذت بخشه کشف رابطههایی که ترسیم میکنه.
این، یه تیکه از یکی از شعرها: "همه مردهاند. کاری نکرد زندگی." --‐--------- و اینی که عنوان کتاب هم است که اصلاً به خاطر همین عنوانش جذب کتاب شدم(که به خوبی عنوانش نبود ولی.): "میمیرم. به جرم آنکه هنوز زندهبودم."
بیستوسوم دیماهِ هزاروچهارصدوسه | هفتوسیوهفتدقیقهیعصر نمیدانم. احساس میکنم خیلیهاش شعر نیست. نگاه شاعرانه است و بس. شمس شعرِ درخشان کم ندارد. اینها شاید در بهترین حالت کشف/تصویری بیشتر نباشند. نمیدانم. شاید اشتباه میکنم. حالم زیاد سرجایش نیست که دوباره بخوانم و دقیقتر بگویم. اصلا مگر مهم است؟ دو خط شعر همین پایین میگذارم از خودش اما نه در این مجموعه: «یادت پرچم میهن است وقتی وطنی ندارم»
بین من و تو چهل زندان بود حیاط به حیاط زندان با پرچم صلحی در دست آمدم تو نبودی.
از بین ۵۷ عدد شعر فقط با ۳تاش تونستم ارتباط برقرار کنم. بعضی از شعر ها کمی من رو یاد شیمبورسکا مینداخت چون لنگرودی هم گاهی به جزئیاتی پرداخته بود که به چشم کمتر کسی میومد اما در کل اکثر شعر ها برام خیلی ملموس نبود و خوندشون حس خاصی رو در من ایجاد نمیکرد. کتاب رو دوست عزیزی هدیه داده بود به بنده که از همینجا ازش تشکر میکنم.
یک ستاره هم زیادیش هست آقا! حیف کاغذ! انگار شعر چند شاعر بیذوق رو ترجمه کردی. نه حرفی، نه حسی. هیچ. عملا هیچ. یادم هست استاد ادبیاتی داشتیم میگفت بعضیها زور میزنن شاعر بشن و شعر بگن. اما نه بلد هستن نه ذوق و قریحهش رو دارن. اینا میان یه مثلا شعر سپید میگن. بی وزن، بی قافیه. حتی خودشون هم نمیفهمن چی گفتن. بعد شروع میکنن گوش دادن حرف و صحبتهای مردم مثلا فرهیخته که دارن شعرهاشون رو تفسیر میکنن و هزارتا فلسفه ازش بیرون میکشن، از هرکدوم خوششون اومده میگن آره، منظور من همونه.
با این کتاب و خوندن نظرات مردم درموردش، دقیقا حرفهای استادم داشت جلوم رژه میرفت!