باور کنید حال و هوایم مساعد است این شایعات، شیوه ی بعضی جراید است یک صبح تیتر می شوم: این شخص.... بگذریم یک عصر: خوانده اید ... و تکرار زاید است من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم باور نمی کنید، همین شعر شاهد است
محمدعلی بهمنی، متولد ۱۳۲۱ در شهر دزفول. او بدون شک یکی از مهمترین و جدیترین غزلسرایان جریان موسوم به «غزل مدرن» است. نگاه انسانی و زبان ساده و تغزل بکر او، موجب شده است تا شعری بسراید که عوام آن را با لذت بخوانند و در عین حال خواص هم بپسندند. شعر او دیرتر از زمانی که شایستهاش بود مورد توجه و استقبال قرار گرفت، اما او توانست با حضور پیگیر خود در عرصه غزل، نام خود را به عنوان یک شاعر خلاق به اثبات برساند.
از او تا کنون مجموعههای متعددی به چاپ رسیده است که در این میان میتوان نام برد از «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود (۱۳۶۹)»، «شاعر شنیدنی است (۱۳۷۷)» و «نیستان (۱۳۷۹)». بهمنی درسال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای برگزیده، جایزه تندیس مهر را از آن خود ساخته است.
مرا به جرم همین شعر متهم کردند و ... در توهمشان، فتح بر قلم کردند سپیده، باز قلم ها نوشت از راهی که پای هم قدمی را در آن قلم کردند ممیزان نه فقط بر من و غزل هایم به ذوق بیش و کم خویش هم ستم کردند دو استکان بنشین، رفع خستگی خوب است دوباره در دلم انگار، چای دم کردند تعارفیت به قلیان نمیکنم، دودی ست- که روشنش به یقین با ذغال غم کردند دلم گرفته، به خود قول داده ام، اما- برایتان ننویسم چه با دلم کردند مرا به جرم همین شعر-اگرچه قیچی ها به خشم، هفت خط ازین خطوط کم کردند
من چند غزل از محمد علی بهمنی در وجودم چنان ریشه دوانده که کمتر شعری چنین تاثیری را به صورت بلند مدت بر وجودم گذاشته است. غزلی که با مطلع:
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو سرودن مرا کم است
اما هیچ یک از اشعار این کتاب در حد و اندازه این چند غزل بهمنی نبود. در کل توقع خیلی خیلی بیشتری داشتم. شاید رویکرد من اشتباه بوده که با پیشفرض گرفتن بک اثر دیگه سراغ یک اثر مجزای شاعر رفتم!
محمد علی بهمنی نازنین، عزیز و بزرگوار، با این کتاب نشون داد همیشه مردِ غزله... کمتر کسی رو میشناسم که مثل ایشون واقعا مرد غزل باشه... خدا حفظشون کنه. فوق العاده ادیبن
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها تپش تبزده نبض مرا می فهمید آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشید که خود را به دل من بخشید ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید منکه حتی پی پژواک خودم می گردم آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
______________
دریا شده ست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از همیشه نشستم برابرش خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما با هم سروده ایم جهان کرده از برش خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز شاید به گوشها نرسد بیت آخرش با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون شعری که دوست داشتی از خود رهاترش دریا سکوت کرده و من حرف میزنم حس میکنم که راه نبردم به باورش دریا! منم! هم او که به تعداد موجهات با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش هم او که دل زده ست به اعماق و کوسه ها خون میخورند از رگ در خون شناورش خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست خرچنگها مخواه بریسند پیکرش دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام بغض برادرانه ای از قهر خواهرش
________________
پرنده نیستم اما پر خیالم هست توان بال گشودن به هر محالم هست مبین که مثل زمین پای در لجن شدهام که دسترس به گواراترین زلالم هست همین نفس که به عمق سکوت محبوسم صدای منتشری آن سوی جبالم هست شناسنامه من یک دروغ تکراری است هنوز تا متولد شدن مجالم هست بخواه تا خود از این خاک بسته برخیزم به رستخیز تو همواره شور و حالم هست مجاب فلسفه قبض و بسط روحم نیست اگر چه با خود و دنیای خود جدالم هست جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز به ناگزیری دنیا همان سوالم هست به غیر خویشتن – از هیچ کس ملالم نیست خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست
_______________ تو آسمانی ومن ریشه در زمین دارم همیشه فاصله ای هست-داد ازاین دارم قبول کن که گذشته ست کار من از اشک که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم بخوان و پاک کن و اسم خویش را بنویس به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم کسی هنوز عیار ترا نفهمیده ست منم که از تو به اشعار خود نگین دارم
____________ دو مرغ عشق به من خیره مانده اند- چرا؟ خیال نیست که حس کرده اند جای ترا – که خالی است کنار من و بباورشان سوال مانده که آیا منم برابرشان؟ شکسته،خسته،نشسته، وَ دود قلیان اش کشیده هاله ای از وَهم روی چشمان اش؟ دو مُرغ عشق که از آدمی نمی دانند
به جای حالِ من از حالِ خویش می خوانند: “من و تو تا نفس باشه من و تو من و تو تا قفس باشه من و تو من و تو حرفمون حرف هوس نیست من و تو از هوس باشه من و تو ___________
نُکی به چَه چَه همخوان خود تُک می زد لبی به قُلقُلِ قلیان خویش پُک می زد خلاصه این که در آن جای گمشده در دود چقدر جای تو و جای شعر خالی بود
___________
مینوشمت که تشنگیام بیشتر شود آب از تماس با عطشم شعلهور شود آنگاه بیمضایقهتر نعره میکشم تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود آنقدرها سکوت تو را گوش میدهم تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست «عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود» آرامشم همیشه مرا رنج دادهاست شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟ مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمیبرد کاشا که عشق مختصری نیشتر شود