مقابل فرشته ی صور اسرافیل ایستادم.فرشته ی کوچکی بود که شیپوری بزر گ داشت. شیپوری که چند برابر هیکلش بود.بیچاره به خاطر ما تمام عمر باید آن شیپور را با خودش این طرف و آن طرف می برد.خب آن شیپور باید این قدر بزرگ می بود تا روز قیامت با یک بار دمیدن در آن مرده ها و کرها را هم از خواب بتواند بیدار کند.نمی دانم شیپوری که در آن روز باید می زد شیپور جنگ بود یا شادی و رقص.خب دنیا تمام شده بود و حالا آدم ها مانده بودند با صدای آن شیپور شادی کنند یا گریه
آفتاب پرست نازنین حکایت نفرت دختری است از مادرش که او را آفتاب پرست می نامد و هم او را مقصر مرگ پدر و تنهایی بی پایانش می داند و از سویی حدیث پیرمردی عراقی است که با نوه هایش آمده تا خونبهای مرگ پسر بستاند نه با زر که با خون
آفتاب پرست نازنین خیال واره گی در عین واقع گرایی است.ساختار ،زبان و فضا سازی اثر به غایت زیبا است هر چند گاه دچار اطناب و بعضا" کتمان گری می گردد
از کتاب:فکر و ذهن آدم بزرگ ترین تله ی دنیاست چون خودت مقابل خودت هستی و هیچ راه فراری نداری
چوبی که ما را می سوزاند خودش اولین کسی است که می سوزد در آتش خودش
بهترین قصه ای را که هر کس باور می کند قصه ی خودش است