کتاب «آفتابپرست نازنین» داستان زندگی دختری است که میان سختیها و دردهای فراوانی محصور شده است و نمیتواند خود را از دست مشکلات و مصائب زندگی مشقتبارش برهاند. دخترک مسبب تمام این بدبختیها را مادرش میداند و به دلیل تنفری که از مادر دارد هرگز نمیخواهد او را ببخشد، مادری که در حال مرگ است. و آرزو دارد به دخترش نزدیک شود ولی دختر او را مقصر مرگ پدر و تنهایی بزرگی که او را احاطه کرده است، میداند، چرا که گمان میبرد مادر در شرایط سخت، او را تنها گذاشته است. دخترک ناخواسته درگیر یک ماجرای آدمربایی میشود و قدم به دنیای تازهای میگذارد که منجر به مرگ دوستش میشود. حالا او به جواب سؤالهایش میرسد و میداند که چگونه باید با زندگی برخورد کند چرا که به درک درستی از پیرامونش رسیده است و راههای گریز از مشکلات را یاد گرفته است. دختر داستان «آفتابپرست نازنین» حالا فهمیده که چرا آدمرباها برای گرفتن یک انتقام قدیمی خودشان را در معرض نابودی قرار دادهاند.
* شب چراغی در دست، ۱۳۶۸ * فقط به زمین نگاه کن، ۱۳۷۲ * هیس، ۱۳۷۸؛ برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی * پستی، ۱۳۸۱ * وقت تقصیر، ۱۳۸۲ * دوشنبههای آبی ماه، ۱۳۷۴
«آفتابپرست نازنین» یا «نحر سنگها» رمانی است از محمدرضا کاتب که در سال ۱۳۸۸ منتشر شده است. در صفحهٔ آغازین کتاب نوشته شده است: «و هفت سال سوم عشق بود: برای سنین: … و ۱۴ تا ۲۱ سال و ...»، که ناخودآگاه مرا یاد حدیث نبوی میاندازد در مورد تربیت فرزند که هفت سال سوم، فرزند وزیر است (یعنی آن که باید هوایش را داشت ولی نباید به او امر و نهی کرد). این کتاب بین دو راوی جابجا میشود: فصلهای راوی شخص اول با عنوان «بیدهان حرف میزنم» از زبان دختری که بعدها میفهمیم نامش «شوکا» است و به قول عمهاش «دو ور خشخاشی» است یعنی چندرگه است و هم ایرانی است و هم عراقی و هم ترک. فصلهای راوی دانای کل با عنوان «این طوری هم میشود گفت» توصیف تعقیب و گریز «اکسیر» پیرمرد عراقی به همراه نوههایش برای پیدا کردن قاتل فرزندش است. فرزند اکسیر را یکی از بعثیها به قتل رسانده و حالا اکسیر به ایران میآید و زن و دختری به اسم «نهر» (یا مریم) و «هانیه» (یا حلیمه) را دستگیر میکند و میخواهد آنها را به حرف بیاورد که جای قاتل را نشان دهند. شوکا، شخصیت اول داستان در یک کارخانهٔ سنگبری در روستایی مرزی نزدیک عراق کار میکند. سرگرمیاش «نحر سنگها»ی قبر است و با جابجا کردن تکهسنگهای قبر، مردههای ساختگی میسازد. از مادر عراقیاش که او و پدرش را رها و با یک سرهنگ بعثی ازدواج کرده متنفر است و اسم «آفتابپرست» را برای مادرش برگزیده است. شوکا شاهد دستگیر شدن مریم و هانیه است ولی دوست ندارد پاسبانها را خبر کند، انگاری که دارد انتقام خودش را از مادرش با دیدن زجر کشیدن مریم و هانیه میگیرد. مانند تمام داستانهای کاتب، در این کتاب عدم قطعیت روایت موج میزند. معلوم نیست که مریم زن قاتل بعثی هست یا نیست. معلوم نیست که اکسیر واقعاً برای پسرش آمده یا از عراقیهای ضدبعثی پول گرفته تا بعثیهای سابق را به دام بیندازد و از این طریق هزینهٔ عمل جراحی نوهاش «احلی» را جور کند. معلوم نیست که مریم همان آفتابپرست است یا نه. و اصلاً معلوم نیست که آیا «آفتابپرست» به شوکا و پدرش خیانت کرده یا چارهای جز رفتن به عراق نداشته است. همهٔ این عدم قطعیتها درست مانند تکهسنگهایی است که شوکا از سنگ قبرها جور میکند و برای خودش مردهسازی میکند. و هر مردهای یک روز زنده بود و لابد داستانی برای خودش داشته. ولی تنها چیزی که از داستان معلوم است، آن است که مضمون این داستان در مورد نفرتی است که جنگ بر گردهٔ ما نهاده است. شوکا، که به خاطر چندرگه بودنش انگار نمایندهٔ تمام این سرزمینهای جنگزده است، از مادرش نفرت دارد؛ و اکسیر آن قدر کینه از قاتل پسرش بر دل دارد که حتی به «گِل محمود» افغان که کمکشان کرده رحم نمیکند. اکسیر از بس که کینه به دل دارد، خود خوی حیوانی پیدا کرده است و این کینه را به نوهاش «مل» به ارث رسانده است. نویسنده در فصل انتهایی داستان، اندکی به روایت شبهکلاسیک و خطی پناه میبرد تا منظورش را کمی روتر بیان کند: نفرت نفرت میآورد همان طور که آتش قبل از هر چیزی خودش را میسوازند. تعلیق و معماگونگی در این داستان، مانند دیگر داستانهای کاتب باعث شده که خواننده را با خودش تا ته داستان بکشاند ولی در مجموع کار دچار اطناب و بیشابهامی شده است. به نظرم در میان کارهای کاتب، «هیس» چنین مشکلی را نداشته و «وقت تقصیر» تا حدی گلیم خودش را آب بیرون کشیده، ولی این کتاب نتوانسته آنقدری که باید و شاید رمان دلچسبی از آب دربیاید. البته باید اذعان کرد که در میان انبوه رمانهای دمدستی فارسی سالهای اخیر، رمانهای کاتب غنیمت هستند و باید قدرشان را دانست.
معرفی کتاب آفتاب پرست نازنین کتاب آفتاب پرست نازنین، نوشتهی محمدرضا کاتب، رمانی جذاب دربارهی انتقام و کینه است که از تبعات جنگ بر زندگی مردم سخن میگوید. شوکا، دختری است که مادرش را مقصر همهی بدبختیهای خانواده میداند و به همین خاطر به او آفتابپرست میگوید. او که غرق در اندوه خود است، ناخواسته درگیر یک ماجرای آدمربایی میشود که نگاهش را به زندگی تغییر میدهد.
دربارهی کتاب آفتاب پرست نازنین محمدرضا کاتب، یکی از نویسندگان موفق ایرانی است که کتابهایش جوایز و افتخارات زیادی را به دست آورده و مورد توجه منتقدان و مخاطبان قرار گرفته است. بسیاری از رمانهای او در فرمهای مختلف و جسورانه به رشتهی تحریر در آمده است و آنها را بسیار قدرتمند و جالب توجه میکند. کتاب آفتاب پرست نازنین نیز یکی از همین کتابهاست. او در رمان آفتاب پرست نازنین، احساسات عمیق انسانی را با ظرافت به تصویر میکشد و به درک بهتر ما از بسیاری از حالات روحی که خود هیچگاه تجربه نکردهایم کمک میکند.
داستان رمان ایرانی آفتاب پرست نازنین دربارهی دختری به نام شوکا است که به شدت احساس تنهایی، خشم و نفرت میکند. مادرش، پدرش را در وضعیت سختی رها کرده و با مردی عراقی ازدواج کرده است. حالا با وجود تلاشهای مادر که در بستر مرگ است، شوکا نمیتواند او را به خاطر همهی روزهای سختی که پشت سر گذاشته ببخشد. او که در نزدیکی مرز ایران و عراق زندگی میکند، درگیر یک ماجرای عجیب آدمربایی میشود که در آن مجبور میشود شرایطی بسیار وحشتناک و دلهرهآور را تجربه کند. پیرمرد آدمربا به همراه نوههایش آمده است تا انتقام پسرش را از خانوادهی قاتل او بگیرد. در این میان، شوکا باید تاوان خشم و انتقام آدمهایی را بدهد، که ربطی بهشان ندارد و همین میتواند بستری برای تفکر دوباره دربارهی زندگی شود.
کتاب آفتاب پرست نازنین با ترکیب دو زاویهی دید اول شخص و دانای کل نوشته شده است که به صورت متناوب با هم جابهجا میشوند تا این که در فصل آخر کاملا در هم میآمیزند. این دو زاویهی دید باعث میشوند که نه تنها عمیقا به شخصیت شوکا نزدیک شویم بلکه از ماجراهایی که او خبر ندارد آگاه باشیم و درک بهتری از داستان پیدا کنیم. تصاویر ذهنی در این داستان، به خوبی رویدادها و صحنههای واقعی به نمایش در میآیند. زبان داستان پیچیده نیست و خواندن کتاب را برای مخاطبان نوجوان نیز ساده میکند.
کتاب آفتاب پرست نازنین را انتشارات هیلا به چاپ رسانده است.
کتاب آفتاب پرست نازنین برای چه کسانی مناسب است؟ کتاب آفتاب پرست نازنین برای علاقهمندان به رمانهای اجتماعی ایرانی خواندنی است.
در بخشی از کتاب آفتاب پرست نازنین میخوانیم از اتاق آمدم بیرون. همیشه باید دنبال کلیدها مىگشتم. جلو در حفاظى بود که باید قفل مىکردم. وقتى بیرون از اتاق بودم به خاطر اثاثیه حفاظ را قفل مىکردم، وقتى تو اتاق بودم به خاطر خودم. از نردبان فلزى جلو اتاق که پلکان ما بود مىرفتم پایین. خیلى مواظب بودم. برف حسابى روى پلهها نشسته بود و لیزشان کرده بود. جان مىداد براى شکستن دست و پا. مىرفتم سمت در انبار. به انبار ما مىگفتند انبار مجسمه. هر انبارى اسمى براى خودش داشت. دو طرف حیاط پر بود از مجسمههاى بین حوضىِ کوچک و بزرگ: و مجسمههاى میان حوضى ساکت زیر برف ریزى که مىبارید ایستاده بودند به تماشاى برف و چیزهاى دور و برشان. شاید به باقى مجسمهها نگاه مىکردند و گوش مىکردند به صدایى که فقط یک نفر مثل من یا یک مجسمهى سنگى از دل زمین مىتواند بشنود.
تنهایى باعث مىشود آدم حرفها و صداهایى را بشنود که بقیه نمىتوانند بشنوند. فکر مىکنم تنهاترین موجود روى زمین مجسمهها هستند. اگرچه همهى آن مجسمهها با هم بودند اما همهشان تنها بودند. پایین پلهها مرغابىها و قوهاى وحشىِ مرمرى هر کدام به یک حالت نگاهم مىکردند. و بعد از آنها آهوهایى بودند که از چشمانشان آب مىآمد و اندازهى گریه و نوع ایستادنشان با هم فرق داشت. و بعد گلهى اسبهاى وحشىِ ترکمنى بود. روى اسبها مَشک، بشکه، یا وسایل کج شدهى دیگرى بود که وقتى وسط حوض مىگذاشتى و به آب وصلشان مىکردى از آن وسایل آب شُره مىکرد پایین. و بعد دلفینهاى خندهرو و سایر حیوانات دریایى بودند که حتما باید وسط حوضهاى سنگى بزرگ سوار مىشدند. همه رقم پرندهاى هم داشتیم: قوشها، عقابهاى بزرگ و کوچک که با ابهت در حال پرواز بودند، یا نشسته بودند روى شاخهاى و خرگوش و یا ماهى له شدهاى میان چنگالهایشان بود.
افتاب پرست نازنین نوشتهی محمدرضا کاتب، قصهی زندگی دختری را به تصویر میکشد که در حال و هوای بعد از دوران جنگ، احساس تنهایی بسیاری میکند و به سختیها و مشکلات زیادی دچار است و در این بین درگیر یک ماجرای آدمربایی نیز میشود.
این رمان که جایزهی روزی روزگاری را برای نویسندهاش به ارمغان آورده، توسط دو راوی روایت میشود. دختر جوانی به نام شوکا به قدری در مشکلاتش غرق شده که تاب و توان رهایی از آن را در خود نمیبیند. او مادرش را دلیل همه بدبختیها و سختیهای زندگیاش میداند و از این رو لقب آفتابپرست را به وی داده است. مادر که در حال مرگ است به دنبال راهی میگردد تا بتواند بیشتر به دخترش نزدیک شود، اما دختر که دید خوبی نسبت به او ندارد و مسبب مرگ پدرش را مادر خود میداند، از او بسیار متنفر است و هیچگاه نمیخواهد مادرش را ببخشد، چرا که در باور شوکا مادر، او و پدرش را در سختیها رها کرده و زندگی با یک سرهنگ عراقی را به زندگی دشوار با آنها ترجیح داده است.
در ادامهی داستان شوکا ناخواسته در یک ماجرای آدمربایی گرفتار میشود، اتفاقی که با مرگ دوستش همراه است. بعد از این حادثه شکل زندگی او به طور کلی تغییر میکند و شوکا به پاسخ بسیاری از پرسشهایش میرسد و درمییابد که چطور باید با زندگی مواجه شود و راههای رهایی از مشکلات را یاد میگیرد. او میفهمد که چرا آدمرباها خود را برای گرفتن یک انتقام قدیمی در معرض نابودی قرار دادند.
راوی دیگر رمان مردی است که همهی زندگی خود را در عراق رها کرده و به ایران آمده تا انتقام مرگ فرزندش را بگیرد. روایتها به صورت یکی در میان بازگو میشوند، به طوری که در میانهی رمان، این دو روایت با یکدیگر گره میخورند.
آثار محمدرضا کاتب اغلب با فرم و پیچیدگیهای زبانی و روایی همراه هستند که مخاطب را دچار سردرگمی میکند، با این حال او در این داستان برخلاف رویه پیشین خود روایتی ساده و زبانی روانتر را برای بیان پیچیدگیهای روابط انسانی انتخاب کرده است. کاتب داستانش را به شکلی معماگونه روایت کرده و تلاش میکند تا پایان رمان شما را در حالت تعلیق نگه دارد.
این رمان روایتگر مردمانی است که در نقطهای دوردست در میان برف و کوهستان در کارگاه مجسمهسازی به کار مشغولاند؛ انسانهایی با هویتهای قومی و فرهنگی متفاوت که اساس روابطشان بر نوعی رقابت با سوءتفاهم بنا شده است.
فضای این رمان جایی در نزدیکی مرز ایران و عراق و زمان روایت آن، سالها بعد از جنگ این دو کشور است. این اثر ماهیت جنگ را نامطلوب نشان میدهد، به طوری که زندگی اخلاقی، اجتماعی و عاطفی افراد را تحت تأثیر قرار داده است.
با محمدرضا کاتب بیشتر آشنا شویم:
محمدرضا کاتب کارگردان و نویسنده در سال 1345 در تهران متولد شد. او در رشته کارگردانی در دانشگاه به تحصیل پرداخت و بعد از آن مشغول ساخت فیلم و سریال شد. کتاب هیس او را به عنوان یک نویسنده در جامعهی کتابخوانان و نویسندگان شناساند و همچنین به عنوان رمان برتر سال برگزیده شد.
یکی از ویژگیهای قابل توجه آثار او این است که به هیچ عنوان قطعیتی در روند داستانهایش وجود ندارد، به نحوی که هرگز نمیتوان در مورد پایان داستانهای او قاطعانه نظر داد.
کاتب در نوشتن فیلمنامه لاکپشتها پرواز میکنند با بهمن قبادی همکاری کرده است. از دیگر کتابهای او میتوان به عبور از پیراهن، ختم ارباب والا، نگاه زرد پاییز، بیترسی، دوشنبههای آبی ماه، بلاهای زمینی، پری در آبگینه، قطرههای بارانی، شبچراغی در دست، فقط به زمین نگاه کن، رامکننده، وقت تقصیر، بالزنها، یک حرف قشنگتر بزن، چشمهایم آبی بود و جای شما خالی اشاره کرد.
در بخشی از کتاب صوتی آفتابپرست نازنین میشنویم:
دانههای برف که درشت شدند، کوهها باز گم شده بودند. دیوارهای حیاط عمارت سنگچین به مرور از بین رفته بود و حیاط جزئی از دشت سفیدپوشی شده بود که میرفت تا پای کوهها. سقف بلند و گچبری شدهی عمارت جا به جا ریخته بود و دانههای برف از میان حفرههای نورانی و نقاشیهای سقف آرام پایین میریختند و روی سر هانیه و نهر میریختند که کنار حوض کاشی روبهروی یکی از پنجرههای قدیمی به دیگهای بزرگ زنگزده زنجیر شده بودند.
هانیه با ترس نگاه میکرد به فام که معلوم نبود چه آن طوری عصبانیاش کرده. منتظر جواب نهر بودند. مریضی، بیخوابی و گرسنگی دیگر برای نهر جانی نگذاشته بود. هفتمین روزی بود که اسیر آنها بودند. فام آمد سمت نهر. نمیدانست با آن چیزی که توی دستهای پارافینیاش وول میزند و آن طور خستهاش کرده چه کار باید بکند. بیآنکه بخواهد اسلحهاش را از غلاف دستسازش کشیده بود بیرون.
نهر گفته بود «چی کار کنم که شما باور کنید من شوهر نکردم. هیچ وقت هم طلاق نگرفتم. کسی هم منو نمیخواسته، کسی رو هم من نمیخواستم که حالا بیاد پیشم. اون آدمی که دنبالش هستید بهخدا من نمیشناسم.»
اکسیر گفته بود «پس چرا اون روز گفتی طرف شوهرخواهرته؟»
«گفتم شاید دنبال او هستید اشتباهی کسی نشونه منو داده بهتون. منو با خواهرم عوضی گرفتید.»
اکسیر گفته بود «نشانیهایی که صفاری از زن طرف داده همهشون به تو میخوره. نمیخوره؟» نهر ساکت بود. میفهمید چرا دارد میگوید. .https://www.facebook.com/share/1AUYo7... محمد رضا کاتب
مقابل فرشته ی صور اسرافیل ایستادم.فرشته ی کوچکی بود که شیپوری بزر گ داشت. شیپوری که چند برابر هیکلش بود.بیچاره به خاطر ما تمام عمر باید آن شیپور را با خودش این طرف و آن طرف می برد.خب آن شیپور باید این قدر بزرگ می بود تا روز قیامت با یک بار دمیدن در آن مرده ها و کرها را هم از خواب بتواند بیدار کند.نمی دانم شیپوری که در آن روز باید می زد شیپور جنگ بود یا شادی و رقص.خب دنیا تمام شده بود و حالا آدم ها مانده بودند با صدای آن شیپور شادی کنند یا گریه
آفتاب پرست نازنین حکایت نفرت دختری است از مادرش که او را آفتاب پرست می نامد و هم او را مقصر مرگ پدر و تنهایی بی پایانش می داند و از سویی حدیث پیرمردی عراقی است که با نوه هایش آمده تا خونبهای مرگ پسر بستاند نه با زر که با خون آفتاب پرست نازنین خیال واره گی در عین واقع گرایی است.ساختار ،زبان و فضا سازی اثر به غایت زیبا است هر چند گاه دچار اطناب و بعضا" کتمان گری می گردد
از کتاب:فکر و ذهن آدم بزرگ ترین تله ی دنیاست چون خودت مقابل خودت هستی و هیچ راه فراری نداری
چوبی که ما را می سوزاند خودش اولین کسی است که می سوزد در آتش خودش
بهترین قصه ای را که هر کس باور می کند قصه ی خودش است
می گفت: ما تو همه چیز دنبال یک آدم خُل مشنگ و احمق مثل خودمان می گردیم. چون تو زندگیِ دیگران دلیل هایی را پیدا می کنیم که مال ماست فقط؛ و ما فقط دائم داریم می گردیم تا ماجرای خودمان را پیدا کنیم و به خورد خودمان و دیگران بدهیم. و کاری نداریم که این بابا با این زندگی اش چه می خواسته بگوید. برای همین است فیلم هایی را دوست داریم که حداقل آدم هایش اگر شده الکی هم هست عاقبت بخیر شوند.