What do you think?


گزینه اشعار فریدون مشیری
این مجموعه گزینشی است از دفترهای شعر «تشنه توفان» (۱۰ شعر)، «گناه دریا» (۱۰ شعر) ، «ابر و کوچه» (۱۰ شعر)، «بهار را باور کن» (۱۶ شعر) و «از خاموشی» (۱۲ شعر)، به همراه تازهها
چاپ یازدهم ۱۳۷۶
چاپ یازدهم ۱۳۷۶
- GenresPoetry
255 pages, Paperback
First published January 1, 1985
About the author
فریدون مشیری
44 books356 followersFereydoon Moshiri was one of the prominent contemporary Persian poets who versified in both modern and classic styles of the Persian poem. He is best known as conciliator of classical Persian poetry at one side with the New Poetry initiated by Nima Yushij at the other side. One of the major contributions of Moshiri's poetry, is the broadening of the social and geographical scope of modern Persian literature.
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عینالدوله تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.
مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت.
آشنايي وی با موسیقی سنتی ایران از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضلالله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميكرد و منزل او در خيابان لالهزار (كوچهاي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران ميآمدند هر شب موسيقي گوش ميكردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضلالله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار يا ويولون ميپرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل ميداد.“
فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای مختلف دنیا به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت.
مشیری سالها از درد چشم رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عینالدوله تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.
مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت.
آشنايي وی با موسیقی سنتی ایران از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضلالله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميكرد و منزل او در خيابان لالهزار (كوچهاي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران ميآمدند هر شب موسيقي گوش ميكردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضلالله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار يا ويولون ميپرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل ميداد.“
فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای مختلف دنیا به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت.
مشیری سالها از درد چشم رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 41 reviews
Read
August 28, 2008بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
Read
December 2, 2013من سکوت خويش را گم کرده ام .
لاجرم در اين هياهو گم شدم .
من که خود افسانه ميپرداختم ,
عاقبت افسانه مردم شدم !
اي سکوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود .
تا در آغوش تو راهي داشتم ,
چون شراب کهنه شعرم تازه بود .
در پناهت برگ و بار من شکفت ,
تو مرا بردي به شهر يادها ,
من نديدم خوشتر از جادوي تو ,
اي سکوت اي مادر فريادها
گم شدم در اين هياهو گم شدم ,
تو کجايي تا بگيري داد من ؟
گر سکوت خويش را ميداشتم ,
زندگي پر بود از فرياد من !
لاجرم در اين هياهو گم شدم .
من که خود افسانه ميپرداختم ,
عاقبت افسانه مردم شدم !
اي سکوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود .
تا در آغوش تو راهي داشتم ,
چون شراب کهنه شعرم تازه بود .
در پناهت برگ و بار من شکفت ,
تو مرا بردي به شهر يادها ,
من نديدم خوشتر از جادوي تو ,
اي سکوت اي مادر فريادها
گم شدم در اين هياهو گم شدم ,
تو کجايي تا بگيري داد من ؟
گر سکوت خويش را ميداشتم ,
زندگي پر بود از فرياد من !
March 23, 2017
دوستانِ گرانقدر، در ابتدا قصد داشتم تا همچون ریویوهایِ دیگری که برای شاعران و دیگر کتب شعر مینویسم، به انتخاب ابیاتی را برایتان در زیر بیاورم، امّا دیدم پیش از این برخی از ابیات این شاعر را در ریویویی دیگر برایتان نوشته بودم، لذا بنظرم بهترین کار برای آشنایی با سبک و همچنین اندیشهٔ زنده یاد <فریدون مشیری> این است که این شعر را برایتان بنویسم... شعری که شاعر با کنایه ها و ایهام و تشبیه های زیبا، منظورش را رسانده است... درکل این شعر سخنان و آموختنی های بسیاری در دلِ خود جای داده است و صدالبته شاعر از آموزه های <زرتشت خردمند> و یا <بودا> بهره برده است... <مشیری> سروده هایش بیشتر اخلاقی و تعلیمیست و شبیه به اشعار اخلاقی شاعران معاصری همچون <ملک الشعرای بهار> و <پروین اعتصامی> است.. در هر حال <مشیری> همیشه شاعری نرم خوی بوده است و سخنانش را نیز در تمثیل ها و کنایه هایش بکار میبرده است، همچون شعر زیر که از تمثیلِ "گرگ"، بهره برده است
---------------------------------------------
گفت دانایی که گرگی خيره سر
هست پنهان در نهادِ هر بشر
لاجرم جاریست پيکاری سترگ
روز و شب مابين اين انسان و گرگ
زور بازو چارهٔ اين گرگ نيست
صاحب انديشه داند چاره چيست
ای بسا انسانِ رنجور پريش
سخت پيچيده گلویِ گرگِ خويش
وی بسا زور آفرين مردِ دلير
هست در چنگال گرگِ خود اسير
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می شود انسانِ پاک
وانکه از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نمايد، گرگ هست
وانکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خویِ گرگ پيدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگير
وای اگر اين گرگ گردد با تو پير
روزِ پيری گر تو باشی همچو شير
ناتوانی در مصافِ گرگِ پير
مردمان گر يکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اينکه انسان هست اينسان دردمند
گرگها فرمانروايی می کنند
وان ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنايان همند
گرگها همراه و انسانها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
----------------------------------------------
امیدوارم روزی برسد که آز و طمع را ریشه کن کنیم و یا حداقل از زندگی خودمان دور کنیم و گرگ های کثیف را از سرزمینِ پاکمان به دور کنیم
<پیروز باشید و ایرانی>
---------------------------------------------
گفت دانایی که گرگی خيره سر
هست پنهان در نهادِ هر بشر
لاجرم جاریست پيکاری سترگ
روز و شب مابين اين انسان و گرگ
زور بازو چارهٔ اين گرگ نيست
صاحب انديشه داند چاره چيست
ای بسا انسانِ رنجور پريش
سخت پيچيده گلویِ گرگِ خويش
وی بسا زور آفرين مردِ دلير
هست در چنگال گرگِ خود اسير
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می شود انسانِ پاک
وانکه از گرگش خورد هردم شکست
گرچه انسان می نمايد، گرگ هست
وانکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خویِ گرگ پيدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگير
وای اگر اين گرگ گردد با تو پير
روزِ پيری گر تو باشی همچو شير
ناتوانی در مصافِ گرگِ پير
مردمان گر يکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اينکه انسان هست اينسان دردمند
گرگها فرمانروايی می کنند
وان ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنايان همند
گرگها همراه و انسانها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
----------------------------------------------
امیدوارم روزی برسد که آز و طمع را ریشه کن کنیم و یا حداقل از زندگی خودمان دور کنیم و گرگ های کثیف را از سرزمینِ پاکمان به دور کنیم
<پیروز باشید و ایرانی>
July 23, 2020
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق..
من با فریدون مشیری بزرگ شدم
من با فریدون مشیری بزرگ شدم
April 3, 2019
تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم
December 24, 2024
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چاردیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از این همه دلمردگی ها
روی گردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدایی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چاردیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از این همه دلمردگی ها
روی گردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدایی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است
October 28, 2019
فریدون و قدم زدن در کوچه و نم نم باران
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
May 24, 2015
آن که آید ز دست دل به امان و آنکه آید ز دست جان به ستوه،گاه سر می نهد به سینه ی دشت گاه رو می کند به دامن کوه.تا زند در پناه تنهایی دست در دامن شکیبایی.
غافل از این بود که تنهایی سر نهادن به کوه و صحرا نیست.با طبیعت نشستن هوس است چون نکو بنگرند تنها نیست.
ای دل من بسان شمع بسوز.باز تنها میان جمع،بسوز
غافل از این بود که تنهایی سر نهادن به کوه و صحرا نیست.با طبیعت نشستن هوس است چون نکو بنگرند تنها نیست.
ای دل من بسان شمع بسوز.باز تنها میان جمع،بسوز
May 2, 2015
بى من از كوچه گذركردى و رفتى
بى من از شهر سفر كردى و رفتى
قطره اى اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدى....
نگت هيچ نيفتاد به راهى كه گذشتى
قسمتى از پاسخ هما ميرافشار به شعر كوچه
مشيرى ،بزرگ بود! يادش بخير...
بى من از شهر سفر كردى و رفتى
قطره اى اشك درخشيد به چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدى....
نگت هيچ نيفتاد به راهى كه گذشتى
قسمتى از پاسخ هما ميرافشار به شعر كوچه
مشيرى ،بزرگ بود! يادش بخير...
April 18, 2015
مرددم بین دو ستاره و سه ستاره. دلیل دو ستاره دادنم اینه که حس میکنم مشیری گستره ی زبانی زیادی نداره. وقتی می خونیش حس می کنی اشعارش زیادی کوششی اند و می بینی مثلا الفاظ یا تصاویر واحد یا نزدیکی درش تکرار شدن - البته این صرفا یه حسه. به همین خاطر گاهی این حس به آدم دست می ده که انگار تو اشعارش تجدید نظر نمی کنه و سعی نمی کنه اون کلمه ها رو با چیز بهتری جابجا کنه. خلاصه اینکه کلا به نظرم از نظر احاطه ی زبانی - به طور خاص منظورم کلماته - جای کار داره اشعارش؛ از نظر مضامین هم به نظرم عموما انقد دستش پر نیست و مجبوره یه چیزو تکرار کنه و این تکرار محتوا چون پشتوانه ی قوی ای نداره - مثلا از حیث تنوع تشبیهات و استعارات و ... - شل و ول می مونه. اما دلیل اینکه دلم به سمت سه ستاره می ره اینه که وسط این بل بشو یهو با شعرای دلنشین و کوینده روبرو می شم که واقعا ارزش خوندن دارن و دلم نمی آد اونا رو نادیده بگیرم
اما در نهایت به خودم گفت این چندتا رو باید گذاشت به حساب اقبال و همون دو ستاره رو دادم
افزوده ی بعدی: بعد از دوباره خوانی گرایش سه ستاره درم تقویت شد! نظرمو عوض کردم و دو ستاره رو سه ستاره کردم، چون واقعا جفا بود
کلا اینکه اشعارش پرت نیست؛ یعنی شعرهایی که حس کنی هیچ فایده نداره درش خیلی کمه یا نیست. اما از اون طرف هم شاهکار درش نادره. اغلب شعراش در حالت خوبشون متوسطن. اول و آخر مجموعه برام متوسط بود، اما مجموعه های وسطی رو جذاب تر یافتم. انگار به اوجی رسیده در برخی سال ها و بعد دیگه در همون سطح نمونده - البته شاید گزینش اشعار هم بی تقصیر نبوده باشه. البته منظورم از اوج صرفا پدید آوردن چند شاهکار است و نه اینکه همه ی اشعار بهتر هستند
در اشعارش عموما اون بخش هایی رو دوست دارم که نوعی تداعی خاطراتن - به طور خاص مادرش و کودکیش؛ اونجا انگار روحی در اشعارش حاضره؛ روحی که سطح شعرو می کشه بالا
اون هایی که خیلی دوست داشتم "نایافته" ( از تشنه ی توفان )، "کوچه" (از ابر و کوچه) و "کوچ" و "سوقات یاد" (از بهار را باور کن) بودن - از همین جا معلومه که در مجموعه های آخر چیز خیلی خوبی نیافتم
January 13, 2015
عالییییییییییییییی.....
همه تن شعر شدم....
همه تن شعر شدم....
May 24, 2015
مپرسید ای سبکباران مپرسید
که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
که این دیوانه را از خود خبر نیست
که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
که این دیوانه را از خود خبر نیست
July 8, 2018
شب همچو کوه بر سر ما ریخت،
آواری از سیاهی اندوه،
ما سر به زیرِ بال کشیدیم
تا کی، کجا، دوباره برآید نشان صبح....
هرچند عمرِ شوم تو ای نابکار شب
برما گذشت تلخ تر از صد هزار شب،
من با یقینِ روشن، بیدار، پایدار
تا بانگِ احتضار تو هستم در انتظار
آغوش باز کرده، سویِ آسمانِ صبح.
آواری از سیاهی اندوه،
ما سر به زیرِ بال کشیدیم
تا کی، کجا، دوباره برآید نشان صبح....
هرچند عمرِ شوم تو ای نابکار شب
برما گذشت تلخ تر از صد هزار شب،
من با یقینِ روشن، بیدار، پایدار
تا بانگِ احتضار تو هستم در انتظار
آغوش باز کرده، سویِ آسمانِ صبح.
December 22, 2017
Abolfazl Dorost:
آخرین جرعه این جام
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد
اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی
اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
آخرین جرعه این جام
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد
اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی
اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
Read
December 4, 2009خوب خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهتزین سرود زندگیست
من تو را به خلوت خدایی خیال خویش
بهترین بهترینم من خطاب می کنم
بهترین یهترین من
بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهتزین سرود زندگیست
من تو را به خلوت خدایی خیال خویش
بهترین بهترینم من خطاب می کنم
بهترین یهترین من
October 25, 2018
گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
May 13, 2021
شیوا ، روان ، دل انگیز
پر از حس طراوات و خنکی ...
پر از حس طراوات و خنکی ...
June 18, 2008
اشعار زنده ياد فريدون مشيري، سرشار است از صلح و دوستي و عشق و اميد
August 31, 2013
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
.
.
.
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
.
.
.
Read
July 11, 2015چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی
که یک ستاره ی لرزان در آسمانش نیست
....
جهان به جان من آنگونه سردمهری کرد
که در بهار و خزان کار با جهانش نیست
که یک ستاره ی لرزان در آسمانش نیست
....
جهان به جان من آنگونه سردمهری کرد
که در بهار و خزان کار با جهانش نیست
February 10, 2018
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سکوت اي مادر فريادها
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سکوت اي مادر فريادها
November 6, 2015
فریدون مشیری گویا چند سال هم از خودش و هم از تاریخ عقب است ، شعر ها از نظر مضمونی در نوعی ساده انگاری خیر و شر باقی مانده گویی دارید نوشته های یک زرتشتی تاریخ مصرف گذشته را میخوانید ، تکرار ملال و دعوت به خوبی در کلی گویی ترین نوع دیدگاه باقی مانده و نوعی لحنی کودکانه، سبک و مدرسه ای مخاطب را در حالتی خنثی و وازده نگه میدارد
حتی شعر معروف مهتاب هم خیلی معمولی است بر خلاف بزرگی اش در میان عوام و شاید هم خواص
مشیری از نظر من شاعری است که در نوعی حیرت واکنشی باقی مانده و جز تکرار مکررات حرف های همیشگی ِ عوامانه حرفی برای گفتن ندارد
حتی شعر معروف مهتاب هم خیلی معمولی است بر خلاف بزرگی اش در میان عوام و شاید هم خواص
مشیری از نظر من شاعری است که در نوعی حیرت واکنشی باقی مانده و جز تکرار مکررات حرف های همیشگی ِ عوامانه حرفی برای گفتن ندارد
December 19, 2021
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقصِ عطرِ گلِ یخ را با باد،
نفسِ پاکِ شقایق را در سینه ی کوه،
صحبتِ چلچله ها را با صبح،
نبضِ پاینده ی هستی را در گندم زار،
گردشِ رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم،
می بینم،
من به این جمله نمی اندیشم.
به تو می اندیشم،
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم،
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم،
تو بدان این را، تنها تو بدان.
تو بیا،
تو بمان، با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
رقصِ عطرِ گلِ یخ را با باد،
نفسِ پاکِ شقایق را در سینه ی کوه،
صحبتِ چلچله ها را با صبح،
نبضِ پاینده ی هستی را در گندم زار،
گردشِ رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم،
می بینم،
من به این جمله نمی اندیشم.
به تو می اندیشم،
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم،
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم،
تو بدان این را، تنها تو بدان.
تو بیا،
تو بمان، با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
January 10, 2023
لطافت از اشعار این مرد و حتی چهرش میبارید🍃
October 25, 2019
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من، ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی؟
November 23, 2008
اینک هین من که به پای در افتادم باز
ریسمانی کن از موی دراز
تو بگیر
تو ببند
عالی بود
ریسمانی کن از موی دراز
تو بگیر
تو ببند
عالی بود
July 12, 2021
لوکیشن : خانه و بام
موسیقی متن : البوم اواز گنجشک ها اثر حسین علیزاده
.
غزل های سنتی واقعا ضعیف بودند ( و همچنان من موندم که بعد حافظ و مولانا کی جرات میکنه غزل بسرایه!)
و شعر نو ها با وجود فلسفه جذاب شاعر ، خیلی با کلمات ساده و دم دست سروده شده و خیلی وقت ها اصلا نثر تکه تکه است و شاعرانگی درش نیست.
با این حال 2.5 براش منصفانه تره
موسیقی متن : البوم اواز گنجشک ها اثر حسین علیزاده
.
غزل های سنتی واقعا ضعیف بودند ( و همچنان من موندم که بعد حافظ و مولانا کی جرات میکنه غزل بسرایه!)
و شعر نو ها با وجود فلسفه جذاب شاعر ، خیلی با کلمات ساده و دم دست سروده شده و خیلی وقت ها اصلا نثر تکه تکه است و شاعرانگی درش نیست.
با این حال 2.5 براش منصفانه تره
May 16, 2019
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از سه تیغ کوه چون خورشید، سروده فتح می خوانم.
من اینجا روزی آخر از سه تیغ کوه چون خورشید، سروده فتح می خوانم.
May 19, 2019
تشبیهات بدیع و استعاره های منحصر بفرد، زبان شیرین و بیان شیوای فریدون مشیری در چشم برهم زدنی،خواننده را سرشار از لذت درک هستی میکنه!
Read
October 2, 2019درود ممنون میشم در گروه تلگرامی اسمان شعر داخل تلگرام عضو بشین لینک گروه شعر با حضور شاعران مطرح کشوری
@asemone_poem
@asemone_poem
Displaying 1 - 30 of 41 reviews
























