روزي از روزها با يك دوست كتابخوان براي خريد كتاب به كتابفروشي بدر رفته بودم كه در جستجوي كتاب ناگهان دوست عزيزم مثل اينكه كشف بزرگي كرده باشد يك كتاب لاغر مردني را از توي قفسه كتابهاي ابي بيرون كشيد وداد دستم ..ود رحالي كه ميخنديد گفت((بگير بخوان اين را وكيف كن با نويسنده همشهريت وهي در رشت دور دور كن وبالا پايين برو واز گلسار بيا تا سر حاجي اباد واز مطهري برو توشيبا وسر از شهرك پرديس دربيار ودوباره گيج چرخ بزن بيا توي شريعتي ومست بوي سير برگ زميل پيرزن دهاتي بشو توي شريعتي وهي از بالاي رشت برو پايين وبرو توي بازار شيك وپله برقي وبراي خودت حال كن با رشت دوست داشتني كه اين قدر عاشقش هستي ..))من كه چشمهايم گرد شده بود واز لذت خواندن داستاني كه در اين مكان هاي نام اشنا ودوست داشتني اتفاق افتاده بود دهنم اب افتاده بودكتاب را حريصانه قاپيدم وبا تعجب چشمم افتاد به اسم مجتبا پورمحسن ..گفتم اين پسرك كي اين رمان را نوشته ؟اين همان خبر نگار نيست كه ..دوستم انگشت بر روي دماغش گذاشت كه هيس ...حال داد بزن تا ما را هم ...اره خودش است .اما اين كتاب ربطي به اون ماجرا نداره ..اين قبل از اون جريان چاپ شده ....ان شب من اخر شب رمان لاغر صد صفحه همشهريم را باز كردم وتا صبح چشم روي هم نذاشتم ..رمان خوشخواني كه تك واگويه گويي هاي يك مرد جوان در رابطه خيانت به همسرش است ..او در دادگاهي تك نفره به محاكمه خويش ومرور كارهايش ميپردازد كه چگونه به همسرش خيانت كرده واز او جدا شده ..مرد ه شور ببرد اين فرزين احمق را كه من هيچ نفهميدم كه چه مرگش بوده وچرا زندگيش را بر باد داده ..نويسنده از او وساير شخصيت هاي داستان كه سه زن ديگر هستند هيچ شخصيت پردازي كاملي نكرده ..اما اگر فرزين نتواند در دادگاه تك نفره خود را محاكمه نمايد من ميتوانم به راحتي اورا محاكمه كنم ومحكومش كنم ..اما بيشتر از جذابيت تم داستان محل وقوع داستان براي من بود ..رشت شلوغ وپلوغ ودوست داشتني من ..نويسنده كه خودش بچه شهر رشت است در صفحه صفحه كتاب نوستالوژي هاي محبوب مرا به رشته تحرير دراورده بود ..از كلمات گليگي كه جابه جاي كتاب در ميان نوشتار فارسي گنجانده بود تا گشت زدن در باغ محتشم وگلسار وشريعتي وحتي ايستادن روبه روي مغازه اقاي احد زاده كه نامي اشنا براي همه شهروندان رشت است تا خريد كتاب در كتابفروشي بدر توي مطهري //يعني همه جاهايي كه من دوستشان داشتم ........اين كتاب را به خاطر رشت عزيزم خيلي دوست داشتم
نويسنده بين متوسط نوشتن و بد نوشتنِ داستاني كه عملن نه فرم داره و نه قصد قصه گفتن بلاتكليفه و اين مي شه كه دائم به دستشويي ميره و روي مقعدش آب سرد مي گيره تا بلكه كاري كرده باشه. و در نهايت داستان چيزي ميشه در همين حد! گرفتن آب روي مقعد در دستشويي! اين اصطلاح رو چندبار مشخصن در داستانش هم مياره و نمي دونم چرا بايد اشاره ي مستقيم بكنه به اين موضوع در حالي كه اين بلاتكليفي كه در تمام داستانش مشخصه و خواننده هم متوجهش مي شه همون كار رو انجام ميده. در اين داستان هم به سياقِ ديگر داستان هايي كه نويسنده هايي كه مثلن روزنامه نويس هستند و گويا بايد حتمن داستان هم بنويسند عناصر روزمره در سطحي ترين شكلش وارد كتاب مي شه تا نويسنده مدرن نويسي رو به خواننده ش القا كنه و داستانش رو هرچه بيشتر در بستر فكري روز پيش ببره در حاليكه نام بردن از چند فيلم بي مايه و يكي دو كتابِ معروف و نون قرض دادن به ديگر رفقا و رفيق بازي وزنه ي مهمي در ساختار رمان كه نيست هيچ بلكه متن رو كشدار و گاهي كم حوصله و حتا در حد مقاله هاي روزي نامه ها و مجله هاي بيهوده معروف پايين مياره و اون اندك بخش هاي خوب متن رو هم نابود مي كنه. داستان محملي مي شه براي چاق سلامتي دوستان با ما به ازاي بيروني و سپس مي شه فهميد چرا به چنين كتابي جايزه ي منتقدان و نويسندگان مطبوعات داده مي شه! و البته كه اين دست جايزه ها كه از نامشون هم پيدا ست هيچ ارزشي براي يك داستان اگر درست نوشته شده باشه ندارند كه اگر هم بهشون تعلق نگرفت چيزي رو از دست داده باشند. باري نويسنده ي ما تقلاي بيهوده اي كرده كه داستاني دروني تعريف كنه اما در سطح باقي مي مونه و مدام دور خودش مي چرخه و با يك پايان بندي كاملن از سر باز شده كار رو تموم مي كنه. داستاني كه مي خواست يك داستان شهري با لايه لايه هايي باشه كه نويسنده يك به يك اونها رو كنار مي زنه داستاني میشه كه اگر بيست صفحه ازش كم كنم و يك مشت فيلم و كتاب و آدمهاي بي فايده رو ازش بيرون بريزم داستاني متوسطه كه در لبه ي مرز براي بد نبودن تقلايي غريب داره 1397/01/31
داستان در مورد مردی است که به همسرش خیانت کرده، و در این میان علاوه بر زنی که با او به همسرش خیانت کرده، عاشق یک زن سوم نیز هست. تمام داستان شامل گفتوگوهای درونی و ذهنی راوی است. ماجرا در شهر رشت میگذرد.
تاریخ شروع: جمعه ۲۸ دی ۱۴۰۳ تاریخ اتمام: شنبه ۲۹ دی ۱۴۰۳
فرزین[نهاد] یعنی آدم کج[نهاد] همین را که بگیرم و نگاه کنم به سیر عشقش از مادر و بعد در فقدان مادر، به داستانها و اساطیر و ادیان و آسمان که مثلن به تهمینه و بعد میترا و بعد سما و تمامی اوبژه پتی اَ های سیگار شکل پناه ببرد، میرسم به تنهاییٍ فرزین با جسم زخمخوردهی فرویدیاش (و تمام تسکینهایی از این دست: آب سرد گرفتن به مقعد، و دفع در حالیکه سیب و کتابی در دو دستند که سریع جای چیز از دست رفته پر شود - که الگوی تمام روابط فرزین است و سیگار هم برای پر کردن همین خلأهاست) درسرتاسر همین فقدان که تنها آشنایش انگار رشت است، شهر است، شهری که در تقابل با دنیای درون، امکان تغییر، امکان ارتباط را فراهم میکند که در نهایت منتهی شود به اندرونِ تغییرناپذیر زخمخوردهی انسان هزارهی سوم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
روایت رایجی که ما معمولا از خیانت در فیلمها و داستانها و حتی واقعیت دیده ایم و خوانده ایم و شنیده ایم، روایتی خارجی از این عمل مذموم و نابخشودنی بوده است. یعنی در فرم رایج، غالبا از بیرون به عمل خیانت و فرد خائن نگریسته می شود. اما در رمان کوتاه و خواندنی "بهار 63"، با روایتی متفاوت از خیانت روبرو هستیم؛ روایتی از زبان شخص خائن! داستان بهار 63 حاصل تک گویی قهرمان خائن داستان با خویش است. وی نه تنها به همسرش خیانت کرده، بلکه با جدایی همسرش، مرتکب خیانت دوم می شود و سراغ عشق سومی می رود! شاید ظاهر داستان کمی عجیب باشد و در ذهن کسی که این یادداشت را می خواند، اینگونه تداعی شود که قهرمان داستان فردی شیاد و لذت جو و سرخوش است. اما اینگونه نیست. جای جای داستان میتوان رنجهای روحی خائن داستان که فردی موجه است با شغل مترجمی، را دید. رنجهایی که شاید حاصل کلنجار رفتن خائن با خودش و وجدانش باشد. برداشت کلی که از خواندن این رمان در ذهن شکل می گیرد این است که شاید دلیل این خیانتها، جستن و نیافتن عشق باشد... هرچند که به قول خائن داستان ما، این فقط توجیهی برای خیانت است "همه ی آدمها اول خیانت می کنند بعد برایش دلیل پیدا می کنند".
به نظرم این رمان را باید خواند. چرا که برخلاف داستانش، به هیچ عنوان مشوقی برای خیانت نیست، بلکه شکل روایت و نوع پرداختن به این موضوع، جنبه های منفی این عمل را، سوای بعد اخلاقی و تعهد زناشویی، نشان می دهد.
نه. خوشم نیومد. خیلی بیسروته بود معلوم نبود دقیقا میخواد چی بگه صرفا شرح حال یه بلاتکلیفی بود که بقیه رو هم به بلاتکلیفی میکشید. تیکههایی از کتاب: " او رنجیده است حتماً. باید بروم پشت گردنش را بمالم. آنقدر بمالم تا باور کند او را بیشتر از گذشتهام دوست دارم "
" میدانستیم از هم چه میخواهیم. یا اگر راستش را بگویم نمیدانستیم. اسم اتفاقاتی را که پس از آن بینمان رخ میداد گذاشتیم "معمولی" "
" دلم میخواست بگویم عاشق خیانت هستی، به شرطی که مرد به خاطر تو به کس دیگری خیانت کند "
"میخواستم از او بپرسم چرا پیش خود تصور میکنم میتوانم هم عاشق تو باشم و هم یک موی گندیدهی او را به صدتا مثل تو ندهم و باز هم عاشق تو باشم"
من از بچگی انس عجیبی با توالت داشتم. خندهدار است، اما رابطهای را که بین و فضای توالت هست فقط میتوان با کلمهی «انس» تعریف کرد. هر توالتی نه، توالت مکانهایی که در آنها مستقر بودم، توالت خانهام، توالت محل کارم. اما انصافاً توالت خانهای که بین کوژدانه کوچه و پیلدانه کوچه قرار داشت چیز دیگری بود. توالت از شیشهبندی که زمستانها با چراغ علاءالدین گرمش میکردیم قدر طول یک خانه قناس فاصله داشت. نه به سما گفتهام نه به تهمینه و میترا. بگویم چی؟ توالت اتاق فکر همه است، اما کی باور میکند یک دستم کتاب بیستهزار فرسنگ زیر دریا و دست دیگرم سیبی قرمز، مینشستم روی کاسهی توالت. چه حالی میداد آن سیب. اینجا گم میشوم میان بو و صدای پرشدن آفتابه. شرط میبندم آن دنیا دو عضو بدنم از دستم شاکی میشوند، رودهی بزرگ و مقعدم.
تکگویی آدمی که مدام سیگار میکشه و مشکل روده داره و نقل قول از کتابا میآره و به سطحیترین شکل ممکن روشنفکر محسوب میشه در مورد خیانتی که به زنش و دوستدخترش کرده. خوندن این کتاب برای چندمینبار من رو از داستان مدرن ایرانی ناامید کرد.
فرزین به قولِ خودش مترجمی معمولی بود که به ادبیات و سینما هم علاقهمند بود. به زنش تهمینه هم در یک نمایشگاه نقاشی هنرکدهی سروش، دل باخته بود. ولی معلوم نبود که چه مرگش شده بود که هنوز با تهمینه داشت زیر یک سقف زندگی میکرد که دل به میترا همکارش داده بود. "زندگی با تهمینه برآوردهاش نکرده بود؟" خودش هم جواب پرسشهای خود را نمیدانست: «اصلن از زندگی با او دنبال چیزی نبودم که حالا گمش کرده باشم. مگر میبایست دنبال چیزی میبودم؟». به شوخی و خنده هم از تهمینه طلاق میگیرد: «ما مشکلی نداشتیم. با تفاهم داشتیم جدا میشدیم.»
تهمینه نامهی عاشقانهی میترا به فرزین را از کیفش پیدا کرده بود. تهمینه کلهی سحر، اسمِ خانوم میترا را از زبانِ فرزین شنیده بود که توی خواب دادش زده بود. تهمینه همراه فرزین رفته بود به مطب که از زبان منشیِ دکترِ فرزین شنیده بود که:«فرزین...آهان دیروز خواهرتون اومده نوبت گرفت، نه؟» فرزین که خواهر نداشت. میترا را میگفت.
ناخودآگاهِ فرزین میدانست که چرا تن به این خیانت میدهد که اینرا زبانش میگذاشت:«خب وقتی آدم توی ششوبش یک رابطه مانده باشد پناه میبرد به رابطهی دیگر» ولی فرزین میتوانست در آغوش میترا آرام بگیرد؟
میترا هم عاشق ادبیات بود و سینما. با او از میلان کوندرا و ولیام فاکنر میگفتند و نُقل و نبات حرفهایشان به چیزی کمتر از ویرجینیا وولف و آلن ربگریه و ناباکوف اجازهی ورود نمیداد. صحبتشان تا فیلم سینمایی هم که رونق میگرفت فقط در ساحتِ فیلمهای روشنفکریایی چون لولیتا میماند و به کمتر از صحبت از فیلمهای کارگردانانی چون استنلیکوبریک قانع نمیشدند؛ آنچنانکه اگر نویسنده، برای میترا صفت متمایزی هم ذکر میکند؛ عشقِ به ناباکوفیست که او کتابِ "خنده در تاریکی" ناباکوف را چهارباری خوانده بود و اگر هم کتابِ لولیتای ناباکوف را نخوانده بود، ولی فیلمش را دیده بود. ولی با این همه میترا هم انگاری چنگی به دل فرزین نمیزند. او انگاری در این رابطه هم چیزی نیافته بود. شاید اصلن نمیدانست که عشق و عاشقی چیست؟ دنبال تکامل رابطهاش با زنش نبود. او آنقدری از زندگی رنج بُرده بود که هرگز امکانِ یادگیری شکل دادنِ به یک رابطهی مناسب را نیافته بود؟ او داشت به تهمینه و میترا به چشمِ یک شیء نگاه میکرد؟ این بود که داشت اعتراف میکرد که:«تهمینه را داشتم و میترا هم کنارم بود که با سما قرار گذاشتم.»
کتاب بهار شصتوپنج، کتابِ اعترافاتِ فرزین است. او انگاری میخواهد با اعترافِ به خیانتهایی که کرده است، راهی برای خروج از این گردونه بیابد. او صادقانه به هرچه خیانتهای خود اعتراف میکند و آنچنان به «خیانتآمیز» بودنِ رابطههایش باور دارد که در جایی از کتاب در حقِ خود اینگونه واگویه میکند که:«من اگر جای خدا بودم ممکن بود هیتلر را ببخشم، صدّام را ببخشم، اما امکان نداشت از فرزین بگذرم.» و در پسوپشت این خیانتها، آنچنان خود را گرفتارِ حسوحالهای خراب مییابد که به رنجِ این خیانتها اینچنین اعتراف میکند:«داشتم با خودم فکر میکردم که کسیکه به او خیانت شده، رنج میکشد. کسیکه خیانت میکند چطور؟ رنج کدامشان بیشتر است؟»
او در اسارتِ خاطرات گذشته، در رنجی که از به یاد آوردن گذشتهها میبرد؛ رابطهای جدید را ازنو آغاز میکند تا از تلنبار رنجهایی که میبرد رهایی پیدا کند. ولی انگاری با شروع رابطهای جدید در چاهِ ویلی عمیقتر فرو میرود.
هر رابطهای که او دوباره شروع به از سر گرفتناش میکند؛ درست برای فراموشی تجربهها و خاطرات رابطهی قبلیاش آغازش میکند. رابطهی قبلی که روبه اتمام میگذاشت، دلیلِ وجودی رابطهی فعلیاش هم ویران میشد. از اینرو بود که فرزین در دلش انگاری به میترا میخندید که:«اگر میترا عاقل بود همان موقع میفهمید که با رفتن تهمینه خودش هم دیگر برایم میترا نبود.» و البته این حسوحالِ شیءوارگی، اندکاندک توی تن و جانِ آنها هم میرفت:«اگر تهمینه گریه میکرد، چون میدید من دیگر مال او نیستم، اگر سما اشک میریخت، چون نمیتوانست باور کند کسیکه از مال کسی بودن بارها گریخته است مال او باشد؛ میترا هایهای گریه میکرد تا اشکهایش جار بزنند که قمار را باخته است.»
و گویی تنها رابطهی درستدرمان از نگاه فرزین، رابطهایست که عاشق در عشقِ به شکلگرفتنش، روز را به شب میرساند و روزوروزگارش را در آرزویش سپری میکند. ولی هیچ وقت دستِ تمنایاش به دامنِ آرزوهایش نمیرسد. درست عینِ سرنوشت صاحبِ مغازهی بهار شصتوپنج، که فرزین از صاحبِ آن مسعود نامی حکایت عاشقانهای را دستوپا میکند. مسعود در تماشای عابرینِ از جلوی مغازهی کسادش، دل به دختری با صورت گرد و سفید میبازد که همیشه از جلوی مغازهی او رد میشد. ولی سرنوشت مسعود نامی و دختر جز به نامهنگاریهای عاشقانه، ختم خیرِ دیگری پیدا نمیکند.
"عشق در نظر شخصیتهاي این رمان، کارکرد خود را از دست داده و به مرحله شیءوارگی رسیده است. هدف اعضا از شکلگیري یک رابطه به کمال رسیدن نیست؛ بلکه رابطه دستاویزي است که آنان را از روزمرّگی برهاند و خاطرات تلخ گذشته را نابود سازد."
داستان در شهر رشت رخ میدهد. نویسنده به عشقی که از رشت میبرد؛ این عشق را در جایجای کتاب خود به نشان میگذارد. او به ذکری که از میادین، خیابانها، مراکز خرید....شهر رشت در کتاب خود از آنها یاد میکند؛ نامونشان این مختصات شهری رشت را در ذهن خوانندهی کتاب میکارد:"میدان شهرداری، میدان گلسار، میدان صابرین، میدان صیقلان، فلکهی توشیبا،خیابان مطهری، خیابان حاجیآباد، خیابان شریعتی، کوژدانه کوچه، پیلدانه کوچه، کتابفروش نصرت، مجتمع ابنسینا، مبلفروشی سینا،..." و این عشق را بعد از رؤیت دوبارهی نامونشان نویسنده، خواننده بیشتر در مییابد. وقتیکه ملتفت میشوی که مجتبی پورمحسن همان نویسندهی گزارشهای تلویزیون ایران اینترنشنال است که لحن و لهجهی رشتیاش از نریشن گزارشهایش هویداست.
یک داستان درباره بلاتکلیفی مردی که خیانت کرده، به زنش و دوست دخترش. یک مثلث عشقی، بلکه مربع فرم و روایت داستان هم در خدمت این بلاتکلیفیه، تکگویی و بلا تکلیفانه! با جریان سیال ذهن اما نه چندان خوب، قر و قاطی
اسم بردن از کتابها و فیلمها و نویسندهها به طور بیمعنی که هیچ در جهت روایت نیستند (چیزی شبیه صحنه کتاب قرض دادن در فیلم هامون) که به نظرم به جز پز روشنفکری کارکرد دیگهای نداشت. درست مثل فضای داستان، که همه در اون روشنفکرمآبند. تهمینه که راحت میگه اگه دوستم نداری بیا از هم جدا شیم، میترا که دوستدختر یک مرد زندار شده و سما که دوستدختر یک مرد زندار که دوستدختر داره شده. آدمهایی 30 ساله در دهه 70 و 80 گویا
و ماجراهایی که قرار هست در رشت اتفاق بیفته، اما به نظر من که هر کجای دیگه این جهان هم میتونست اتفاق بیفته. اسم بردن از خیابان و مغازه و ... اصلاً باعث نمیشه حال و هوای اون شهر تو داستان دیده بشه فرهنگ هم باید باشه. شاید نهایتاً صحنه ماهیگری در رودخانه کمی تفاوت ایجاد کنه در محل داستان، که اون هم کارکردی در روایت اصلی نداره کل مشکل نبودن "رشت" در داستان همینه. این که هیچ اتفاقی از داستان روی "مکان" بنا نشده. "گلسار" رو عوض کنی به "ولیعصر" و حتی "وال استریت" هم فرقی نمیکنه
در مجموع از کتاب خوشم نیومد، اما اونقدر هم بد نبود که بگم حیف وقت. شاید به خاطر حجم کمش خوندنش بد نباشه، اما چیز خاصی هم عاید آدم نمیشه
راستش انتظارات من را برآورده نکرد. دلم میخواست بیشتر شخصیت پردازی ببینم. به آدمها نزدیک شوم اما نشد نه به فرزین نه به تهمینه، نه به میترا و سبا. همه سایه وار از کنار هم گذشتند و تنها دود سیگار فرزین ماند و گوشه گوشه رشت زیبا. نثر اعتراف گونه داستان تنها روایت را آن هم خیلی کلی و بی حوصله از زبان فرزین میگوید. اما به ما نمیگوید چرا فرزین چنین کرد در گذشته و بچگیاش چه چیزی بود که نمیخواست به آن نزدیک شود و...
حالا جدا از بحث مثلث خیانت که شخص اول داستان داشت، این شرح خیابونا و محله های رشت برای من یکی که تجربه یه دوره کوتاه زندگی تو رشت رو داشتم اون هم یه دوره با خاطرات خوب، دلپذیر بود.
" من خیانت می کنم. به خودم خیانت می کنم. همه آدم ها خیانت می کنند بعد می گردند و برایش دلیل پیدا می کنند."
به نظرم راجع به "خیانت" کتابی نوشتن اون هم توی فضای داستانی ایران خیلی سخته و نتیجه میشه کتابی مثل همین کتاب که نویسنده از ترس سانسور و بقیه مسائل خیلی از مسائل واضح نگفته و خیانت فرزین به همسرش و معشوقش و دوستِ معشوقش خلاصه شده توی گرفتن دستشون و ..! کتاب جوری نبود که دوست نداشتن باشم اما به نظرم در حد و اندازه هایی که بهترین رمان سال 88 شده باشه نیست! نمیدونم! و اینکه خود نویسنده بهتر از همه گفته که شخصیت های کتاب مورد علاقه ما هرچقدر هم که در طول داستان طبق سلیقه ما رفتار کنند آخرش اون کاری می کنن که باید! اون کاری که ما نمی خوایم!! :)
نثر ساده و روانی داشت اما عمیق نبود. گرچه به نظرم توصیف مکانها و موقعیت ها دقیق بود. اما نمی شد با شخصیتهای داستان رابطه برقرار کرد چونکه خوب پرداخته نشده بودند. کل داستان برشی بود سطحی و خیلی کوتاه از حال و روز کسی که از خیانتش در رنج است اما باز هم به خیانت - شاید بطور نا خودآگاه - می اندیشد. این جمله از کتاب به نظرم جالب اومد:" لامصب مثل سیگار است خاطره. حال می دهد. اما از درون می پوساندت." ص 15
شخصیت اصلی داستان خیلی پر رنگ و زیبا بیان شده بود اما ویژگی های شخصیت های فردی داستان که هی تکرار می شد خواننده رو اذیت می کرد و همین طور تکرار بعضی جزئیات به کل کار لطمه زده بود البته کاری بود که می تونستی راحت دنبالش کنی و اتفاقات تازه می افتاد همین طور برگشت به گذشته هم خیلی جاها به کار کمک کرده بود