Jump to ratings and reviews
Rate this book

رقص مادیان‌‌ها

Rate this book
بازخوانی نمايشنامه‌ی "يرما" اثر لورکا

125 pages

First published April 1, 2009

13 people are currently reading
272 people want to read

About the author

محمد چرم‌شیر

41 books99 followers
محمد چرم شیر (زاده ۱۳۳۹ تهران) نمایشنامه نویس و مدرس تئاتر است. او دانش آموخته رشته ادبیات نمایشی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه تهران است.
محمد چرمشیر بیش از صد نمایشنامه نوشته است. وی پنجاه و چهار نمایشنامه چاپ شده داردو نمایشنامه هایش به زبان های انگلیسی آلمانی و فرانسوی ترجمه و در کشورهای ایران، آلمان، انگلستان، فرانسه، ایتالیا و آمریکا اجرا شده اند.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
71 (24%)
4 stars
98 (34%)
3 stars
83 (29%)
2 stars
24 (8%)
1 star
9 (3%)
Displaying 1 - 30 of 36 reviews
Profile Image for Mahdi.
223 reviews46 followers
October 15, 2018
متأسفانه من قبلاً نمایشنامه‌ی «یرما» نوشته لورکا رو نخوندم و این نمایشنامه اقتباس یا خوانشی از اون نمایشنامه‌ست اما اگه بخوام در حد همین نمایشنامه صحبت کنم هر چند داستان ساده و خطی بود اما احتمالاً داستان برگرفته از نمایشنامه‌ی اصلی بود اما فرمی که چرمشیر به کار برده بود بیشتر از داستان آدم رو درگیر می‌کرد و واقعاً از بازی فرمیک نمایشنامه لذت بردم.
Profile Image for R.
388 reviews25 followers
June 6, 2015
می خواهم درباره ی "رقص مادیان ها " ی محمد چرمشیر که در واقع بازخوانی نمایشنامه ی "یرما" اثر لورکا است، بگویم و از خو گرفتن به دنیای پر از تظاهر و تبعیض برای هر دو جنس ! خو گرفتن هایی که نوع اغراق آمیزش در این نمایشنامه سخت پیداست. هرچند تشابهات بسیار و بی اغراقی هم در فرهنگ این جامعه ی اسپانیولی - نمایشنامه ای و جامعه ی خودمان می توان یافت.خرده فرهنگ هایی که آنچنان بهشان خو کرده ایم که تخطی از آنها قبیح به نظر می رسد!این گفتگوی آشنا را لابد بسیار شنیده اید :

- جدا شدند؟چرا؟
- معلومه دیگه. زنه نتونست مردش رو نگه داره!
به همین سادگی! احتمالات دیگر به ذهن بالغ هیچ کس نمیرسد انگار!
...
برویم سراغ نمایشنامه؛
اول بگویم که تقابل تک گویی های دونا ماریا و دون پی یت رو ، که انگار نمایندگان مذهبی جامعه پیش رویمان(مانند حاج خانوم و حاج آقای حوزه ی خودمان)، هستند ، از اهمیت زیادی در شناخت تربیت رایج در جامعه ی نمایشنامه " یرما " برخوردارند.

دونا ماریا :
" همیشه بذارین مردهاتون خیال کنن خیلی مردن، حتا وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمیشه. وقتی میان خونه جلوی در واساده باشین. چشم هاتون بخنده حتا اگه تا وقت اومدنش یه ریز گریه کرده باشین. یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون، هوای خونه تازه شده. حتا اگه از بوی عرقش عق تون بگیره..."


دون پی یت رو :
" زن مثه اسبه. وقت سوار شدن،اسبت رو نوازش کن،اما وقت تاخت،شلاقش بزن... زن مثه اسبه.با یال اسبت بازی کن،اما گاهی یه ضربه بزن میون چشم هاش تا بفهمه سوارش فقط تویی... ریگ و سنگ رو از سم اسبت بیرون بیار،اما میخ نعلش رو محکم توی سمش فرو کن... بذار اسبت بره تا جایی که افسارش راه می ده،اما به موقع افسارش رو بکش..."

نقش اول نمایشنامه متعلق به یرما، زنی است که زندگی اش را در سکوت و انزوا و تنهایی خانه ی شوهری که هیچ علاقه ای به او ندارد و تنها بر اساس رسوم ،پا به خانه ی او گذاشته و در آرزو ی داشتن فرزند و اتنظار مادر شدن به سر می برد. با مرگ نوزادِ ماریا( یکی از زنان داستان )، این چالش پر رنگ می شود که اصولا "نداشتن" بهتر است یا "از دست دادن" ؟
شاید چون بنده، دو بار چیزهایی عزیزی را در زندگی از دست داده ام،نظرم به ماریا، مادر نوزاد از دست داده نزدیک تر است که همانا "نداشتن" بهتر از ،"از دست دادن" است اما یرما تا پایان داستان به دنبال داشتن و از دست دادن است!
با پیشروی نمایشنامه و افتادن پرده ها ،پی می بریم که چطور اسارت و بندِ آداب و رسوم و خرافات محلی یا مذهبی ، انسانها را به جان هم انداخته. عرفیاتی که دست و پا خطا کردن جزئی از آنها، بی برو برگرد سرنوشت محتوم مرگ را در پی دارد. در این جامعه یک مرد برای رسیدن به عشقش باید رقیب را از سر راه بردارد. قانون واضح و روشن است : اگر نکشی ، کشته می شوی!
حتا اگر برای پرهیز از خون ریزی معشوق را به رقیب بسپری، بیم آن می رود که معشوق همچنان دل در گروی عاشق داشته باشد. پس پیش از آنکه خیال کوچیدن عملی شود، جان به جان آفرین تسلیم خواهد شد . ؛
ویکتور :
" رفتن برای من خیلی سخته، اما انگار بهتر اینه که برم. برای خودم نیست که میخوام برم. برای توئه. نمی خوام زندگیت به خاطر من سخت بشه. یرما،این جا سرزمین تلخی هاست. سرزمین حسرت ها.این جا رویاها زود از یاد می رن.این جا فردا همین امروزه. دیروزی هم نداره.یرما اینجا باید به خیلی چیزها تن داد...من دارم میرم چون بلد نیستم این جا چه جوری زندگی کنم..."

دون میکله :
"جنازه رو که ببینین معلوم میشه از پشت زدنش.یه ضربه میون کتفش. جنازه رو که ببینین معلوم میشه طبق سنتهای خودمون کشتنش. این یعنی قانون این جا شکسته شده بوده، و یه کسی باید همه چی رو دوباره سر جاش برمیگردونده..."

در دیگر تک گویی های دون و دونا و زنان سیاهی لشکر ، در می یابیم که در سرزمین یرما، مردها حق ندارند عشقشان را به همسرانشان ابراز کنند. زنها مدام باید به جای ابراز غم و شادی و خنده و گریه فقط اشک بریزند! مردها باید حسود باشند و نگذارند زن هایشان بی سرپوش از خانه بیرون بروند. مردها نباید بگذارند زن ها با اشکهایشان صاحب خانه و پسرها و مردهایشان بشوند! زن ها مدام برای به دست آوردن همه چیز باید التماس کنند!(حتا مادرشدن!) زن ها باید شوهرانشان را روی سینه هایشان بخوابانند تا آنها حرفها، خشمها ، دلتنگی ها ، امیدها و آرزوهایشان رابگویند اما خودشان با کسی حرف نزنند! و باور کنند که مثل خانه و بچه و گاو و گوسفند و میز و صندلی مال مردهایشان هستند!
هر چند در خلال این تک گویی ها به نظر می رسد که دونا این توصیه های مشمئز کننده به زنان را بر اساس سیاست ِ مسخره ی "چگونه مرد خود را رام و عوض کنیم "، می گوید اما فضای سرزمین نفرین شده ی داستان تا انتها بوی وهم و ظلمت ِمرگ می دهد. تا پایان نفس ها در سینه حبس می ماند و خاطر پر می شود از خشم و بعید نیست خانم خواننده ای که من باشم و آقای خواننده ای که شما باشید گاها ازسر خشم ،ناسزا و بد و بیراهی به همراه دندان قروچه حواله ی شخصیتها داستان بنمایید.

دونا ماریا :
"مردها زود به همه چیز عادت می کنن.شما به هیچ چیز عادت نکنین.مردها زود سر عادت هاشون می مونن...با عادت های مردهاتون نجنگین،آروم عوضشون کنین. نذارین مردهاتون بفهمن که دارن عوض میشن، آروم عوضشون کنین...به مردهاتون بگین عادتهاشون رو دوست دارین، آروم عوضشون کنین."

والبته این هم اعتراف دون ؛

دون پی یت رو :
" مردها هیچ وقت حالیشون نمی شه،چه قدر عوض می شن ، هر روز که با یه زن زندگی می کنن."

http://mehraeen.blogsky.com/1391/06/1...
169 reviews10 followers
October 22, 2020
خیلی خوب رود. در طول مدت خواندن اصلا به ایرانی بودن نویسنده فکر نکردم.
Profile Image for nargesf97.
53 reviews2 followers
August 6, 2019
۴/۵ نمره بهتری بود براش
همیشه جامعه، سنت‌ها و عرف‌ها زنان و مردان رو محدود قالب‌هایی میکرد که از آن‌ها متنفر بودند و میدانستند از واقعی‌شان چقدر دورشان میکنند ولی نسل به نسل منتقلش میکردند.
Profile Image for Mina khamoushi.
190 reviews205 followers
August 6, 2013
همیشه بذارین مردهاتون خیال کنن که خیلی مردن. حتی وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمیشه. وقتی میآن خونه، جلو در واساده باشین. چشم هاتون بخنده، حتی اگه تا وقت اومدنش، یه ریز گریه کرده باشین. یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون، هوای خونه تازه شده، حتی اگه از بوی عرقش عق تون میگیره. بیارین بشونینش روی چهارپایه نزدیک اجاق تون. بذارین بوی غذایی که پختین بخوره به دماغش، حتی اگه فرق نذاره بین بوی غذای شما و بوی تاپاله. چکمه هاش رو خودتون دربیارین، حتی اگه فقط پشگل بهشون چسبیده باشه. توی ظرف غذاش، دو برابر خودتون غذا بریزین، حتی اگه نخورد و مجبور شدین همه ش رو بریزین جلوی سگ ها. توی رختخواب سفت بغلش کنین، حتی اگه نا نداشتین چشم هاتون رو باز نگه دارین...
نذارین هیچ وقت بفهمه شما خیلی بیشتر از این حرف ها مردونگیش رو لازم دارین...

حالا برین. اون بیرون یه نفر واساده که میخواد به همه بگه خیلی مرده!


Profile Image for Parnian.
104 reviews92 followers
April 13, 2017
از خوندن ماجراهای غم‌انگیز این کتاب خیلی لذت بردم. سنّت و قراردادهای اجتماعیِ بعضاَ تبعیض‌آمیزی که اخلاق و عشق رو تحت تاثیر قرار میدن و تو داستان‌های اسپانیایی زیاد دیده‌میشن، برای مخاطب ایرانی هم مفاهیمم آشنایی‌ان و محمد چرمشیر با دخل و تصرفش در متن اصلی، این آشنایی رو حتی بیشتر و زیر سوال برده شدن اون مفاهیم رو دلنشین‌تر کرده بود.
در این بازنویسی محمد چرمشیر به شخصیت‌های بسیار خوب پرداخته شده‌ی نمایشنامه، شخصیت‌های دیگری هم اضافه کرده که به نظرم از نظر ظرافت چیزی از شخصیت‌های قبلی کم ندارن و خیلی خوب به فهموندن موضوع اصلی کمک می‌کنن.
Profile Image for Mahsa.
313 reviews392 followers
September 17, 2020

یرما، اینجا سرزمین تلخی هاست. سرزمین حسرت ها. اینجا رویاها زود از یاد همه میرن. اینجا فردا همین امروزه. دیروزی هم نداره. یرما، اینجا باید به خیلی چیزها تن داد. اینجا سرزمین تن دادن‌هاست. یا باید به همه چی تن بدی یا باید بذاری و بگذری. من دارم میرم، یرما، چون بلد نیستم اینجا چه جوری باید زندگی کنم. تو‌ میدونی اینجا چه‌جوری باید زندگی کرد؟

تلخ بود، تلخِ تلخ.
به تاریخ بیست و هفت شهریور نود و نه...

راستی،
نداشتن بهتره یا از دست دادن؟
Profile Image for Roya.
282 reviews346 followers
December 4, 2015
تکه های وی��تور خوش تراش تر از همه بود، یرما مثل یرمای لورکا گریه م مینداخت، که این همه غم، این همه غم واسه یه آدم زیاده
اما یه چیزی ش اعصابم رو خرد می کرد، این که می خواست سنت ها رو بشکنه، قوانین زن بودن و مرد بودن رو، ولی این کارو نمی کرد، مدام این قوانین رو به زبون های مختلف و از دهن جنسیت های مختلف می گفت ولی ... ولی هیچ وقت نشکوندشون، فقط تکرارشون کرد
Profile Image for Armin1370.
16 reviews1 follower
July 11, 2015
امروز من فهمیدم بدترین چیز دنیا مُردن نیست، خولیو، از دست دادنه

خوب بود واقعا خوب بود و حسابی خوشم اومد از کتاب
Profile Image for Negar Safari.
106 reviews17 followers
December 16, 2019
زبان و قلم‌محمد چرم شیر را دوست دارم. نه آن قدر ساده انگارانه است که در بین انبوه نمایشنامه های عامه پسندانه از خاطر رود و نه چندان سنگین و ثقیل که روایت به کندی به پیش رود.
چهار ستاره عوض پنج ستاره به خاطر شاید تنها خرده گرایش فمنیستی ناخودآگاهم که مرا با وجود خواندن یرما و قبول و پذیرش طرح و ایده ی اصلی باز کمی می رنجاند.
نمایشنامه در حقیقت دگرگونه نویسی یرمای لورکاست.
کاری که محمد چرم شیر به خوبی از عهده اش برمی آید.
Profile Image for Maryam Malkian.
21 reviews15 followers
July 12, 2012
وقتی خدا، آدم و زنش رو از بهشت بیرون کرد، اون‌ها رو گذاشت روی این خاک، توی این سرزمین. اینجا سرزمین غضب شده هاست، یرما، زمین رونده شده‌ها. برای همین، ترحم و بخششی نیست توی این سرزمین. برای همین اینجا همه چی سخته و دوست داشتن سخت‌ترین کار‌ها… اینجا راحت می‌شه مُرد، یرما اما سخت می‌شه زندگی کرد، دوست داشت، از همه مهم‌تر بخشید…

برگرفته از نمایشنامه «رقص مادیان» نوشته محمد چرم شیر

یرما، اینجا سرزمین تلخی هاست. سرزمین حسرت‌ها. اینجا رویا‌ها زود از یاد همه میرن. اینجا فردا، همین امروزه. دیروزی هم نداره. یرما، اینجا باید به خیلی چیز‌ها تن داد. اینجا سرزمین تن دادن هاست. یا باید به همه چی تن بدی یا باید بذاری و بگذری. من دارم میرم، یرما، چون بلد نیستم اینجا چه جوری باید زندگی کنم. تو می‌دونی اینجا چه جوری باید زندگی کرد؟

برگرفته از نمایشنامه «رقص مادیان‌ها»، بازخوانی نمایش یرما اثر لورکا توسط محمد چرم شیر
Profile Image for Tahereh.
72 reviews39 followers
March 12, 2014
خیلی خوب بود. بدبختی و سختی روزگار زنانی که تنها دلخوش به تولد فرزندند!
و اگه امید به فرزند رو حذف کنی،مرگ قطعا لذت بیشتری برایشان خواهد داشت...
Profile Image for Sara.
30 reviews8 followers
May 10, 2016
مردها زود به همه چیز عادت می کنن.شما به هیچ چیز عادت نکنین. مردها همیشه سر عادت هاشون باقی می مونن، شما به هیچی عادت نکنین. مردها با عادت هاشون خوشن. شما به هیچ چیز عادت نکنین. با عادت های مردهاتون نجنگین، آروم عوضشون کنین. نذارین مردهاتون بفهمن که دارن عوض میشن، آروم عوضشون کنین. از مردهاتون نپرسین عوض شدن رو دوست دارن یا نه، آروم عوضشون کنین. به مردهاتون بگین عادتهاشون رو دوست دارین، آروم عوضشون کنین.
Profile Image for Mohsen Rajabi.
248 reviews
July 10, 2013
در این نمایش، نگاه زنانه مردانه خیلی خوب استفاده شده، و تاحدودی هم نقد شده.دیالوگ های خوبی هم دارد. اما شخصیت پردازی و نوع روایت چندان به دلم ننشست. البته بد نبود، اما خیلی خوب هم نبود.
کلا نمی گویم نمایشنامه بدی است، اما چیزی است که سخت است فراتر از یک "خوب" ساده اطلاق شود.در واقع در روایت هایی که نبوغ خاصی ندارند، باید روایت جذاب و گیرا باشد که در رقص مادیان ها اینچنین نیست.
Profile Image for Nejat et.
22 reviews46 followers
August 21, 2011
محمد چرم شیر را ، درست تر بگویم قلم چرم شیر را با همین نمایشنامه بود که شناختم ، از جمله نمایشنامه هایی است که هزار بار هم اگر بخوانی خسته نمی شوی ، درست نمیدانم چیست که مرا جذب کرده اما یک چیزی توی قلمش هست از جنس لطافت زنانه و صلابت یک مرد ... پیشنهاد من این است بخوانیدش بدون تردید
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
Read
September 15, 2015
همیشه بذارین مردها خیال کنن خیلی مَردن. حتی وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمی‌شه. وقتی می‌آن خونه، جلوی در واساده باشین. چشم‌هاتون بخنده، حتی اگه تا وقت اومدنش یه‌ریز گریه کرده باشین. یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون،‌ هوای خونه تازه شده؛ حتی اگه از بوی عرقش عُق‌تون می‌گیره.
Profile Image for Somayeh.
229 reviews40 followers
October 13, 2014
اینجا سرزمین تلخی‌هاست. سرزمین حسرت‌ها. اینجا رویاها زود از یاد همه می‌رن. اینجا فردا همین امروزه. دیروزی هم نداره. یرما، اینجا باید به خیلی چیزها تن داد. اینجا سرزمین تن‌دادن‌هاست.

Profile Image for Saba Hgh.
1 review6 followers
July 16, 2013
مى تونست كمتر شعارى باشه، يعنى نماداش گاهى زيادى توى ذوق مى زد. در كل دوست داشتنى بود
Profile Image for Saman Nourkhalaj.
28 reviews18 followers
August 29, 2015
- من همیشه مثل یه مادیون برات رقصیدم،خوآن!
رقص مادیان ها اقتباس ِ بدی از یرما بود که با قلم محمد چرمشیر نمایشنامه ی دلچسبی شده بود.هرچند اونطور که شاید و باید چیزی از یرمای لورکا نصیب نمیشد.
Profile Image for Zahra Mardani.
6 reviews1 follower
November 2, 2015
حرف نمایشنامه:
سنت‌ها و باورهای غلط جامعه در رابطه با زن و مردباعث یک عمر عدم خوشبختی اونها شده!

1. دوناماریا و دون‌پی‌یترو نماینده‌ی سنت و عرف حاکم بر جامعه.( دوناماریا و دون‌پی‌یترو نماینده ی عقاید اشتباه پاگرفته در جامعه ست. عقایدی که میگه زن باهاس اینجوری باشه، مرد باهاس اونجوری باشه و معمولا هم-البته در جامعه ی ما و در جامعه‌ی پرداخت شده‌ی کتاب(اسپانیا)- به نفع مردان است و در جهت بردگی کردن زن.)

2. جایی که ماریا در شرف ازدواج است جمله‌ای هست که می گوید ماریا بر دستهای دوناماریا بوسه می‌زند که این می‌تونه نشون از این باشه که ماریا با ازدواجش داره به سنتها احترام میذاره.

3. دون میکله که ظاهرا بزرگ آدمهای قصه است رو به آلخاندرو در روز عروسی آلخاندرومیگه اگه مردها گاوباز باشن، زن ها گاوند و و گاوباز با گاوش بازی نمی کنه، زمین می زنتش!! و تو آلخاندرو باید امشب این ماده گاو رو زمین بزنی و در جایی به خوان میگه که بچه دار بشو تا کار ماده گاوت رو تموم کنی. شاید دون میکله فکرمیکنه که زن ها با ازدواج و بچه دار شدن تحت کنترل در میان.

4. ماریا همیشه لباسی رو که آلخاندرو-شوهرش- میگه می پوشه با اینکه اون لباس رو اصلا دوست نداره.

5. دون میکله به ویکتور میگه که باید خوان رو می کشت تا به یرما می رسید!!! (فکرمیکنم یه جورایی اشاره به علاقه‌ی جامعه‌ی داستان به خون و خونریزی داره، یعنی جامعه ی اسپانیا که علاقه‌ی زیادی ظاهرأ به گاوبازی دارن، نشان از همین علاقشون به خشونته و از اونجایی که گاوبازی ریشه در پیشینه‌ی اسپانیا داره، پس این علاقه به خونریزی هم ریشه در سنت مردم اسپانیا داره.)، (فکر میکنم تماشاگرهای گاوبازی یی که خوان در تمام داستان، درموردشون حرف میزنه نماد مردم جامعه‌ی اسپانیا باشن، که نماد خیلی کامل و جامعی هم هستن. تماشاگرا اولش دون‌جی‌تو رو تشویق می‌کنن و با شور و حرارت دادن اصرار به گاوبازی دون ‌جی‌تو و اون گاو دارن، اما در آخر که گاو به دست دون‌جی‌تو کشته میشه باز هم فریاد و نعره سرمیدن و نه تنها در اونجا بلکه وقتی دون‌جی‌تو بالای سر گ��و می‌شینه و انگار از مرگ گاو ناراحته بازهم نعره و فریاد، این می تونه نشان از جامعه‌ای داشته باشه که بدست مردمش، مردها زنها رو مغموم و تحت کنترل درمیارن.)

6. اصرار خوان به حرف نزدن با یرما. (صفحه‌ی 36 و 37 نمایشنامه = همین طور که یرما اصرار داره خوان باهاش حرف بزنه و از ناراحتیش بگه زن اول و دوم و سوم و... هم دقیقا همین‌ها رو از شوهراشون میخوان به این معنا که یرماها و خوان‌ها زیادن تو اون سرزمین. انگار همه ی زوج ها یک جور دغدغه دارن.)

7. در فصل38 می فهمیم که ویکتور کشته شده و با احتمال 99درصد به دست خوان.
در فصل39 خوان میگه دون‌جی‌تو پارچه ی قرمز رو کشید روی صورت اون گاو مرده!
در حقیقت یعنی اشاره به رابطه ی بین خوان ، یرما و قطعا ویکتور! 
(البته کشتن گاو تو این نمایشنامه به معنی تحت کنترل درآوردن زنه و اینجا هم یعنی خوان، یرما رو بطور کامل تحت کنترل درآورد.)

8. ��صل45: تلاش دون جی تو برای بیرون کشیدن شمشیر از گردن گاو= تلاش خوان شاید برای بدست آوردن دل یرما.

9. خوان! خوان جان! الـآن وقت بالاگرفتن پرچم سفیده؟!! آره؟؟؟؟

چند تا ابهام برام هست:
1. چرا خوان ویکتور رو کشت؟!!!
2. خولی‌ی‌تا کیه؟ همیشه ویکتور از فردی به نام خولی‌ی‌تا خبر یرما رو می‌گرفت
Profile Image for Pardis.
707 reviews
July 23, 2013
زن مثل اسبه . وقت سوار شدن ، اسبت رو نوازش کن ، اما وقت تاخت شلاقش بزن ... زن مثل اسبه . با یال اسبت بازی کن ، اما گاهی یه ضربه بزن میون چشم هاش تا بفهمه سوارش فقط تویی ... زن مثل اسبه . ریگ و سنگ رو از سم اسبت بیرون بیار اما میخ نعلش رو محکم توی سمش فرو کن ... زن مثل اسبه . بذار اسبت علف تازه بخوره ، اما نه اونقدر که مزه کاه از یادش بره ... زن مثل اسبه . اسبت رو دوست داشته باش اما نه اونقدر که خیال کنه هر جا دلش خواست می تونه تو رو ببره ... زن مثل اسبه . باید سوار اسب شد و تاخت به هرجا که میشه ...



این نمایشنامه با تغییراتی در متن، بر اساس نمایشنامه "یرما" نوشته لورکا، بازخوانی شده است. در "یرما" کارکتر مرد از بطن نمایشنامه حذف شده و به مسئله زنها به خصوص یرما پرداخته شده است، در حالی که در رقص مادیان ها، برای ساختن تفسیر قصه، مرد به قصه برگردانده شده است. در این میان آدمهای اجتماع نیز به نمایشنامه وارد شده اند. پاره پاره بودن بهترین شکل برای این قصه است، اینکه آدمها بیایند و به گفتگوهای رو در رو بپردازند. گفت گوهایی که درونی به نظر میرسد ولی با صدای بلند گفته میشود.



همیشه بگذارید مردها خیال کنن که خیلی مردن . حتی وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمیشه. وقتی می آن خونه ، جلوی در واساده باشین . چشم هاتون بخنده ، حتی اگه تا وقت اومدنش یه ریز گریه کرده باشین . یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون هوای خونه تازه شده ، حتی اگه از بوی عرقش عق تون می گیره . بیارین و بشونینش روی چهارپایه نزدیک اجاقتون . بذارین بوی غذایی که پختین بخوره به دماغش ، حتی اگه فرق نذاره بین غذای شما و بوی تاپاله ....توی رختخواب سفت بغلش کنین ، حتی اگه نا نداشتین چشم هاتون رو باز نگهدارین . مثل مرغ پر کنده توی رختخواب نیفتین . مثل گربه جست و خیز کنین . مثل ماهی لیز باشین . مثل سگ زوزه بکشین . نذارین هیچ وقت بفهمه شما خیلی بیشتر از این حرف ها مردونگیش رو لازم دارین ...
Profile Image for Mahiii.
14 reviews
May 27, 2017
نقد جامعه ی مرد سالار که نه تنها طبق انتظار زن ها رو منزوی و سرخورده کرده ، بلکه مرد ها رو هم تنها و نا آروم کرده و اینطوری خوشبختی رو از همه ی افراد اون جامعه گرفته . زن های جامعه ی نمایش رو افراد منفعلی تشکیل دادن که خیلی از مسائل رو میتونن حل کنن ولی این کارو نمیکنن چون وجودشون نادیده گرفته شده و این نادیده گرفتن باعث شده که حتی برای خودشون هم نامرئی بشن و باور کنن که هیچ قدرتی ندارن. اینجاست که تنها نقطه ی مرئی کردن زن های داستان ، "بچه دار شدن" معرفی میشه و بدون اون زن رو فقط یه زن میدونن که جزو دارایی های شخصی یک مرده.در یکی از تک گویی های دون پیت رو میخونیم که اگه مرد گاوباز باشه ، زن گاوه و یه گاوباز با گاوش بازی نمیکنه "زمین میزنتش"
گاوی که زمین میخوره یه گاو شکست خورده ست و این تصور جامعه ی داستان از یه زنه.زنی همیشه مغلوب در برابر مردی همیشه غالب که همه ی زنانگی های یک زن رو تهدیدی برای مغلوب شدنش میدونه و از هیچی لذت نمیبره.با وجود تمام عذاب ها ، مادر بودن اونها تنها راه دیده شدنه و این قضیه زنها رو تبدیل به مازوخیست هایی کرده که صرفا برای دیده شدن میخوان مادر بشن .حتی اگه قرار باشه روزی فرزندشونو از دست بدن.
قهرمان های داستان یعنی یرما و ویکتور ، تنها شخصیت های ضد جامعه هستند(جامعه اینجا یعنی دون پیت رو و دونا ماریا) که خواننده انتظار داره تابو شکنی کنن ولی هیچ وخت این کارو نمیکنن و در نهایت یه اندوه ابدی شون ادامه میدن.زندگی بی رویا و تلخ واقعی.
Profile Image for Mehrnoush Dodangeh.
3 reviews
November 5, 2015
خوان: خيلى دوسش دارم دون ميكله. انقده كه كلافه م مى كنه اين دوس داشتن. از ترسه كه كلافه ميشن، دون ميكله. از اين ترس كه يه روز بفهمم دوستم نداره... هميشه يه جورى باهاش رفتار مى كنم كه نفهمه اين همه دوستش دارم، اما خودم مى دونم كه دوستش دارم.
يه وقتايى ميشه، دون ميكله، همين جور كه نشستم، بوى تنش ميپيچه توى كله م. انگار هزار تا گلو رو ول كرده باشن توى سينه م. طاقت نميارم. نفس زنون ميرم تا خونه. از خودم مى پرسم اون هزار تا گاو توى دل يرما هم خودشون رو به در و ديوار مى كوبن يا نه؟


ماريا: اين روزها همه ش به خودم گفتم خوش به حال يرما. يرمايى كه هيچ وقت نداشته، هيچ وقت نمى تونه داشته باشه تا از دست بده. از دست دادن خيلى سخته، يرما. به حد مردن سخته، اما وقتى از دست دادى، ديگه مردنم انقدرها سخت نيست...
Profile Image for کیمی.
16 reviews5 followers
January 7, 2018
ویکتور : دیروز خولیتا گفت که چشم‌هات قرمز بودن ، یرما ، انگار که گریه کرده باشی . یرما ، می‌دونم که اینجا برای گریه کردن بهونه‌های زیادی هست ، اما می‌خوام بدونم تو چرا گریه می‌کنی ؟ برای از دست رفته‌هات یا برای به دست نیومده‌هات ؟ این‌جا برای هردو می‌شه گریه کرد ، چون این‌جا سرزمین گریه‌هاست . سرزمین افسوس‌ها . برای همه چیز قطره اشکی هست .
Profile Image for Mehran Hassanzadeh.
64 reviews15 followers
May 23, 2021
بعد از چند سال دوباره خواندم‌ا‌ش، رمان یا نمایشنامه‌ای را که بعد از چند سال دوباره می‌خوانم، معنای متفاوتی برایم پیدا می‌کند، جدا از بهتر فهمیدنِ متن، خودم را بهتر می‌شناسم، می‌بینم که چقدر طیِ این سالها تغییر کرده‌ام،
می‌بینیم که این‌بار بر خلاف خوانشِ قبلی به شخصیتِ دیگرِ نمایش نزدیک‌ شده‌ام،
می‌بینم من «یرما» شده‌ام.
Profile Image for Fattane.
48 reviews
January 8, 2015
خیلی متوسط بود. انتظار بیشتری ازش داشتم
با اشتیاق شروع به خواندش کردم، اواسط نمایشنامه دیگه میلی برای خواندن نداشتم. گذاشتمش کنار و بعد 2 ماه اومدم سراغش تا به ضورت تکلیف تمومش کنم
خیلی مردسالارانه بود... گمونم اره! همش همین بود
25 reviews2 followers
July 5, 2015
" زن‌ها با اشک‌هاشون به دنیامی‌آن. با اشک‌هاشون زندگی می‌کنن. با اشک‌هاشون می‌میرن. زن‌ها با اشک همه چیز رو می‌دن. با اشک همه چیز رو می‌گیرن. زن‌ها با اشک‌هاشون می‌خندن. با اشک‌هاشون غمگین می‌شن. زن‌‌ها با اشک ، دل می‌دن. با اشک ، دل می‌بَرَن..."
Displaying 1 - 30 of 36 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.