برای لحظهای تصور کنید که دیگر نمیتوانید چیزی را ببینید. تاریکی و سیاهی مانند شب همهجا را فراگرفته است و حال باید بتوانید با این وضعیت کنار بیایید. چه میکنید؟ آیا گوشهای مینشینید و در دنیای غم و اندوه فرو میروید یا به دنبال راهی میگردید تا برای این تاریکی پیروز شوید؟
این همان کاری بود که لویی بریل انجام داد. او را مخترع خط نابینایان میدانند. وقتی که لویی کوچک بود بر اثر سانحهای ابتدا کم بینا و بعد نابینا شد. او حمایت خانوادهاش را از دست نداد و کشیش دهکدهشان بود که او را به ادامه دادن تحصیلاتش تشویق کرد. وقتی به مرکز نابینایان در پاریس رسید، مجبور بود با الفبای دشوار برجستهای درس بخواند اما بعد از مدتی این الفبا را اصلاح کرد و به نوعی الفبای شش نقطهای خودش را ابداع کرد. او به این صورت توانست موفقیت و پیروزی بر شب را رقم بزند. پیروزی بر شب سرگذشت او از دوران کودکی تا زمان حادثه و بزرگسالیاش است.
جملاتی از کتاب پیروزی بر شب او شانزده سالش بود که لویی به دنیا آمد. هنگام تولد آنقدر ضعیف بود که کسی خیال نمیکرد زنده بماند. کاترین مواظبت از او را بر عهده گرفت و شبهای متوالی کنار گهوارهی او بیدار ماند.
لویی حالا سه سال و شش ماه داشت و چندان درشت نبود اما خیلی سرحال و سرزنده بود. موهای بور و فرفری داشت و چشمهایش از فرط هوشیاری میدرخشید. در کنار خواهرش که کلاه سفید زیبایی به سر داشت، جست و خیز میکرد. لویی در طویله با افتخار چهارپایهی شیر دوشی را برای کاترین میآورد و در آوردن سطل شیر به خانه کمک میکرد. وقتی هر دو به مرغدانی میرفتند، او با شادمانی با دستهای کوچکش، برای مرغها دانه میریخت و خواهرش به او میگفت: «دونهها رو دور و بر نریز، حروم میشن!»
لویی میگفت: «میخوام جوجههایی که دورتر ایستادن هم چیزی گیرشون بیاد، مرغهای گنده این جلو نمیذارن چیزی به اونا برسه!»
4.5/5 این کتاب را از دوست خوبی هدیه گرفتم و چقدر خوشحالم که خواندمش! زندگی نامه یکی از ژانر های مورد علاقه ی من است. دنیای نابینایان همیشه برای من غریب بوده است. تصور زندگی کردن بدون چشم خیلی سخت است. اینکه نتوانی دنیای قشنگ بیرون را ببینی خودش به تنهایی مشکل بزرگی ست و اینکه تا اوایل قرن ۱۹ راهی برای خواندن و نوشتن آن طور که باید و شاید وجود نداشت، خیلی خیلی وحشتناک ترش میکرد. در این کتاب میخوانیم که لوئیس بریل چطور با تلاش و پشتکاری که داشت، دنیای نابینایان را زیر و رو کرد. صحنه هایی در کتاب وجود داشت که ذوق و شوق نابینایان را از اتفاقاتی که برای ما بیناها عادی ست، توصیف میکرد و باعث میشد اشک در چشمان آدم جمع شود و به یاد بیاورد که چه گوهر ارزشمندی را در اختیار دارد*بینایی* جملات پایانی کتاب را با هم بخوانیم: «مقام لوئی بریل که یکی از ایثارگران بشریت است،هنوز برای بسیاری از مردم شناخته نیست.اما نام او در اعماق قلب نابینایان به شکرانه ی این که از دولت او قادرند "چون دیگران" زندگی کنند، زنده است. یادش گرامی باد!» روحش شاد و یادش گرامی.
نمره ۳.۵ کتابی در مورد زندگی لویی بریل مخترع خط بریل زندگینامه او به زبانی ساده و نثری روان تو کتاب شازده حمام یک قسمت نوشته بود وقتی خودکار اولین بار اومد خیلی ها اون رو شیطانی میدونستند و مخالف نوشتن با خودکار بودند و همون موقع تو فکرم بود چقدر قبول یک چیز جدید توسط انسانها سخته و تو این کتاب به طور عجیبی انسانها (انسانهای بینا!) با خط بریل، خطی که برای نابینایان بسیار راحت تر از روش های قبل بوده و همگی موافق آن بودند ،مقاومت میکردند به طوری که ۲۰ سال پس از ابداع آن توسط بریل طول کشید که توسط دولت و آموزش پرورش پذیرفته شه
اولین رمانی که خواندم. سال سوم ابتدایی.... و سخت بتوانم بگویم چه قدر آن روزها دلم را وسعت داد. انگار برای اولین بار جور دیگری جهان را دیده بودم. خیلی بعدها در بازار پیدایش نمیکردم. اما یک نسخه پاره پوره اش را از یک دست فروش خریدم. یک نسخه با جلد پاره و کاغذهای آب خورده. و هنوز هم که هنوز است در کتابخانه خانه به یک عمر رفته چشمک میزند.....
اولین رمانی که خوندم ...تو دوره ابتدایی ...درک تحمل مشکلات واسم تو اون دوران بچگی مفهوم یا رنگ خاصی تو زندگی نداشت .فقط واسم جالب بود بنابراین تا ته کتابو تو یه زمان کوتاه خوندم ،که باعث شده بود یه مدتی از کتاب خوندن زده شده بودم
نکته ای که درباره ی خواندن زندگی نامه ها وجود دارد این است که این کتاب را باید خواند، تفکر کرد، زندگی کرد. بیشتر از خود بریل، افرادی که سر راه زندگی او قرار گرفتند مورد توجه من بودند. چقدر به کشیش های زندگی خودمان توجه میکنیم!؟ تا به حال کشیش زندگی چند نفر بوده ایم؟
کسی که نمیشناختمش در خانه هنر شیراز این کتاب رو به من هدیه داد، تو سریع ترین حالت ممکن و نمیدونم چطوری خوندمش، تو همون سفر، و دوباره باز وقتی برگشتم و هر دو بار، ماجرا برام جالب و درست بود از کتابایی بود که خیلی زیاد حسش کردم