پانزدهم اذر است...با كوشش هاي طاها بلاخره روز جدايي من و ماهان هم رسيد... ديه برايش بريدند... قابل توجه بود ! اما من ان را بخشيدم تا بتوانم سرپرستي بچه ها را برعهده بگيرم... ماهان از خدا خواسته بود... او قبول كرد نيمي از مهريه ام را بپردازد تا همه يز تمام شود... براي اخرين بار نگاهش مي كنم... نگاه بر نگاه مردي كه نوجواني ام را گرفته است جواني ام را گرفته است... اشتياق زندگي را از من گرفته برايم فقط حقارت هديه اورده است. غرورم را گرفته است... به روح و به جسم زخم زده است و حالا فارغ از همه چيز بچه ها را به من سپرده... و اغوشش باز است براي پذيرش زني ديگر... عشقي ديگر... و شايد بچه هايي ديگر !!! نمي دانم به او چه بايد بگويم... اوكه تمام ان هفت سال نشنيد حالا چه بگويم !؟! دستكش هايم را به ارامي در مي اورم... دستهاي سوخته ام را جلوي چشم هايش مي گيرم و مي گويم : حاصل زندگي مشتركمون !! نگاه به دست هاي من مي كند و چندشش مي شود... سرش را پايين مي اندازد و زير لب مي گويد : تقصير خودت بود !! مي گويم : مي دونم... من عادت كرده ام هميشه مقصر باشم !!!اگر به جز اين مي گفتي تعجب مي كردم !! براي اخرين بار نگاهش مي كنم... هنوز نمي دانم چرا !؟!ان همه نفرت او از من چگونه امده ؟! و چرا امد ؟ من به كدامين گناه اينطور قصاص شدم !!هنوز خيلي چيز ها را نمي دانم!! ونمي پرسم !! مانند هزاران ستاره ي ديگر !! ماهان راتنها مي گذارم... نگاه پر از نفرت عشرت جون را تنها مي گذارم نگاه حسرت الود فرزاد را تنها مي گذارم... نگاه شرر بار فتانه را تنها مي گذارم و در انتها... مهناز را مي بينم... قرباني ديگر كه خود از اينده اشبي خبر است !! مثل زن اول و دوم دايي مجيد... مثل هزاران ستاره ي بي ستاره ي ديگر !!!دلم برايش مي سوزد... فقط نگاهش مي كنم... مي دان ارثيه خوبي به او رسيده... و همه توجه خانواده ي ماهان به او... به همين خاطر است !! رو به اومي گويم : دعا كن ثروتت هيچوقت تموم نشه... و ماهان هميشه محتاجت باشه !! طاها مي خواهد هر چه زودتر مرا از حلقه ي اتش كينه ي انها بيرون بكشد... مي گويد : ستاره... بريم... اهسته قدم بر مي دارم و در دل مي گويم : خدا جواب همه اتون رو مي ده مطمينم !!